وقتی بی گدار به آب زدیم
نوشته : م.حسرت
در یک روز گرم تابستان هنگام ظهر بود که بیکاری و کم حوصلگی مرا به خیابان اصلی کشاند اوایل انقلاب بود و اوضاع خاص مملکت باعث شده بود همشهریهای زیادی از اقصی نقاط کشور به ولایت باز گردن زیرا کارخانجات و موسسات و ادارات یا تعطیل بود یا نیمه تعطیل بود لذا فرصتی دست داده بود که به ولایت سر بزنن اما آنروز بعلت شدت گرمی هوا خیابون خلوت بود و مردم ترجیح داده بودن در خانه بمانند خلاصه بعد از مدتی دوست عزیزم احمد بقایی سوار بر موتور  پیدا شد و کنارم ایستاد و پیشنهاد داد که به چشمه کشکی بریم در آنزمان ما به مسیر و چشمه آشنایی نداشتیم زیرا من که برای اولین بار بود که میرفتم و احمد هم بنا به گفته خودش فقط یکبار رفته بود ولی بدون توجه به این موضوع و بدون تدارکات لازم دست خالی حرکت کردیم حتی آب و وسایل ساختن چایی هم نداشتیم وقتی به پای کوه رسیدیم موتور را گذاشتیم و پیاده حرکت کردیم و این در حالی بود که نمی دانستیم دره اصلی که ما را بچشمه میرساند کدام است فقط احمد گفت احتمالأ باید همین باشد باور کنید همان موقع ما احساس تشنگی میکردیم ولی بی تفاوت حرکت کردیم ولی هر چه رفتیم بجایی نرسیدیم دره ها را و کوه ها را یکی پس از دیگری پشت سر گذاشتیم و تشنگی بما فشار آورده بود ولی بزبان نمیآوردیم بسختی بجلو میرفتیم تشنگی توان ما را گرفته بود احمد زرنگتر و سرحالتر از من بود او چند قدم جلوتر از من حرکت میکرد دیگه توان حرکت نداشتم به احمد گفتم من دیگه نمیتونم اینجا میمونم تو برو چشمه را پیدا کردی دنبالم بیا احمد گفت این دره و کوه آخریست بیا بریم بالا شاید چشمه را پیدا کنیم با مشقت رفتم بالا که از راه دور جایی را که اندکی سرسبز بود با کمی امید که در ما پدید آمد خود را به آنجا رساندیم ابتدا از چاله ایکه آبش شور و تلخ و پر از حشره بود و در کنار سنگ بزرگی واقع شده بود حسابی آب خوردیم بعد که اونطرف سنگ رفتیم آب شیرین و سرد و زلالی را دیدیم از این یکی هم حسابی خوردیم بعد از اینکه سیراب شدیم تا غروب فرصتی نبود بنابراین باید قبل از تاریکی برگردیم و خودمان را به موتور برسانیم نمیدانستیم از کدام دره باید بریم که موتور برسیم از شانس خوبمان همان دره ای که بجلو میرفتیم به موتور رسیدیم و موتور را دیدیم واقعأ نگران بودیم و وحشت داشتیم که اگر موتور را پیدا نکنیم شب گرسنه و تشنه چکار باید میکردیم پیاده هم مشکل بود که بر گردیم این بود که با دیدن موتور از شادی و خوشحالی خستگی و تشنگی و گرسنگی را از یاد بردیم و بر گشتیم دیگر هم تصمیم گرفتیم بیگدار به آب نزنیم و بدون تدارکات لازم قدم در راهی نگذاریم . 
با تقدیم احترام م . حسرت اردیبهشت ۹۷ . یزد