چوپانانِ آباد

mostaghimi.25@gmail.com

کلباسی

ابراهیم فرزند حاج ملا محمد کلباسی دو فرزند پسر به نامهای محمود و آمحمد داشت.نصرالله و نرگس فرزندان محمود بودند که در گنبد متوطن شدند. آمحمد در انارک به دامداری و شتر داری پرداخت و صاحب سه فرزند به نامهای جواهر، فردوس و حسین از یک همسر و باقر از همسر دیگرش که دختر حسین علی حاج محمد بود، شد . با قر در جوانی با نرگس دختر حسین نیکخواه ازدواج کرد. حاصل این پیوند دو دختر و چهار پسر با عناوین دکتری و مهندسی در سطح بسیار عالی هستند. باقر از نظر هوش و استعداد بی نظیر بود و این خصلت علاوه بر فرزندان به نوادگان او نیز که همه مدارج عالی دانش را طی کرده اند به ارث رسیده است. باقر در سن 88 سالگی درست یک هفته ی پیش روز دوشنبه در چوپانان که اقامتگاه سالهای تقاعد او بود چشم از جهان فرو بست و روز 22 بهمن در انارک درمقبره ای که در زمان حیات تدارک دیده بود به خاک سپرده شد. روحش شاد و یادش گرامی باد. ابراهیمی



مهندس علی عسكریان یكی از اولین دانش آموزان دبستان ستوده چوپانان


مهندس عسكریان یك نسل سومی از چوپانانی های اصیل هستند و با خواهشی كه از ایشان كردم به پرسشهای من پاسخ فرمودند و من برای معرفی ایشان به جامعه چوپانانی ها مصاحبه خود را با ایشان با اجازه خودشان منتشر می سازم 
من مهندس را به عنوان یك سازنده و مدیری كاردان اما ساكت و آرام می شناسم كه خدمات بزرگ ایشان را شما نیز می توانید در زیر بخوانید و به او افتخار كنید 1- جناب آقای مهندس عسكریان من شما را به عنوان یك چوپانانی اصیل می شناسم ولی ممكن است در چوپانان مردم كمتر شما را بشناسند ممكن است خود را معرفی كنید

  اینجانب علی عسکریان متولد تیر ماه 1317 آنطوریکه والدین اظهار میداشتند بعد از سیل و خرابی قلعه در منزل حسینعلی مبینی متولد شدم .

نسل سومی : اقای مهندس عسكریان فرزند مرحوم حسن یاور عسكریان و مادرشان مرحوم فاطمه مندلی عمادی  هستند

2- تحصیلات شما در چوپانان به چه صورت بوده است

   کلاس اول را در مکتب تحصیل کرده ام ،معلم مکتب خدا رحمت کند محمدرضا مستقیمی ملقب به ملا  و کلاسها مختلط بود . در همان سال مدرسه دولتی تأسیس گردید و میز نیمکت آوردند و کلاس دوم دائر شد .بهرحال تا کلاس چهارم ابتدائی که کلاس در چوپانان دائر بودا در چوپانان بودم و هر روز انتظار معلمان و محصلین این بود که کلاس پنجم دائر شود ولی این مهم انجام نشد تا اینکه یک روز معلممان آقای منوچهری اظهار داشت که کلاس پنجم دائر نمیشود و ضمن اینکه 2 ماه از سال تحصیلی گذشته بود پدرم مرا به انارک برد و منزل یکی از اقوام مقیم شدم و کلاس پنجم و ششم را در انارک به اتمام رساندم.

3- متاسفانه واقعه ناگواری برای خانواده شما اتفاق افتاد در آن زمان شما چند سال داشتید و چه چیزی به خاطر می آورید 

    همانطوریکه مستحضر میباشید آن واقعه تلخ برای خانواده ما و آقای طاهری در سال 1335 اتفاق افتاد  بطوریکه تمام اهل ده عزادار شدند ، همبستگی اهالی چوپانان هیچوقت از ذهنم بیرون نرفته  آن موقع 16 سال تمام داشتم .

4- تحصیلات شما از دبستان تا دانشگاه در چه زمانی و در چه مكانهایی بوده است

    بعد از اتمام ابتدائی دبیرستان سیکل اول را در تهران و کلاس دهم یکسال در تربت حیدریه و پنجم و ششم مجدداً در تهران تحصیل کردم  و یکسال هم در دانشگاه تهران که اواخر سال تحصیلی ترک تحصیل نموده و عازم کشور آلمان شدم  وتحصیلاتم را در رشته راه و ساختمان ادامه دادم و در حین تحصیل به استخدام رسمی دولت آلمان در آمدم ، ایام تعطیلات در یکی از ادارات راه آلمان کار میکردم .

5-چرا بعد از اتمام تحصیلات به ایران برگشتید 

1-    بعد از اتمام تحصیل نمیتوانستم به خود بقبولانم که آنجا بمانم  پس به ایران برگشتم و بلافاصله درخواست کار به شرکت ذوب آهن و  وزارت راه دادم  که در هر دو جا پذیرفته شدم  که وزارت راه را انتخاب کردم . سال 1338 عازم آلمان شدم و سال 1347 به ایران برگشتم .

6- بعد از برگشت به ایران چه خدماتی داشته اید

-  چهار و نیم سال در حوزه راهسازی شیراز مشغول کار بودم  مناطق کاری بوشهر ،کازرون ،قیر ، خنج  ، مرودشت و یاسوج  که در این سالها  انجام وظیفه نمودم  سپس  با تقاضای انتقالی به تهران آمدم  و یکسال بصورت مأموریت  در شهرک راه آهن اصفهان و کاشان با مرکزیت اصفهان مشغول کار بودم با سمت مهندس ناظر .

بعد از یکسال و با اتمام کار عازم تبریز و جلفا شدم که با توجه به کارهای متعدد و  واگذاری کارهای گمرک جلفا به اداره کل ساختمان راه آهن  طرح توسعه گمرک جلفا در دست اقدام قرار گرفت که شهرک سازی و محوطه های وسیع گمرک و شبکه مفصل  آتش نشانی در محوطه های گمرک و محوطه سازی گمرک نزدیک تبریز  و تقویت پلهای قدیمی راه آهن تبریز جلفا  و آماده نمودن آنها  برای برقی کردن خط جزء کارهای نظارتی ام بود  و همچنین خطوط داخلی راه آهن که در توسعه گمرک میباید انجام میشد و ساختمان و انبارها و سوله ها و استخر 10،000 متر مکعبی آب برای تغذیه شبکه آتش نشانی در جلفا  که در جوار رودخانه ارس احداث گردید .

بعد اتمام کار جلفا که از سال 1352 الی 1359 باتمام رسید در آذربایجان مشغول کار بودم . البته در سال 1353 کارمند رسمی شدم و از سال 1357 سمت رئیس حوزه داشتم .عسكر4 - سایت شجره نامه‌ی ما

بعد از اتمام کار آذربایجان به تهران برگشتم که بلافاصله حکم مأموریت اصفهان برایم صادر شد و با سمت رئیس حوزه در ساخت و اتمام ایستگاه راه آهن اصفهان مشغول کار شدم . بعد از اتمام کار ایستگاه اصفهان و تحویل آن به راه آهن بمدت یکسال در اداره کردن کارگاه امانی در اطراف تهران مشغول شدم  تا اینکه پروژه بزرگ  راه آهن بافق بندرعباس کلید خورد و از سال 1362 با سمت سرمهندس مسئولیت 480 کیلومتر راه آهن بافق بندرعباس و 42 کیلومتر راه آهن کارخانه مس سرچشمه به عهده اینجانب واگذار گردید و در سال 1367 با تلاش و پیگیری های زیادی که انجام دادم بالاخره  توانستم  راه آهن بادرود میبد  که از بین نائین و انارک  میگذرد را ظرف کمتر از 24 ساعت  در برنامه ساخت وارد  کنم  که از کارهای خوب و باکیفیت راه آهن ایران شد . البته کار های از قبل انجام شده اعم از عرض خاکریز 5 متر و پلها که بصورت لوله 60 و 80 سانت  ساخته شده بود و منسوخ شده بود را جمع آوری و بجای آن پلهای 2 متری ساخته شد و خاکریزها هم جمع آوری و عرض از 5 به 7 متر تبدیل و اجرا شد  و سایر پلها نیز تعریض و تقویت گردید  خاکریزیها در لایه های 15 سانتی پخش و کوبیده شد  .  50 درصد کار که انجام گرفت پروژه راه آهن مشهد سرخس دردستور کار قرارگرفت و مأموریت و مسئولیت آن بعهده اینجانب قرارگرفت . سال 1371 عازم مشهد شدم و ابتدای سال 1375 کار باتمام رسید و افتتاح انجام شد .

سپس مقرر گردید راه آهن تهران مشهد دو خطه شود که در ابتدا از تهران تا گرمسار ابلاغ گردید و بعد از اتمام  از گرمسار تا شاهرود در برنامه قرار گرفت تا اینکه نهایتاً  از شاهرود تا مشهد و اصلاح حدود 200 کیلومتر خط قدیم  در برنامه قرار گرفت  و یکسال زودتر از برنامه باتمام رسید . همزمان دوخطه تهران قم که ادامه آن باید به اصفهان برود و اتصال تهران ایستگاه محمدیه و یک شاخه به ایستگاه ساقه جهت ادامه مسیر قطارها به اهواز و خرمشهر  و همچنین خط جدید بهرام آپرین و  محوطه سازی آپرین جهت توقف قطارهای باری و دیوار کشی دور محوطه 700 هکتاری از  دیگر کارها بود.IMGعسكر4 - سایت شجره نامه‌ی ما

پروژه های دیگر راه آهن کرمان زاهدان  که تا ارگ بم و 260  کیلومتر زیر آن انجام و ریل گزاری گردید و بقیه حدود 30 درصد کار آن زمان انجام شده بود که در سال 1382 با 5 سال اضافه خدمت در وزارت راه بازنشست شدم .

 از اواخر سال 1374 با سمت سرپرست بمدت یکسال و 7 سال آخر خدمت با سمت مدیر کل در خدمت 3 وزیر انجام وظیفه نمودم .

بعد از بازنشستگی با مهندسان مشاور همکاری دارم و اولین کارم در این ایام  آزاد راه خرم آباد پل زال با  25 کیلومتر تونل و طول 102  کیلومتر  آزاد راه  کار بزرگی بود که باتمام رسید و هم اکنون در  پروژه راه آهن یزد اقلید مشغول انجام خدمت  میباشم .

7-آیا هم اكنون در چوپانان مالك هستید 

در چوپانان در حال حاضر مالکیتی ندارم . 

8- آیا به چوپانان علاقه دارید چرا

مگر میشود آدم به وطن خود عشق و علاقه ای نداشته باشد . تا زمانیکه مرحوم مادرم بود هر سال به چوپانان می آمدم  و در این چند سال هم چند مرتبه ای امده ام و دلم هم میخواهد بیایم ولی در حال حاضر چون امکاناتی نداریم  و کمتر کسی را میشناسم قدری مشگل است . عسكر3 - سایت شجره نامه‌ی ما

9-به نظر شما ما خرده مالكان چوپانان كه دلمان نمی آید از چوپانان دل بكنیم و اوضاع هم دیگر طوری نیست كه ما به چوپانان بر گردیم چاره امان چیست

قبلاً  تا اقوام بودند هر طور بود و هر جابودم ایام عید را میآمدم  و اتفاقاً با دوستان و آشنایان دیداری تازه میشد و خیلی هم خوش میگذشت . همانطور که جنابعالی علاقه به آن آب وخاک دارید  من هم علاقه دارم و میدانم که تمام اهالی چو پانان ساکن در سایر شهرهای ایران نیز علاقه دارند .

در دو سال گذشته ایام عاشورا   را در  چوپانان بوده ام که شاهد جمعیتی بوده ام که همه  از اصفهان ، یزد ، تهران و سایر شهرها به وطن خود آمده بودند .

من هر روز اخبار چوپانان را از اینترنت دنبال  میکنم .      با تشکر علی عسکریان



معدن طرز - شركت فلزان یزد

عكس از :محمدرضا نجفیان
نمادی ازمحل چاه معدن طرز:از راست به چپ علی اصغرفاتح.مرحوم حاج علی آقانجفیان.مرحوم آقامحمد جلالپور



تولدی دیگر


خوشبختانه نویسنده و محقق و پیشكسوت ارجمند جناب استاد حاج آقا مهدی افضل فصلی دیگر  از فعالیت فرهنگی خویش را در قالب وبلاگ آغاز نمودند امیدوارم فعالیت ایشان مورد استقبال همگان قرار گیرد 
 ایشان در معرفی خود نوشته اند:
در سال 1331 در چوپانان متولد شدم. بازنشسته آموزش و پرورش و دارای مدرک کارشناسی تاریخ می باشم. کتاب چوپانان نگین کویر و افسانه ریگ جن از جمله تالیفات اینجانب می باشد.مهدی افضل



حسینعلی ، مردی که هیچگاه اخم نکرد !
نویسنده: سینا صمیمی
نقل از:http://choopananvatan.blogfa.com/
نقلمراد3 - سایت شجره نامه‌ی ما



دریک روز برفی وسرد زمستان  در گوشه ای از شهر شلوغ به سراغ مردی رفتم که هیچگاه اخم نکرده وهمیشه خوشرو وخندان است ووقتی در مقابل کسی قرار بگیرد اول خنده میکند وسختی روزگار برپیشانیش موج میزند  اما ایجا چهره اش را در خود میبینم زیرا از جایی  آمده که توفیق اجباری بوده  ودوست دارد که به دوران قبل بازگردد اما تنهایی اورا به شهر کشانده  تا یادگاران همسرش که همانا فرزندان خلفش هستند را بیاد گذشته با همسرش به نظاره بنشیند وبیاد او زندگی کند.

مراد2 - سایت شجره نامه‌ی ما

وقتی اورا پس از سالها زیارت کردم سالهای دهه 40 برایم تداعی شد وگویی کتاب تاریخ 50 ساله گذشته را باز نمودم وخاطرات انزمان که هم در حجت اباد وهم درچوپانان در همسایگی هم زندگی کردیم را تازه کرد.

بیوگرافی:

اوکسی نیست جز حسینعلی که اصالتا اهل خور اما بزرگ شده این دیار خوش تراش کویری است که هنوز به آن افتخار میکند. وی  قبل از اینکه به چوپانان بیاید بهمراه خانواده اش به آبگرم میروند وسپس راهی چوپانان میشوند.حسینعلی  فرزند علی  نام خانوادگی اش مراد است وی متولد سال 1306 شمسی است که در خور بدنیا آمده وپدرش برای اینکه وی باسواد شود او را بهمراه خود به چوپانان میاورد زیرا در آن دوران چوپانان بود که مکتب داشت وبه گفته خودش خور مکتبی نداشت. از 6سالگی بهمراه خانواده به چوپانان کوچ کردند.که هم پدر در چوپانان بکار کشاورزی مشغول شود وهم پسر به تحصیل ادامه دهد.

چوپانان در زمانیکه تاسیس شد یعنی آب قنات در چشمه هایش که واقع در خیابان است ظاهر شد مردم از اقصاء نقاط بیابانک برای کار کشاورزی ودامداری به چوپانان مهاجرت نمودند وخانواده حسینعلی مراد نیز از این دسته بودند..

 مکتب :

مراد5 - سایت شجره نامه‌ی ما

به نقل از خودش مکتب در گوشه ای از خیابان چوپانان آنروز بود که در نزدیکی خانه علی ملا بود که صندلی میگذاشتند ودر آنجا بچه ها درس میخواندند.حسینعلی مکتب را نزد محمد رضا کربلایی پدر مرحوم علی ملا وجمشید ومحمود ملا آموخت.

تنها کتابی که درمکتب از آن استفاده میکردند قرآن بوده وحدود 15 شاگرد دراین مکتب بودند که تعدادی از انان که در ذهن ایشان بودند را یادآوری نمودند از جمله عباس میرزا حسن اقا رحمتعلی علی اقا طاهری غلامرضا صبوحی محمد صبوحی قاسم حسن بور محمود وجمشید ملا عباس ابوالحسنی برادر موسی شاید دیگرانی بودند که بیادش نیامد.

حدود 4-5سال حسینعلی در مکتب ملا درس خواند که بقول خودش مطابق با لیسانس کنونی است.

حسینعلی بسیار بااستعداد بود که در شبهای جمعه ایشان قران میخواندند وبقیه جواب میدادند .روزی از روزها دانش آموزان مکتب بر بالای پشت بامی میروند وسر وصدا راه میاندازند وشیطنت های کودکانه را بر بلندای خانه راه میاندازند که وقنی به مکتب میروند ملا تمام آنها را با ترکه انار که همیشه در مکتب بوده فلک میکند اما حسینعلی بخاطر اینکه مظلومتر بوده ودرسش نیز بهتر بوده  به ملا میگوید که من هیچ تقصیری ندارم بچه ها سر وصدا کردند بهمین خاطر حسینعلی را فلک نمی کند.

استعدادها: 

حسینعلی پس از فراگیری علم وقران  نوحه خوانی هم میکردند به گفته خودش از هشت سالگی نوحه میخواندند نوحه های ایشان از سروده های محتشم ،یغما و...بوده. وبرای اولین بار در مراسم محرم در حجت اباد نوحه خواندند آنزمان مسجدی در حجت آباد وجود نداشت یکی از انبار های بزرگ کاه که در گوشه ای از ان پر از شالی کاه بود در همانجا روضه خوانی هم میکردند. مرحوم کربلا سید حسین ودرویش عباس سالی یکمرته به آنجا می آمدند وروضه می خواندند ومن هم نوحه میخواندم  ذوالقرنین رحمانی هم از ساکنین حجت اباد یکی دیگر از نوحه خوانها بود واز نوحه خوانهای آن دوره قاسم حسن بور ومندلی ملا رضا هم بودند که آنها در چوپانان نوحه میخواندند. روزی توسط ملا به من پیشنهاد شد که حسینعلی تو که درس ومشقت خوب است  2سال دیگر درست را ادامه بده تا بروی انارک هم فروشنده شوی وهم اینکه به بیسوادان درس بدهی وانجا تدریس کنی اما به سفارش پدرومادرم این کار رانکردم.حسینعلی علاوه بر گویش چوپانانی به گویش انارکی وخوری میتوانند صحبت کنند.خط سیاقی یکی از خطهایی است که در حسابها بکار برده میشود ایشان این خط را بخوبی مینویسند.(از لحاظ املایی سیاق شاید اینگونه نباشد وهنوز درمورد این خط تحقیق نکرده ام)

اشتقال بکار:

از همان ابتدای جوانی حسینعلی در حجت اباد بکار کشاورزی مشغول شدند مالک زمینهای ایشان محمدرضا مندلی بودند .ایشان سالهای متوالی را در حجت اباد مشغول کار کشاورزی ودامداری بودند تا اینکه سیل زمستان در آن سالهای پیش  در قنات افتاد وقنات انجا را کور کرد وبالاجبار تمام مردم حجت اباد به چوپانان کوچ کردند واینجا بود که حجت اباد خالی از سکنه شد. حسینعلی کار کشاورزی را در چوپانان ادامه داد اما اینبار در زمینهای  میرزا مهدی.

مراد1 - سایت شجره نامه‌ی ما

ازدواج: 

در سن بیست سالگی مادرش بی بی رباب به ایشان پینهاد یکی از دختران عباس خوری را به حسیتعلی برای ازدواج میدهدد ومیگوید اگر این دختر راگرفتی که ازتو راضی هستم اگر نگرفتی کاری به کارت ندارم وخود ایشان هم راضی بودند وبرای عقد حاج ریاض وحاج محمد بزرگ(پدر عبدالرحیم زاهدی) ومیرزا مهدی و شیخ حاج مندلی رمضون را خبر میکنند وخطبه عقد را می خوانند وسپس فردای انروز راهی فرخی  میشوند وعقد را به ثبت میرسانند وعروسی مفصلی را در چوپانان بپا میکنند واینجا ست که خانواده تشکیل میدهند ثمره این ازدواج 5پسر و4دختر 30نوه و20نتیجه است. و در ادامه سکونتشان در چوپانان سالهای سال بکار کشاورزی در همین زمیتها ادامه دادند تا اینکه بخاطر کار بیمه مجبور میشوند در این 12 سال آخر با به نخلک بروند  وخانواده اش را بیمه تامین اجتماعی کنند وهم اکنون ایشان مستمری بگیر معدن سرب نخلک هستند.

قلعه ویران شده:

حسینعلی قلعه چوپانان را بخوبی بیاد دارند ومیگویند زمانیکه قلعه خراب شد ما در قلعه زندگی میکردیم ووقتی سیل آمد ما فورا اثاثیه امان را جمع کردیم وبه بالای چوپانان رفتیم وآن لردکی در کنار کوه تا مدتها سکنی گزیدیم. هنوز که هنوز است حسینعلی آن دوران حجت اباد را بهترین دوران زندگی اش میداند واز شهر وزندگی شهر نشینی متنفر است.

............................................................................................................................................

 همسرش در 2-3 سال پیش وی را تنها گذاشت وبه رحمت خدا رفت از ان زمان ایشان در نزد فرزندان زندگی میکنند وبهمین خاطر مجبور است در شهر زندگی کند وزندگی در شهر باعث شده دیگر پاهایش رمق راه رفتن نداشته باشند واو را خانه نشین کرده.

یک خاطره:

مراد4 - سایت شجره نامه‌ی ما

یکی از شبهای محرم در مسجد نشسته بودیم ومحمد پروری بلند شد نوحه بخواند وهمینطور که نوحه را میخواند نوحه از یادش رفت وبا همان وزن وملودی که نوحه را میخواند به حسینعلی میفهماند که:"حسینعلی یادم بشی" بزبان خوری میگوید که حسینعلی یادم رفت وحسینعلی هم بلافاصله در کنار دستش قرار میگیرد ودنباله نوحه را کمکش می خواند. آخه آنزمان بیشتر نوحه ها را از حفظ میخواندند وحسینعلی بسیلر در این زمینه تبحر داشت.

دراینجا لازم است اسامی کلیه کسانی که در این بخش آورده شد واکثر انان در قید حیات نیستند یادی بکنیم وبه روح پر فتوح تمامی گذشتگانمان صلوات وفاتحه ای نثار بکنیم .خدایشان رحمت کند.

انشااله آقای مراد سالهای سال سایه اش بر سر فرزندانش باشد وخدا عمر طولانی وبا برکت به ایشان عطا فرماید.

از خانواده اقای عبدالرضا مراد ومصطفی مراد که مرا در تهیه این گزارش  یاری نمودند واین نشست را تدارک دیدند کمال تشکر وامتنان را دارم.



مراد6 - سایت شجره نامه‌ی ما


حاجی استاد اصغر افضل، معماری كاردان و بنّائی همه فن حریف

چوپانان امروز ما ، نتیجه تلاش بزرگ مردان و زنانی است كه در طول یك قرن زحمات جانفرسایی را متحمّل شده اند و هر كدام با توجه به تخصص و علم ونیروی كار و درایت وكاردانی و سرمایه خویش چوپانان را به امروز رسانده اند و آن را چون نگینی در كویر در كنار ریگ جن به مانند عروسی  رویایی بر تخت نشانده اند كه امروز دل هر سیاح و جهانگردی را می رباید و همه را انگشت به دهان می نماید ، در این راه افراد بسیاری كوشیده اند و من بر آنم كه تا در توانم هست از تك تك آنها قدری دانی كنم و شرح حالشان را  بیارایم ،چون دست توانای آتها چنین زیبایی مسحور كننده ای را در دل كویر نگاشته است.

و یكی از این بزرگان حاج استاد اصغر افضل است او كه در بنای معماری سنتی چوپانان همچون ، معلم استادش سنگ تمام گذاشته و هم در ساختن بخش اعظمی از چوپانان تلاش نموده و هم تعدادی بنّا و معمار در مكتب خویش برای سازندگی چوپانان، تربیت نموده است و علم و مهارت خود را به آنان منتقل نموده است او در باره معرفی خویش چنین می گوید:

"متولد چوپانانم از پدر و مادری جندقی در سال 1308. هشت ساله بودم که روزی مادرم مرا نزد استاد محمد حسین ( نظریان ) برد و از او خواهش کرد که مرا به شاگردی قبول کند. این شد که من بنّا شدم و تا قدرت ایستادن روی داربست را داشتم کار کردم. از همان روزهای اول چون رضایت صاحب کار برایم مهم بود با تمام توان کار می کردم  و همیشه کمترین دستمزد را برای خودم در نظر می گرفتم. چون اعتقاد داشتم که آنها به کار من احتیاج دارند پس هرچه دستمزد بخواهم مجبورند و می دهند اما ته دلشان راضی نیست و در این مال خیر و برکت نیست. برای ساختن خانه خودم خیلیها حاضر بودند در مقابل یک روز کار من سه و حتی چهار روز برای من کار کنند اما من به دو روز قانع بودم."

استاد افضل از مردان مومن و وظیفه شناس و قانع و تلاشگر و مردمدار و سختكوش و دقیق چوپانان است او اعتقاد شدید به لقمه حلال دارد و نه تنها خودش، وظیفه اش را به بهترین نحو انجام می دهد بلكه كارگر زیر دست او نیز باید چون استاد، وجدان كاری داشته باشد . استاد، چوپانان را دوست دارد و به مردمش عشق می ورزد او در مقابل این پرسش ما كه : حاج استاد جندق را بیشتر دوست دارید یا چوپانان را ؟ می گوید:

" چوپانان. حتی موقعیت شغلی خوبی در جندق توسط مرحوم عامری به من پیشنهاد شد که قبول نکردم او یک قواره زمین مسکونی (نزدیک400 متر) به من هدیه داد که خانه بسازم و در جندق سکونت کنم. نمیدانم چرا هم آن روز و هم حالا در جندق احساس غربت می کنم با اینکه قوم و خویش فراوان دارم. نمیدانم شاید زادگاه آدم یک جور دیگریست."

استاد افضل، مردی متواضع است و از گزافگویی پرهیز می نماید وقتی از ایشان پرسیده می شود كة : می گویند 20-30 در صد خانه های چوپانان، حجت آباد و آشتیان را شما ساختید؟ پاسخش نشان تواضع دارد مختصر می گوید:

" در صدش را نمیدانم اما خیلی هایش را."

حاج استاد اصغر در چوپانان با یك خانواده اصیل چوپانانی ازدواج می كند كه مطمئناً همسر ایشان نقش بسزایی در موّفّقیت او در كارها و در تربیت فرزندانش داشته است ،حاجیه منور خانم همسر استاد اصغر زنی كاردان، خوش سلیقه، مهربان، قانع و متدین و دقیق بود به همین علت نیز، استاد از نظر تربیت فرزندان خیالش كاملاً جمع بود. نتیجه این وصلت 6 پسر تحصیلكرده و2 دختر بود كه باعث افتخار چوپانان هستند و استاد آقا مهدی افضل از پیشكسوتان فرهنگی كشورند كه در دوران باز نشستگی دست به قلم برده اند و تا كنون دو اثر گرانبها برای پاسداری از چوپانان تحریر و چاپ نموده اند.و من از فرزند دیگر ایشان حسن افضل نیز آثار ترجمه شده علمی چندی را مشاهده كرده ام.

استاد افضل در همان دوران جوانی، به استخدام معدن سرب نخلك در آمدند و در نخلك نیز عهده دار امور بنّایی در این معدن دولتی شدند استاد افضل تقریبا همیشه نفر آخری بودند كه سوار كمپرسی دولتی بعد از یك هفته تلاش می شدند ایشان در این مورد چنین بیان می كنند:

" پنجشنبه ها خیلی ها که کارشان زودتر تمام می شد یا کارشان کنتراتی بود زودتر سوار میشدند اما من تا دقیقه آخر کار می کردم. همسفرها هم عادت کرده بودند و تاخیر مرا تحمل می کردند."

ایشان در باره معماری چوپانان و نظم هندسی آن چنین اعتقاد دارند:

" استاد مردم چوپانان این نظم خانه ها، کوچه ها و خیابان‌ها را مدیون چه کسانی هستند؟

میرسید علی اردکانی، که معماری، مسجد ساز بود، اول خیابان دشت و زمین‌های زراعی را طراحی کرد که بعد هم خیابان اصلی و کوچه ها از روی آن طراحی و اجرا شد. و بعد هم نظارتی بود که کدخداها و این اواخر مرحوم عبدالرحیم زاهدی با جدیت انجام می‌داد و الا در همین اواخر در حاشیه شهرهای بزرگ  دیده میشود هر جا جوی آب پیچیده کوچه هم پیچیده و خانه ها هم به تبع آن."

ضمن تشكر از جناب استاد آقا مهدی افضل كه مرا در تهیه این بیوگرافی مدد فرمودند از ایشان تقاضا دارم كه شرح كاملی از تجربیات و خاطرات پدر گرامیشان را  تهیه و جهت انتشار در اختیار همگان قرار دهند  برای نمونه من یكی از تجربیات استاد افضل را كه در نوشته های فرزندشان خواندم طرز ساختن آب انبار بود كه واقعاً برای من مبحث جالبی بود

در پایان طول عمرو سلامتی و تندرستی برای استاد حاج اصغر آرزومندم 

 


حاج ابوالقاسم زاهدی بعد از 101 سال
صبح امروز در خبرگزاری چوپانان وفات بزرگ مرد چوپانان مرا افسرد و در خاطراتم چهره مردان بزرگی مرور شد كه واقعاً در احیاو نگاهداشت چوپانان و حجت آباد و آشتیان با تدبیر و مدیریت شورایی به نحو احسن وظایف خود را انجام داده اندو حاج ابوالقاسم آخرین ایشان از این مدیران والامقام است من در چوپانان بارها دیده ام كه نسل جدید با او با احترام خاصی بر خورد می كنند و او را به عنوان نماینده سازندگان چوپانان به فرزندانشان كه از شهر ها به چوپانان آمده اند معرفی می نمایندحاج ابوالقاسم را درشهریور ملاقات كردم او از نظر جسمی خیلی فرسوده شده بود ولی از نظر فكری بسیار خوب خاطرات را به یاد می آورد و مسائل را حلاجی می كرد خوش به سعادت حاجی كه او دهه های پایان عمرش را به چوپانان اختصاص دادو در قبرستان چوپانان در كنار سایر دوستان و اقوامشان به خواب ابدی فرو رفت برای او از خداوند منان طلب آمرزش می نمایم و در زیر مصاحبه شرح حال گونه ام را بااو در شهریور 92 كه قبلاً منتشر كرده ام را درزیر می آورم
 


گفتگویی با حاج ابوالقاسم زاهدی

Image(339) - حاج ابوالقاسم زاهدى - سایت شجره نامه‌ی ما

حاج ابوالقاسم فرزند حاج محمد زاهدی است ، حاج محمد یكی از بنیانگذاران چوپانان است و حاج ابوالقاسم یكی از مالكین نسل دوم چوپانان است او می گوید كه تنها سه نفر از مالكین نسل دوّم چوپانان زنده هستند كه هر سه در دوران كهولت به سر می برند این سه نفر عبارتند از حاج محمدعلی بقایی فرزند محمد حاج عبدالله كه در اصفهان زندگی می كنند و یكی از دختران حاج محمد باقر امینی كه در تهران زندگی می كنند وو خود ایشان كه در چوپانان زندگی می نمایند

حاج ابوالقاسم متولد 1291 ه .ش است، او ایّام كودكی را در چوپانان گذرانده و در مكتب ملا سواد آموخته است ایشان در مورد كتابهای درسی آن زمان می گوید كه هر كس در خانه هر كتابی داشت به مكتب می آورد و ملّا همان كتاب را به او درس می داد و معمولاً قرآن ، دیوان حافظ و گلستان سعدی آموزش داده می شد و تا حدودی نیز آموزش حساب سیاق تعلیم داده می شد .اما ملا در آموزش درس ریاضی مهارتی نداشت تا اینكه مدتی آمحمد زاهدی كه در جوانی فوت كرد از شاهرود به چوپانان می آید و او عدد نویسی و چهار عمل اصلی را در شاهرود آموخته بود و در زمانی كه در چوپانان بود این علم را به نوجوانان آن دوره آموزش داد .

از همكلاسی های حاج ابوالقاسم سوال می كنم ایشان می فرمایند كه عبدالله بقایی ، عباس عمادی ، محمدعلی بقایی، قدرت پسر ملا ، حسینقلی جلالپور ، محمد صبوحی از همكلاسی های او بوده اند .

حاج ابوالقاسم تا سال 1336 در چوپانان به فعّالیّت های كشاورزی ، شتر داری و گوشفند داری مشغول بوده است تعداد 30 تا 40 شتر داشته و گله ای گوسفند با رحمتعلی عمادی شریك بوده است  اما در سال 36 به علّت اینكه عدّه ای از اناركی ها به گنبد كاووس رفته و در آنجا فعالیت كشاورزی و بازرگانی می نمایند حاج ابوالقاسم هم تصمیم به مهاجرت می گیرد و در گنبد ساكن می شود و حدود 40 سال در گنبد به فعالیت كشاورزی و تجارت پنبه ، گندم و جو مشغول می شود .اما به علّت فوت همسر و كهولت و تحوّلاتی كه در گنبد اتفاق می افتد حاج ابوالقاسم به چوپانان مهاجرت كرده و فعالیت خود را روی املاك كشاورزیش در چوپانان متمركز می نماید و سالی یكی دو بار هم برای مدیریت اموالش در گنبد سركشی می نماید.

مدیریت قنات چوپانان تا حدود زیادی در خانواده آقای زاهدی به صورت افتخاری انجام گرفته خود مرحوم حاج محمد تا زنده بود این مدیریت را انجام می داد و بقیه مالكان نیز از او حرف شنوی داشتند بعداً نیز مرحوم عبدالرحیم زاهدی به اتفاق مرحوم شیخ مستقیمی این مدیریت را سامان داده اند و چون شیخ مستقیمی زودتر فوت می كند چند سالی تا پایان عمر عبدالرحیم به تنهایی و با همكاری مرحوم ملا حسن مستقیمی این وظیفه را انجام دادند بعد از مرحوم زاهدی چند سالی مرحوم مصطفی مستقیمی عهده دار این وظیفه بودند تا اینكه حاج ابوالقاسم به چوپانان برگشتند و این وظیفه نا نوشته به ایشان منتقل شده است و معمولاً آقای رفیع با همكاری حاج ابوالقاسم تصمیم گیری می كنند و به رتق و فتق امور می پردازند .

حاج ابوالقاسم اكنون كه یك قرن زندگی را پشت سر می گذارد هرچند كه از نظر جسمی سالم است اما خیلی فرتوت و سالخورده شده است ولی هنوز از حافظه بسیار خوبی برخوردار است و به راحتی می تواند امور را تجزیه و تحلیل كند و دریایی از اطلاعات تاریخی در باره چوپانان است كه انسانی محقق را می طلبد تا از وجود ایشان بهره ببرد و اطلاعات ایشان را به رشته تحریر در آورد

ان شاالله خداوند حافظ ایشان باشد.


سه عکس تاریخی و ارزشمند به دستم رسید با تشکر از 
خویشاوند عزیزمعلیرضا امینی فرزند ماشاالله امینی که 
سه عکس برای سایت شجره نامه ارسال داشته‌اند

محمدباقر امینی یکی از پنج محمد بانی چوپانان معروف به باقر حاج محمد

فاطمه عظیمی دختر باقر همسر باقر حاج محمد

ماشاالله امینی فرزند باقر حاج محمد در احتمالاً در خانه طلعت باقر در چوپانان

عکس‌ها از: علیرضا امینی فرزند ماشالله باقر حاج محمد
نقل از دولنده


نگاهی گذرا بر مجموعه داستان «افسانه ریگ جن» نوشته: مهدی افضل

چند روز پیش کتاب کوچولویی به دستم رسید که به خانه نرسیده در یک وعده تمامش را خوردم به جای این که بخوانم و آنقدر مرا در خود فرو برد که ناگهان متوجه شدم همه را خوانده‌ام در حالی که ابتدا تنها قصد تورقی گذرا داشتم اما نمی‌دانم چه سری در این افسانه بود که مرا جادو کرد و چنان در ناخودآگاه غرق کرد که نه به گذر زمان توجه داشتم و نه به خطر مکان، آن قدر زیبا ، لطیف و باید بگویم به نوعی فریبنده ؛ نه از آن نوع فریب‌هایی که انسان احساس می‌کند گول خورده است نه از نوغ مفتون شدن از نوع درگیر یک فتنه شدن و شاید از نوع عاشق شدن که کور و کر می‌شوی . نمی‌دانم چه سحری در این قلم است نه قصد مداهنه دارم و نه قصد تشویق و ترغیب و نه قصد بازاریابی که اهل هیچ کدام جز دومی نیستم اهل تشویق هستم اما خدا را به شهادت می‌گیرم که نه تنها نمی‌خواهم تشویق کنم بلکه نوعی حسادت در خود احساس می‌کردم شاید حسادت قشنگ نباشد ، شاید هم غبطه بله احساس غبطه می‌کردم که چرا این نوشته از من نیست خب مسلم است با چنین احساسی خنده دار است اگر بگویم قصد تشویق نویسنده را دارم و علاوه بر آن این نویسنده دیگر در جایگاه یک تازه قلم نیست که نیازی به تشویق چون منی داشته باشد. خیر فقط حیرت من مرا برانگیخت تا این چند سطر را بنویسم و شکیبایی آن را هم نداشته باشم که تا روز رونمایی از این فریبای فتنه‌انگیز صبر کنم نه نمی‌توانم باید احساسم را هرچه زودتر بیان کنم.

این کتاب کوچولوی دوست داشتنی که گمان من بر آن است هر خواننده‌ای که آن را بردارد به مرض من دجار می‌شود چون یک چیزی در آن است که آدم را بیمار خود می‌کند و عشق درد بی‌درمان است؛‌مجموعه داستانی است مشتمل بر پنج داستان و فصلی کوتاه از اطلاعات جغرافیاییی و زیست محیطی از بومی که نقش یکی از پنج داستان بر آن نگاشته است.

افسانه ریگ جن، نوشته‌ی مهدی افضل.

در بینابین خواندن گاهی به گمان می‌افتادم که با «جلال» روبرو هستم گاهی با «جمالزاده» و گاهی با «هدایت» ولی هیچ کدام نبود خودش بود خودش «افضل»، با تیزبینی خاص خودش و نازک اندیشی خودش که از هر واژه اش احساسی خاص تراوش می‌کند، خودش بود نه کسی دیگر گرچه تمام آن تجربه‌ها را پشت سر داشت اما آن‌ها نبود این قلم را هر جا که باشد بی هیچ امضایی می‌شناسم و اما این کتاب کوچولو:

1-              داستان اول «چاه غیب» نام دارد که نامی واقعی است اما در جغرافیای داستان و در گیر و دار وقایع و دیالوگ ها تنها یک نام نیست بلکه یک زاویه دید است که نیمی از هیجان داستان اول را که 22 صفحه است در بر دارد و نیم دیگر آن نیز فریاد نویسنده نیست که تردیدی گنگ و مبهم است از توصیف یک شخصیت که خواننده را همراه یک ترس گنگ مثل انتظار انفجار یک بمب به دست تروریستی انتحاری می‌کند و این احساس تنها در توصیف شخصیت است که کاملاً طبیعی توصیف شده بی هیچ واژگان ارزشی و این انتظار کشنده تا آخر همراه خواننده می‌ماند بی آن که اتفاق بیفتد و غافل‌گیری عدم این اتفاق آن قدر شیرین است که تمام تلخی آن تردید و انتظار را می‌زداید:

«... نُه نفر بودیم و یک مشک کوچک، برای رفتن مهیّا می‌شدیم که مرد بلوچی از گرد راه رسید. ساربان بود و به دنبال شتر گم‌شده اش به صحرا زده بود. مرد رشیدی بود با چشمانی سیاه و درشت و ابروهای پرپشت با سبیلی نسبتاً قطور که از دو طرف تابیده بود. کلاهی نمدی بر سر داشت که انبوه موهایش از زیر آن بیرون زده بود. صورت آفتاب‌سوخته‌اش دم به سیاهی می‌زد. روی پیراهن کرباس سفید و چرک‌مرده‌اش، جلیقه‌ای سیاه بر تن داشت. شلوار گشاد کرباس سیاهش کوتاه به نظر می رسید و پاپیچ هایش تا نزدیک زانو رسیده بود...»

این توصیفش و اولین پیشنهادش که : « چرا چفت؟ چرا نرویم چاه غیب؟»  تردید تازه شکل گرفته را با یک دیالوگ پر رنگ می‌کند.

 هیجان زاویه دید نام داستان در میانه از بین می‌رود اما هیجان همراهی این مرد بلوچ ناگهان در پایان به فراموشی سپرده می‌شود با غیبت مادری که همه جا با راوی است و در صحنه پایانی جایش خالی است و این تعلیقی است که با خواننده می‌ماند تا خود آن را ادامه دهد بسیار زیبا  و عظیم که رنج راه و هیجان آن وهم شدید را می‌رباید.

2-              دومین داستان «افسانه‌ی ریگ جن» نام دارد که با فصلی مستند در پایان که جغرافیای این افسانه را معرفی می‌کند بیشترین فضا را در این کتاب تسخیر کرده است حدود 70 صفحه. افسانه ریگ جن افسانه‌ایست مشهور که احتمالاً همه‌ی کویرنشینان آن را شنیده‌اند و من هم شنیده بودم با تغییراتی که به راویان  مربوط است من خودم حتی خیلی پیش از این آن را در یک داستان کوتاه باز‌آفرینی کرده بودم داستانی با عنوان: «اروونه که به آب بزنه ...»:

http://doolende.mihanblog.com/post/27

اما کار «افضل» باز‌آفرینی نیست بلکه بازگویی یا بازنویسی است ظاهراً هیچ تصرفی یا برداشتی از افسانه ندارد و جز مواردی که نیاز دیده است شاید شاخ‌و برگ‌هایی بر آن افزوده تا رفتار شخصیت‌ها منطقی‌تر باشد و این برمی‌گردد به ساختار روایت. با این حساب اگر تنها یک بازنویسی است باید ارزش آن در حد ثبت یا نو شدن باشد که اگر تنها همین هم بود ارزشی والا داشت اما به گمان من کاری هنرمندانه در زاویه دید و راوی در کار نویسنده است که اگر به آن اشاره نکنم حق مطلب را ادا نکرده‌ام و شاید بعضی از خوانندگان خبره را به این تردید بیندازد که ایرادی در ساختار روایت آن است همان تردید که ابتدا در من هم ایجاد شد.

از آن جا که داستان در جاهای گوناگون اتفاق می‌افتد و یک راوی نمی‌تواند روایت کند و در نگاه اول منطقی‌ترین راوی دانای کل نامحدود است اما در روایت این داستان چنین نیست ما با چند راوی روبرو هستیم درست مثل این که راوی دانای کل است اما هر جا که با ذهن و رفتار شخصیتی سر و کار داریم درست همانند آن که در ذهن او برویم خیلی استادانه به روایت او می‌پیوندیم ساختار مثل سیال ذهن با این تفاوت که راویان گونه‌گون هستند و به جای آن که ذهن سیلان کند راوی تغییر می‌کند و چرا که این نقص نیست/ من هم ابتد به نقص اندیشیده‌ام اما این نویسنده در گزینش این ساختار برای روایت آگاهانه عمل کرده است و این یک اشتباه نیست چرا که با کمی دقت درمی‌یابیم که باید روایت‌ها از نگاه همان راوی دانای جزء باشد که این مهم را نمی‌توان تنها با رفتن به ذهن او دریافت و دیگر این که نویسنده نمی‌خواهد بازآفرینی کند بلکه تنها هدفش بازنویسی و امروزی کردن روایت است که به خوبی از پس آن برآمده است. روایات راویان مختلف ساختار روایت ندارد بلکه نوعی منولوگ است انگار دارد برای کسی روایت می‌کند و یا این که حدیث نفس است شاید بعضی بر این ساختار ایراد بگیرند اما من نیازهایی را دیدم که با این ساختار برآورده شده بود که در روایت دانای کل جای نداشت حتی در ساختار سیال ذهن. شروع داستان راوی دانای کل را به ذهن خواننده می‌آورد اما بلافاصله با جدایی شخصیت‌ها روای به چند دانای جزء تبدیل می‌شود انگار چند داستان به موازات هم و تنیده در هم در جریان است و این ویژگی را در زاویه دید پسندیدم و حاضرم از آن دفاع کنم زیرا اطمینان دارم که گزینش نویسنده آگاهانه است چرا که این نوشته را پیش از چاپ هم دیده بودم و در مورد زاویه دید آن با نویسنده گپی زده بودم و اصرار او را در این انتخاب پذیرفته‌ام و به آن احترام می‌گذارم و تنها با کمی دقت در موقع خوانش به تأثیر آن پی بردم البته انکار نمی‌کنم که این افسانه استعداد یک بازافرینی در رآلیسم جادویی را هم دارد اما نویسنده چنین قصدی نداشته است نیت او تنها یک بازنویسی نو است و بس و در این کار بیش از انتظار مؤفق

3-              و داستان سوم «اطلسی‌های سفید» که به نوعی دیگر با خواننده همراه می‌شود راوی کودکی تیزبین، بااحساس و جستجوگر است که هیچ رفتاری از نگاهش دور نمی‌ماند کودکی که شاهد یک قصابی است و توصیف قصاب که انگار با تمام قساوت قلب و زنندگی عمل او برای کودک دوست‌داشتنی است. قصابی که در ابتدای برخورد کام کودک را با لقمه‌ای نان و شیره شیرین می‌کند و بعد با همان دندان‌های شیره‌خورده پیوره بسته کارد قصابی را نگه می‌دارد که اشمئزاز را در روایت لطیف کودک حس می‌کنی با یک این همانی زییا و با گریزی رندانه از صحنه قصابی با تداعی لمبر برداشتن آب حوض به سرچشمه می‌رود تا ماهی شنیده‌ای را در قنات ببیند و ناگهان با اندام نیمه برهنه مقنی نابینا روبرو می‌شود که از مظهر قنات به جای ماهی ظاهر می‌گردد و در این حیرت که با نابینایی چگونه او را دیده است و چگونه بی‌عصا به راه خود می‌رود. پرش ذهنی بجای کودک و نابودی اطلسی‌های باغچه از زبان مادر و پناه بردن که کله‌ی تقلی قصابی شده و همصدا شدن با او که از رفتارها سر درنمی‌آورد.

4-              داستان «مندل» یک شب زنده داری راننده‌ای با شاگرد شوفر خواب‌آلودش با منولوگ‌ها و دیالوگ‌های پراکنده از زندگی از بی‌خوابی از قسط و بده‌کاری و نمی‌دانم بار هندوانه جیرفت کامیون‌های قراضه و جاده‌ها و گردنه‌های پر پیچ و خم و خطرناک، همه و همه در ساختاری بسیار ملموس و آشنا با یک پایان بندی استعاری که: «نگاهش به فنرها می‌افتد، چهار لایش شکسته که یکیش شاه است.»

5-              و آخرین و کوتاهترین داستان «زادبوم» است. راوی در فضایی قرار می‌گیرد که نه راه پیش دارد و نه راه پس از یک طرف عرق و عشق زادبوم و از سوی دیگر نگاه منتقدانی از خود راضی که عبادتشان آن‌ها را مغرور کرده است و همراه کردن هر خواننده‌ای با خود که کاسه چه کنم را شاید ناخواسته به دست خواننده هم می‌دهد و بالاخره با یک ایثار و با تعلیقی هنرمندانه فداکاری می‌کند و خود به دنبال مغروران می‌رود و خواننده با جریان آبی که با بیل علی‌اکبر حسن به جوی سمت چپ جاری می‌گردد همراه می‌کند و می‌گذارد او خود با آن آب به هر کجا که می‌خواهد برود.

این داستان علاوه بر آنچه گفته شد یک حس نوستالژی عمیق در من زنده کرد که اشاره‌ای هر چند گذرا به پدرم داشت که تصویرش را با پیراهن سپید همیشگی در گرگ و میش صبحگاهی بر لب جوی آب دیدم که با عصایش پل بسته و وضو می‌گیرد و مخصوصاً با کاربرد تکیه کلامش که نویسنده در متن نوشته رندانه گنجانده بود اشکم را در‌اورد :

«... شیخ حاج مندلی را دیدم که با پای چپش، همانی که خم نمی‌شد روی جوی در خانه‌اش پل بسته بود و وضو می‌گرفت. پیراهن سفیدش برق می‌زد.برایش دست بالا کردم اما آن چنان به خود مشغول بود که ملتفت نشد...» تکیه کلام پدرم « ملتفتی!» بود.

گفته باشم هر کس این کتاب را نخواهد از لذتی وافر که من در دومین بار بیشتر بردم محروم خواهد بود. خود دانید!

محمد مستقیمی (راهی)

دی 1392 اصفهان

نقل از:دولنده


آیامی دانستتید كفاشیان نائینی است؟

علی کفاشیان (زاده ۱۵ مرداد ۱۳۳۳ در نایین) رئیس فدراسیون فوتبال ایران است. از مهمترین پست‌های اجرایی وی می‌توان به مدیریت اداره نظارت ارز بانک مرکزی، معاون ورزشی و امور فدراسیون‌های سازمان تربیت بدنی و دبیرکل کمیته ملی المپیک اشاره کرد. او جزو کسانی است که هر سال برای مراسم اربعین راهی کربلا می شود و امسال نیز به رسم ادوار گذشته در میان زوار حضور داشت. 
نقل از:http://khabarfarsi.com/ext/7715387


باقر کلباسی
از طایفه ی کلباسی هاست.نامش ، باقر و نام پدرش آمحمد ابراهیم است . جواهر و فردوس و حسین ،خواهران و برادر او هستند که مدتهاست از آنها بی خبرم . چهار فرزند پسر و دو دختر دارد همه با تحصیلات عالیه ، با کمال ، متواضع فرهیخته و با اصالت . افزون بر 90 سال دارد قبل از کسالت از حافظه ای قوی برخورداربود. طی سالها یی که در چوپانان زندگی می کرد مرتب به او سر می زدم و در نوشتن کتاب تاریخ انار ک و پژوهشی در انساب انارکی ها از دانش او بهره می جستم. همسر مهربان و پرمحبتش حاجیه نرگس دختر حسین نیکخواه است. متصف به صفات نیک انسانی با صورت و سیرت زیبا و آراسته. این تصویر در سال 1390 در سفر کویر در منزل مسکونی شان در چوپانان گرفته شده است.
نقل از:www.facebook.com
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
آزاده اسماعیلی
پنجشنبه 1 اسفند 92 17:49
چند روزی میشه که بابابزرگم رو به خاکی سپردن که درش ریشه داشت... ریشه ای به عمق ریشه های درختان نخل کویری... روح بزرگش با روح کویر یکی شد و برای همیشه جاودانه شد . بار دیگه که به کویر سفر کنم پیکر بلند قامتش اونجا نیست ولی یادش در روح و جان کویر نهفته ... در روح و جان و خاطره مردمی که همیشه دوستش داشتن و خواهند داشت.


او چشم ماست
ابراهیم اسماعیلی اراضی
محصل سال سوم دبیرستان بودم؛1370. بعد از سال‌ها علاقه و شوق – كه شرحش بماند - كلمات در جان من جوانه كرده بودند كه «دوست دارم كه با تو بنشینم» و با تلاشی آمیخته به ترس، شده بودند اولین غزلم. آقایی كه هنوز خوب اسم‌ورسمش یادم هست و یادش به خیر باد معلم ادبیاتمان بود. در یكی از وقت‌های استراحت، هرطور بود خودم را جمع‌وجور كردم و در راهروی دبیرستان به او رسیدم كه «آقا ببخشید! اگه كسی شعر گفته باشه و بخواد بیشتر در این باره بدونه باید چیكار كنه؟». نگاهی و پوزخندی و ختم كلام به این مضمون كه همه‌ی شعرهای خوب را بزرگان ما نوشته‌اند. 
پیش‌تر از آن، یك بار به دلالت دوستی كه خود شعر نمی‌نوشت اما شعر را دوست داشت رفته بودم انجمن صائب. كم‌رو بودم و دست‌وپایم گم شده بود. همان‌جا كه باید(نزدیك‌ترین صندلی‌ها به در ورودی یا به‌اصطلاح پایین مجلس) نشستیم. به‌وضوح دلهره داشتم. حتی وقتی چای آوردند نمی‌دانستم برداشتنش به ادب نزدیك‌تر است یا برنداشتنش. هنوز نشئه‌ی غزلی كه استاد صحت در آن جلسه خواند خاطرم را می‌نوازد. بعد از جلسه سراغ یكی از پیرشاعران مهربان جلسه رفتیم و راهنمایی خواستیم. این بار شنیدیم كه «شوما فعلا بریند دنبالی درس‌ومشقدون؛ وقت برا شاعرشدن زیادس». خب دیگر تكلیف روشن بود؛ من كم‌رو باید می‌رفتم و حالاحالاها پشت سرم را هم نگاه نمی‌كردم. 
جلسه‌ی عمومی حوزه هنری هم گرهی از كار من تازه‌رسیده نگشود؛ اگرچه بعضی شعرهایی را كه شنیدم دوست داشتم اما دری به روی من گشوده نبود... و خلاصه اینكه من ماندم و خودم تا سال 1377؛ برای خودم نوشته بودم و زیاد هم نوشته بودم اما كسی زیر غلط‌هایم خط قرمز نكشیده بود. انجمن ابن‌مسكویه را به ترتیبی كه یادم نیست یافتم. شاید ده جلسه نشستم و نگاه كردم. به تناوب، چند منتقد در جلسه حضور می‌یافتند. یكی از منتقدان آقایی بود كه «راهی» می‌خواندندش و من تعجب می‌كردم كه «چه شهرت جالب و كمیابی». تا اینكه یك روز جناب محمد قدسی اشاره كرد كه «اون آقایی كه چند جلسه‌س تشریف میارن... آقا شوما...». با ترس و بغض نشستم روی صندلی و یك غزل خواندم. بعد از هفت سال صبر و تنهایی یك جمع چهل‌پنجاه‌نفری داشت شعرم را می‌شنید. محتمل‌ترین حالت این بود كه این بار هم بروم تا شاید هفت سال دیگر. از نگاه‌های جمع چیز خاصی دستگیرم نمی‌شد. نه می‌خندیدند و نه تحسین می‌كردند. اما وقتی خواندم و تمام شدم، یك نفر با صدای رسا اول تشویقم كرد و بعد البته چند مشكل متن را هم یادآور شد. شروع شدم؛ اگرچه این شروع به مقصدی نرسیده باشد و نرسد.
این همه قصه‌بافتن دلیلی نداشت جز توجه‌دادن به چند نكته كه امیدوارم موثر باشد:
1- به دوستان عزیزی كه بنا به حسن اقبال، از آغاز كارورزی‌شان در شعر، سایه‌ی بزرگانی مثل استاد رافعی و استاد راهی و استاد خاسته را بر سر داشته‌اند، یادآوری می‌كنم كه گاهی تنعم سبب غفلت و چه‌بسا ناسپاسی‌ می‌شود. لطفا قدرشناس و شكرگزار باشید.
2- ای كاش نظام(!)‌ آموزشی ما می‌توانست به گونه‌ای رفتار كند كه این «هفت‌سال»ها از دست نرود. تردیدی ندارم كه اگر در مورد من چنین نشده بود، مایه‌ورتر می‌بودم.
3- سال‌هاست به لطف آشنا و غیر، گاهی در مصدر نقد می‌نشینم؛ به زبان یا قلم. به حكم آنچه از استادم محمد مستقیمی آموخته‌ام همیشه - حتی اگر كوچك و نحیف باشد – در آغاز به نكات خوب متن و مولف اشاره می‌كنم و بعد سراغ نتوانستن‌ها و نشدن‌ها می‌روم؛ با اینكه طعنه‌های آشنا و غریب به او را شنیده‌ام؛ با اینكه می‌دانم اتهام تسامح و تساهل و... كم‌ترین نسبتی‌ست كه در پی چنین مشیی در راه است.
4- محمد مستقیمی چه در تخاطب و چه در نقد هیچ‌وقت بالا ننشسته و نمی‌نشیند؛ انگار كه هر بار برای اولین بار با ماهیت ادبیات روبه رو شود؛ با دانسته‌های افزوده بر انبوه دانسته‌هایش... و البته این دانسته‌ها صرفا ادبی نیست. او زندگی را هر بار از نو خوانش می‌كند و همیشه تازه می‌ماند. همانطور كه در كالبد و جان شعر او از قدمایی‌ترین شكل و زاویه‌ی آركاییك تا تازه‌ترین تجربه‌های ماهیتی و ساختی قابل رصد است، در محتوای متنش هم آنقدر تنوع هست كه اگر قشری‌ای بخواهد زخم زبانی بزند راحت بتواند(قشری از هر سو؛ و خدا را شكر درصدشان با اختلاف بسیار، زیاد است).
قرار بوده این یادداشت نصف این باشد كه هست و البته هنوز نصف آنچه باید بگویم را هم نگفته‌ام و باز هم البته محمد مستقیمی(راهی) آنقدر بزرگ هست كه من نتوانمش گفت. امیدوارم همواره و مثل همیشه سرش بلند و سینه‌اش ستبر باشد.
 
نقل ازhttp://s5.picofile.com/file/8105650484/1535447_10152106946674399_1904838334_n_1_.jpg


خانم رضوانه بلوچی افتخاری دیگر برای اناركخواستن توانستن است
افتخاری دیگر :

انارک تپش : یکی از افتخارات شهر ما انارک سر فراز وجود بانوان توانا و افتخار آفرین در این شهر است ، یکی از این بانوان توانا و افتخار آفرین سرکار خانم رضوانه بلوچی انارکی ( همسر اقای حسن کافی) می باشد .
این بانوی افتخار آفرین شهرمان توانسته است با 57 سال سن یکی از ارکان و اعضاء تیم دوچرخه سواری استان باشد و گواهینامه های و مدارک و افتخارات کشوری وبین المللی را به خود اختصاص دهد.
با توجه به هماهنگی صورت گرفته با سرکار خانم رضوانه بلوچی انارکی این افتخار شهرمان مصاحبه تلفنی با نامبرده انجام شده است که در چند روز آینده این مصاحبه از همین سایت و سایت زیارتگاه شاه چراغ شهر انارک به سمع و حضورتان خواهد رسید .
مدیران سایت برای این افتخار شهرمان آرزوی سلامتی می نمایند.


روز خاسته


 سعید ایران نژاد
***********************************

یکی از اقدامات ارزشمندی که قرار است در روز خاسته (یکم دی ماه) انجام گیرد تقدیر از استاد ارجمند محمد مستقیمی (راهی) ست. استاد راهی از چهره های تاثیرگذار بر شعر جوان اصفهان بوده و هست و تمام کسانی که در فضای شعر اصفهان تنفس کرده اند از حضور ایشان بهره ها برده اند. محمد مستقیمی یکی از کسانی ست که سالهای سال در کنگره ی شعر میلاد آفتاب سده (خمینی شهر) حضور داشته و به شعرخوانی پرداخته است.
از استاد راهی 7 کتاب تاکنون به چاپ رسیده است به شرح زیر :
آسمان را بالاتر بیاویز - آن آویشن غریب - شب و ابر و هامون - چه تابستان بی سایه ای - عاشقان ایستاده می میرند - اوج آبی - آیینه پردازان

تقدیر از استاد راهی می تواند تلنگری باشد به مسوولان ادبی شهر و استان و کشور... تا از هنرمندان در زمانی که در قید حیات هستند تجلیل شود.


خاطرات میر جلال فاطمی اناركی4
انارک و سیرجان , تفاوت های بسیاری با یکدیگر داشتند . زادگاه اجدادی ام را از دست داده بودم . فرهنگ , زبان و سنت هائی که با ان بزرگ شده بودم. هم کلاسی های عزیزم را که مطمئن شده بودم , هیچوقت انها را نخواهم دید مانند : مسعود عظیمی ( مرحوم ) که بعدها شوهر همین خواهری شد که موقع ترک انارک شیرخواره بود. عظیم اخباری ( مرحوم ) برادر دکتر مجید و حرمت که همراه شوهرش تا یزد , همراهمان بود. ابوالقاسم نوروزی , ابوالقاسم برادران, علی کافی و ... هم چنین معلمین مان را که به رغم کتک زدن دوستشان داشتیم و خیلی چیزهای دیگر .در سیرجان , غریب و تنها بودیم گرچه به تدریج جا افتادیم. شهریت سیرجان نمونه کوچک تقریبا کامل از یک شهر بزرگ بود. شهربانی , شهرداری , بازار , درمانگاه و بعدا بیمارستان با محصولات متنوع کشاورزی از هر قبیل . 
در دبیرستان و سیکل اول ( دوره اول دبیرستان) باستانی پاریزی معلم تاریخ , سعیدی سیرجانی , فارسی و ادبیات و فاطمه , دبیر انشای من بود . سیرجانی ها , با گویش خودشان که البته فارسی لهجه دار هم هست , فاطمه را فاتیلو می گویند . فاطمه نیز دوره خارج از مرکزش را می گذرانید , مجرد و 23 -24 ساله بود.چشمانش که در چشمان من جوانک 14 - 15 ساله تلاقی کرد , دیگر از دست رفته بودم .ارامشم را برهم زد و دیگر فکری جز اندیشیدن به فاتیلو را نداشتم . سر کلاس , همیشه موضوع انشائی را که داده بود و نوشته بودم , مرا به جلو فرا می خواند تا برای سایرین بخوانم .
- احسنت اقا جلال . انشای خیلی خوبی نوشته ای . میشه بگی از چه کسی کمک گرفته ای ؟ - خودم نوشته ام خانم . لبخند نا باورانه می زد . 
روزی در پایان ساعات بعد از ظهر کلاس ها , نزدم امد و گفت تا خانه مرا همراهی کن . در گوشه ای از اتاقش نشستم و نمی دانستم چه باید بکنم ؟ به کنارم امد, نشست و
. .............. گفت : هوا که سرد نیست , چرا می لرزی ؟ 
گفت : خودم اهل حسین اباد سیرجانم ( روستائی در 4 فرسخی سیرجان) پدرم فوت شده ولی مادر و خواهران و برادرانم در حسین اباد زندگی می کنند .جمعه ها به نزدشان میروم . میخواهی این جمعه را با هم به حسین اباد برویم ؟ 
در پاسخشان گفتم : بی اجازه مادرم نمی توانم بیایم . 
- اشکالی ندارد . چیزی باو نگو .
در ان زمان قانونی در اموزش و پرورش ( وزارت فرهنگ ) گذشته بود که شاگردان دبیرستانی , در هر درس , بهترین نمره را که در درس مربوطه گرفته باشند به استان ان شهر معرفی میشوند تا همراه سایر بچه هائی که بهترین نمره را در درس خودشان گرفته اند , در امتحان مربوطه شرکت کنند تا در صورت موفقیت همراه با شاگرد اول های سایر استان ها , در مدت دو هفته ای از زمستان که مدارس تعطیل است به اردو بروند . در ان زمان و در استانه سال مسیحی , کلیه اموزشگاها تعطیل می شدند . روزی دیگر مرا به خانه اش فرا خواند و گفت تبریک. بهترین نمره انشا را در میان کلیه دانش اموزان دبیرستانی اورده ای و باید برای امتحان نهائی به کرمان بروی . اصرار کرد که برایش ترانه فاتیلو را که همان مواقع توسط فدائی سیرجانی خواننده از رادیو نیز پخش شده بود بخوانم . خواندم :
فاتیلو بل بمیرم ز غم تو اسیرم / تو منوا دیوونه کردی , خونه خرابم کردی ....
با حالت ریتمیک خواندم . دیگر ان تشویش و دست پاچگی سابق را نداشتم .
دل خرابی می کند , دلدار را اگه کنید !
لعنت بر این دل . هرچه کشیدم از دل بی پروایم بود .
عکس معلمان مدرسه انارک از قارونی
عکس معلمان مدرسه انارک در سال ۱۳۲۹ نقل ازhttp://anaraki.mihanblog.com/post/130
از بچگی و از همان موقع در انارک , فسقلی و کم بنیه نبودم . در مدرسه فرخی انارک , تنها وسیله ورزشی مان یک پارالل واقع در حیاط مدرسه بود .درس ورزش داشتیم اما معلم ورزش نداشتیم . معنای ورزش را نمیدانستیم که چیست در میان معلمین مان , تیز و فرزتر از همه , پسر عمویم میرمهدی فاطمی بود. همان معلمی که بیش از همه از او می ترسیدم و بیشتر کتک می خوردم . چندر روز پیش حسین عموئی پسر خاله میرمهدی و شو هر اینده عفت فاطمی خواهر میرمهدی ( در ان موقع ) که مقیم کانادا هست برای چند روزی به تهران و خانه ابوالقاسم نوروزی ( هم کلاسی ام ) امده بود و علاقمند که مرا ببیند .به محض دیدنش اولین جمله ای که باو گفتم : یادته میرمهدی سر کلاس , پشت یقه کت ات را گرفت و مثل بچه گربه به داخل حیاط مدرسه پرتت کرد ؟ 
معلمین دیگر مثل عبدالرحیم عظیمی , فرهاد محمدی , مهدی قارونی و .... دست کمی از پسر عمویم نداشتند . اصولا اختلاف سنی ما بچه ها با معلمین مان خیلی زیاد نبود . حوالی سن 20 سالگی بودند و شش , هفت سالی بیشتر با ما فاصله سنی نداشتند .
در حرکات پارالل رقیب پسر عمویم میر مهدی بودم . گاهی پشتک وارو و برخی حرکات قیچی می زدم که متعجب می شد. یکی از حرکات ورزشی اش که کس دیگری قادر به انجام ان نبود , دورخیز کردن و پریدن از روی سر یکی از بچه ها بود .
باو گفتم من هم میتوانم . گفت هنوز بچه ای و غیر ممکن است . همان دانش اموز را با کلاهی که بر سرش بود در فاصله ده متری ام , تمام قد ایستاندم و مثل گنجشک از روی سرش پریدم . گفت : ابی سی گه غیلطی نکیری . دست و پات ای همر شه جیواو مایوت چی وتی ؟ - دیگه چنین غلطی نکن , دست و پایت بشکند , جواب مادرت را چه بدهم ؟ -هر گاه پسر عمو را می بینم , خاطرات گذشته را گریزی می زنیم . 
وضعیت مدرسه و دبیرستان سیرجان در مقایسه با انارک تفاوت فاحش داشت . زمین تربیت بدنی خارج از مدرسه ( استادیوم ) گرچه خاکی ولی مجهز به بسیاری از زمین ها و وسایل ورزشی بود . زمین فوتبال و والیبال و بسکتبال . پیست دو میدانی , پرش سه گام و ارتفاع و .... علاوه بر این ها یک باشگاه بدنسازی نیز در این شهر بود که عضو ان شدم .ورزش را دوست داشتم. در خانه میل و دنبل و تخته شنا تهیه کرده بودم . بدنم قوی و عضلانی شده بود . پرداختین به این سرگرمی ها مرا از درس مدرسه بخصوص ریاضیات بیگانه کرده بود . از دروس ریاضی متنفر بودم .
بر خلاف برادرم میرهاشم که فقط دوسالی از من کوچکتر بود , بسیار ارام و سر به راه . مادرم از شیطنت هایم و به موقع به خانه نرفتنم کلافه شده بود . به مدرسه نزد اقای ستاری مدیر مدرسه می رفت و چو غولی ام را میکرد . فردای ان روز سر صف نامم را به عنوان یک دانش اموز بی انضباط می بردند . دو تا فراش مدرسه می امدند دست و پایم را میگرفتند و مرا به اتاق تاریکی که شبیه طویله نزدیکی مستراح بود می بردند و به داخل طویله که پر از سوسک و موش بود پرت میکردند .گاهی یادشان میرفت که پس از یک ساعت باید بیرونم بیاورند و تا ظهر طول می کشید . مادر حق داشت . شب های جمعه پدر به ماهی یک بار تقلیل پیدا کرده بود . مسوولیت یک خانواده بزرگ چند نفری بر دوشش بود . انتظار کمک و همکاری از من داشت نه اینکه وبال گردنش باشم .
در کلاس نهم که فاطی ( فاتیلو ) معلم انشایم بود , وقتم و ذهنم را اسیر خود کرده بود . گاهی وسط هفته , یهو و ناگهانی می گفت : جلال جان میشه یه موتور کرایه کنی تا به حسین اباد برویم ؟ همه گرفتاری های بعدی را به جان می خریدم تا هرچه که فاطی می خواهد باو بدهم . بسیار علاقمند باو شده بودم . نمیدانستم چشمانی در کمین من نشسته اند . به مادرم گفته بودند که با خانم معلمش دوست شده که عواقب بسیار بدی برایش خواهد داشت . مادرم میتوانست همه چیز را قبول کند ولی این یکی مطلب در فکرش نمی گنجید .



همه پیوندها
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو