دستان(مشهور به یغمای ثانی)

نوشته : حکمت یغمایی
ابراهیم سومین پسر یغما جندقی ۱۲۴۲/۱۳۱۰ قمری.وی از همسر کاشانی یغما هما سلطان که یغما اورا (بنی قو قو) می خواند زاده شد . واین هما سلطان ار خویشاوندان ملا احمد نراقی اخوند معروف ومولف معراج السعاده بود که به یغما ارادتی داشت. ملا احمد شعر هم می سرود وصفایی تخلص می کرد .یغما نام دیگر فرزندش را ازبنی قوقو احمد ولقبش را صفایی نهاد (به مناسبت دوستی با ملا احمد)
ابراهیم متخلص به دستان در دوران جوانی شغل سپاهیگری ومنصب سلطانی داشت. در سال ۱۲۶۵یک گروه چهار صد نفری جمازه سوار بلوچ به منطقه خور وانارک برای بردن شتران مردم حمله کردند. انارکی ها از سلطان برای دفع انان کمک خواستند. در ان دوران انارک از توابع جندق وبیابانک بود.در جنگی که بین ابواب جمعی دستان وبلوچ ها روی داد تعدای از سربازان سلطان کشته شدند. چون خبر به امیرکبیر رسید سخت براشفت واورا به تهران فرا خواند ومورد پرسش قرار دادو ازسمت سلطانی برکنار کرد وگفت شاعر زاده را چه به سپاهیگری. دستان از آن پس علم طب آموخت وحکیمی کار آمد شد..وی در تهران وخراسان با سیف الدوله پسر فتحعلیشاه که در ان هنگام متولی استان قدس بود، هم نشین بود. مدتی هم در بیرجند وطبس اقامت داشت. چند سالی هم در شاهرودبا شاهزاده جهانسوز میرزاوانوشیروان میرزا ضیاالدوله یار وهمراه بود. در اواخر عمر به زادگاهش خور باز گشت ودر وبای همه گیر ۱۳۱۰ قمری در گذشت ودر امامزاده سید داود خور به خاک سپرده شد. 
دستان شکسته نستعلیق ونستعلیق را نیکو می نوشت اما در شاعری مرتبه پدر وبرادرانش هنر وصفایی را ندارد.از وی تعدادی قصیده، غزل. نوحه ومرثیه باقی است. از اثار چاپ شده وی جغرافیای جندق وبیابانک است که به اشارت محمد حسن خان اعتمادالسلطنه نوشته واستاد سید علی الداود به چاپ رسانده است. چند بیت تغزل از قصیده ای در مدح حضرت علی(ع)
زهی خاک درت سرمایه ی دنیا ومافیها
طفیل هستی ذات تو ایجاد همه اشیا
وجود عالم و آدم کمین فیضی زالطافت
بدین گفتم گواه آمد حدیث علم الاسما
توگر خود خویش را ننمودی از رحمت به هر چشمی
نشان ونامی از توحید کی بودی در این دنیا
به کویت هرکه شد،معروف امد عارفی کامل
خدارا زانکه جز در تو نبیند دیده ی بینا...‌....‌ 
غزلی ازو
ای زلف تو در مکر وفتن وادی ابلیس
وندر خم هر سلسله صد سلسله تلبیس
آتش فتدازآتش عشق تو به افرنگ
گر باد برد نکهت زلف تو به پاریس
مارا کشی از چهر ولب و زنده کنی باز
در فتنه ی عشق تو دل ما شده جرجیس
بیند اگرت طره ی طرار سلیمان
دیگر نکند خود هوس دیدن بلقیس............
نقل از:https://www.facebook.com/hekmat.yaghmaei