هندونه دیم،  دقوملا

نوشته : محمود همایونی (م- حسرت)

سراسیمه خودم را بخانه رساندم .دلم شور میزد و بی دلیل مضطرب بودم اما وقتی بخانه رسیدم بدون سر وصدا وارد شدم آوای روح نواز مادر از درون اتاق بگوش میرسید که اشعاری از غزل زیبای عراقی را دکلمه میکرد 

ز دو دیده خون فشانم ز غمت شب جدایی . . چه کنم که اینها هست گل خیر آشنایی . . همه شب نهاده ام سر چو سگان بر آستانت . . که رقیب در نیاید به بهانه گدایی .

کاملا مجذوب اشعار شده بودم و در آسمان خیالم عاشقانه پرواز میکردم .مادر ادامه داد مژه ها و چشم یارم بنظر چنان نماید . . که میان سنبلستان چرد آهوی ختایی 

وارد حیاط شدم و حضورم را با خواندن دنباله شعر به او اعلام کردم .سر برگ گل ندارم ز چه رو روم به گلشن . . که شنیده ام ز گلها همه بوی بیوفایی .صدای مادر از داخل اتاق بگوشم رسید که گفت فلانی کی اومدی ؟کجا بودی؟گفتم توی کوچه و خیابونا ولو و دلو بودم کاری داشتی؟در جوابم گفت بعد از ظهر که هوا بهتر و سرد تر شد خونه باش که با همسایه بریم دقو ملا هندونه دیم بکاریم .گفتم مادر تو را بخدا کوتاه بیا من نمیام میخوام برم باغ ملی بازی فوتبال کنم .با اعتراض گفت حالا اگر یکروز بازی نکنی میمیری؟من با این کمردرد و پادرد اگر تو نباشی کاری نمیتونم انجام بدم .توضیح اینکه آن سال بارون خوبی اومد بطوری که سیل عظیمی از کوه های عباس آباد اومد و قنات را هم کور کرد و محصولات کشاورزان زحمتکش آبادی را که در مسیر سیل بود از بین برد پیشروی سیل تا دق ملا ادامه داشت و دق را مملو از آب کرد .ما بچه ها هر روز برای شنا به آنجا میرفتیم در صورتیکه بسیار خطرناک بود حتی چندین بار نزدیک بود چند نفر از بچه ها که به فن شنا آشنا نبودن غرق بشوند و جان خود را از دست بدهند . بگذریم .ناچار بودم که امر مادر را اطاعت کنم لذا به او گفتم اگر بقیه شعر را بخونی باهات میام گفت همه را بلد نیستم گفتم من کمکت میکنم .از اتاق بیرون رفتم و در  آسمان حیاط گوشه باغچه نشستم .مادر آهسته شروع کرد 

به کدام مذهب است این  بکدام ملت است این . . که کشند عاشقی را که تو عاشقم چرایی؟. . به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادن . . که برون در چه کردی که درون خانه آیی . . . مادر به صدای زیبای خود شعر را کامل خواند و من غرق در خیالات خود روی گلیمی که در گوشه حیاط پهن بود دراز کشیدم و کم کم خواب چشمانم را فرا گرفت و به خواب سنگینی فرو رفتم .چند ساعت بعد با نهیب مادر از جا پریدم که خطاب به همسایه میگفت نگاه کن انگار که از صبح کوه کنده که بهوش نمیاد .بسختی از جا بلند شدم و با نارضایتی بدنبال آنان حرکت کردم .

ارادتمند م . حسرت مرداد ۹۸ چوپانان