شرابی تلخImage result for ‫شرابی تلخ‬‎
نوشته : م .حسرت
در خونه باز بود و بدون رنگ زدن وارد حیاط شدم صدایش از داخل آشپزخونه بگوش میرسید وقتی ناراحت و دلتنگ میشد ابیاتی از سعدی و حافظ را زیر لب زمزمه میکرد اینبار شعر حافظ را میخواند ولی پس و پیش
شرابی تلخ میخواهم که مردافکن بود زورش
که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش
کمند صید بهرامی بیفکن جام جم بردار
که من پیمودم این صحرا نه بهرام بود و نه گورش
با سر و صدا حضورم را به او فهماندم و سپس وارد آشپزخانه شدم و گفتم مادر انگار که دلت گرفته درسته؟آهی کشید و گفت اون چهار تا شاخه هیزم را بریز توی تنور هیزمش کم هس .گفتم چشم مادر . تو جون بخواه گفت برو برو پشمی به کلاهت نیس فقط زبونت هس که اگر نداشتی کنجشکها چشمات را در میآوردن . گفتم مادر تو را بخدا اینجوری نگو . همه چیز و همه کس من تویی برای همین نوکریت را میکنم و از آشپزخونه بیرون آمدم و لب باغچه نشستم .صدایش بگوش میرسید 
اگر دردم یکی بودی چه بودی؟
اگر غم اندکی بودی چه بودی؟
به بالینم حبیبی یا طبیبی ؟
از أین هر دو یکی بودی چه بودی؟
ارادتمند م . حسرت .بهار ۹۷ یزد