چوپانانِ آباد

choopananabad@yahoo.com

قسمت 4 نصرالله خان

دنباله قسمت 3


اشاره کردم که دو روایت در مورد قتل نصرالله خان شنیده بودم: اول روایتی که از بر و بچه‌های این فامیل(فاتح فرزندان نظر و مصطفی‌قلی) در مدرسه شنیده بودم و روایتی که از زبان دایی‌ها و به ویژه از زبان همسر نصرالله خان شنیده بودم و این دو روایت تفاوت داشت هر چند تفاوت‌ها فاحش نبود و در ماهیت قتل نصرالله خان تفاوتی ایجاد نمی‌کرد اما دو روایت در قضاوت دیگران تفاوت ایجاد می‌کرد. ابتدا روایت دایی‌ها و دختر خاله، فاطمه سرهنگ، همسر نصرالله خان:

در پرانتز بیان کنم که فاطمه سرهنگ(دختر خاله نگارنده و همسر نصرالله خان) پس از آن که بیوه شد دختری از نصرالله خان به دنیا آورد به نام معصومه که هم اکنون در قید حیات است و در بیاضه زندگی می‌کند و پس از چندی با ژاندارمی از اهالی نهبندان بیرجند به نام حسن‌آقا هاشمزایی ازدواج کرد و دارای چند فرزند شد( تنها پسرش آقای عبدالرضا هاشمزایی است که یک دوره نماینده مجلس شورای اسلامی بود از طرف مردم طبس).

 فاطمه عامری(فاطمه سرهنگ، همسر نصرالله خان، دختر خاله‌ی نگارنده)

 سال 1342 که من(نگارنده) دبستان را در چوپانان تمام کردم و برای ادامه تحصیل به همراه برادرم عباس که او هم سیکل اول دبیرستان را در انارک تمام کرده بود به یزد رفتیم و در خانه‌ی همین حسن‌آقا شوهر دختر خاله که ایشان هم برای تحصیل فرزندشان عبدالرضا به یزد آمده بودند سکنی گزیدم و یک سال تمام این دختر خاله مثل مادر از من(این پسر بچه 12 ساله کنجکاو) مواظبت کرد. ایشان هنوز در قید حیاتند(در تاریخ نگارش این سطور در قید حیات بودنذ و اکنون یکی دو سالی است که رحلت کرده‌اند) من تفاوت دو روایت را از او هم پرسیدم ، روایت او هم درست شبیه روایت دایی‌ها بود و شباهتی به روایت شایع در چوپانان نداشت. دختر خاله هم روایت را بیان کرد و هم دلیل تفاوت را؛ او گفت:

من از زبان ابولی پیرمحمد(ابوالقاسم پیرمحمدی را اینگونه خطاب می‌کرد و البته کینه‌ای هم در لحنش بود) شنیدم و همان را می‌گویم و او هم دلیل تفاوت را سرزنش مردم چوپانان بیان کرده که اگر می‌گفتند که نصرالله خان را در خواب کشته‌اند این سرزنش شدیدتر می‌شده است. من(دخترخاله) او را قسم دادم و گفتم اگر می‌خواهی تو را ببخشم حقیقت داستان را بیان کن و او گفت:

ما گول یاور فروهر و میرزا سبیل کدخدای چوپانان را خوردیم میرزا ما را به طمع جایزه انداخت(یاور فروهر جایزه‌ای قابل توجه برای سر نصرالله خان تعیین کرده بوده است که یا خود خورده یا این که جایزه‌ای در کار نبوده و از طرف خود تنها برای فریب و به طمع انداختن یاران نصرالله خان جایزه را مطرح می‌کند) و یاور فروهر هم جایزه جایزه می‌کرد هم تهدید که: شما در جرم او شریک هستید و اگر دستگیر شوید همراه او اعدام خواهید شد اما اگر همکاری کنید بخشیده شده و اگر سرش را بیاورید جایزه هم خواهید گرفت به هر حال ما گول خوردیم و از طرفی هم باور داشتیم که نصرالله خان تنها با تفنگ خودش کشته می‌شود این بود که وقتی زیر کال بالای چشمه نظیریه کوه میر شریف (چشمه‌ی زرومند) در خواب بود من تفنگش را برداشتم و در گوشش چکاندم بلند شد نشست نگاهی کرد و گفت: ای نمک به حروما و تمام کرد.

این روایتی بود که از دایی‌ها و مادر و دخترخاله شنیده بودم زمانی که هنوز دوازده سال بیشتر نداشتم که با روایت رایج در چوپانان تفاوتش در همین بود که این روایت قتل در خواب بود و آن قتل در بیداری البته این روایت به قول همسر نصرالله خان ابولی پیرمحمد بود که قسمش داده بوده همراه با قول بخشش گر چه گمان نمی‌کنم او را بخشیده باشد چرا که او را در حال حاملگی بیوه کرده بود و بخشش چنین گناهی ساده نیست و من از لحن او در بیان نام قاتل شوهرش کینه و نفرت را حس می‌کردم با آن که هنوز بچه بودم.

اما روایت دیگر و تفصیل روایت را بسپاریم به روزی از ایام جوانی من(نگارنده) که از اصفهان به چوپانان آمدم و لحظه‌ی ورود به خانه‌ی پدری؛ پدر و نظرعلی فاتح را که هر دو در سال‌های پایانی عمر خود بودند و هر وقت مثقالی، نخودی گیر می‌آوردند(دهه پنجاه) با هم می‌نشستند منقلی بر پا می‌کردند و بستی می‌زدند و روزی که من سر زده رسیدم بساط بر پا بود و هر دو سر حال بودند و من فرصت را مناسب دیدم که این سؤال چندین و چند ساله را بپرسم و تناقض‌های ذهنم را برطرف کنم؛ این بود که از نظرعلی پرسیدم:

 نظرعلی فاتح از یاران و از عاملین قتل نصرالله خان

نگارنده - حالا که سر حالی بیا و کج بنشین و راست بگو جریان کشتن نصرالله خان را!

 و او هم نگاهی به مادر و پدرم کرد و پوزخندی زد و گفت: دو جور شنیدی حق داری! باشد می‌گویم پدر و مادرت حقیقت را می‌دانند و من نمی‌توانم جور دیگری بگویم و داستان را چنین آغاز کرد:

نظرعلی - ما در کال کوه میرشریف بالای چشمه نظیریه پنهان شده بودیم و من و مصطفی قلی و ابوالقاسم به نوبت پنهانی و شبانه به چوپانان می‌آمدیم و هم سری به خانه می‌زدیم و هم آذوقه تهیه می‌کردیم تا این که میرزا سبیل کدخدای چوپانان ما را پیدا کرد و با وعده وعید و ترساندن ما که هر دفعه که می‌آمدیم تکرار می‌شد و با هر سه ما صحبت کرده بود و آمدن یاور فروهر و روبرو شدن ما با او که بیشتر می‌ترساند تا قول جایزه بدهد، به هر حال این دو نفر ما را گول زدند هم به امید جایزه و هم نجات خود از اعدامی که یاور فروهر مرتّب یادآوری می‌کرد به هر حال ما سه نفر تصمیم گرفتیم کار را یک سره کنیم. می‌دانستیم با تفنگ‌های ما نمی‌شه او را کشت می‌گفتند نظر کرده است و تنها با تفنگ خودش کشته می‌شود.

 مصطفی‌قلی فاتح از یاران و از عاملین قتل نصرالله خان

نگارنده- شما این را باور داشتید؟

نظرعلی - بله باور داشتیم او بارها درگیر شده بود حریف نداشت دست تنها سه تا ژاندارم را تل جنگا کشته بود تازه ارباب ما بود نمی‌تونستیم چشم در چشمش به او تیراندازی کنیم این بود که در یک فرصت مناسب، چون تفنگش را هرگز از خود جدا نمی‌کرد وقتی که او خواب بود  و غلت زده بود تفنگ قدری از زیر پهلوی او جدا شده بود و ما هم هر سه می‌ترسیدیم؛ نکند بیدار شود امّا خیلی خسته بود تازه از راه آمده و خوابیده بود من و مصطفی‌قلی جرأت نکردیم اما ابوالقاسم تفنگ را برداشت و به کله‌اش نزدیک کرد و در گوشش چکاند، بلند شد نشست نگاه عجیبی به ما کرد و گفت: ای نمک به حروما! و تو خون خودش غرق شد فوراً ابوالقاسم به چوپانان رفت این خبر خوش را به یاور فروهر و میرزا داد و طولی نکشید که آمدند و جنازه را با زحمت زیاد از کوه پایین آوردند و به چوپانان منتقل کردند و تو قبرستون به دستور یاور فروهر زیر پای

آن سه ژاندارمی که کشته بود دفن کردند و یاور می‌گفت: این جا دفن کنید تا دوستان من لگد بزنند تو کله‌اش. چند روز بعد گفتند بیایید می‌خواهند نصرالله خان را نبش قبر کنند آمدیم داییت محمدقلی را آورده بودند با یک دکتر که از اصفهان آمده بود و داییت آمده بود تا جسد را شناسایی کند قبر را نبش کردند و دکتر جنازه را حسابی زیر و رو کرد که ما ندیدیم اما خیلی طول کشید بعد ما هر سه را خواستند و ما گمان کردیم موقع جایزه است اما در حضور یاور فروهر و داییت محمدقلی و دکتر جریان را مو به مو تعریف کردیم و حقیقت را تنها داییت می‌دانست که بعدها ابوالقاسم گفت که زن نصرالله خان مرا خواست قسم داد و قول بخشش و من برای او هم جریان را همین طور گفتم.

نگارنده- خب پس اونی که از مردم می‌شنویم از کجا اومده؟

نظرعلی - ما وقتی کار را تموم کردیم با هم قرار گذاشتیم برای فرار از سرزنش مردم که چطور تونستید رفیقتون را تو خواب بکشید خرف‌هامونو یکی کنیم و قرار شد که بگویم که نصرالله خان از خواب بیدار شد رفت برای قضای حاجت و از تفنگش دور شد وقتی نشسته بود برای شاشیدن من(نظرعلی) او را از پشت سر بغل کردم و مصطفی‌قلی هم تفنگ را برداشت اما ترسید که شلیک کند نصرالله زور می‌زد که خوذ را خلاص کند من به مصطفی‌قلی گفتم:

-                    اخوی بکُت(به گویش خوری یعنی: بزن)

-                    اما باز هم می‌ترسید که ناگهان ابوالقاسم تفنگ را از دست مصطفی‌قلی قاپید و بی معطلی توی گوشش چکوند. ما قزار گذاشتیم و همین‌طور هم تعریف کردیم و همون روزای اوّل همه این جوری شنیدند و همین جور بازگو کردند فکر نمی‌کردیم که دستمان رو میشه؛ دکتره که اومده بود قبل از این که ما بگیم جریان چی بوده گفت: اون تو خواب کشته شده سوخته پنبه بالین تو گوشی است که گلوله بیرون رفته است و ما دیدیم که اگر دروغ بگیم ممکنه درد سر بشه این بود که اصل جریان را برای یاور فروهر و دکتر گفتیم و داییت محمدقلی هم آنجا بود و همه را شنید پس دیگه به خانواده و اقوامش نمی‌شد دروغ گفت حالا هم چون میدونم مادرت و بابات حقیقت را میدونند برات راستشو گفتم اگه جای دیگه بود همونو می‌شنیدی که از مردم شنیده‌ای.

نگارنده - حب جایزه یاور فروهر چی شد؟

نظرعلی - هیچی بابا همش دروغ بود یا این که خودش بالا کشید تا مدّت‌ها ما طلبکار میرزا بودیم تا عاقبت صد درم قند به ما داد و گفت: اینم جایزه برید خدا را شکر کنید که به جرم یاغیگری و دزدی و راهزنی شما را اعدام نمی‌کنند.

نگارنده - حالا بگو ببینم جریان کشته شدن ابوالقاسم پیرمحمدی تو نخلک چی بود؟

نظرعلی - ول کن دیگه اون که معلوم نشد چی بود و چی شد.

نگارنده - نه من خوب یادمه تو تشییع جنازه ابوالقاسم کاشونی زنش می‌گفت: من میدونم چی شده حیف که نمی‌تونم بگم؛ چی میدونست؟ چی نمی‌تونست بگه؟

نظرعلی - ولش کن کاشونی پرحرف بود زیادی حرف می‌زد.( اتفاقاً من «نگارنده» حرف زدن کاشونی را خیلی دوست داشتم با این که سال‌ها بود از کاشان دور مانده بود اما لهجه‌ی کاشونی را با غلظت حرف می‌زد و من یادمه که اغلب غروب‌ها می‌رفتم تو کوچه مسجد که همه کوچه را آب و جارو می‌کردند و دم اهنگاشون می‌نشستند و من تنها به خاطر حرف‌های کاشونی با اون لهجه‌ی قشنگش می‌رفتم و خوب یادمه که خیلی پز حسین تهرانی تهیه کننده رادیو ایران را می‌داد و می‌گفت خویش و قوم ماست.

نگارنده - درسته پرحرف بود و قشنگ هم حرف می‌زد اما تو تشییع جنازه‌ی شوهرش طوری حرف می‌زد که انگار شوهرش را کشته‌اند و او هم می‌داند کار کیست؟ و اصلاً چرا این مرگ مشکوک پی‌گیری نشد؟

نظرعلی - تو چقدر سمجی محمد! باشه تا اونجا که میدونم میگم . ما دیگه هر سه تامون رفته بودیم نخلک کار می‌کردیم و دیگه یادمون رفته بود که نصرالله خان کی بود و چی شد؛ تا همون سالی که ابوالقاسم خوری مرد یکی دو هفته قبلش تو نخلک شایع شد که پسر نصرالله خان تو نخلک پیداش شده و اومده تا انتقام پدرشا از قاتلاش بگیره.

نگارنده - مگه نصرالله خان پسر هم داشت ما که تنها یک دختر از دختر خاله‌مون دیدیم.

نظرعلی - بله داشت اما از اون زن تورزنیش (من تازه فهمیدم که نصرالله زن دیگری هم داشته است.)؛ ما باور نکردیم و کسی را هم تو نخلک ندیدیم اما ابوالقاسم خیلی ترسیده بود او هم کسی را ندیده بود فقط شایعه بود تا این که یکی دو روز بعد گفته شد که پسر نصرالله خان از نخلک رفته است بدون این که کاری انجام دهد و درست دو روز بعد ابوالقاسم گم شد البته به ما می‌گفت که یکی دو بار نصرالله خان را تو تاریکی شب بیرون از خونه دیده که به او گفته: رفیق بیا دوباره مثل قدیما بزنیم به کوه. ما حرف‌های ابوالقاسم را جدی نگرفتیم و گفتیم تو ترسیدی و خیالاتی شدی و اجنه می‌بینی نه نصرالله خانی هست و نه پسرش حتماً یکی می‌خواهد ما را بترساند که چو انداخته. اما ابوالقاسم گم شد و بعد هم که جنازه‌اش پیدا شد توی چاهی انداخته بودند که هیچ کس باور نمی‌کرد خودش به آنجا رفته باشد گفتند خودکشی کرده است اما باور کردنی نبود کسی بخواهد خودش را بکشد آن وقت برود روی کوه و خودش را بیاندازد توی یک چاه قدیمی معدن به هر حال ما که نفمیدیم چی شد خودکشی کرد کسی او را کشت کی بود؟ پسر نصرالله خان بود؟ نمی‌دونم اگه زنش هم می‌دونست چرا نگفت؟ لابد او هم می‌ترسید در هر حال این معمای مرگ ابوالقاسم خوری معلوم نشد که نشد. دیگه دست از سر ما ورمی‌داری

نگارنده - آره خیلی ممنون

نظرعلی با آن که گرم سخن بود اما انگار ساعت‌ها کوه کنده باشه نفسی عمیق کشید انگار از یک تنگنا رها شده یا این که باری سنگین از دوشش برداشته شده باشد؛ و دودی غلیظ گرفت و آرام شد.

سند دیگر:

 1-               شناسگر رکورد: 685493

شماره بازیابی: 37/1/18/200/8ج

شماره بازیابی: 37/1/18/200/8

موضوع کارتن: سمنان - دامغان

تاریخ ورود رکورد:50 per 21/7/2009

زبان اثر:perفارسی

عنوان اصلی: شیرزاد عامری[از نهدج اردستان] شکایت از یاور فروهر مأمور دستگیری نصرالله خان [یاغی، که در موقع توقیف اموال مشارالیه مقداری از اموال وی را به اشتباه جزو اموال نصرالله فوق‌الذکر توقیف و ضبط نموده است]

نام عام مواد: [[نامه]

تاریخ سند: 28/7/1310 تا 14/9/1310

نام خاص و کمیت اثر: 6 برگ، 1 پاکت، 2 نامه

سند بالا نشان می‌دهد که یاور فروهر نه تنها جایزه‌ی سر نصرالله خان را بالا کشیده بلکه در مصادره اموال نصرالله خان هم زیاده روی کرده و اموال دیگران را هم مصادره کرده حالا به نفع دولت یا خودش خدا می‌داند چون نصیب یاران نصرالله‌خان که من(نگارنده) دیدم پشیمانی در چشمان یکی از آنان موج می‌زد تنها صد درم قند بوده برای سه تن.

و آن گور غریب که سه گور در ردیفی نظامی بالای سرش هنوز هم که هنوز است لابد لگد توی سرش می‌زنند و در سیلی که چند سال پیش آمد تقریباً برجستگی‌هایشان صاف شده و مادرم تا زنده بود و در چوپانان بود هر وقت وارد گورستان می‌شد ناخودآگاه می‌ایستاد و بی که خم شود و دستی بر خاک بگذارد اورادی را زمزمه می‌کرد که بعدها من فهمیده بودم فاتحه می‌خواند و امروز که دیگر کسی بر آن گور غریب سیل برده ناخودآگاه نمی‌ایستد و فاتحه هم نمی‌خواند تنها آجر کوچکی وجود دارد که روی آن نوشته: نصرالله

پایان

محمد مستقیمی اصفهان 1380

منبع :http://doolende.mihanblog.com/


همه پیوندها