چوپانانِ آباد

choopananabad@yahoo.com

آن گور غریب(سرگذشت نصرالله‌خان) قسمت 1

قسمت 1

آن گور غریب

(نصرالله‌خان عامری)

خوب یادمه، از همون بچگی هر وقت با مادرم می‌رفتم پاتلو«گورستان چوپانان»، البته اون قدیما مردم خیلی قبرستون نمی‌رفتند سالی ماهی یکی دوبار ، معمولاً عاشورایی، براتی، عرفه‌ای یا اگر کسی می‌مرد برای مراسم کفن و دفن که اون روزا نمی‌دونم چرا آدما خیلی هم نمی‌مردند؛ بچه‌ها و نوزادها خیلی می‌مردند که مراسم و کفن و دفن نداشتند. مامایی، سکینه حلاجی، فاطمه حاج‌بابایی با یکی دو تا زن از بستگان نوزاد مرده می‌رفتند و بی سر و صدا اونو دفن می‌کردند.

 گورستان چوپانان(پاتلو)

 همین سال ماهی یک بار که به همراه مادرم می‌رفتم پاتلو؛ می‌دیدم که همون اوّل قبرستون، ابتدای قبرها که قبرهای قدیمیِ بدون سنگ، قبرهایی ساده که یک مشت خاک اونو برجسته کرده بود و دوتا سنگ قرمز یکی بالای قبر و یکی هم پایین قبر بود، نزدیک یک قبر تنها که بالای سر اون قبر سه تا قبر ردیف کنار هم بود مادرم لحظاتی می‌ایستاد و بدون آن که بنشیند یا خم شود انگشتی بر فبر بگذارد چیزهایی زمزمه می‌کرد و بعد وارد قبرستون می‌شدیم. این کار به قدری تکراری و عادی شده بود که من خیال می‌کردم این هم یکی از آداب ورود به گورستانه؛ مثل آداب خروج از گورستان که لابد همه میدونید ناگهان برمی‌گردند هفت قدم پس می‌آیند؛ زمزمه‌ای می‌کنند و آنگاه با خیال راحت که هیچ روحی، مرده‌ای آنان را تعقیب نمی‌کند به خانه می‌روند. من همیشه خیال می‌کردم یک نوع اطمینان خاطر است مثل میهمانی که از خانه‌ای می‌رود و صاحب‌خانه او را بدرقه می‌کند، البته اینجا دیگر بدرقه‌ی صاحبخانه خوش‌آیند نبود این بود که او را به اصرار به خانه خود برمی‌گردادند؛ نکند به همراه‌ آنان به میان زندگان بیاید و شبی، نیم شبی مزاحمت ایجاد کند در هر حال خیالات کودکانه بود.

کم‌کم متوجّه شدم که این آداب ورود به گورستان را همه اجرا نمی‌کنند و مخصوص مادر من است. دقّت کرده بودم و دیده بودم که هیچ کس دیگر این کار را نمی‌کند؛ تنها مادرم بود که همیشه، همانجا؛ زیر پای گوری که تنها بود و بالای سرش سه گور موازی در کنار هم قرار داشت؛ می‌ایستاد و کم‌کم متوجّه شدم که زمزمه‌اش هم فاتحه است. این همه صرافت باعث شد که روزی از او بپرسم، مادر! چرا اینجا میا‌یستی و برای کی فاتحه می‌خونی؟ گفت: این جا قبر نصرالله خانه.

من قبلاً این اسم را شنیده بودم مخصوصاً سال‌های ابتدای مدرسه، حالا من حدود دو سه سال بود مدرسه می‌رفتم و دوستان بسیاری داشتم بعضی از آن‌ها گاه گداری این اسم را بر زبان می‌آوردند و داستانی نصفه نیمه از این که نصرالله خان، یاغی بوده و به دست یارانش کشته شده، داستان‌هایی آمیخته به افسانه که انگار نظر کرده بوده و هیچ گلوله‌ای جز گلوله تفنگ خودش بر او کارگر نبوده و انگار اون تفنگ خودش هم یک ششلول کمری بوده که هرگز از خودش دور نمی‌کرده و چه و چه... همین ویژگی باعث شده که ژاندارم‌ها توان دستگیری او را نداشتند تا این که برای سرش جایزه می‌گذارند و یارانش به طمع جایزه او را با همان ششلول خودش از پا درمی‌آورند و من با پسران این افراد هم‌کلاس و هم مدرسه بودم و این بچه‌ها گاهی چنان با آب و تاب، حوادث این واقعه را تعریف می‌کردند که نگو و نپرس، گهگاهی هم به خود می‌بالیدند که من گمان می‌کردم این واقعه یکی از وقایع بزرگ تاریخی است و اینان قهرمانان این واقعه هستند. گاهی هم از خودم می‌پرسیدم که اگر نصرالله خان راهزن بوده چرا گاهی به گونه‌ای توصیف میشه که انگار یک قدیسه نظر کرده بوده، کسی او را حریف نبوده و از طرفی راهزن و قطاع‌الطریق و یاغی بوده.پس این قهرمان‌سازی‌ها و افسانه‌پردازی‌ها چیه؟ این همه تضاد و تناقض در ذهن کوچولوی من درگیری عجیبی به وجود آورده بود مخصوصاً ، آن توقف مادرم در گورستان و فاتحه خواندن او برای این یاغی راهزن و این که چرا تنها کسی که برای نصرالله خان فاتحه می‌خواند مادر من است؟ و چرا کس دیگری به این قدیس راهزن احترام نمی‌گذارد.

این داستان‌ها هرگز شخصیتی منفی از او در ذهن من نساخته بود. روایت‌ها حتّی از زبان فرزندان قاتلین او هم چنان محترمانه بود که قداست او را تقویت می‌کرد و هرگز چهره‌ای منفی از او نمی‌ساخت، این بود که ذهن کوچک من پر از پرسش‌های ضد و نقیض در مورد این حادثه شده بود و عجیب‌تر از همه پرسش‌هایی بود در مورد رفتار مادرم در گورستان.

او کیست؟

مادر!تو که بیابانکی هستی او چه نسبت و ارتباطی با تو دارد؟

چرا برایش فاتحه می‌خوانی؟

چرا تنها تو برایش فاتحه می‌خوانی؟

چرا او هیچ فک و فامیلی در چوپانان ندارد؟

قبر او در این گورستان چه می‌کند؟

و هزاران پرسش ریز و درشت دیگر که با آن‌ها مادر را پرسش‌باران کردم و او ناچار به سخن آمد:

 ام‌النسا غلامرضایی(طاهره زن شیخ)، مادر نگارنده

 داستان برمی‌گردد به سال‌ها پیش زمانی که من ده یازده سال بیشتر نداشتم(سال 1308).

نصرالله خان عامری داماد خاله کشور(خاله‌ی نگارنده) بود و خاله کشور هم همون طوری که میدونی دو بار ازدواج کرد ابتدا با سرهنگ عامری تورزنی(تورزن از روستاهای زفره‌ی اصفهان) و بعد از کشته شدن سرهنگ هم دوباره ازدواج کرد.

 کشور غلامرضایی همسر سرهنگ عامری تورزنی(خاله نگارنده)

 (در این جا بد نیست با قسمتی از تاریخ آشنا شویم:

 یكی از كسانی كه سلطنت محمد شاه را پیش بینی كرده بود، امیر شمشیر خان فرزند امیر اسماعیل خان عرب بوده است كه از روی حساب جَفْر و رَمْل سلطنت محمد میرزا را استخراج كرده بود. محمد شاه بعد از اینكه به سلطنت رسید دو نفر مأمور به همت آباد اردستان كه بروند تا شمشیر خان را بیاورند و اگر او زنده نیست، بزرگترین فرزند ذكور او را احضار كنند. چون شمشیر خان فوت كرده بود، فرزند بزرگ او رضاقلی خان را كه 14 سال بیشتر نداشته به حضور محمَد میرزا می برند. پادشاه به رضاقلی خان می گوید هر آمال و آرزویی داری بگو. رضا قلی خان جواب می دهد من فقط یك تفنگ می خواهم، پادشاه مبلغی پول به او می دهد و در ضمن می گوید او را به اسلحه خانه برده تا هر تفنگی را كه دلش می خواهد بردارد.

 رضا قلی خان در سال 1288 ه.ق كه میرزا اسماعیل هنر فرزند یغما فوت می كند نایب الحكومه خور بوده است. بعد از چند سال كه وی حكومت می كند از نایب الحكومتی خور معزول و به جای او میرزا حسینقلی نامی از دودمان غلامرضایی را به نایب الحكومتی خور منصوب می كنند. میرزا حسینقلی پسر میرزا محمد بیك بوده است و طهماسب قلی و عوض محمد سلطان برادران میرزا حسینقلی بوده اند. از نسل نبیره میرزا حسینقلی، كربلایی نصرا... غلامرضایی و ابوالقاسم مجد و نبیرگان ایشان در خور باقی مانده اند و از بازماندگان طهماسب قلی فرزندان جعفر طهماسب و كربلایی رضای طهماسب و میرزا بزرگ طهماسب هستند و نیز از بازماندگان عوض محمد سلطان فرزندان وفرزند زادگان علی اكبر ریاحی و آقای اصغر یغمایی می باشند.

فرزندان رضاقلی خان عبارت بودند از: محمد قلی خان و غلام حسین خان و فرَخ خان از همسر اولیه او، كه هركدام از آنها یكی دو نوبت به نایب الحكومتی خور رسیده اند. فرزندان دیگر رضا قلی خان كه از همسر متعه ( صیغه ) او بودند، یكی از آنها نصرالله خان و دیگری فتح الله خان بوده است.)

از كتاب «از یغما تا شكیب» صفحات 7 و 8

این سرهنگ عامری کی بود و چگونه با خاله ازدواج کرد؟

او از همکاران علی‌اصغر بیک یاور بود که جد غلامرضایی‌هاست. غلامرضایی‌ها بیشتر از سران لشکری حکومت بیابانک و جندق بودند همانطور که یغمایی‌ها از سران کشوری حکومت بودند(زمان حکومت قاجار است) و این سرهنگ هم از اهالی تورزن زفره در این منطقه حکومت می‌کرده و از خانواده میرزا اسماعیل‌خان عرب عامری بوده که از فرماندهان همزمان با حیات یغما «یغمای جندقی شاهر نامی» در منطقه بوده است.

این آشنایی سرهنگ با خانواده‌ی غلامرضایی و ترس از این که خاله طعمه کاشی‌ها شود چون کاشی‌ها دختران زیبا را برای خود می‌بردند عامل ازدواج خاله کشور با سرهنگ بوده است. یعنی على‌اصغر بیک یاور نوه‌ی خود را با این شگرد هم از چنگال کاشی‌ها نجات داده و هم پیوندی با نوادگان میرزا اسماعیل خان عرب عامری برقرار می‌کند.

البته خاله از سرهنگ، تنها یک دختر دارد که همون دخترخاله فاطمه عامری است فاطمه هنوز متولد نشده بوده که پدرش در درگیری‌های دوره دزد و دزد بازار و یاغیگری‌ها و راهزنی ها بلوچ و کاشی کشته می‌شود به طوری که فاطمه پدرش را ندیده است.

میرزا اسماعیل‌خان عرب عامری که از فرماندهان بوده ملک و املاکی در منطقه بیابانک به هم می‌زند از جمله املاک روستای دهنو نزدیک بیاضه و مهرجان که بعدها به شمشیرخان پسرش می‌رسد که شمشیرخان پدر رضا قلی خان پدر نصرالله خان است و زمانی که نصرالله خان در دهنو بوده و املاک پدری را سرپرستی می‌کند به فکر ازدواج می‌افتد و فاطمه سرهنگ را که عموزاده‌اش بوده خواستگاری می‌کند و به این ترتیب می‌شود داماد خاله کشور.

(حالا می‌فهمیدم که تنها فامیل این گور غریب مادر من است. او داماد خواهرش بود و حق داشت که ناخودآگاه بر گور او بایستد و پنهانی فاتحه‌ای بخواند، اما چرا پنهانی؟)

و مادر ادامه داد: در این زمان حکومت خور با میرزا اسماعیل هنر معتمد دیوان بود(اوایل سلطنت رضا خان پهلوی اوّل) که از این به بعد اتّفاقات و حوادث را من خودم به خوبی به یاد می‌آورم ، ما، در طاهرآباد روستایی در منطقه گود جگارگ نزدیک خور زندگی می‌کردیم، با این که پدرم مرده بود مادرم که شیرزنی بود به کمک پسران چهارگانه‌اش و دختران شش‌گانه املاک شوهرش را در طاهرآباد و میان‌آباد و خانه‌ای که در خور داشتیم؛ اداره می‌کرد و تنها مشکلی که داشتند مزاحمت‌های هنر حاکم خور که اتفاقاً عموزاده نه‌نه گوهر بود(نه‌نه گوهر: گوهر یغمایی دختر ابوالحسن سلطان(از پسوند نامش پیداست از لشکریان بوده)، که ابوالحسن سلطان فرزند میرزا اسماعیل هنر جندقی(هنر اول شاعر نامی) فرزند یغمای جندقی است و هنر سوم معتمد دیوان: فرزندمیرزامهدی هنر دوم فرزند میرزا اسماعیل هنر اول فرزند یغماست، یعنی دقیقاً نه‌نه گوهر و این هنر حاکم دختر و پسر عمو هستند).

(توجه داشته باشید در یغمایی‌ها هر نسلی یک هنر داشته‌اند و هنوز هم دارند، هنرمعمتد دیوان که از او سخن رفت هنر سوم است، که یکی از خویشان و دوستان نزدیکش به نام خجسته در بیتی به شوخی او را هجو کرده است: آن که در زیر خجسته دمر است/ هنربن هنربن هنر است) پس نه‌نه گوهر بیوه‌سار با عموزاده خود که حاکم منطقه است درگیری ملکی داشته‌اند.)

در این میان حاج منتخب(پدر استاد حبیب یغمایی که استاد داماد هنر است) شیطنت می‌کرد به این اختلافات دامن می‌زد. از طرف دیگر این مزاحمت‌های هنر و شاید باجگیری‌های بی‌قاعده به نام مالیات رعایای سراسر منطقه را به عذاب آورده بود از جمله بی‌قانونی‌ها در دهنو که نصرالله خان به طور مستقیم درگیر آن بود علاوه بر آن نصرالله خان با دایی‌ها(که دایی‌های همسرش هم بودند) بنای احداث یک مزرعه را به نام حجّت‌آباد در نزدیکی قلعه طاهر داشتند(همین جا که بعدها مزرعه‌ای شد معروف به مزرعه رادیو). در همین هنگام مقداری تریاک هم از نصرالله خان می‌گیرند و هنر در این قضیه هم او را بسیار اذیّت می‌کند؛ از سوی دیگر در همین گیر و دار هنر دستور می‌دهد که شبانه عدّه‌ای به کلاته خان بروند و فقیهی را که از بستگان غلامرضایی‌ها بوده و با یک پسر بچه در کلاته خان تنها بوده حسابی کتک بزنند و بعد شایع کرده بود که: جن‌های کلاته خان او را زده‌اند؛ البته بعدها که هنر را ربودند این‌ها هم شایع کردند که: دیوهای طاهرآباد هنر را دزدیده‌اند،این شد که نصرالله خان با دایی‌ها(منظور میرزاحسینقلی غلامرضایی، محمدقلی غلامرضایی و علی‌اکبر غلامرضایی است که سه تن از دایی‌های نگارنده همچنین دایی‌های همسر نصرالله خان هستند) شور کردند و قرار شد که دایی حسینقلی به خور رفته و با هنر اتمام حجّت کند. جعفرقلی غلامرضایی(شوهر خاله کوچک نگارنده) که کدخدای طاهرآباد و منطقه گود بوده نامه‌ای می‌نویسد و در آن هنر را به مدارا و شکیبایی دعوت می‌کند و می‌گوید که شماها چون گوشت و ناخن هستید زمان آن است که کدورت‌ها را فراموش کنید و غائله را ختم کنید.

 حاج منتخب‌السادات آل داوود(پدر استاد حبیب یغمایی)

 علی‌اکبر غلامرضایی(دایی نگارنده)

 این واقعه‌را مستقیم از زبان دایی حسینقلی بیان می‌کنم:

 من رفتم به خور ماه قوس بود و همزمان با ماه مبارک رمضان(احتمالاً دایی یا قوس را اشتباه گفته یا رمضان را ولی احتمال این که ماه رمضان درست باشد بیشتر است چون در ذهن می‌ماند رمضان سال 1347 مصادف است با بهمن 1307 که احتمالاً قوس را که آذر است درست بیان نکرده است) و در مسجد خور برنامه دعا و نیایش بر پا بود و خانه هنر هم در جوار مسجد به پشت بام رفتم که هنر و ملاعباس برادر ملایحیی امینی با هم آن جا بودند؛ نامه را به هنر دادم خواند و از جایگاه قدرت و خودکامگی بنای ناسازگاری گذاشت و گفت: آب شیب خود را ول نمی‌کند؛ میرزاجعفرقلی هم جانب اقوام خود را گرفته است؛ تا آنجا که من گفتم : اگر اینطور باشد ما باید بنه‌یمان را بار کنیم و از بیابانک برویم، هنر گفت: نروید هم بیرونتان می‌کنم! من گفتم: امروز چهارشنبه است تا هفته دیگریا ما تو را بیرون می‌کنیم یا تو ما را.

 میرزا حعفرقلى غلامرضایی(کدخدای گود جگارگ و شوهر خاله‌ی نگارنده)

 بعدها از زبان ملاعباس که در خانه‌ی هنر بوده؛ بیان شده است که: وقتی میرزاحسیقلی رفت من به هنر گفتم: از خشم میرزاحسینقلی بترس!

 آنجا که نشان ضرب اعداست / از چهره مرد زور پیداست

بد جوری اخم‌هایش در هم رفت اما هنر اهمیتی نداد.

 میرزااسماعیل یغمایى, هنر سوم، معتمد دیوان

ادامه در پست بعد




همه پیوندها