کمک به مادر 
نوشته ؛ م_حسرت

وقتی وارد خونه شدم مادرم مشغول پاک کردن گندم بود .چند تا چادرشب کف حیاط پهن کرده بود و گندمها را روی اونا خالی کرده بود .من در مقطع راهنمایی درس میخوندم نمیدونم سال اول بود یا دوم و سوم ؟بهرصورت با وضعی آشفته وارد حیاط شدم و گفتم مادر چرا تنها هستی تنهایی که مشکل هست و خسته میشی؟نگاهی به قد و قواره من انداخت و گفت میگی چکار کنم؟چاره دیگه ای دارم؟گفتم بله داری اگه راضی هستی من میرم ده . دوازده تا دوستان و همکلاسی هام را مبارک به سه شماره پاکش میکنیم گفت ای داد و بیداد تو اگر همچون شانسی داری من همچین اقبالی ندارم برو پی کارت . گفتم مادر جدی گفتم گفت تو توی کار من دخالت نکن اگه راست میگی برو مشکها را آبش کن بشکه هم خالیه مگر نمیبینی؟گفتم مادر تو چکار داری من میبینم یا نمیبینم تو فقط دستور بده بقیه اش با من ؟گفت برو نمیخواد چخان کنی امروز زرنگ شدی خوبه همیشه اینجوری باشی چیزی نگفتم و فقط نگاهش میکردم یکدفعه با اعتراض گفت حالا چرا وایسادی؟ناچار بسمت فرقون که آنطرف حیاط بود رفتم و مشکها را انداختم توش و حرکت کردم .اونزمان لوله کشی آب نبود باید میرفتیم سرچشمه و از آب قنات می آوردیم مشکها را آب کردم و برگشتم مادر هنوز مشغول بود منا که دید گفت ایولا. حالا بنداز گل چنگه آویزون کن .وقتی مشک اول را بر داشتم مشک دوم یکطرف فرقون قرار داشت و فوری فرقون چپ شد توی گندمها . مادر با دیدن این صحنه از کوره در رفت و با فریاد گفت حالا بعد از روزگاری یک مشک آب کردی چرا اینقدر سر به هوایی؟چرا دل بخودت نمیذاری؟فقط شکمت سیر باشه دیگه فکر و ذکری نداری .و دنباله اون گفت .چیشه؟غمی نداره ناهارش بجا و شامش بجا و . و . و 
نه غم داره نه غصه . . . آسیو تی و بالاشم که درسته ‌دیدم هوا پسه صلاح نیس اونجا بمونم تند و تیز از خونه زدم بیرون . صدای مادر از  توی کوچه شنیده میشد . 
ارادتمند م . حسرت 
خردادماه نود و هفت . یزد