چوپانانِ آباد

choopananabad@yahoo.com

اظهار لطف یک همکار به چوپانان آباد و درد دل های او

درودبرشما.جناب مستقیمی عزیز
باعث افتخارومباهات است ڪه بزرگانی چون شمادرمورد سرزمین آباء واجدادی خودقلمفرسایی میڪنند وتاریخ پرافتخار چوپانان رابرای معرفی به نسل آینده ثبت می نمایید.بنده ازنحوه نگارش درهمان ابتدا پی بردم ڪه باید ازمالڪان باشید وبسیارخرسندم ازاین بابت.
اگرچه ڪاربرای چوپانان وچوپانانی درپشت پرده بهترجواب میدهد وبنده هم ازهمان ابتدا معرف حضور همشهریان بودم وهمانطورڪه درسال گذشته استحضار دارید دوستان بسیارنزدیڪ بنده وآنان ڪه ادعای دوستی ورفاقت میڪنند وتاحدودی هم خودراشریڪ ڪارفرهنگی چوپانان میدانند بقول خودشان میخاستندمراترور شخصیتی بڪنند وڪارهایی هم ڪردند وشایعاتی هم پخش ڪردند مبنی براینڪه صمیمی. درڪارشوراودهیاری دخالت میڪند ودستور به آنان میدهد.اما اگرڪسی میخواهد ڪارفرهنگی برای این دیار بڪند باید ظرفیتش بالا باشد وپوستش هم ڪلفت.
امیدوارم درزمینه ڪارفرهنگی واشاعه فرهنگ چوپانان همواره ڪوشا,موفق وسربلندباشید.
ارادتمندشما.صمیمی


سه یار دبستانی

تصویر از کانال تلگرامی استاد راهی 

بزرگان و اندیشمندان چوپانانی و دانش آموزان دبستان ستوده چوپانان را بیشتر بشناسیم:

از سمت راست 

1- استاد سعید عسکری استاد بازنشسته دانشگاه پیام نور در رشته زیست شناسی 

2- استاد محمد مستقیمی (راهی) استاد بازنشسته دانشگاه فرهنگیان و دبیرادبیات آموزش و پرورش  ، شاعر ، نویسنده، وبلاگ نویس 

3- استاد مهدی افضل دبیر بازنشسته آموزش و پرورش ، تاریخدان ، نویسنده ، وبلاگ نویس

خداوند این بزرگان را سلامت بدارد


اولین جلسه شورای پنجم چوپانان

 
 
به گزارش کانال تلگرامی  شورا و دهیاری چوپانان :
انتخاب هیات رئیسه شورای چوپانان:
1.آقای مسیب کلانتری رئیس شورا
2.آقای محمد رضا حلوانی نایب رئیس
3.آقای علی اصغر مرتضوی منشی
4.سید جواد هاشمی عضو
5.حسین خاکسار عضو
ضمناٌ کانال تلگرامی سابق از دسترس خارج شد و شورای پنجم کانال شورای جدید را به ادرس زیر معرفی کرد:
https://t.me/shchn/9
لذا چوپانانی های عزیز که دوست دارد با اطلاعیه ها و فعالیت های شورا به روز باشند یا مستقیما با شورا در تماس باشند بهتر است عضو این کانال شوند


شش انگشتی
نوشته: محمد مستقیمی (راهی)
Image result for ‫محمد مستقیمی‬‎
شب یلدای سال ۱۳۳۰ چشمم به جمال ماما آسیه و ماما ربابه و به نور لامپای روی تاقچه‌ی اتاق زمستانی خانه‌ی پدری روشن شد و هنوز شست‌وشو نشده، شاهد پچ‌پچ ماماها بودم:
- ای وای خاک تو سرم! چه جوری به جناب شیخ بگیم این بچه شش انگشتیه
مادر بزرگم ،ننه گوهر، که از آن یغمایی‌های کارکشته و در صحنه‌ی زادان من حی و حاضر به یراق بود مثل شیر ماده جلوی ماما و ماماچه درست و حسابی درآمد و گفت:
- چه تونه! مثل کسی شدید که انگار جن دیده اتفاقی نیفتاده خدا را شکر که این بچه ناقص نیست تازه یک چیزیم اضافه داره من خبرش را به جناب شیخ می‌دم. به کارتون برسید.
از همان لحظات ابتدای ورودم به این عالم خاکی و این دنیای پر از چاله چوله و این جاده‌ی پر از دست انداز، احساس خوبی به من دست داد چون احساس غربت و تنهایی گریخت و حس کردم یک شیرزن حامی من است و پشتیبانی درست و حسابی دارم که حتی از جناب شیخ هم نمی‌ترسد و قرار است یک تنه به جنگ این جنابی برود که ظاهراً خرش خیلی می‌رود و انگار همه ازش حساب می‌برند.
خلاصه نگرانی‌ها تمام شد. جمع و جور و شست و شو کردند و لباس پوشاندند و دست راست مرا هم که یک انگشت کوچولوی خوشگل، درست اندازه‌ی بند اول انگشت کوچکم در کنار بیرونی شست داشت و نه تنها زشت نبود؛ خیلی هم زیبا بود حتی یک ناخن کوچولوی خوشگل هم داشت و قرار نبود در کارها مزاحم من باشد که هرگز نبود و غیر از این که باید یک ناخن کوچولوی اضافه را هفته‌ای یک بار می‌گرفتم هیچ مزاحمت دیگری نداشت. حرکت مستقل که نداشت فقط پشتیبان انگشت شستم بود نه نه حتی در نوشتن هم مزاحم من نبود غیر از مزاحمت اجتماعی که با بزرگ شدن من بزرگ شد و آن تمسخر بچه‌ها و هم سن و سال‌های خودم و همبازی‌هایم بود که گهگاهی دستم می‌انداختند و گاهی تکی و گاهی دسته‌جمعی فریاد برمی‌داشتند:
- هوی هوی شش انگشتی هوی هوی شش انگشنی!
این رفتارهای دوستان مرا می‌آزرد و کم‌کم این احساس را در من تقویت می‌کرد که این کوچولو مزاحم است و یک بازگویی که از مادرم بارها شنیدم که پدرم جناب شیخ پس از آن که خبر را از مادر بزرگ دنیا دیده شنید و پشت بند آن هم شنید که مشکلی نیست بیخ انگشت را با نخ ابریشم سفت می‌بندیم سر هفته می‌افتد و غایله ختم به خیر می‌شود که بستند و آن کوچولو هم برای ماندن مقاومت کرد و البته من هم به یاریش شتافتم و یک هفته آزگار مرتب جیغ کشیدم که مادر بزرگ بیچاره تسلیم شد و نخ ابریشم را از بیخ آن کوچولوی خوشگل باز کرد و گرچه کمی کبود شده بود امّا به زودی دوباره جان گرفت و همه را تسلیم کردیم و همه پذیرفتند که آن چه آفریده شده حکمتی در آن است و با قضا در نیفتادند که خوب می‌دانستند حریف او نیستند بعدها خواندم که استاد سخن پیش از این واقعه هم بخوبی بیان کرده است:
رضا به حکم قضا اختیار کن سعدی
که شرط نیست که با زورمند بستیزند
نمی‌دانم این بیت سعدی را حضرات شنیده بودند و پند گرفتند یا زور من و انگشت کوچولو بیشتر شد یا قضا خودش را در گریه‌های من نشان داد به هر حال ماند و جناب شیخ هم با تمام کبکبه و دبدبه‌اش نتوانست با قضا بستیزد امّا زخم زبانی به مادرم زده بود که تا پایان عمر این آزردگی از ذهنش بیرون نرفت و هر وقت حدیث شش انگشتی روایت می‌شد آن را به دلخوری بر زبان می‌آورد و آن زخم زبان چنین بود که جناب شیخ با دیدن آن کوچولوی زیبا رو به مادر کرده گفته بود:
- این از توی شکم تو بیرون اومده زن!
و عجب کرامتی از جناب شیخ:
از کرامّات شیخ ما این است 
شیره را خورد و گفت شیرین است 
گرچه منظور جناب شیخ ایراد کرامت نبوده و منظورش این بوده که این زایده از ژن تو است، زن! امّا ظاهر روایت، کرامّات گونه است و مادر چقدر از این عبارت آزرده شده بود و دلش شکسته بود گرچه مادر بزرگ همان پاسخی را که به ماما و ماماچه داد به جناب شیخ هم بی که از او بترسد داده بود که:
- بچه ام، نوه ام خدا را صد هزار مرتبه شکر ناقص که نیست یک چیزی هم علاوه بر دیگران داره!
امّا مادر آزرده بود و کاری هم نمی‌شد کرد زخم زبان است و مرحم و درمان ندارد کاش ما آدم‌ها مواظب این شمشیر بی‌غلاف باشیم! گمان نمی‌کنم مادر، پدر را در این یک مورد بخشیده باشد و من هم خودم را نمی‌بخشم که حمایتم را از آن کوچولوی زیبا کم کمک به خاطر تمسخر بچه‌ها و همبازی هایم و همکلاسی‌هایم برداشتم و آن قدر از آزار این تمسخرها در خانه گریستم که باز هم پدر و مادر را تسلیم کرد مادر بزرگ که دیگر نبود که ببینم در کدام جبهه است
به هر حال تابستان سال ۱۳۴۰ که آن کوچولو ۱۰ ساله شده بود جناب شیخ مرا و برادر بزرگترم عباس را که ضعف بینایی داشت برای معالجه به اصفهان آورد البته کاری که قرار بود با آن کوچولوی زیبا بکنند معالجه نبود قلع و قمع بود که آن را عمل زیبایی ‌نامیدیم تا جنایت خودمان را توجیه کنیم این نوع کثافت‌کاری فقط از سیاست‌مداران سر نمی‌زند؛ برگردیم کلاهمان را قاضی کنیم ببینیم از خودمان هم بارها سرزده است 
گمان می‌کنم با همان کامیون پست کذایی تا نایین آمدیم و در گاراژ بقایی فلکه‌ی بالا پیاده شده نشده بر اتوبوس قراضه‌ای به قصد اصفهان سوار شدیم من تمام راه را به جاده خیره بودم گرچه جاده چوپانان- نایین هم تفاوتی با جاده چوپانان-چاه ملک نداشت امّا جاده‌ی نایین-اصفهان تفاوتکی داشت اسفالت نبود امّا یک جور دیگر بود که می‌گفتند جاده شوسه است آب بردگی و ریگ روان نداشت امّا پر از موج بود که گاهی تمام اعضای بیرونی و درونی آدم می‌لرزید و یک ویژگی که برای من جالب بود و تا خود اصفهان آن را دنبال کردم و آن سنگ نشان جاده بود تابلوهای سنگی ایستاده که روی آن فاصله به کیلومتر حکاکی شده بود و گهگاهی هم تابلوی فلزی که معمولاً نام شهر یا آبادی سر راه بود تابلوی روستای (نرگور) حسابی در خاطرم مانده است شاید به دلیل نام جالب این روستا بود چون این روستا پس از اسفالت شدن این جاده از مسیر جاده دور شد ولی من برای احیای این خاطره یک روز از جاده بیرون زدم و این روستای نوستالوژیک را بر دامنه‌ی کوه قبل از گردنه ی ملا احمد در مسیر نایین به اصفهان دوباره زیارت کردم.
حدود ظهر یا یکی دو ساعت از ظهر گذشته به اصفهان رسیدیم در گاراژ کوره پزی، توی میدان کهنه کوچه‌ی هارون ولات از اتوبوس پیاده شدیم بیابانکی‌ها بیشتر در همین گاراژ ساکن می‌شدند امّا انارکی‌ها و چوپانانی‌ها به گاراژ بیگدلی در خیابان حافظ می‌رفتند به همین دلیل ما هم با تاکسی نه به قول اصفهانی‌ها با موتور سه پاچی و به قول خاله اخترم «خفتی» که من نام دوم را بیشتر می‌پسندم چون واقعاً راکبین آن مخصوصاً آنان که در اتاق عقب سوار می‌شوند در وسط شهری مثل اصفهان تنها احساس خفت می‌کنند. بماند جناب شیخ در کنار راننده موتور سه پاچی و من و داداش عباس بر پشت خفتی سوار شدیم و فاصله‌ی کوتاه میدان کهنه را تا خیابان حافظ گاراژ بیگدلی طی کردیم و در راهرو کنار دالان ورودی گاراژ که اتاق هایی دو طرف آن تعبیه شده بود. -اتاق های رو به حیاط کاروانسرا حجره‌ی بازرگانان از جمله سید محمد طباطبایی انارکی پسر دایی پدرم بود- در اتاق ته راهرو ساکن شدیم لوازم ابتدایی سفر و بیتوته را با خود آورده بودیم و خوشبختانه اکبر خانلری و همسرش سکینه باقر سیاه هم بودند و وجود آنان مقداری از غم غربت من کم کرد مخصوصاً که سکینه باقر مادر دوست و همکلاسی بسیار نزدیکم کاظم خانلری بود و رفتارش با من به نوعی مادرانه بود گرچه اشتیاق دیدار از شهری چون اصفهان که آوازه‌اش را شنیده و خوانده بودم بیشتر از آن بود که فرصت داشته باشم دلتنگی کنم.
Image result for ‫شش انگشتی‬‎
خاطرات چند روزه‌ی سفر اصفهان بسیار است امّا نمی‌خواهم از اصل ماجرا دور شوم اولین کار ما از فردای ورود به اصفهان یافتن یک جراح برای بریدن آن کوچولوی زیبا بود و یک چشم پزشک که به زودی با راهنمایی آقای طباطبایی هر دو مشخص شدند همان روز عصر ملاقات با چشم پزشک انجام شد که نسخه‌ی عینک را به عینک سازی توی خیابان چهارباغ پاساژ کازرونی دادیم که گفت چند روز دیگر امّاده می‌شود که از طولانی شدن سفر، پدر دلخور ولی من و داداش عباس خوشحال شدیم چون در این فرصت می‌توانستیم جاهای بیشتری از این شهر زیبا را ببینیم و ملاقات من و کوچولو با جراح، قرار شد روز بعد در بیمارستان صد تختخوابی، ثریا (بیمارستان کاشانی امروز) باشد که برای این ملاقات لحظه شماری می‌کردم نمی‌دانم چرا امّا دلم می‌خواست هرچه زودتر از شرش خلاص شوم الآن از بیان این احساس شرمنده هستم امّا آن قدر تحقیر و تمسخر دیده بودم که به خود حق می‌دادم با آن کوچولو چنین رفتاری داشته باشم.انتظار به پایان رسید و صبح شد و ما به بیمارستان آمدیم و پس از پذیرش، من از پدر و برادر جدا شدم. مرا به اتاق عمل بردند روی یک صندلی نشاندند که در کنار تختی بود که بر روی آن جوانی خوابیده بود که در زیر زانویش مقدار زیادی گوشت زاید دیده می‌شد که مثل گوشت‌های سوخته بود و جراح در مقابل چشمان من، کودک ده ساله، مشغول بریدن این گوشت‌ها بود و آن جوان هم گاهی فریاد می‌کشید و دو نفر به شدت او را گرفته بودند نمی‌دانم چرا درد می‌کشید بی حس نکرده بودند یا بی حس نشده بود خیلی ترسیدم و امروز از عمل کرد این بیمارستان و اتاق عمل و آن پزشکان تحصیل کرده شگفت زده می‌شوم که چرا مرا مدت یک ساعت با چنین صحنه‌ی وحشتناک و چندش‌آوری روبرو کردند گاهی فکر می‌کنم عمداً چنین کرده‌اند تا من، کودک ده ساله، امّادگی پیدا کنم. بعید نیست در هر حال چون من مصمّم بودم که از شر آن کوچولوی زیبا خلاص شوم همه‌ی این مشکلات و سختی‌ها و خطرات و وحشت‌ها را به جان خریدم گرچه رنگ به رو نداشتم و این رنگ پریدگی را از زبان پرستاران اتاق عمل شنیدم ظاهراً آنان متوجه وحشت من بودند امّا در رفع آن کوچکترین اقدامی صورت نگرفت. هنوز که هنوز است این صحنه، زنده و روشن در مقابل چشمان من است کابوس‌هایی هولناکتر را فراموش کرده‌ام امّا این مشاهده را هرگز! خدا عقل بدهد به فرهیختگانی که آگاهانه یا ناآگاهانه چنین صدماتی به انسان‌های اطراف خود مخصوصاً به کودکان می‌زنند. بگذریم پس از قصابی آن جوان زبان بسته که هنوز فریادهایش در گوشم پژواک دارد اسمال قصاب به سراغ من آمد دستم را گرفت معاینه کرد و نمی‌دانم خطاب به من یا خطاب به سلاخان دیگر گفت: استخوان دارد امّا فقط با گوشت به شست پیوند خورده از این قسمت ببرید و با مداد جوهری که با آب دهان مرطوب کرد دایره ای به گرد آن کوچولوی زیبا کشید و پا شد رفت ظاهراً سلاخی کوچولوی زیبا نیازی به استاد سلاخ نداشت و این جوجه سلاخ‌ها هم از پس آن بر می‌آمدند. با رفتن استاد یکی از شاگردان بر روی صندلی استاد که مقابل صندلی من بود نشست و مهربانانه گفت:
- می‌ترسی؟ اصلاً ترس ندارد فقط یک گزش کوچولوی زنبور، تا حالا آمپول زده‌ای؟ گفتم:
- بله زده‌ام و نمی‌ترسم.
با پنبه‌ای آغشته به مایعی انگشتم را تمیز کرد و آمپولی را به سه جای کوچولو زد و لحظاتی بعد بی حسی کوچولو و شستم و قسمتی از دست راستم را حس کردم بعد با کارد دور تا دور کوچولو را برید و آن را چسبید و مثل وقتی که قصابها خایه‌های گوسفند را می‌کشند آن را از دستم جدا کرد و همان طور خون آلود در جیب پیراهنم انداخت و گفت:
- یادگاری نگهش دار!
پیراهنم خون آلود شد امّا خوشحال شدم که آن را در سطل کنار دستش نینداخت. از این رفتارش خوشم آمد نه این یکی به بی‌رحمی آن سلاّخ قبلی نبود خوب شد که این یکی مهربانتر بود اگر کوچولو دست آن جلاد افتاده بود معلوم نبود چه بلایی سرش می‌آورد به هر حال خون‌ها را تمیز کرد و زخم را بخیه زد و پانسمان کرد و گفت:
- تمام شد برو و سه روز دیگر بیا تا بخیه‌ها را بکشم دیگه شش انگشتی نیستی.
جمله ی آخرش خیلی خوشحالم کرد پا شدم و به اتاق انتظار آمدم که پدر و برادر منتظرم بودند و کلی هم حوصله‌یشان سر رفته بود نسخه‌ای هم از اتاق عمل رسید که چند کپسول آنتی‌بیوتیک بود و چند قرص مسکن که از داروخانه‌ی بیرون بیمارستان خریدیم و به گاراژ بیگدلی آمدیم تا سه روز دیگر که هم بخیه‌ها کشیده و هم عینک کاکاعباس امّاده شود.صبح‌ها را برای گردش به کنار رودخانه در جوار پل‌های خواجو و سی و سه پل می‌آمدیم و عصرها را در میدان نقش جهان در کنار فواره‌های آب نماهای وسط می‌گذراندیم و زیبایی‌های مسجد شاه و مسجد شیخ و بازار قیصریه و عالی قاپو را از بیرون و از داخل میدان تماشا می‌کردم گرچه دلم می‌خواست همه‌ی این زیبایی‌ها را که عکس آن‌ها را در کتابها دیده بودم از نزدیک ببینم ولی نمی‌دانم چرا نه پیشنهاد کردم و نه کسی مرا به تماشا برد نمی‌دانم در آن زمان دیدن این امّاکن هزینه‌ای داشت یا نه امّا پدر ما را به دیدار هر جایی که می‌شناخت؛ برد و وقتی از منارجنبان پرسیدم گفت: بیرون شهر است و رفتن به آن جا به زحمتش نمی‌ارزد شاید هم راست می‌گفت جنبیدن دو منار کوچک شاید برای من ده ساله جاذبه داشت برای او نداشت و به زحمتش نمی‌ارزید و اغلب روزها هم پدر در حجره‌ی میرزا سید محمد می‌نشست و با پسر دایی گپ می‌زد و من هم از یک طرف تا چهارراه شکرکن و از طرف دیگر تا میدان شاه می‌رفتم ظهرها وقتی بزرگترها چرتی می‌زدند من به میدان می‌آمدم. روبروی بازار قیصریه یک مادی بود که امروز نیست و جای آن پارکینگ اتومبیل است و بچه‌ها در این مادی شنا می‌کردند و حتی آن قدر عمق داشت که از روی ستون سنگی دروازه‌ی چوگان بازی -که هنوز موجود است -شیرجه می‌زدند به وسط مادی گرچه بارها هوس کردم لخت بشوم و یک آب تنی درست و حسابی بکنم امّا هرگز جرأت نکردم و یک روز صبح که از گپ پدر و پسردایی گریختم به چهارراه شکرکن آمدم و مشغول تماشای پولکی سازی آقای قناد و حسابی سرگرم که نوارهای شکر غلیظ شده را روی نوار غلطک می‌ریخت و با دسته‌ای می‌چرخاند آن ماده‌ی غلیظ شیرین از بین دو غلطک عبور میکرد و به پولک هایی تبدیل می‌شد هم شکل ساختاری این شیرینی مثل سکه زدن است و هم محصول خاص اصفهان که نام پولک به خود گرفته و فرهنگ پول آن را کشف کرده و ساخته است و هم در مقام صرفه جویی بی نظیر است شما قول بدهید آن را نجوید من هم شرط می‌بندم شما سه لیوان بزرگ چای را فقط با یک عدد پولکی شیرین کنید تازه گمان کنم یک ورق کوچک پولکی تنها یک گرم شکر برده باشد من آن روز شاید بیش از یک ساعت بود که در کنار پیاده‌روی چهارراه شکرشکن ایستاده بودم و محو تماشای هنر مرد قناد بودم که دستی به شانه‌ام خورد پسر عمه، محمود ملا، بود حالی پرسید و حیرتم را از تماشای قنادی به میل شیرینی خواهی تعبیر کرد و یک عدد بستنی نانی فرد اعلا برایم خرید. من تا آن روز بستنی نخورده بودم و حتی نمی‌دانستم که این قدر یخ کرده است امّا دست بچه‌ها در آن چند روز بسیار دیده بودم و خوردنش را آموخته بودم؛ خوردم و حسابی چسبید و هنوز که هنوز مزه ی آن بستنی و لبخند رضایت محمود ملا، پسر عمه ام، زیر دندان و جلوی چشمان من است. بچه‌های ملا بسیار دوست داشتنی و مهربان بودند با جمشید چندان مراوده ای نداشتم ولی علی ملا در دبستان همدم و رفیق و حامی من بود و قلم نی مرا سفارشی می‌تراشید و محمود ملا هم اولین بستنی را به من هدیه داده بود که دیگر هرگز هدیه‌ای به این دلچسبی نگرفته‌ام و می‌دانم نخواهم گرفت تازه با محمود که بعدها همریش هم شدم.
روز موعود فرارسید مهدی عسکری پسر حسین حاج مهدی که نوجوانی بود و در اصفهان تحصیل می‌کرد به دیدن ما به گاراژ بیگدلی آمده بود به پدرم گفت:
- شما دیگر زحمت نکشید من او را به بیمارستان ثریا می‌برم تا بخیه‌اش را بکشند شما به دنبال گرفتن عینک عباس بروید!
با مهدی رفیق بودیم گرچه چند سالی بزرگتر بود و من بیشتر با سعید برادر کوچکترش همبازی بودم امّا همسایه و آشنا و خویشاوند بودیم و او در اصفهان زندگی می‌کرد و سوراخ سمبه‌های شهر را می‌شناخت پدر گفت:
- با او می‌روی نیازی به من نیست؟ گفتم:
- نه نیازی نیست با او می‌روم.
من که آن صحنه‌ی سلاخی را دیده بودم دیگر بخیه کشیدن ترسی نداشت با مهدی به بیمارستان آمدیم و هر دو را به اتاق عمل ،همان اتاق کذایی، بردند همان شاگرد سلاخ مهربان پانسمان را باز کرد و گفت:
- خیلی خوب شده
و بنا کرد با پنس بخیه‌ها را کشیدن و هیچ دردی هم نداشت ناگهان یکی از پرستاران گفت:
- آقای دکتر! غش کرد!
متوجه‌ی جهت صدا شدیم بله آقا مهدی تاب تحمل تماشای چنین صحنه‌ای را نداشت و همین کشیدن بخیه‌ی یک زخم کوچک او را به غش برده بود که دورش را گرفتند و اورژانسی حالش را جا آوردند و کار من هم تمام شده بود و من مجبور شدم مواظب آقا مهدی باشم تا به بیگدلی برگشتیم و قول دادم که این رسوایی را به کسی نگویم و به قولم هم عمل کردم الآن هم قولم را زیر پا نگذاشته‌ام چون من قول دادم نگویم قول ندادم ننویسم می‌دانم حالا دیگر برای او هم اهمیتی ندارد که کسی بداند او چقدر دل نازک بوده است نمی‌دانم اگر آن صحنه‌ی سلاخی را که من دیدم می‌دید چه می‌شد لابد به کوما می‌رفت.به هر حال به خانه برگشتیم یعنی به گاراژ. پدر و کاکاعباس عینک را گرفته بودند و دیگر سفر داشت به پایان می‌رسید و ما با جیبپ وانت محمدحسین محمدی انارکی عازم انارک شدیم و تنها صحنه‌ای که از این بازگشت به خاطر دارم این است که وقتی اتومبیل در کفه‌ی چاه فارس حدود ایستگاه راه آهن جاده نایین به انارک به ریگ نشست و مسافران عقب نشین هل می‌دادند پدر که با من و عباس در کابین جلو نشسته بود به جلوی داشبورد فشار می‌آورد تا به خیال خود در هل دادن اتومبیل کمکی کرده باشد من می‌دانستم این هل نیست و خجالت کشیدم تازه وقتی محمدحسین محمدی با پوزخند گفت:
- جناب! این هل دادن فایده‌ای ندارد!
بیشتر خجالت کشیدم. خلاصه با این شرمندگی مسافرت ما به پایان رسید و به محض ورود به خانه به مادر گفتم من انگشتم را با خودم آورده‌ام و آن کوچولوی در پنبه پیچیده را به او نشان دادم گفت:
- برو در همان سوراخ دیواری بگذار که دندان‌های شیری افتاده‌ات را می‌گذاشتی و من هم همین کار را کردم گرچه خیلی دقیق، آن کوچولو جراحی نشده بود و کمی از قسمت پایینش روی انگشت شست من مانده بود و می‌دانم برای این مانده بود که هرگز او را فراموش نکنم.
محمد مستقیمی_راهی
دی 1393


پیرزن چشم ما بود

تاریخ درج : شنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۶

گفت وگو با تنها زن زنده معدنچی ایران که شش سال در معدن سرب نخلک کار کردImage result for ‫خاله عصمت بقایی چوپانان‬‎

لیلا مقیمی

دستان زمخت و تاول‌زده‌اش، راوی تک‌تک سال‌های برباد رفته است؛ همان سال‌هایی که تازه نوعروس «نخلک» شده بود و تاب و توان دوری از شاهزاده رویاهایش را نداشت. شش سال، هرروز، هفت‌صبح، چارقد رنگی و گل‌گلی‌اش را دور کمر می‌پیچید و پابه‌پای مرد خانه اش از لابه لای نخل های تنومند و سربه زیر روستا عبور می کرد تا خودش را به معدن سرب دوهزار ساله برساند. انگار قاصدک رویاهایش به جای پرواز در سینه صیقلی و لاجوردی آسمان کویر قرار بود در دل دالان‌های تو در تو و تاریک و سرد معدن نخلک به رقص درآید و زندگی توام با رنج و مشقتی را برایش رقم بزند. برای عصمت بقایی، کار در معدن سرب نخلک که 200 متر زیر زمین، جاخوش کرده، سخت دلکش بود. آن‌قدر دلکش که بعد از سیزده سال، تداعی آن روزها، هنوز برایش لذت‌بخش و نشاط آور است. چشمانش از پشت لنز شیشه‌ای، همانند تالار آیینه‌ای است که خاطرات گذشته در آن، تکرار می‌شود؛ صداها و همهمه‌هایی که می پیچید بین سنگ‌های درشت و دندانه‌دار معدن؛ بوها و گرد و خاک هایی که در هر دم و بازدم آغشته می شد به نفس هایش و هر از گاهی، سرفه های مکرر و کشدار را به ارمغان می آورد برایش؛ سرب هایی که باید جدا می‌کردند از دل خاک های عیار بالا؛ شپش‌هایی که می‌افتادند به جان و تنشان؛ دردها، رنج ها، سختی ها، جان کندن ها، خوشی ها و ناخوشی ها.

همه تکرار می‌شوند در برابر چشمان ریز و خاکستری که دایره شیشه ای، ماحصل شش سال کار در معدن، جلویشان را گرفته است. زمان، ردپای چین و چروک را روی صورت دخترک چوپانانی نشانده و 80سالگی‌اش را نوید می‌دهد.
 او حالا یکی از پنج خانواری است که در روستای نخلک، زندگی می‌کند. پیرزنی که همه معدنچی‌ها و مهندسان، آنجا او را خاله عصمت،صدا می‌زنند. پیدا کردن خاله عصمت در روستای کوچک و کم‌جمعیت نخلک، سخت نیست؛ فقط باید صابون تحمل گرمای 50درجه را به خود مالید و حرکت کرد به سمت 125 کیلومتری شمال شرق نائین و برای چهار ساعت، گوش‌ها را عادت داد به تکرار صدای زوزه باد و چشم ها را به دیدن جاده‌های کشدار و تمام نشدنی و بیابان‌های خشک و بی آب و علف و بوته های گون. خاله عصمت، خیلی وقت است از خانه قدیمی‌اش که نزدیک معدن بود و با شوهر و بچه‌هایش گل می‌گفت و گل می‌شنید، کوچ کرده به خانه کوچک و ساده دیگری که همه دارای‌اش یک کولر آبی، یک تلویزیون نقره‌ای و قدیمی سامسونگ، یک زیرانداز بیرنگ و رو و یک تخت کهنه و زهوار در رفته است و او   تک‌وتنها آنجا روزش را شب و شبش را روز می‌کند. پیرزن سرتاپا سیاه پوشیده و چادرش را دور کمر خمیده‌اش پیچیده است. خواهرش را سه روز پیش از دست داده و عزادار اوست. خونگرم و مهربان است. میانه حرف‌هایش، شوخی می‌کند و گهگاه از چرخ ناکوک زندگی گلایه‌ای به میان می‌آورد. می‌گوید توانایی کار را داشته؛ اما خودش را زودتر از موعد، بازنشسته کرده است: «از وقتی که پسرم مرد، خودم را بازنشسته کردم. آن موقع، لنگ چهارصدتومان، پول بودم. می‌خواستم با این پول، توی شهرستان یک خانه کلنگی و جمع و جور، برای خودم دست و پا کنم. سنواتم را که گرفتم فقط حدود سی تومان شد. با این شندرغاز نتوانستم خانه بخرم. خانه خیلی گران‌تر از اینها بود.» شوهر خاله عصمت در همین معدن نخلک کار می‌کرد: «از بس کار کرد، مریض شد. فرستادنش به یکی از بیمارستان‌های تهران، اما همان‌جا جان داد و جوان‌مرگ شد. من را تنها گذاشت. حالا تک وتنها توی این خانه زندگی می‌کنم. خودم از خودم دفاع می‌کنم.» چه شد که از چوپانان به نخلک آمدی و شدی کارگر معدن؟ «ازدواج که کردم به نخلک آمدم. شوهرم توی همین معدن سرب کار می کرد. روزها که می‌رفت و تنهایم می‌گذاشت، مدام بهش غر می‌زدم که چرا این‌کار را می‌کنی و پیش من نمی‌مانی. من، آن زمان برای خودم بر و بیایی داشتم. با شاه فالوده می‌خوردم. چرا باید توی خانه تنها می‌ماندم؟» داستان ازدواج را این‌طور برایمان تعریف می‌کند: «دختر خانه که بودم، توی چوپانان زندگی می‌کردیــــم. یک روز رفتم توی خیابــــان چیزی بشویم که پسری دنبالم افتاد تا خانه مان را یاد بگیرد. آدرس را که گرفت،  مدام می‌آمد در خانه مان و به پدرم می‌گفت من دخترت را می‌خواهم. ما هنوز نه سلامی به هم کرده بودیم و نه علیکی. آنقدر آمد و رفت و اصرار کرد که پدرم بالاخره راضی شد و من را به او داد. شوهرم طبسی بود و توی معدن نخلک کار می‌کرد. عروسی که کردیم به این روستا آمدیم و برای همیشه، همین‌جا مستقر شدیم.» زندگی جدیدش را توی نخلک، شروع کرد؛ اما خاله دوری از شوهرش را تاب نیاورد و همین هم شد که هر روز پابه‌پای او راه بیفتد و روانه معدن سرب شود. آن زمان، زن‌های دیگری هم توی معدن کار می کردند. پیرزن هم به جمع آنها ملحق شد و کار کردن در پیچ وخم سنگ‌های سخت و زمخت را به ماندن در خانه ترجیح داد. «شش سال توی معدن سنگ‌بری و سنگ‌جوری کردم. زن‌های زیادی آنجا کار می‌کردند. قبلا که عیار خاک بالا بود، آن را با کامیون می‌آوردند می‌ریختند توی محوطه. زن‌ها باید سرب‌های داخل خاک را جدا می‌کردند تا آن را به کارخانه‌های دیگر ببرند و با خاک‌هایی که عیارشان پائین است، مخلوط بکنند. همه کارگرهای معدن بازنشسته شدند و جیبشان پر از پول شد؛ ولی جیب من هنوز خالی است. آنها سنواتشان را کامل گرفتند؛ ولی من چون زود خودم را بازنشسته کردم، چیزی نگرفتم. بعدها هم خواستم دوباره به سر کارم برگردم؛ اما دیگر قبول نکردند.» از بقیه زن‌ها خبر داری؟ «هیچ‌کدامشان زنده نیستند. فقط من هستم.»

 

 

     رنج معدن
کار معدن، برای خاله و بقیه معدنچی‌ها با سختی‌ها و رنج‌های زیادی همراه بود. تحمل بوها و بخارهای پراکنده شده در آنجا، رفتن به عمق دویست متری زمین، گرد و خاک و... حالا و بعد از سیزده سال، اثراتش را نمایان کرده است. 
«اذیت می‌شدم. آن سال‌ها مثل الان نبود که چاله‌ها را با آب بزنند بلکه چاله های خشک می زدند و با مواد منفجره، آنها را منفجر می کردند. گرد و خاک، همه جا را می‌گرفت و چشمانمان را پر می کرد. همین گرد و خاک ها روی چشمانم اثر گذاشت و مجبورم کرد، توی هر دویش لنز بگذارم. شپش‌ها می‌افتادند به جانمان و از سر و کولمان بالا می‌رفتند. آب نبود که خودمان را بشوییم. دیگر کمر هم برایم نمانده از بس سنگ‌جوری و سنگ‌بری کردم. همیشه باید کمرم را ببندم. شوهرم نیز این کارها را می‌کرد و فقط ششصد تومان بهش می‌دادند. قبلا سرب را با هیزم های طاق، آب می‌کردند و کوره را با همان ها می چرخاندند. شمش نیز درست می کردند؛ اما از بعد از انقلاب دیگر ایران نمی تواند شمش تهیه کند. اینجا سرب و نقره را قاطی می کنند و بعد می‌فرستند به چین. کار معدن در گذشته خیلی سخت بود. حالا که معدنچی ها انگار جای شاهی هستند و اوضاعشان خیلی خوب است. البته کار در این معدن، اصلا خطر ندارد و خیلی خوب است. باریکه‌های آب از تویش می‌گذرد و آدم حالش جا می‌آید وقتی به آنجا می‌رود. رفتن به داخلش، سخت نیست. بالابر دارد و خیلی راحت می‌توان دویست متر رفت زیر معدن.» الان که تک وتنها مانده ای وسط این بیابان، چه کار می‌کنی؟ «خودم را سرگرم می‌کنم، بیکار نمی‌مانم. می‌روم توی محوطه مجتمع اداری و آنجا گل و گیاه می‌کارم. هیزم جمع می‌کنم. گچ درست می‌کنم لای درزهای دیوار می‌مالم، می‌ترسم، عقرب نیشم بزند. بعضی وقت‌ها هم گریه می‌کنم برای پسری که از دست دادم. پسرم خیلی جوان بود و توی همین اداره کار می کرد. آن موقع که به کارگرها ماشین نمی‌دادند، پسرم با موتور خودش از نائین می‌آمد و می‌رفت نخلک. یک بار که در جاده بود، ناغافل با لودر شاخ به شاخ و درجا کشته می‌شود. او مرد و من و بچه هایش را به امان خدا رها کرد.» از پســــرش که حرف می زنـــــد، غم دنیــــــا می‌نشیند توی چهره اش و چشمانش خیس می‌شود. گوشه و کنار نخلک، هنوز بوی بهنامش را می دهد و خاطر او را برایش زنده می‌کند. خاله عصمت به غیر از بهنام، چهار فرزند دیگر هم دارد که هر کدامشان پی زندگی خود رفته اند و هر چند وقت یک بار به دیدنش می آیند و حال و احوالش را می پرسند. می گوید توی معدن که کار می کرد، بچه ها را توی خانه تنها می گذاشت و در را رویشان قفل می کرد. بعضی وقت ها هم یکی شان را به کول می‌بست و با خود به معدن می برد؛ مثل صغری، زن نوروز که او هم یک دختر داشت: «یک‌بار توی معدن کار می‌کردیم. صغری دخترش را خوابانده بود آن کنار و سرش به کارش گرم بود. بهش می‌گفتم، صغری مواظب باش، دارند خاک می‌آورند. تا آمد برود دخترش را از آنجا بردارد، پایش لای واگن رفت و له شد. به خاطر همین گفتند دیگر بروید به کار دانشجوهایی که آنجا هستند و برای کارآموزی، آمده اند برسید.تعداشان 60، 70تایی بود.» از کار معدن که فارغ می‌شدی، چه‌کار میکردی؟ «تا ساعت یک که توی معدن بودم. توی نخلک هیزم‌های طاق را جمع می‌کردم و می‌آمدم خانه و نان می‌پختم. به بچه ها رسیدگی می کردم. خانه را آب و جارو می کردم. خرما ار نخل‌ها می‌چیدم و شیره درست می‌کردم. الان می‌گویند این خرماها آلوده به سرب است، نباید خوردشان؛ ولی آن وقت ها ما می خوردیم و هیچ اتفاقی هم برایمان نیفتاد.» خاله عصمت، اتفاقی را که برای معدنچی های معدن یورت گلستان افتاد، شنیدی؟ «نه، کسی به من چیزی نگفت.» شده بود توی معدن برای خودت یا بقیه معدنچی‌ها اتفاق ناگواری رخ بدهد؟ «نه، کار توی معدن نخلک، خطرناک نیست. قبل از انقلاب، حادثه ای رخ داد و سه نفر کشته شدند؛ اما از آن هنگام تا به الان، چیز خطرناکی، رخ نداده است.»

 

 

     معدنی از خیر و خوشی
 خاله عصمت سیزده سال است که هر روز، ساعت هفت صبح، برای کارگرهای معدن، اسفند دود می‌کند و پای سرویس ها به استقبالشان می‌رود. دود اسفند را دور سرشان می چرخاند و بعد راهی معدنشان می کند.«به خاطر همین است که تاحالا اتفاق بدی آنجا نیافتاده است. من می‌خواهم کارگرها تنشان سالم باشد و با خیال راحت بروند آنجا کار کنند. من که دیگر بچه‌ای توی خانه ندارم؛ اما همه آنها مثل فرزندان خودم می مانند.» با همه سختی ها و رنج هایی که کشیده، اما از کار در معدن راضی است و دل‌خوشی دارد: «کار در معدن، برای زن‌ها سخت است؛ اما خیلی خوب است. من که راضی هستم چون برایم آمد داشت و خیر زیادی از این کار دیدم. حالا دیگر من، آخر خط هستم و چیزی به پایان عمرم باقی نمانده است. همه امیدم به خداست.»

به کانال تلگرامی چوپانان آباد بپیوندید


مهندس محمود گوهرین انارکی معدنکار نمونه کشور
فردا در مراسم بزرگداشت روز صنعت و معدن صورت میگیرد:
  • زمان انتشار:جمعه 16 تیر 1396-17:16
محمود گوهرین روایتگر انتظارات بخش معدن در حضور رئیس جمهور
به گزارش معدن نامه به نقل از روابط عمومی خانه معدن ایران، او همچنین به عنوان مدیر عامل شرکت عمران مومان چابهار، لوح تقدیر معدنکار نمونه را از دست رئیس جمهور در یافت خواهد کرد.
گوهرین از چهره های باسابقه بخش معدن و عمران کشور است که طی سالهای گذشته فرصت های شغلی زیادی در این بخش به وجود آورده است.
محمود گوهرین را بیشتر بشناسیم
به گزارش خبرنگار ماین نیوز، گوهرین متولد 1321 و مهندس راه و ساختمان است. او رئیس هیات مدیره شركت پرلیت است كه در كارنامه كاری این شركت ساخت دو تونل رسالت و توحید در تهران و چندین سد دیده می‌شود.

وی همچنین مدیریت شركت عمران مومان چابهار را نیز بر عهده دارد كه این شركت به ویژه در زمینه استخراج و بهره‌برداری پرلیت در زنجان و اردبیل فعالیت می‌كند.

او همچنین رئیس هیات مدیره شركت توسعه و فراوری مس مسكنی بوده كه یكی از قدیمی‌ترین معادن مس منطقه انارك است كه به گفته وی این شركت موفق شده در این معدن مس كاتد 99.99 درصد را تولید كند.

وی در زمانی روی سنگ‌های آهكی درعسلویه نیز كار كرده كه البته فعلا متوقف شده است.

گوهرین كه متولد انارك اصفهان و همشهری غلامرضا حمیدی اناركی،‌ دبیر اجرایی خانه معدن است، همچنین ریاست هیات مدیره یكی از شركت‌های كشت و صنعت كشور را نیز بر عهده داشته و در عین حال نائب رئیس هیات مدیره و بنیانگذار سیمان عمران انارك نیز است.

گوهرین در گفت‌وگو با خبرنگار ماین نیوز اعلام كرد كه از جانب طیف موسوم به كارآفرینان توسعه‌گرا در انتخابات هیات نمایندگان اتاق تهران شركت خواهد كرد.


مراحل پایانی ساخت اّب انبار کلباسی در انارک

نوشته : نسل سومی
Image result for ‫باقر کلباسی‬‎
این آب انبار را فرزندان مرحوم باقر کلباسی در مدت کوتاهی  به یاد مادر مرحومشان نرگس خانم نیکخواه ساخته اندکه ساختمان آن  رو به پایان است ان شاالله در این ماه مبارک و در این شب پر برکت خداوند از مرحوم باقر و خانمش نرگس خانم راضی و خشنود باشد و ایشان را مورد رحمت و مغفرت قرار دهد ما چوپانانی ها برای آمرزش این مهمانان عزیز که سالهای پایانی عمر خود را برا ی آرامش بیشتر  از تهران به چوپانان هجرت کردند و خاطرات خوشی از خود در چوپانان به یادگار گذاشته اندصلوات میفرستیم و حمد و سوره را نثار این دو مرحوم می نماییم 

اگر فرزندان این مرحومین برایشان مقدور هست می توانند باقیات و صالحاتی در چوپانان برای این عزیزان وقف نمایند و من فکر می کنم اگر منزل پدریشان را در چوپانان اختصاص به خانه سالمندان یا کودکان بی سرپرست دهند و با مدیریتی که در آنها سراغ دارم با همکاری سایرین آنجا را سامان دهند خداوند به آنها و به پدر و مادرشان و به عمه اینجانب که در احدادث این خانه زحمات زیادی متحمل شده مرحوم حاج هدیه مستقیمی را می گویم اجر فراوان عنایت می فرماید
یکی از سوالاتی که ذهن مرا در مورد اقدام فرزندان مرحوم باقر کلباسی به خود مشغول داشت این بود که آِیا این اقدام آنها در این زمانه کار درستی است یا خیر ؟ 
بعدا محاسباتی را من انجام دادم که شاید همانطور که مرا راضی کرده شما را هم راضی کند : 
می دانیم که انارک فاقد آب آشامیدنی است و امروز آب انارک از اصفهان با لوله تامین می شود اگر به عللی آب چند روزی قطع شود آب این آب انبار می تواند تا حدودی مشکلات را حل کند 
اگر قطر این آب انبار 20 متر باشد و ارتفاع آن 5 متر باشدمیزان آب ذخیره آن عبارت است :
متر مکعب1570=5*314=3/14*10*10
این آب می تواند مصارف ضروری 700 خانواده را در یک زوز تامین کند اگر خیرین انارک این کار را ادامه دهند و 50 آب انبار مشابه یا بزرگتر بسازند و در سال حداقل یکبار آِن آّب انبارها به وسیلع باران آب گیری شود 
متر مکعب 78500 =50*1570  آب ذخیره خواهند داشت با توجه به اینکه عمر آب انبار ها عملاٌ از 100 سال بیشتر است این می تواند تفکر خوبی برای بحران آب باشد. 
شاید ساخت آب انبار بهترین فکر بوده که فرزندان برومند جناب کلباسی که همه مهندس و دکتر هستند در این زمینه ارائه داده اند.


رویت هلال 

شاعر: طاهر چوپانانی

روزهای  آخر  ماه  صیام
عده ای از مرد و زن بر پشت بام
جمع گشته تا که  مه رویت کنند
وز حلول ماه نو صحبت کنند
هر یکی باصد تلاش و جد وجهد
گشتن وکنکاش را دنبال کرد
پیر مردی با ولع ،حرص تمام
ماه را می جست او در پشت بام
نوجوانی گفتش ای پیر عزیز
از چه رو اینگونه ای در افت وخیز؟
تو که اصلا روزه ای نگرفته ای!
من خبر دارم تمامش خورده ای!
تو تمام ماهها بهرت یکیست
پس دلیل اینهمه سعیت ز چیست؟
نوجوان حرفی زد و پاسخ شنفت
پیر با غیض و غضب اینگونه گفت
من به جستن زین سبب گشتم بپا
تا ز خفت خویش را سازم رها
من اگر چه روزه ام را خورد ه ام
لیک از این خوردنم افسرد ه ام
نان خشکی کنج خلوت بی خورشت
سرزنشها میشوم زین کار زشت!!
مال مردم می برند در آشکار
حق مردم میخورند با افتخار
Image result for ‫بابک زنجانی‬‎
در چنین اوضاع من شرمنده ام
چونکه نانم کنج خلوت خورد ه ام !!!
پس به جستن از همه اولی ترم
ماه نو بینم بگیرم در برم
گویمش آی و رها سازم زغم
کرده این امت به کفرم متهم
چون که خوردم نان خشکی در صیام
پس شدم کافر به معنای تمام !
کاش جای خوردن مال حرام
دیگران هم روزه خوردی در صیام
طاهرا تبریک گو عید صیام
روزه ها مقبول باشد والسلام
 نقل شعر از : کانل تلگرامی گل بیکاری @golebikari


دکتر قاضی
نقل از : کانال تلگرامی سلام چوپانان
پزشک خوب و مجرب این روزهای چوپانان که دیده شده چوپانانیها از شهرها هم میان روستا برای ویزیت و تشخیصهای مشکل گشاش... اهالی به نسخه های ایشون اعتقاد عجیبی دارند

به نوبه خودمون از زحمات دکتر قاضی تشکر میکنیم.
 خصوصا خصوصا خصوصا
 صمیمانه از حسن برخورد ایشون با بیماران و احترام وافرشون به سالمندان چوپانانی سپاسگزاریم و آرزوی بهترینها را براشون داریم
سربلند و پیروز باشی دکتر قاضی عزیز
چوپانان آباد : بهداری و مرکز بهداشت چوپانان تاریخی طولانی نزدیک به 70 سال دارد و در این مدت طولانی پزشکان و پرستاران زیادی که اکثرا هم غیر بومی بوده اند به مردم ما و مردم روستاهای اطراف خدمات ارزنده ای نموده اند که جای تقدیر از همه آنها را دارد و اگر نویسندگان و وبلاگ نویسان بتوانند با این بزرگان یا فرزندانشان تماس گرفته و جهت قدردانی از آنها برای ماندگاری در تاریخ چوپانان بیوگرافی آنها را بنویسند واقعاً نشانه قدر شناسی ما خواهد بود 
تا آنجا که ذهن من یاری می کند خدمتگزاران زیر خدمات ارزندهاشان شامل حال ما مردم شده است:
آقای دکتر مهدی آقابیکی- ایشان به عنوان پرستار خدمتگزار مردم بودند ودر زمان غیبت پزشک بسیاری از امور طبابت                                           بدست توانای این بزرگ مردم در چوپانان  حدود 30 سال انجام پذیرفته است
آقای دکتر خلیلی
آقای دکترعلاقه بند 
آقای دکتر جزایری : ایشان یک هفته در جدق و یک هفته در چوپانان بودند
آقای دکتر رضوان : ایشان سپاه بهداشت در فرخی و چاهملک و چوپانان بودند
آقای دکتر امیری 
چند دکتر هندی و پاکستانی
آقای دکتر حلوانی : پزشک بومی چوپانان
آقای دکتر مالکی : اصالتا چوپانانی 
و تعداد زیادی از پزشکان که بعد از انقلاب در چوپانان خدمت کردند که متاسفانه اطلاعات من بسیار ضعیف است 
و تعداد زیادی انسان های بزرگوار که در کسوت پرستاری خادم مردم بوده اند که جا دارد حتما به این مقوله بپردازیم
به کانال تلگرامی چوپانان آباد بپیوندید


در رثای همکار عزیز مرحوم احمد جلالپور 
شعر از: طاهر چوپانانی

گویند تا چشمم نبیند ،باورم نیست
باچشم خود دیدم ولی باور نکردم
آمد ندا وناله یی ،احمد کما رفت
آن ناله بشنیدم ،ولی باور نکردم
اوضاع واحوال شب بیماریش را
همواره پاییدم ،ولی باور نکردم
گویا حقیقت داشت آنچه می شنیدم
صد بار پرسیدم ،ولی باور نکردم
تابوت او بر دوش مردم غوطه می خورد
زین غوطه لرزیدم ،ولی باور نکردم
همگام با همکار وفرزند عزیزش
 با شکوه نالیدم ،ولی باور نکردم
با گوش خود اسمع، و افهم را شنیدم
هر چند  فهمیدم، ولی باور نکردم
همراه با همشهریان من دست خود را
بر قبر ساییدم، ولی باور نکردم
رنج آور اینگونه از احمد سرودن
زین شعر رنجیدم ،ولی باور نکردم
در باور طاهر نگنجد فوت احمد
باچشم خود دیدم ،ولی باور نکردم
منبع تصویر: کانال تلگرامی سلام چوپانان
منبع شعر: کانال تلگرامی گل بیکاری


پدر خودپرداز های بانکی ایران را بشناسیم

سعید عسکری انارکی به عنوان کسی است که اولین خودپرداز را در ایران در بانک سپه نصب کرده و اولین کارت پلاستیکی برداشت از خودپرداز به نام وی ثبت شده است.

آقای انارکی اولین ATM در ایران را در بانک سپه سال 71 نصب کردند. در آن موقع ایشان در بانک سپه مسئول بودند که مدیرعامل وقت به وی اعلام می کند که می‌خواهد دستگاه ATM نصب کند و ایشان می گویندATM چیست؟ مدیرعامل بانک سپه گفت: همان دستگاه‌هایی که کارت را داخلش می‌گذاری و پول دریافت می‌شود.

در آن زمان خود ATM، نسل دوم بود و PC ویت نبود، PC ویت یعنی اینکه روی دستگاه ویندوز وصل است و این PC همه‌چیز را کنترل می‌کند و در واقع ما با یک دستگاه کاملا استاندارد سروکار داریم اما دستگاهی که ما در آن زمان خریداری کردیم بلک فاست روی آن بود. در ادامه مصاحبه ایشان را در چند بخش قرار می دهیم.مالی ممنون

سال تولد: ۱۳۳۳ -محل تولد: تهران
سوابق تحصیلی: لیسانس برنامه ریزی و کاربرد کامپیوتر از مدرسه عالی کامپیوتر
 سوابق مدیریتی: مدیر کل مرکز انفورماتیک وزارت علوم، مدیر آی‌تی در بانک‌های سپه، ملت، مسکن و صادرات، مدیر فناوری در گروه البرز
متولد ۱۳۳۳۳ است. 
 درباره پسوند مشهور نام و فامیلش توضیح می‌دهد و درباره پدرش تعریف می‌کند که برخلاف خودش که تهرانی است در انارک به دنیا آمده. مشخص است درباره شهر و دیار پدری‌اش حسابی خوانده است؛ از رونق شهر در زمان کشف معادن توسط آلمانی‌ها در عصر پهلوی اول جزییات فراوانی در ذهن دارد و تعریف می‌کند خواهر بزرگ‌ترش در همان بیمارستان آلمانی‌ها به دنیا آمده و پدرش هم قبل از بوروکرات شدن در برنامه و بودجه سال‌های سال در همان تشکیلات ژرمن‌ها کار می‌کرده است.

خاندان‌شان به صورت سنتی متعلق به طبقه بزرگ گله‌داران حاشیه کویر هستند که به سبب رواج شترداری در آن منطقه رفاه خاص خودشان را خلق کرده‌اند. می‌توان عشقش به کویر را در همه صحبت‌هایش دید. برخلاف خواهر و برادرش حتی نوشتن زبان منطقه خودشان را هم یاد گرفته است. بعد از توران و مسعود و مهین و قبل از حمید و سیما به دنیا می‌آید. پدرش پس از قضایای جنگ جهانی و اخراج آلمانی‌‌ها و اتریشی‌ها از کشور ناچار می‌شود به جای همراهی کردن مستشاران، ابتدا در اداره معادن استخدام شود و بعد به تهران بیاید و کارمند سازمان برنامه شود.


عجب عکس خفنی



نمی دانم آیا از بکار بردن لفظ خفن برای این تصویر به من ایراد می گیرید یا نه؟اول ببینیم معنی خفن چیست:
در فرهنگ کوچه و بازار سالهای 1370-1380 هجری شمسی در تهران، به یک چیز با حال و خوب و خوش منظر گفته میشود.
اخیراً این صفت برای نشان دادن هر چیز عجیب، ترسناک و ... هم به کار می رود. نکته این صفت این است که قدری مبالغه در درون خود دارد. (نقل از :پارسی ویکی)
چرا این تصویر برای من جالب است
1- زمانی برای معرفی خدمتگزار خدوم ولایتمان مقاله  
 طبیب شفا بخش ، حكیم آقابیكی

 نجاتبخش بسیاری از كودكان و بزرگسالان در چوپانان

را نوشتم ولی برای بدست آوردن تصویر جناب آقابیکی در مضیقه بودم که خوشبختانه این تصویر یلد اور بسیاری از خاطران مردم چوپانان در دهه های 30- تا 60 می شود مقاله را در ادرس زیر بخوانید

http://choopananabad.mihanblog.com/post/55

2- یکی از آثار نابوده شده گذشتگان ما 5 برجی بوده است که برای ایجاد برج وباروی چوپانان حدود 70 سال پیش تر ساخته شده بود که این برج ها را قدر ندانستیم و به بهانه تعریض معابر -این آثار که می توانست شناسنامه روستای ما باشد -را خراب کردیم. و دکتر آقابیکی چه خوب ریبایی برج کنار بهداری را تشخیص داده و با آن عکس یادگاری گرفته است تا کنون عکسی از این برج زیبا ندیده بودم

در اینجا از کانال تلگرامی سلام چوپانان تشکر خود را اعلام می دارم که با نفوذ به آلبوم های خانوادگی همشهریان  گاهاً عکس های نادری را منتشر می نماید



"روزهایی که آب به قیمت طلا ارزش داشت " 
خاطره ای از آقای ماشااله سلطانی 
فرهنگی بازنشسته ، مداح اهل بیت و خادم مسجد و حسینیه در زمانهای لزوم 

نتیجه تصویری برای خشک شدن قنات چوپانان
سال 1354 هجری شمسی ، فصل بهار ، طبق معمول همیشه ، ابرهای بهاری باران زا در آسمان روستای چوپانان نمایان شدند و لحظاتی بعد باران بهاری باریدن گرفت و چند ساعتی ادامه داشت ، عده ای خوشحال و عده ای نگران بودند ، از جمله کشاورزان زحمت کش آبادی ، چون جو ها را درو و خرمن کرده بودند و بیم آن داشتند که اگر پایه باران به کوه عباس آباد بگیرد ، سیل جاری خواهد شد و خرمن آنها را با خود خواهد برد . از قضا همین اتفاق افتاد و نزدیکی های غروب ، سیل به چوپانان رسید و هرچه را در مسیرش بود ، با خود میبرد . 
بچه ها خوشحال بودند اما بزرگترها نگران ، همه آمده بودند کنار سیل بند به تماشای سیل . شلوغ بود و هر کسی چیزی میگفت ، یکی میگفت :اگر ماشین بخواد بیاد تو آبادی گیر می افته ، در همین لحظه کامیون کمپرس قرمز رنگی آمد که از سیل عبور کند ولی بدلیل حجم زیاد آب ، وسط سیل خاموش شد ، و مردم هرچه کردند نتوانستند کامیون را از مسیر سیل بیرون بیاورند .
مردم هم می آمدند و دقایقی عبور سیل را تماشا میکردند و میرفتند و سیل هم زمین های گندم را ازبین برد و خرمن های جو را با خودش برد و در نهایت سیلابها در دق ملا انباشته شد و گودال ،چاله های مسیر هم پر از آب شده بود . 
آن شب را مردم در خانه هایشان سپری کردند و خوابیدند ، غافل از اینکه سرنوشت چه فردایی را برای آنها رقم خواهد زد . 
سیلاب در مسیر خود دهنه های قنات را با ماسه بادی و گل مسدود کرده بود و بقول قدیمیها ، قنات کور شده بود . صبح که مردم جهت تهیه آب به کنار جوی آمدند متوجه شدند که در جوی آبی نیست . مالکین روستا از جمله مرحوم عبدالرحیم زاهدی ،  پس از شنیدن خبر ، چند نفری را که مسئول قنات بودند ،فرستاد تا رفع عیب کنند .

وقتی آنان مشکل را بررسی کردند ، خبر آوردند که سیل چندین دهنه قنات را با گل ولای مسدود کرده و اصلاح آن کار یک روز و یک هفته نیست و ممکن است یکسال هم طول بکشد ! 
سیل همچنین قنات های حجت آباد و آشتیان را هم کور کرده بود . مالکین با صرف نظر از قناتهای حجت آباد و آشتیان اولویت را به رفع بی آبی چوپانان دادند ، لذا با ارسال پیغام و مراجعه به بخشداری انارک در خواست کمک کردند که مشکل بی آبی را با فرستادن تانکر و آبرسانی روزانه حل کنند . 
تانکرها از روستاهای چاه ملک و ایراج و آبادی های دیگر ، آب را به روستا میرساندند و تهیه آب توسط مردم صحنه هایی به یاد ماندنی را در خاطره ها به جا گذاشت ...
همین که تانکرهای آب وارد آبادی میشدند ، صدای حرکت فرغونها و دویدن مردم بطرف خیابان اصلی برای برداشتن آب به گوش میرسید .
تانکرمی ایستاد و دوعدد شیر تخلیه آب و جمعیت زیاد ، صف های طولانی بوجود می آورد ، همه بفکر برداشتن آب بودند و گریه ی بچه به گوش میرسید ولی کسی اعتنایی نمیکرد و یک لحظه غفلت برابر بود با بی آبی آن روز . روزهای اول به عده ای آب نمیرسید ، 
مدتی به همین منوال گذشت ، بعضی ها داخل صف ایستادن برایشان مشکل بود و برای رفع این مشکل بفکر استفاده از شیلنگهای 15 تا 20 متری افتادند .
نتیجه تصویری برای آبرسانی با تانکرتصویر تزئینی است
یک روز وقتی برای تهیه آب به خیابان آمدم دیدم مردم منتظر رسیدن تانکر آب هستند و عده ای شیلنگ همراه خود آورده بودند ، ایستاده بودم که تانکر آب آمد ، مردم مثل زنبور حمله کردند بطرف تانکر و آنهایی که شیلنگ داشتند از تانکر بالا رفتند و شیلنگ را داخل دهانه تانک انداخته و فریاد میزدند : بکش ...بکش...و شخصی هم که سر دیگر شیلنگ را داشت مک میزد که آب داخل شیلنگ جریان پیدا کند . 
غوعایی بود ، هرسری صدایی داشت ، بکش ...نکش ... سطل را بردار ...عجله نکن ...آب را نریز ...از قحطی قیامت در آمدی ؟ ....قاشق هاتون هم میخوای پر آب کنی !...فرغونا بیار  و ....
خلاصه وقتی از دور به تانکر و اطرافش نگاه میکردی به عمق فاجعه بی آبی در تابستان کویر پی میبردی و قدر آب را میدانستی ، که اگر این نعمت خدادادی از زندگی حذف شود ... ؟  همه برای زنده ماندن تلاش میکرد7ند و دعا میکردند هرچه زودتر قنات ساخته شود . 
هرچه می گذشت تعداد شیلنگها اضافه میشد ،  ده تا ، بیست تا  ، تصور کنید تانکر با شیلنگهایی که از روی آن آویزان و به اطراف کشیده شده بود ، به عروسکی با موهایی پریشان شبیه شده بود ! 
این قضیه پنج ، شش ماه طول کشید ، روزهای آخر که کار به چاههای آخری رسیده بود مردم همه همیاری کردند و آب در قنات جاری شد . 
همینکه آب به جوی خیابان رسید گوسفندی قربانی کردند و مردم صلوات میفرستادند و خوشحال بودند و خدا را شکر میکردند که دیگر از تانکر و شیلنگ و صف راحت شده بودند .
لازم به ذکر است که همان سال تعداد زیادی به خاطر بی آبی به شهر یزد مهاجرت کردند و روز به روز مهاجرت زیاد شد و وضعیت فعلی جمعیت روستا را هم میبینید ...
والسلام
ماشااله سلطانی تانستان نود و پنج
به کانال تلگرامی چوپانان آباد بپیوندید


تذکر: پسوند «او» در گویش چوپانانی یک پسوند تحقیر و توهین نیست بلکه پسوند «تحبیب» است و «حسنو» یعنی همان «حسنک» و به معنای «حسن دوست‌داشتنی» مگر این که فضای و فحوای کلام توهین‌آمیز باشد و چون دوستان کودکی من عزیزان من هستند دوست داشتم به همان نام کودکی‌شان از آنان یاد کنم.

ما بروجک‌ها
نوشته:محمد مستقیمی  راهی

بعضی وقتا فکر می‌کنم ما بچه‌های چوپانان عجیب سگ جون و پوست کلفتیم وقتی یادم میاد چه رفتارهای خطرناکی داشتیم مو به تنم سیخ می‌شه بچه رعیتی‌ها بهتر از بقیّه بودند چون فرصت ولگردی نداشتند تا مدرسه‌ها باز بود که بیشتر اوقات روز مدرسه می‌رفتند و دم غروبی‌ها و جمعه‌ها هم باید به پدر و مادرشون تو دشت و در کمک می‌کردند. تابستونا که دیگه فرصت سر خاروندن هم نداشتند؛ تازه فصول مدرسه براشون جشن عروسی و خرماپزون بود چون کار کشاورزی مخصوصاً برای بچه‌ها طاقت فرسا بود. می‌موند بچه نخلکی‌ها و خشک‌نشین‌ها و ما بچه اربابی‌ها که تا بخواهی وقت اضافی داشتیم و بی‌صاحبٍ بی‌صاحب هم بودیم. بچه نخلکی‌ها که فقط هفته‌ای یک روز پدر بالا سرشون بود که اونم از ذوق دیدار پدر روزهای جمعه پیداشون نبود. بچه‌های خشک‌نشین‌ها هم پدر و مادرهاشون گرفتار کار و زندگی بودند و فقط موقع ناهار و شام بچه‌هاشون را حاضر غایب می‌کردند. ما بچه اربابی‌ها هم که پدرامون سایه آفتاب نشین گوشه‌ی خیابون بودند و مادرامون هم یا کار خونه داشتند یا توی یک خونه یا توی یک کوچه در یک خونه می‌نشستند و غیبت می‌کردند و ماها هم فقط ظهرها و شب‌ها موقع ناهار و شام صاحب داشتیم و یادی ازمون می‌شد بقیه اوفات افسارمون روی دوش خودمون بود و هر جا می‌خواستیم می‌رفتیم و هر کاری که نمی‌کردیم بلد نبودیم.


ادامه مطلب

یادگارهایی جا مانده از مرحوم جواد پورحیدری


آثار زیر توسط فرزند ایشان آقای مهندس ابوالقاسم پورحیدری در اختیار این وبلاگ قرار گرفته است
محمد عمادی با همکارانش
رباط عباس آّباد و حاج حسین نصرالله
همکاران ودوستان چوپانانی وانارکی جواد در نخلک
احداث مزرعه جواد
غروب جمعه و رفتن نخلکیها با کامیون به نخلک
دانش آموزان دبستان ستوده



همه پیوندها