وقتی فتیله را پائین نکشیدم
نوشته: م_ حسرت
وقتی از خواب بیدار شدم متوجه شدم کسی در خانه نیست و تنها هستم . کمی بی حوصله بودم به این خاطر بیرون رفتم و در آستانه درب خروجی نشستم چیزی نگذشت که مادر با زنبیلی از علف و یونجه در انتهای کوچه نمایان شد که با عجله میآمد نزدیکم که شد گفتم مادر به کجا چنین شتابان؟گفت میترسم خمیرم  ترش شده باشه آخه صبح زود خمیر کردم و گفتم از دشت که بالا آمدم شروع به پخت میکنم ولی توی دشت به چندتا رسیدم و از حواس در رفتم وخی برو تنور را روشن کن تا من آبی بسر و صورتم بزنم ناچار بلند شدم و وارد آشپزخونه شدم و تند و زود با ریختن هیزم داخل تنور اونا روشن کردم که مادر وارد شد و مشغول آماده کردن خمیر شد و زیر لب شعر حافظ را زمزمه میکرد
ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد
دل رمیده ما را انیس و مونس شد
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت . . به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد که ناگهان صدای در بگوش رسید و بدنبالش همسایه و دوست خوبش که همیشه با هم بودن وارد آشپزخونه شد منکه داشتم با خمیر بازی    میکردم و سعی میکردم چونه بگیرم   با نهیب اعتراض مادر که گفت وخی برو پی کارت ماما چسی نکن از جایم بلند شدم و رفتم توی حیاط و بکار خودم مشغول شدم که صدای مادر را شنیدم که گفت فلانی برو ماما سماور را روشن کن اول نگاه کن اگر آب نداره آبش کن گفتم چشم مادر و بسمت اتاق بادگیر که سماور آنجا بود رفتم و روشن کردم ولی صبر نکردم فتیله را تنظیم کنم مدتی بعد که آمدم ببینم جوش آمده یا نه که متوجه شدم سماور دود کرده و اتاق را دود فرا گرفته . ترس از مادر باعث شد تند و تیز در و پنجره را کامل باز کنم و با تکان دادن چادر سعی میکردم که دودها را از اتاق بیرون کنم که چادر گرفت به لوله کتری و از بالای تاقچه به کف اتاق پرتاب شد با صدای افتادن کتری مادر سراسیمه وارد شد و با فریاد گفت چرا تو سر به هوایی؟نشد که کاری را بهت واگذار کنن و درست انجام بدی؟جوابی نداشتم که بدم لذا آهسته از اتاق بیرون آمدم و فرار را بر قرار ترجیح دادم . از داخل کوچه صدای مادر را شنیدم که گفت کجایی کجا در رفتی؟بی توجه از خانه دور شدم تا آبها از آسیاب بیفتد و اوضاع آروم بشه بسمت دشت حرکت کردم و . . . 
خرداد ۹۷  م . حسرت