چوپانانِ آباد

mostaghimi.25@gmail.com

خاطرات جلال فاطمی انارکی 3

آن چنان در هوای خاک درش / می رود اب دیده ام که مپرس

با اشاره به نوشته های ان زمان , مادرم در داخل ماشین , یک هو و ناگهانی ساکت شد .خودش ترسیده بود , نگران سرنوشت بچه ها بود یا ترسش از فریادهای پدر بر سرش بود , نمیدانم . همه ی اینها نیز میتواند باشد .در انارک دوتا از عموهایم , میرحسین و میر سیدعلی , به نزدش امده بودند و التماسش کرده که این مسافرت را برادرمان به تنهائی برود , جا و جم که برایتان درست کرد یا ما شما و بچه ها را می بریم یا خودش برای بردنتان میاید . جوابشان را داده بود که : دی کرته سرش ناتی ( این دفعه ولش نمی کنم ) . پدرم خوش رو , با پوست روشن , خوش هیکل و معاشرتی بود .جسته گریخته در باره اش حرفهائی به مادر می زدند . روزی در غیاب پدر نامه بدون امضائی برایمان در انارک رسید که در ان نوشته بود : اقا میرجلال ! چشم تان به دوتا برادر زنجانی روشن ! یعنی پدر در زنجان که بوده , صاحب دو پسر شده است و صدایش را در نمی اورد . نویسنده این نامه که انارکی هم بود و شغل دفتری داشت , از این قبیل نامه های تهمت امیز را برای سایرین نیز می نوشت و حتی به مرکز ( تهران ) نیز منعکس میکرد .روزی پدرم او را می خواهد . علاوه بر سرزنشش کردن , او را به داخل معدن تبعید می کند تا روزگار سخت معدنکاری را تجربه کند .روزی که پدر برای خداحافظی به مسکنی رفت , ایشان را مجددا ب سر کار اصلی اش باز گرداند . چنین شایعاتی در گوش مادرم بود و از فرو ریختن زندگی اش وحشت داشت .دیگر طاقت این حرف و حدیث ها را نداشت , تنها راه نجات خود و بچه هایش را تنها نگذاشتن پدر میدانست . اما در ان شب وحشتناک , چه بسا پشیمان شده بود و پشیمانی هم سودی نداشت. 
در ان نیمه های شب زمستان که سوز سرما بیداد میکرد , فقط پدر بود که کنار جاده ایستاده و از ماشین های عبوری که هر یکی دو ساعتی یک بار می گذشتند خواهش و التماس یاری میکرد . کامیونی کنار ماشین مان توقف کرد .پدر از راننده خواست که بار و مسافران را به یزد ببرد . به توافق رسیدند . همگی مان به پشت کامیون نقل مکان کردیم و دم دمای صبح به شهر یزد رسیدیم .محمود برادران و همسرش , قبل از خداحافظی ادرس منزل میر باقر طباطبائی را به پدر دادند .پدر از راننده کامیون خواهش کرد که انها را به این ادرس برساند که رسانید. میرباقر که روحش شاد , خودش در خانه را باز کرد . با خوش روئی ما را پذیرا شد . همگی خسته و کوفته بودیم , میرباقر و همسرش ملکه خانم , اجازه ندادند کمتر از دو روز در یزد بمانیم . قول داد , ماشین دربستی کرایه خواهد کرد تا شما را مستقیما به سیرجان برساند .در پائین حکم ماموریت پدر نوشته شده بود که به محض رسیدن به سیرجان , خودتانرا به حاج محمد تقی پاشائی معرفی کنید تا ترتیب سکنی دادن و اعزام شما را به معدن مهیا کند .

ی نور چشم من سخنی هست گوش کن
تا ساغرت پر است بنوشان و نوش کن 
قبلا در همین صفحه , با یاد اوری مردان و زنان بزرگ انارک , از بزرگ منشی میر باقر طباطبائی انارکی نام برده بودم . عمو زاده پدرم بود . توفیر انسان های بزرگ از انسان های کوچک در انست که انسان بزرگ از دادن , خوشش میاید .نه تنها خوشش میاید بلکه لذت هم می برد و در قبال دادن , چیزی مطالبه نمی کند . دادنش را به رخ نمی کشد . هر کاری که از دستش ساخته باشد , اشنا و غریب برایش فرقی نمی کند , انجام میدهد . انسان حقیر , همیشه طلبکار است .
- یادته فلان روز , فلان کار را برایت انجام دادم ؟ کاش دستم می شکست و نمی کردم . و از این قبیل .... . میر باقر سعه صدر و بزرگی داشت . در همان دو سه روزی که در یزد , مهمانش بودیم , از ارزوهایش برای گرفتن جواز معدن بافق یزد و بکار انداختن ان معدن با پدر مشورت میکرد . نیم روزی پدر را برای بازدید و وارسی های کانی ان معدن به بافق برد . پدر معتقد بود که ذخیره قابل توجهی در این معدن نهفته است . تصمیم گرفت معدن را بصورت شرکت سهامی راه اندازی کند. خودش به انارک امد , از ندار ترین ادم ها شروع کرد و با تعهد گرفتن کمترین مبلغ انها را شریک معدن کرد .تا روزی که میر باقر در حیات بود , هر ساله سود سهام معدن را به یکایک انارکی ها پرداخت کرد . هرکس بیش از چندین برابر سرمایه اولیه اش را دریافت نمود و راضی و خشنود بود . همان روزی که میرباقر فوت کرد و معدن , دست به دست شد , تعطیلی اش را نیز اعلام کردند . ماشین الات انرا فروختند و معلوم نشد که چه اتفاقاتی افتاده است .
نمیدانم شرکت سیمان انارک که سهامدارانش را سرمایه داران انارکی تشکیل میدهند , برای مردم بومی انارک چه فایده ای دارد ؟ چگونه میتوان انها را بخاطر سرمایه دار بودنشان , در زمره بزرگان انارک دانست ؟ انارکی که بانک ملی ان سابقه ای 70 ساله دارد , بیم ان میرود که به جهت نداشتن اندوخته و گردش حساب به تعطیلی کشیده شود . حساب و کتاب بانکی میرباقر , میر مهدی خان صدریه , میرهاشم صدریه و سایر بزرگان با بانک ملی انارک بود و بدین چهت شعبه این بانک در انارک , در زمره اولین شعب بانک ملی در سراسر کشور ایران است .گفتنی ها و درد دل ها زیاد است . امیدوارم در جای خود به انها بپردازم.
مدت بیش از دو روزی را که در یزد بودیم , بسیار مورد تفقد و مهربانی میرباقر , همسر و خانواده اش قرار گرفتیم . اتوموبیل جادار و مجهزی برایمان تهیه کرد تا مستقیما ما را به سیرجان برساند . یک راست با همان ماشین به خانه حاج محمد تقی رفتیم . مرد بسیار درست کار و از بازاریان به نام سیرجان بودند .با احترام تمام , دو اتاق بزرگ در خانه مجللش به ما اختصاص داد و گفت تا هر وقت که بخواهید , خانه خودتان است .پدر از ایشان خواهش کرد که ظرف امروز و فردا خانه ای در بست برای خانواده مان تهیه کند که چنین نیز کرد و در مرکز شهر خانه ای چند اتاق خوابه حیاط دار , سکونت کردیم . انچه را که خانواده مان از اثاثیه و غیره لازم داشت , برایمان تهیه کرد . نام هر سه نفرمان را با معرفی نامه ای که از انارک داشت , در دبستان پسرانه بدر و دخترانه شاهدخت ثبت کرد و خودش با همان ماشین به صوب معدن که در 50 فرسخی ما و ان سوی جیرفت بود , حرکت کرد . کم کمک به عید نوروز سال 32 وارد می شدیم . دکتر مصدق نخست وزیر ایران بود . به تابستان همان سال نزدیک نشده بودیم که خواهرم عصمت سادات درد زایمان به سراعش امد . شب بود و مادر مانده بود که چه کند .قبلا اسم یکی دو ماما را باو داده بودند , سر و پا برهنه به دینال ماماها روانه شد. در ان روزها تنها درمانگاه سیرجان در حالت نیمه تعطیل بود و تنها پزشک ان نیز به کرمان رفته بود . همسر خواهرم , اقای محمد عمادی را نیز پدرم به معدن برده بود تا به عنوان کارمند دفتری و حسابداری مشغول کارشود .
اهالی سیرجان که در فاصله 30 فرسخی کرمان و در مسیر بندر عباس است , مردمانی بسیار مهربان , خونگرم , متدین و غریب نواز هستند .مدت دو سه ماهی که از اقامت مان در این شهر جمع و جور می گذشت متوجه شده بودیم . ان شب که خواهرم درد زایمان داشت و مادر در اضطراب بود , همسایه هایمان متوجه شده بودند و هرکس هر خدمتی که از دستش ساخته بود , دریغ نداشت .یکی از همسایه ها دختر نسبتا جوانی به خانه مان اورد و به مادر گفت ایشان پرستار بخش زایشگاه بیمارستان کرمان است که برای چند روزی به شهر خودش سیرجان امده است .مادر و خواهرم زیور سادات و سایر خانم ها , همراه این پرستار به اتاق زائو در رفت و امد بودند , ما بچه ها نیز در گوشه ای کز کرده و گریه میکردیم .نمیدانستیم چه اتفاقاتی در شرف وقوع است .ساعت ها می گذشت و فریادهای خواهرم عصمت سادات , ادامه داشت .مادرم در حالیکه هنوز از پا نیافتاده بود و به اتاق رفت و امد میکرد , سیل اشک از دیدگانش جاری بود .ناگهان مسیر همه چی برگشت , زن ها , هلهله کنان از اتاق بیرون ریختند و سلامتی مادر و نوزاد پسر که نامش را طی مراسمی با اذان خواندن در گوشش , حمید گذاشتند بودند به همگان خبر دادند .

مدرسه من و برادرم , در انتهای بازار سیرجان قرار داشت و تا خانه مان فاصله اش کم بود . معلمین ما گرچه عمدتا سخت گیر و جدی بودند و گاها نیز ما بچه ها را کتک می زدند , کلاس های پنجم و ششم را به پایان رساندم و وارد دبیرستان ابن سینا شدم .
تابستان سال 32 و تمام تابستان ها را به معدن نزد پدر می رفتیم . در این فاصله چند انارکی دیگر نیز بر حسب پیشنهاد پدر و موافقت مرکز به ما اضافه شدند و دیگر چندان احساس غربت نمی کردیم . اولین خانواده , فتح الله قره خانی ( مرحوم ) با همسرش فردوس برادران و فرزندانشان بودند .پدر , استاد کار معدن ( مرکزی ) باغ برج بود و فتح الله استاد کار معدن سولو در فاصله 6 کیلو متری .خانواده مرحوم قره خانی نیز در سیرجان سکونت کردند و جابر , پسر بزرگ انها در مدرسه هم کلاس من بود. اکبر خزائی نیز به عنوان اهنگر در معدن مشغول کار شد . اتفاقا در مسافرت اخیرم به انارک ایشان را تصادفا دیدم و خیلی خوشحال شدم . اقای باقری جندقی که دو همسر داشت , همسر اولش را با بچه هایش در سیرجان سکونت داد که با پسرش عبدالحسین هم کلاس شدیم .یغمائی جندقی به عنوان قاضی همراه با خانواده اش در سیرجان بود که با پسرش هوشنگ در یک کلاس بودیم .برادران محمد علی بیگی که مسئولیت موتور خانه را بر عهده داشتند با همسرانشان به معدن امدند . البته این امدن ها در طول چند سال انجام شد . حسین نوروزی نیز که همسر دختر عمویم فاطمه اطهری بود در سال های 35 به عنوان جستجو گر به معدن اعزام شدند .
دبیرستان , حال و هوای دیگری داشت . حد اقل مدرک کلیه دبیران کمتر از لیسانس نبود .در ان زمان قانونی گذشته بود , معلمینی که فارغ التحصیل دانشسرا هستند می باید حد اقل مدت دو سال در خارج از مرکز باشند تا امکان حضورشان در تهران و ادامه تحصیل مهیا گردد. در میان این دبیران اعزامی ؛ سه نفرشان که از دبیران من بودند عبارتند از باستانی پاریزی , سعیدی سیرجانی و فاطمه .... که بعدها تاثیرات زیادی در زندگی ام داشتند .


حوض شیخ حسن

نوشته : غلامعلی صمیمی 

منبع : دهستان چوپانان

دو برادر بودند بنامهای شیخ حسن وشیخ حسین که هر دو برادر باتفاق خانواده هایشان در چوپانان زندگی میکردند،

بلحاظ مالی هر دو برادر تمکین مالی داشتند واز وضعیت بسیار خوبی برخوردار بودند.شیخ حسن دارای فرزندانی بود که چندی پیش در مراسم مرحوم علی اکبر مرتضوی یکی از فرزندان وی در مزارحضور داشت وایکاش فرصتی بود که با وی نیز حضوری صحبتهایی داشتم که متاسفانه فرصت نشد.

شیخ حسین که  بنا به دلایل پزشکی دارای فرزند نشد ،روزی بفکر می افتد که حالا که میراث خواری ندارم مقداری از اموالم را در راه خیر صرف کنم، این بود که با برادرش شیخ حسن مشورت میکندکه آب انباری را در مسیر کاروانیان که همان مسیر چوپانان به سمت انارک بوده را بسازند.


شیخ حسن جای آب انبار را انتخاب میکند (همین حوضی که در سی کیلومتری چوپانان ساخته) وشیخ حسین برادرش دستور ساخت آنرا میدهد

آب انبار یا حوض شیخ حسن

در اصل این آب انبار که امروزه بنام حوض شیخ حسن میشناسیم  را جناب شیخ حسین میسازند وگویا در روی سنگ تاریخ ساخت آن  این حوض بنام خود شیخ حسین بوده.

متاسفانه تا چند سال پیش این سنگ تاریخ آن در محل ورودی آب انبار نصب بود وبنده (نگارنده) آنرا مشاهده کرده بودم وسنگ فکر کنم از جنس مرمر بود اگر اشتباه نکنم واما افراد سودجو وبی منطق انرا ربودند.

همسر شیخ حسین که از سادات انارک بود نیز در صدد بر میاید که اکنون که حوض ساخته شده من هم میخواهم منزلگاهی در کنار این حوض بسازم که مسافران در این مسیر بتوانند در آن به استراحت بپردازند وبنای یادبودی نیز باشد که دستور میدهد در بالا دست این حوض منزلگاهی بزرگ وبسیار محکم بسازند که نوع مصالح آن از جنس خشت خام وسنگ است  نیز ساخته میشود وهم اکنون نیز این بنا سالم  است که میتواند اکنون هم مورد استفاده قرار گیرد وامروزه جاده جدید چوپانان به انارک از حدود 5کیلومتر بالاتر از این ساختمان عبور میکند بنا به شنیده ها حاکی است که استاد بنای این ساختمان جناب استاد علی اصغر افضل بوده است که ایشان الحمدلله در قید حیات ودر یزد زندگی میکنند که خداوند طول عمر با برکت بایشان عطا بفرمایند. واقعیت یا نادرستی این قضیه را جناب آقای مهدی افضل انشااله برایم حتما پس از بازدید از سایت خواهند نوشت.

منزلگاه حوض شیخ حسن در نزدیکی حوض

هنوز گاهگاهی که اهالی چوپانان برای جمع آوری تخمه سرخو(قدومه) وماش صحرایی به آن وادی پا مینهند سری به این حوض وساختمان میزنند وشب را در انجا استراحت میکنند.

یادم هست که در سالهای دهه 40 که نزدیکان وبستگانم در مزرعه جواد(الله اباد کنونی) بکار کشاورزی اشتغال داشتند برای آب آشامیدنی اشان به همین حوض مراجعه میکردند زیرا اب حوض ابی زلال وشیرین باران بود وبا الاغ می امدندواز انجا آب به مزرعه جواد میبردند.

روح این خیرین پاک وبی الایش شاد باد وقرین رحمت الهی وراه ایشان پررهرو ومستدام باد

خدایشان رحمت کند  وصلوات نثار روح پاکشان میفرستیم.



خاطرات جلال فاطمی انارکی 2

تنها انگیزه ام از نوشتن خاطرات , بر انگیختن شما جوانان هستید که تا کیش مرغ تان کنند , بزتان کوه بالا نرود ! دختر و پسر , نازک نارنجی نباشید و بدانید پدر و مادر بزرگ های شما چه مرارت هائی کشیده اند . وقتی در فیس بوک , تصویر زن یا مرد سالخورده انارکی را می بینم که به دیار باقی شتافته است , بی اختیار اشک هایم جاری میشود .مخاطبشان قرار میدهم و می گویم : چه سختی ها که تحمل کرده اید و چه رنج هائی که برای به نیش کشیدن به سلامت بچه هایتان متحمل شده اید . نسل من چنین چیزهائی دیده و خودش نیز شریک این غم و شادی ها بوده است . از شما جوانانمان چیزی نمی خواهیم . با تلاش و کوشش هائی که کرده ایم , بخور نمیری برای امروزمان گذاشته ایم و به شما فرزندانمان نیاز مالی نداریم . تنها نیازمان به شما , درک کردنمان است . درکمان کنید . ولو که از دنیای شما , عقب افتاده تر باشیم , مدرنیته و مدارک دانشگاهی تان را به رخمان نکشید . غرور و عزتمان را خرد نکنید . ما را بس است . بگذارید این چند صباح اخر عمرمان را در ارامش بگذرانیم .
مدت هاست دلم هوا کرده , کسی به دیدارم بیاید یا حتی تلفنی و بگوید فقط خواستم احوالت را بپرسم . زمستان است !
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت 
هوا دلگیر , درها بسته , سرها در گریبان , دستها پنهان , نفس ها ابر , دل ها خسته و غمگین .
درختان اسکلت های بلور اجین , زمین دل مرده , سقف اسمان کوتاه , غبار الوده مهر و ماه - زمستان است . بخش اخر سروده زمستان اخوان ثالث .
امروز , لحظات پس از خواندن حکم ماموریت پدر را که به خاطر می اورم , تمام بدنم به لرزه در میاید . تصورش را بکنید .خانواده ای با یک بچه شیر خواره , خواهرم نصرت سادات , برادرم کمال ( مرحوم ) فقط 5 سالش بود . فاصله سنی برادرم میرهاشم و من و خواهرم زیور سادات از 8 تا 12 سالگی بود.خواهر دیگرم عصمت سادات با محمد عمادی چوپانانی پسر رحمتعلی , ازدواج کرده و باردار بود و با ما زندگی میکردند . و حالا حکم شده است از زادگاه خود به جائی برویم که نمیدانیم کجاست ؟ بی جهت نبود که مادر ضجه می زد که هنوز فریاد های دلخراشش در گوشم زنگ می زند و پدر ساکت و اشفته خاطر , پیشانی بر روی دست , در گوشه ای چمیده بود .هم اینکه در نوشته هایم نوشته ام و هم به خاطر می اورم که در همین اثنی , محمود برادران پسر حاج مهدی که پسر خاله پدرم نیز بود و بیش از یکی دو ماه نبود که با حرمت اخباری , خواهر دکتر مجید اخباری , ازدواج کرده بود از در خانه وارد شد , مستقیما نزد پدرم میرود و می گوید: پسر خاله جان ! ماشینتان جا دارد که من و حرمت را تا یزد برساند ؟

مدت هاست دلم هوا کرده , کسی به دیدارم بیاید یا حتی تلفنی و بگوید فقط خواستم احوالت را بپرسم . زمستان است !
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت 
هوا دلگیر , درها بسته , سرها در گریبان , دستها پنهان , نفس ها ابر , دل ها خسته و غمگین .
درختان اسکلت های بلور اجین , زمین دل مرده , سقف اسمان کوتاه , غبار الوده مهر و ماه - زمستان است . بخش اخر سروده زمستان اخوان ثالث .
امروز , لحظات پس از خواندن حکم ماموریت پدر را که به خاطر می اورم , تمام بدنم به لرزه در میاید . تصورش را بکنید .خانواده ای با یک بچه شیر خواره , خواهرم نصرت سادات , برادرم کمال ( مرحوم ) فقط 5 سالش بود . فاصله سنی برادرم میرهاشم و من و خواهرم زیور سادات از 8 تا 12 سالگی بود.خواهر دیگرم عصمت سادات با محمد عمادی چوپانانی پسر رحمتعلی , ازدواج کرده و باردار بود و با ما زندگی میکردند . و حالا حکم شده است از زادگاه خود به جائی برویم که نمیدانیم کجاست ؟ بی جهت نبود که مادر ضجه می زد که هنوز فریاد های دلخراشش در گوشم زنگ می زند و پدر ساکت و اشفته خاطر , پیشانی بر روی دست , در گوشه ای چمیده بود .هم اینکه در نوشته هایم نوشته ام و هم به خاطر می اورم که در همین اثنی , محمود برادران پسر حاج مهدی که پسر خاله پدرم نیز بود و بیش از یکی دو ماه نبود که با حرمت اخباری , خواهر دکتر مجید اخباری , ازدواج کرده بود از در خانه وارد شد , مستقیما نزد پدرم میرود و می گوید: پسر خاله جان ! ماشینتان جا دارد که من و حرمت را تا یزد برساند ؟

طبق یاد داشت های ان روزم , زمستان سال 1331 , پدر با کمک یکی دو کارگر , اثاثه های خانه را در یکی از اتاق ها جمع اوری کرد , روی در اتاق را دیوار کشیدند و سوراخی برای ورود و خروج گربه در پائین دیوار تعبیه کردند تا اثاثه ها از گزند موش ها در امان باشند .از فرصت چند ساعته ای در روز چهارشنبه استفاده کرد, به معدن مسکنی رفت تا ضمن تحویل دادن کارهایش از همکاران و کارگران خداحافظی کند .خیلی دلم می خواست با او میرفتم و شاهد اخرین وداعش بودم حتی التماسش کردم , اجازه نداد . بعد از ظهر برگشت . به مادرم گفت , اماده باشید که بعد از ظهر روز جمعه حرکت می کنیم .اکثرا و در بسیاری مواقع , مادرم , پدر را پور سی جیواد ( پسر سید جواد ) و پدرم نیز مادر را دت سیف ( دختر سیف السادات ) خطاب میکرد . پسر عمو و دختر عمو بودند . روزی از مادرم پرسیدم , تو که در شاهرود زندگی میکردی و مرحوم پدرتان از جمله تجار معروف بازار شاهرود بود , چه شد که به قول خودت با یک پسره یه لا قبای دهاتی ازدواج کردی ؟ مادر همیشه شهری بودن خودش را به پدر دهاتی , یاد اوری میکرد ! در پاسخم گفتند : 16 - 17 ساله بود که نمیدانم برای چه کاری به شاهرود امده بود و پدرم اجازه نداد به جای دیگری برود . نزدیک خانه مان رودخانه ای بود . 5 - 6 ساله بودم . بچه ها در ان رودخانه اب بازی میکردند که او را ( پدر ) در کنار رودخانه دیدم , خودش را به داخل اب انداخت , مرا زیر بغل , کشان کشان به خانه مان برد . با عصبانیت رو به مادرم ( فاطمه غفاری , خواهر میرزا رضا غفاری ) کرد و گفت : خانم اقا ! چگونه اجازه میدهید دخترتان با پسرها در رودخانه اب بازی کند ؟ همان روز انها را برای یکدیگر نام گذاری می کنند تا به محض رسیدن به تکلیف , ازدواج کنند .پدر که هنوز به 20 سالگی نرسیده به صبیه 13 ساله سیف السادات مرحوم در شاهرود ازدواج می کند و با مراسمی بر روی پالکی شتر وارد انارک میشود . تا مدتها نمیتواند , وضع جدید را تحمل کند . شاهرود کجا و انارک کجا . خودش را تافته جدا بافته میداند , حق هم داشته است . دختر بچه 13 ساله ای از مادر و خواهران و تمامی خانواده پدری اش جدا کنی . خاطرات مادر را که می شنیدم باو حق میدادم . سختی هائی را که در زندگی اش متحمل شده بود بخصوص این جا به جائی ها و از هر نقطه ای به جای دیگر کوچ کردن , خارج از تحمل و طاقت است.اتش ان نیست که بر شعله او خندد شمع 

اتش ان است که در خرمن پروانه زدند 
در خاطرات ان روزگارم نوشته ام : چه بلائی بر سرمان امده که باید فرار کنیم ؟ 
یازده ساله بودم . درک حوادث برایم نا ممکن بود .پدر با استفاده از کمترین فرصت گوشه دنجی پیدا میکرد , پک عمیقی به سیگار اشنوی خود می زد اما نمی توانست خیسی چشمانش را از من پنهان کند .مادر مثل مرغ سرکنده , دور خودش چرخ می زد . من و برادرم میرهاشم و خواهرم زیور سادات که بچه مدرسه ای بودیم , روز قبل از همکلاسی ها و معلم هایمان خدا حافظی کرده بودیم .ساعت حرکتمان را پدر , بعد از خوردن ناهار روز جمعه تعین کرده بود .خانه مان روبروی خانه عمو میر سید علی ( فاطمی ) جوار خانه محمد حسین دیمه کاری ( یزدانفر ) بود . خانه ای که اکنون , بار بندش به پست خانه انارک تبدیل شده است .از ساعت 11 صبح , در خانه مان , قیامتی به پا شده بود , کارگران و پرسنل مسکنی و سایر معادن , همکلاسی ها و والدین شان , همسایه های دور و نزدیک , داخل و خارج خانه را پر کرده بودند .چنین چیزهائی را ندیده بودم .از درک موقعیت عاجز بودم . عموهایم میرحسین و میر سیدعلی همراه با خانواده عموی مرحومم , اطهری , کنار ماشینی بودند که همگی ما باضافه محمود برادران و همسرش حرمت اخباری در ان چپیده بودیم . پدر از برادران خودش و سایرین خداحافظی کرد و سوار ماشین شد. راننده غر می زد که سنگینی مسافر و بار این ماشین بیش از دو برابر ظرفیتش است و ممکن نیست قدمی بردارد .مادر به راننده گفت : نگران نباش , با دعا هائی که می خوانم , هیچ اتفاقی نمی افتد .ماشینمان , زوزه کشان به راه افتاد .جاده خاکی پر دست انداز انارک - نائین را طی کرد . در نقطه ای که امروز , ایستگاه پمپ بنزین نائین است , با چند حلب بنزین با براند B P - ( بریتیش پترولیوم - بریتانیا - ایران( پرشین ) باکش را پر کرد و به راهش ادامه داد .ساعت حدود 11 شب بود و بیش از 30 کیلو متری از نائین نگذشته بودیم که صدای ترق و توروق ماشین بلند شد و متوقف شد . راننده , قبل از پیاده شدن از ماشین به پدرم گفت : موتور سوزوند .وسط کویر , نیمه شب , 10 - 11 مسافر از شیرخواره به بالا . شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حائل ...فقط پدر و راننده بودند که از ماشین پیاده شدند . بقیه جرات خارج شدن از ماشین را نداشتند اما مشکلات هر کدامشان , کافی بود تا پدر را بی تاب و قرار کند . هر یکی دو ساعتی کور سوئی که نشانه رفتن اتوموبیلی بود به چشم می خورد . وانگهی کدام اتوموبیل می توانست این تعداد مسافر را با خودش حمل کند؟ تمام حواسم بر روی پدرم بود که چگونه از این مهلکه نجاتمان خواهد داد ؟


خاطرات  جلال فاطمی انارکی 1

خاطره ای از دوران کودکی و اینکه چرا درس انشای من نسبت به بقیه شاگردان کمی بهتر بود :

انارک : دوره قبل از دبستان و تا سن 6 - 7 سالگی همراه خانواده ام , بیشتر ایام سال را در معدن مسکنی زندگی میکردیم . خانواده ای مشتمل بر پدر و مادر و هفت فرزند . فرزند چهارم خانواده و پسر اول بودم .کلا سه برادر و چهار خواهر.مرحوم پدرم میرکریم فاطمی , استاد کار و مباشر معدن بود و ما در خانه ای 6 - 7 اتاقه که گویا المانی ها ساخته بودند و بر فراز تپه ای قرار داشت زندگی میکردیم . همزمان با ورود به کلاس اول دبستان فرخی , خانواده به انارک نقل مکان کرد .پدر خانه مرحوم رهنما را خریداری کرده بود. همسایه سمت چپ ما خانواده مرحوم باقر عظیمی و طرف راست خانواده عمویم اطهری , محمد حسین یزدانفر , و عموی دیگرم میر سیدعلی فاطمی و عمه ام بیگم و مرحوم ذکریائی دامادش , قرار داشت . وای که چه روزگار شیرینی بود .
گرچه پدر امضا, داشت و زیر نامه ها را انگشت نمی زد و به زحمت میتوانست نوشته ای بخواند ولی باید بگویم سواد خواندن و نوشتن نداشت .به سیاست علاقمند بود. از کلاس دوم به بعد , گاهی روزنامه ای به خانه میاورد و از من میخواست از اتفاقات جنگ کره برایش بخوانم . به مناسبت شغلی که داشت و هنوز استاد کار معدن مسکنی بود از من می خواست نامه های اداری و خانوادگی را برایش بخوانم و بنویسم .
چگونه پدر به من یاد داد که هیچ وقت گزافه گوئی نکنم و دروغ نگویم ؟
مرا کنار دستش می نشاند و می گفت نامه رسیده را بخوان و انچه می گویم بنویس . پس از نوشتن نامه از من می خواست انچه را نوشته ام برایش بخوانم.با روزنامه خواندن و نوشتن نامه های مکرر برای اولین بار به خود جرات دادم که نمک نامه را بیشتر کرده و مطالبی از خودم بنویسم .برای بار اول نهیبم زد که چرا انچه را نگفته است , نوشته ام و برای بار دوم که این عمل تکرار شد بر سرم فریاد کشید : انچه را می گویم بنویس نه یک کلمه بیشتر و نه کمتر .از همان دوران کودکی در مغزم فرو رفت : انچه را دیده ام و اطمینان دارم بگویم و بنویسم . گزافه گوئی نکنم . با این مرارت هائی که کشیدم به درس انشا , بیش از دروس دیگر علاقمند بودم و نسبتا انشایم از سایر همکلاسی ها بهتر بود.
و اما به شما خوانندگانم اطمینان میدهم به انچه می گویم و می نویسم , باور دارم و اطمینان میدهم که در نوشته هایم غل و غشی نباشد . میرجلال

در کوچه پس کوچه های خاطرات : پدر بزرگ های شما جوانان و پدران نسل ما ...
به نظرم پدر بزرگ های شما جوانان امروز و پدران نسل ما در حدود سالهای 1330 را میتوان به دو گروه تقسیم کرد :
گروه اول , انانی که سواد خواندن و نوشتن و بعضا سواد ششم ابتدائی داشتند . به کارهای دفتری , حسابداری و بعضا به شغل معلمی در همان دبستان فرخی انارک و مشاغل دیگری که مستلزم سواد خواندن و نوشتن بود منصوب میشدند. این گروه , چهزمانی که در انارک بودند و بعدها که به اصفهان و تهران کوچ کردند , همواره در کنار خانواده بودند و از زندگانی ارام و بی درد سری برخوردار و به گروه دفتری شهرت داشتند .
گروه دوم که کارگران , سرکارگران و استاد کاران معادن بودند , جا و مکان اصلی شان در معدن محل کارشان بود . هفته ای یک بار , شب های جمعه , پیاده یا سواره و به هر وسیله ای خود را به انارک میرساندند تا نزد خانواده هایشان باشند . در میان این گروه , انانکه سمت استادکاری معادن را داشتند و مسئولیت معدن با انان بود , متفاوت از سایرین , زندگی خانه به دوشی داشتند .مرحوم پدرم یکی از این افراد بود . تصورش را بکنید , یکی از خواهرانم در سبزوار متولد شده , خودم در تهران به دنیا امده ام , همسر یکی از خواهرانم اهل بافت کرمان است و ..... گفتنش اسان است , خانواده ای را در نظر بگیرید که با 7 فرزند قد و نیم قد باید در جاهائی زندگی کنند که قبلا نام ان جا ها را نشنیده اند .
عادت داشته ام که از همان اوان کودکی و در سنین 8 - 9 سالگی خاطراتم را بنویسم . دفاتر قطور متعدد روی هم انباشته ای را تشکیل میدهند . هرگاه به این خاطرات مراجعه می کنم دود از سرم بلند میشود که چه زحمات و لطماتی را پدران و مادران ما برای امرار معاش و داشتن یک زندگی ابرومندانه کشیده اند . این مطلب را نیز گفته باشم که وقتی شب های جمعه , پدر از معدن مسکنی به انارک میامد , همواره چند روزنامه و نامه های رسیده نیز در زیر بغل داشت که موظف به خواندن انها بودم یکی از این نشریات , هفته نامه فکاهی توفیق بود. به تنهائی یا گاها همراه دوستان و همکارانش مرا می نشاند و می گفت جوک های توفیق را بخوان که چه خنده بازاری به راه میافتاد. لوگوی نشریه توفیق و سمت چپ صفحه اولش و در تمام شماره ها این عبارات بکار میرفت :
همشهری , شب جمعه دو چیز یادت نره . دوم روزنامه توفیق !
به پدر می گفتم : اقاجان ! اولی اش چیه ؟ لبخند می زد و جوابم را نمیداد . این پرسش را از سایرین میکردم , انها نیز لبخند می زدند و پاسخی نمیدادند . تا زمانی که در انارک بودم , هیچگاه پاسخ این پرسش را پیدا نکردم!

گذری به خاطره ها 
انارک : هنوز به اوائل سال 32 نرسیده ایم تا شیون مادر بلند شود , از ته دل فریاد بزند که : این چه زندگی سگی بود که من داشتم ؟ دیگه طاقت ندارم و از اینجا جنب نمی خوردم .
سه تا از بچه های خانواده , من و خواهر بزرگتر و برادر کوچکترم میرهاشم به مدرسه می رفتیم . خواهر بزرگم با اقای حسین عموئی انارکی فرزند مهدی ازدواج کرده بود و به تهران رفته بودند . خواهر دیگرم عصمت سادات , سال 31 با محمد عمادی چوپانانی فرزند رحمتعلی ازدواج کرده بود و نزد ما بود. برادرم میرکمال و خواهر اخری نیز که هنوز مدرسه ای نشده بودند .زندگی به خوبی و خوشی ادامه داشت و با پدر نیز که در معدن مسکنی بود , بعد از ظهرهای پنجشنبه و روز جمعه , همگی مان , عشق و حال میکردیم .
رضایت نامه : اول صبح روزهای شنبه تمامی شاگردهای مدرسه , قبل از کلاس رفتن , می باید رضایت نامه به دست به صف میایستادند . شاگردانی که خانواده هایشان از انها راضی نبودند و یا رضایت نامه نداشتند به شدت تنبیه می شدند.مادر را حتی با گریه و زاری هم که شده , مجبورش میکردم تا نزد همسایه مان محمد حسین یزدانفر - رئیس بانک ملی انارک - برود و بنویسد که ... رضایت حاصل است .شنگول و سر حال , رضایت نامه ام را به عبدالرحیم عظیمی که مامور بر رسی رضایت ها بود تحویل دادم . چنان کشیده ای پای گوشم زد که پس از یک دور کامل زدن بر روی زمین افتادم و بیهوش شدم .چشمانم را که باز کردم در دفتر مدرسه بودم و معلم ها منجمله پسر عموی خودم میر مهدی فاطمی بالای سرم بودند . نفس راحتی کشیدند : خوب گرتا نمه ( خوب شد که نمرد ) کاغذی را که به عنوان رضایت داده بودم نوشته بود : ..... عدم رضایت حاصل است و من غافل کلمه است را کافی میدانستم . معلم ها ما بچه ها را خیلی کتک میزدند . فلک میکردند . کلاه بوقی بر سرمان میگذاشتند تا مورد تمسخر سایرین قرار بگیریم . مثل بچه گربه ما را از روی نیمکت بلند میکردند و به صحن مدرسه پرتاب می شدیم . مدیر و معلمین ان زمان پسر عمویم میر مهدی فاطمی , فرهاد محمدی , مهدی قارونی , عبدالرحیم عظیمی , فقیه زاده نائینی و مدیر مدرسه ابوالقاسم بقائی بودند . یاد همگی شان به خیر .گاهی پسر عمویم میر مهدی را که می بینم و باو یاد اوری میکنم که چه کتک های جانانه ای از او خورده ام . کم نمیاورد و در پاسخم میگوید : اگر ویشتر می اپه کافت ادم تر اگر تائید ( اگر بیشتر می زدیم , ادم تر می شدید ) . این ایام با خوشی ها و ناخوشی هایش سپری می شد تا اینکه روزی در وسط هفته , پدرم اشفته و بر افروخته با نامه ای لاک و مهر شده و ماشین سواری استیشن با راننده اش وارد خانه شد . با قیچی سر پاکت را برید و به من گفت : بخوان

در دوران جوانی ام , مظلومیت پدرم را درک نکردم . سختی های فراوانی را متحمل شد . کار کردن در معادن زیر زمینی با حد اقل امکانات رفاهی توانش را برید و بیش از 59 سال عمر نکرد . پرونده استخدامی اش گویای ان بود که در سال 1312 , زمانی که کارشناسان المانی در ایران خدمت میکردند ( قبل از جنگ جهانی دوم ) از استاد کاران معادن ایران امتحانات تجربی میگیرند که از کل استاد کاران 4 نفر قبول میشوند و به انها دیپلم تجربی استاد کاری میدهند . پدر یکی از این چهار نفر بود. شاید به همین علت بود که او را به هر معدن تازه تاسیس و یا در حال گسترش , به مناطق مختلف ایران اعزام میکردند . خراسان , اذربایجان , اصفهان , کرمان و بندرعباس و ... . اوج جنگ جهانی دوم , شهریور 1320 , که 15 روز بعد , متفقین , رضاشاه را به تبعیدگاه میفرستند , بدین جهت در تهران متولد می شوم چون پدرم در معادن زنجان مشغول کار بوده است . مادرم می گفت در ان زمان همه چی چیره بندی بود و مدت شش ماه بود که از مرده یا زنده بودن پدرت بی خبر بودم . همراه سایر بچه های ریز و درشت به اداره کل معادن رفتم و عرض حال دادم که چه خاکی باید بر سر کنم ؟ قدری مساعده به من دادند . تمامی ارتباطات قطع بود و انها نیز بی خبر بودند . به گفته مادر , به هر طریقی که بود به عمو میرحسین در انارک ( فاطمی - عموی من ) وضع و حالم را اطلاع دادم . خودش را به تهران رسانید و از تهران از جاده کویری با شتر , خود را به انارک میرسانند .پدر نیز پس از مدتی خود را به انارک میرساند و با تصدی پست مباشری و استادکاری معدن مسکنی , زندگی روی خوشش را به ما نشان میدهد تا اینکه , بطور ناگهانی و در میان هفته با کاغذی سر به مهر به خانه میاید, مرا فرا می خواند که بخوان :
اقای میر کریم فاطمی انارکی
به موجب این حکم , به سمت استاد کاری معادن کرومیت در حال تاسیس منطقه اسفندقه کرمان منصوب میشوید . بلا فاصله به صوب ماموریت حرکت کرده و به محض رسیدن به محل خدمت موضوع را اطلاع دهید . ضمنا از این تاریخ حقوق ماهانه شما به مبلغ ده هزار ریال افزایش پیدا می کند .
گره ( شیون ) مادر بلند شده بود . قطره اشکی در گوشه چشمان پدرم دیدم . به گوشه ای خزیدم بی انکه بدانم چه اتفاقی افتاده است .
توضیح : با مراجعه به خاطرات روزانه ام که از سنین 8 -9 سالگی نوشته ام این مطالب را می نویسم . به شما خوانندگان اطمینان میدهم که کمترین مطالبی دال بر غیر واقعی بودن موضوعی نوشته نخواهد شد .


كشاورزان نسل اول چوپانان


هنگامیكه دیگر برای كشاورزی در چوپانان به نیروی كار بیشتری نیاز بود و هجوم نیروی كار ارزان نیز به چوپانان بیشتر شد مالكان نسل اول چوپانان بهتر آن دیدند كه بر اساس عقد مزارعه و مساقات با نیروی كار مهاجر به چوپانان عقد قراداد ببندند و هر كدام یك یا چند نیرو برای املاك خود به كار گیرند این بود كه اولین مردانی كه در چوپانان بیل رعیتی را بدست گرفتند و در مزارع مشغول كشت و زرع شدند مردان زحمت كش و سخت كوش زیر بوده اند
حسینٍ قلی  (ابنی)
عباس خوری  (رنجبر)
حسن ٍ میرزا علی اكبر (كلانتری)
اسماعیلٍ خوری (یاوری)
حسن صبوحی مشهود به حسن سبیلی
 رضا آبگرمی
محمدحسین علمی
قلیٍ عباسقلی (رفیع)
رضا حسن (             )
قاسم حسنقلی (جلالپور)
حسن بور (جلالپور)
محمدٍعلی (جلالپور)
ابراهیم علی (جلالپور)
آنها كه خاطره از دشت سرسبز ،درختان توت سر به فلك كشیده ، نخلستان سرسبز ، باغات پر درخت میوه و سرسبز چوپانان دارند خاطره ای نیز از این مردان سختكوش به یاد می آورند اینان مردانی بودند كه در سازندگی چوپانان و رشد آن سخت كوشیدند و توانستند خانواده های پر جمعیتی را سامان دهند و و با ساختن چوپانان فرزندانی برومند نیز تحویل جامعه دهند حیف كه آنان نیز مانند اربابانشان سعی نمودند كه به فرزندانشان بیاموزند كه بهتر است برای زندگی بهتر هجرت كنند و خانه پدری را از یاد ببرند
ممكن است اطلاعات من در باره كشاورزان نسل اول كامل نباشد لذا اگر مرا یاری فرمائید متشكرم ضمنا در این لیست نام كشاورزان نسل اول آمده در حالیكه كشاورزان نسل دوم تعدادشان از این افراد بیشتر بوده و بعضی از نسل دومی ها فرزندان نسل اولی ها هستند 


یاد و خاطره ای از مرحوم عابدین نژاد

استاد افضل در بزرگداشت مرحوم عابدین نژاد كامنتی نگاشته اند كه ارزش تفكر و مطالعه دارد از ایشان سپاسگزارم
مهدی افضل
پنجشنبه 18 مهر 92 21:53
باتشکر از شما به خاطر حسن انتخابتان که در باره یکی از شایسته ترین چهره های فرهنگی مطلب نوشتید. جناب عابدین نژاد که قلمم نمی چرخد مرحوم بنامم، هرگز نمرده است و نمیمیرد زیرا در قلب هزاران دانش آموز زنده است. در سال 1337 معلم کلاس اول دبستان ستوده بود ومن یکی از دانش آموزانش. او آن قدر مهربان بود که من یکی هرگز فراموشش نمی کنم و به جرات میتوانم بگویم محبوب ترین معلمی بود که من در دوران تحصیل و حتی در بین همکاران فرهنگی داشته ام روزی مشق سر کلاس از یک تا صد بود که من برای اینکه اظهار فضلکی کرده باشم تا دویست نوشتم . او به سعید عسکری که کنار من نشسته بود و تا صد نوشته بود نمره بیست داد و به من هم. دمغ آن زنگ را تحمل کردم ولی زنگ تفریح رفتم پهلویش و اعتراضم را گفتم. سعید تا صد نوشته بیست و منهم که تا دویست نوشتم بیست!!!که خندید و بیست مرا سی کرد و از آن به بعد نمره ها رفت رو هزار و دو هزار و نمره بیست از رونق و اعتبارافتاد. آخر سال به دانش آموزان ممتاز جایزه داد جایزه اش یک چهارم یک ورق کاربن استفاده شده بود و من سالها آن را نگهداری کردم . روحش شاد و بهشتی باد.


عابدین نزاد معلمی دلسوز و مومن
عابدین نژاد یكی از معلمان زحمتكش نائینی كه چند سالی در چوپانان خدمت نمودند و من خودم در نائین در كلاس نهم شاگرد او بودم و درس شیمی را به نحو شایسته ای به من آموخت خداوند او را بیامرزد مصاحبه زیر كاملا او را معرفی می نماید:
ضمن عرض سلام و تبریك به مناسبت عید سعید غدیر، با نام و یاد خداوند متعال از اولین سایت آموزشی فرهنگی نایین خدمت جناب آقای حاج ابوالفضل عابدین نژاد رسیدیم تا هم جویای احوال ایشان شویم و هم مصاحبه‎أی صمیمانه با این عزیز پیشكسوت فرهنگی داشته باشیم،

1- با عرض سلام و تبریك عید سعید قربان و عرض ادب خدمت حنابعالی ، لطفا خودتان را معرفی كرده و بفرمائید چند سال دارید و در چه سمتهایی و چند سال در خدمت آموزش و پرورش بوده‎اید؟

با نام و یاد خداوند متعال و عرض سلام به پیشگاه حضرت مهدی امام زمان(عج) و آرزوی سلامتی و طول عمر برای رهبر عزیزمان، اینجانب ابوالفضل عابدین نژاد فرزند حسنعلی متولد سال 1312 در نایین می‎باشم. در آبانماه 1334 به استخدام آموزش و پرورش در آمدم و مدت 39 سال در سمتهای معلمی، مدیری، بایگانی و مسئول حسابداری مشغول انجام وظیفه بوده‎ام.

2- چند سال است كه به افتخار بازنشستگی نایل شده‎اید و تا چه حد بعد از آن با دیگر فرهنگیان و همكارانتان تعامل دارید؟

در مهرماه 1373 (مدت 14 سال) بازنشسته شدم و به دوستان و همكاران قدیمی بسیار زیاد علاقه داشته و دارم و ارتباط نزدیك، صمیمی و خوبی با آن‏ها دارم بطوریكه اگر مشكلی (حتی مشكلات خانوادگی) برایشان پیش می‏آید به سراغ من می‏آیند و من نیز تاكنون در حل و فصل این مشكلات كوتاهی نكرده‎ام.

قبل از بیماری بیش‏تر اوقات با دوستان و دیگر بازنشستگان به پیاده روی می‎رفتم و با آنان در ارتباط بودم و در این ایام نیز دوستان مرا مورد لطف و محبت خود قرار داده‎اند و مرتب به عیادت من آمده اند كه جا دارد در اینجا از همه آنها كمال تشكر را داشته باشم.

3- چگونه در اداره آموزش و پرورش نایین به سمت مسول حسابداری انتخاب شدید؟

یادم است كه حدود 2سال بود كه در قسمت بایگانی اداره مشغول بكار بودم كه رئیس فرهنگ آن زمان آقای فخاری، از من خواست كه چند لیست حسابداری را ظرف مدت كوتاهی آماده كنم، من نیز در مدت تعیین شده لیست را بـدون خطا و خوانا آماده و تحویل دادم. كار من مورد توجه ایشان قرار گرفت و با وجودی آن كه افراد دیگری نیز بودند كه مسئولیت حسابداری را بپذیرند؛ ایشان مصرانه از بنده خواستند تا مسئولیت حسابداری را قبول كنم و اشكالاتی را كه در آن دایره ایجاد شده بود، برطرف سازم.

4- از این كه روزی معلم بودید چه احساسی دارید و اگر به گذشته برمی‏گشتید آیا باز هم شغل معلمی را انتخاب می‎كردید؟

به شغل معلمی بسیار بسیار زیاد علاقه داشتم درحال حاضر حتی اگر جوان نیز می‎شدم دوباره، فقط و فقط شغل شریف معلمی را انتخاب میكردم. همیشه به دوستان و رفقای خود سفارش می‎كنم كه قدر خود و شغلتان را بدانید كه خداوند سرنوشت شما را در شغل معلمی قرار داده است. بحمدالله تمام 39 سال خدمتم به خوبی، خوشی و موفقیت سپری شد و حال كه پیر، فرسوده و مریض شده ام؛ دستم به كاری نمی رسد و “دست من كوتاه و خرما بر نخیل“

5- شیرین ترین یا تلخترین خاطره از زمان خدمتتان را بازگو كنید؟

یادم است یك روز مطلع شدم كه شخصی جلوی مسجد حضرت سجاد(ع) با ماشین مدل بالا، سراغ مرا گرفته است و نمازگزاران مسجد، آدرس منزلم را به وی داده بودند. آن روز وقتی درب منزل را زدند و من درب را گشودم؛ جوانی خوش سیما با وضعیتی مناسب را دیدم كه تا مرا دید مرا در آغوش گرفت و دست مرا بوسید. از او سوال كردم كه كیست؟ گفت: عظیمی. تازه یادم آمد كه او دانش‎آموز كلاس ششم بنده در انارك بوده؛ پدرش شهردار انارك بود و پس از تحصیل در دانشگاه بورسیه خارج شده بود و بعد از آن نیز در یكی از مؤسسات خارج از كشور مشغول بكار شده است. او گفت من چند سال یكبار به ایران می‎آیم و حال كه به ایران آمده‏ام مخصوصاَ به نایین آمدم تا از معلم كلاس ششم خود قدردانی كنم. من آنجا احساس غرور كردم و از خداوند بزرگ به خاطر شغل معلمی‎ام سپاسگزار شدم.

6- آیا دانش‎آموزی از دانش‎آموزان شما هست كه بیشتر از بقیه در ذهنتان نقش بسته و او را یاد می‎كنید؟

در نظر من هیچ دانش‎آموزی بر دیگری برتری نداشت. همه را یكسان می‎دیدم و بطور مساوی و با احترام با آنان رفتار میكردم؛ چون علاقة زیادی به شغل معلمی داشتم و در مواظبت و تحصیل آنها كوشا بودم ولی یادم است در یكی از سال‏های خدمتم در روستای دولت‎آباد، مسابقه حفظ قرآن گذاشتم. دانش‎آموزی به نام یوسف علی رضایی داشتم كه استعداد فوق‎العاده‎ای داشت. او ظرف مدت 3روز سورة بقره را حفظ كرد و همه را شگفت زده نمود.

ولی متأسفانه بعدها به خاطر فقر و تنگدستی ترك تحصیل كرد و چندی بعد مطلع شدم كه در تهران به كارهای سخت مشغول شده و در حین كار فوت كرده است.

7- نحوه تشویق و تنبیه دانش‎آموزان در گذشته چگونه بود؟

من به تنبیه اعتقاد نداشتم و معتقد بودم كه باید با دانش‎آموز با ملایمت رفتار كرد؛ تا اثرات مثبت تربیتی آن را شاهد باشیم. مسلماً همه اعتقاد بنده را ندارند و تنبیه هم وجود داشت؛ ولی در مدارسی كه من مدیر آن بودم معلمان دیگر حق تنبیه دانش‎آموزان را نداشتند و به آنان مرتب گوشزد می‎نمودم كه تشویق اثرگذارتر از تنبیه است. معمولاً با دادن جایزه (یك مداد یا خودكار یا یك دفترچه) به دانش‎آموزان در سر صف، بچه‎ها را خوشحال میكردیم.

8- با نوجه به اینكه فرزندانتان همه فرهنگی هستند و هنوز نیز در ارتباط با فرهنگ و تعلیم و تربیت هستید؛ به نظر شما نسل قدیم با نسل جدید و نظام آموزشی در گذشته و حال چه تفاوتهایی كرده‎اند ؟

یادگیری و تعلیم در كار تمامی معلمان قدیم و جدید بوده و هست؛ لكن معلم باوجدان و دلسوز است كه همیشه خوب كار می‎كند و در خاطره ها زنده است. در حال حاضر نیز امكانات و روش‏ها بسیار بهتر از سابق شده است و در عصر و زمانی قرار داریم كه باید قدر آن را بدانیم و خدا را شكر كنیم. در گذشته وضع چنان خوب نبود. یك هدیة بسیار كوچك برای بچه‎ها بسیار جذاب و خوشحال كننده بود. كار در گذشته برای معلمین نیز سخت بود بطوری كه اول مهرماه به محل خدمت خود در چوپانان می‎رفتیم و چون وسایل عبور و مرور نبود نمیتوانستیم تا عید نوروز به نایین بر‎گردیم.

یا زمانی كه در دولت آباد مشغول بكار بودم با دوچرخه به محل كار خود میرفتم و در روزهای برف و سرما، صبح زود به محل كار خود میرفتم تا به استقبال دانش آموزانی كه از روستاهای اطراف به دولت آباد می‏آمدند بروم تا در برف و بوران گرفتار نشوند.

9-نحوة بازدید مسئولان اداره آموزش و پرورش استان یا منطقه از مدارس چگونه بود و آیا بازخورد این بازدیدها به اطلاع آنان میرسید؟

در سركشی از مدارس، بازدیدهای ما جنبه آموزشی و راهنمایی داشت و با مربیان مدارس برخورد بسیار مناسبی داشتیم. بنده نیز بالطبع در بازدیدها دفترسرانه را بررسی می‎كردم و اگر اشكال و ایرادی در آن وجود داشت به مدیر دبستان گوشزد می‏كردم و نكات مورد نیاز را به آنان آموزش می‎دادم. بعضی اوقات هم كار حسابداری مدارس را خودم انجام می‎دادم.

10- اكنون می‎بینیم در بین بعضی از مدارس یا فرهنگیان رقابتهای ناسالمی وجود دارد كه در برخی مواقع باعث كینه و كدورت بین فرهنگیان می‎شود؛ در سیستم آموزشی قدیم رقابتها به چه صورت بود؟

من معتقدم اگر رقابتی هم بین همكاران وجود داشته باشد بایستی در جهت سازندگی، تعلیم و تربیت فرزندان معصوم و بی‏گناه باشد. آن روزها سعی می‎كردیم با هم صمیمی باشیم و نحوه تدریس و كلاس‏داری را از هم یاد بگیریم ولی اكنون رقابت‏ها اینگونه نیست.

توصیه من به فرهنگیان این است كه رقابتها باید سازنده باشد و با رقابت‏های ناسالم به خود و دانش‎آموزان خود لطمه نزنند. در رقابت‏ها باید اول به توانایی‏های خود و دانش‏آموزان خود توجه كنند بعد به مقایسه و رقابت بپردازند.

11- از اینكه تمام نه فرزند شما فرهنگی هستند (بطوریكه اولین فرزندتان نیز آقای سعید عابدین نژاد اكنون از بازنشستگان فرهنگی هستند) ؛ چه احساسی دارید و دلیل انتخاب شغل ایشان را در چه می‎دانید؟

من علاقه زیادی به شغل معلمی داشتم و سعی كردم فرزندانم نیز فرهنگی باشند؛ چون معتقدم در نظام آموزش و پرورش اكثراً افراد ساده، سالم و پاك مشغول بكارند و در این نهاد نسبت به نهادهای دیگر، خدمت خالصانه و روزی حلال بیش‏تر وجود دارد. به همین دلیل تلاش كردم كه فرزندانم نیز فرهنگی شوند (در حال حاضر 7 فرزندم در آموزش و پرورش مشغول بكارند كه فرزند بزرگ‏ترم بازنشسته شده است) و سفارشم به دیگران نیز در زمینه انتخاب شغل همین است.

12-به عنوان یك بازنشسته چه توقعی از مسئولین آموزش و پرورش نسل جدید دارید؟

بحمدالله تمام مدت 39 سال خدمتم به خوبی، خوشی و موفقیت سپری شده است. حكومت جمهوری اسلامی هم به وضع بازنشسته‏ها رسیدگی كرده است و اكنون راضی هستیم. الان هم هیچ توقعی از كسی ندارم. امیدواریم مملكت حمهوری اسلامی در سایه منور امام زمان(ع) حفظ شود. فقط از نسل جدید می‎خواهم كه قدر بزرگترها را بدانند و در تصمیم گیری‏ها با پیشكسوتان و بزرگ‏ترهایی كه اهل فن هستند مشورت نمایند.

13-توصیه شما به نوجوانان و جوانان نایین چیست و آینده تعلیم و تربیت را در ایران چگونه می‎بینید؟

ابتدا توصیه من به پدر و مادران این است كه در تربیت فرزندان دقت و نظارت داشته باشند و وظیفة اصلی خود را حفظ بنیان خانواده بدانند كه اگر خانواده اصلاح شود جامعه اصلاح خواهد شد؛ و پس از آن توصیة من به جوانان و نوجوانان این است كه اگر طالب خوشبختی هستند باید به والدین خود بخصوص مادران احترام كنند؛ و توصیه ام نیز به فرهنگیان این است كه قدر خود را بدانند. مسئولیت معلم سنگین است و معلمی موفق است كه امانت خانواده‎ها را به خوبی نگهداری كند و در تربیت سرمایه‎هایی كه در اختیارش است كوشا باشد.

14- رمز موفقیت خود را در امر كار و تربیت فرزندان در چه می‎دانید؟

رمز موفقیت و خوشبختی در كار و زندگی: در حلال كاری، درستكاری و مردمداری است. بنده در طول خدمتم همیشه سعی كردم شعار مذهبی بدهم و به آن هم عمل كنم. مثلاً زمانی كه معلم بودم موقع ظهر بچه‎ها را صف می‎كردیم و از میان آبادی عبور می‎دادیم تا در استخر روستا وضو بگیرند و سپس آنان را به مسحد هدایت می‎كردیم تا نماز بخوانند. مردم آبادی وقتی دانش‎آموزان را به همراه مربی خود این گونه می‎دیدند تخت تأثیر قرار می‎گرفتند. زمانی هم كه در اداره مسئول حسابداری بودم تا ریال بیت المال را حساب می‎كردم و در حسابداری دقیق بودم. لذا رمز موفقیت را در حلال كاری، درستكاری و مردمداری می‎دانم.

اگر توضیح دیگری به ذهنتان می‎رسد كه بنده فراموش كردم آن را از حضورتان سوال كنم، بفرمایید؟

خداوند را سپاسگزارم و از او می‎خواهم به همه توفیق عبادت و بندگی و خدمت به مردم عنایت كند. از شما نیز به خاطر این مصاحبه كمال تقدیر و تشكر را دارم و جا دارد كه در اینجا از ابوی بزرگوارتان حاج رضا الیاس زاده نیز یادی كرده باشیم. ایشان از چهره‎های فرهنگی زمان خود و یكی از شاگردان برجسته مرحوم حاج میرزا محمد توسلی (از استادان قرآن) بودند. جالب اینجا بود كه مرحوم پدرتان حاج رضا ضرب‎المثلهای زیادی می‎دانستند و اكثر اوقات در گفتگوها، از این ضرب‎المثلها استفاده می‎كردند. به همین دلیل همیشه كلام ایشان، همه را تحت تأثیر قرار می‎داد. خداوند تمام رفتگان را بیامرزد و ما را هم عاقبت بخیر كند.

با آرزوی طول عمر و شفای عاجل برای شما از درگاه حق تعالی، و ضمن تشكر ویژه ازجنابعالی كه وقت خود را در اختیار بنده قرار دادید و با كمال حوصله و در حال بیماری به سوالات بنده پاسخ دادید و با این مصاحبه واقعا یاد و خاطر آنروزها را كه با مرحوم پدرم(حاج رضا الیاس زاده) دوستی صمیمی بودید؛ در ذهنم زنده شد.

نقل از:http://www.naeinpeyk.ir/category/16


7/1/89 حاج ابوالفضل عابدین نژاد درگذشت

مرحوم مغفور حاج ابوالفضل عابدین نژاد نایینی فرزند مرحوم حسنعلی درگذشت.

خداوند او را بیامرزد



چوپانان در عزای ملّا عزا دار می شود
خاطره ای از امیرقلی ابنی
امیرقلی جزء اوّلین دانش آموزان دبستان ستوده چوپانان می یاشد و وقتی از ایشان خواستم كه خاطره ای از آن دوران برایم نقل كنند داستان وفات مرحوم ملا را بیان كردندایشان فرمودند
در روز وفات ملا وقتی به مدرسه رفتیم آقای منوچهری دومین معلم چوپانان كه نائینی بود بچه ها را به دو دسته تقسیم كرد و شعاری را خودش درست كرد و ما نجوا كنان این شعار را می خواندیم و از مدرسه به طرف غسالخانه رفتیم و هنگام تشییع نیز تا مزار با صدای بلند ما این اشعار را می خواندیم و با این طریق از معلممان تقدیر كردیم شعاری ما این بود:
ما جملگی اندر عزای مستقیمی اشكبارانیم 
 و گروه دوم می گفتند:
از حسرت و فرقان او ما جمله می نالیم
 تعدادی از هم مدرسه ای های امیرقلی افراد زیر بودند :
مرحومین حاج محمود مستقیمی-حاج محمود عسكریان - حاج محمد صبوحی - 
و آقایان حاج حسین جلالپور - حسن آقا عمادی - علی مستقیمی فرزندمیرزا مهدی- و جمشید و علی و محمود مستقیمی فرزندان ملا

اگر محققان درباره این بزرگان و تهیه عكس و سایر دانش آموز دبستان ستوده چوپانان و همچنین اولین دانش آموزان دبستان ایراندخت تحقیق نمایند و مطالب دقیقی تهیه نمایند صفحاتی از تاریخ چوپانان را تكمیل می فرمایند  
                                                                                                                                                               


 سینا ایرانپور انارکی نفر دوم جشنواره مطبوعات اصفهان

معرفی برگزیدگان هشتمین جشنواره مطبوعات استان اصفهان 
آرای هیأت داوران هشتمین جشنواره مطبوعات استان اصفهان مرداد ماه 1392به شرح زیر می باشد.

آثار برگزیده بخش فنی

بخش اول :

سر مقاله و یاداشت :

هیات داوران با توجه به فراگیری اثر نقد درست و اثر گذاری بر مخاطب 

1- اثر آقای حمیدرضا غنی آبادی 

با عنوان ((سخت گیرانه اما فراهم کننده)) از اصفهان امروز را به عنوان اثر سوم برگزید.

2- هیات داوران اثر آقای سینا ایرانپور انارکی را با عنوان(( اقتصاد فقط ارز و طلا نیست)) از روزنامه اصفهان امروز را به عنوان نفر دوم برگزید.

3- هیات داوران اثر آقای میثم اکبر پوری را با عنوان ((اگر روزنامه مرغ بود)) از خبر گزاری ایمنا را به عنوان نفر اول برگزید.

منبعhttp://anaraktapesh.ir


دکتر علیرضا گوهری انارکی از افتخارات انارك
 

 

نام: دکتر علیرضا گوهری انارکی
رتبه علمی: دانشیار

تلفن: 50-77240540 داخلی: 2953

فاکس: 77240488 

پست الکترونیکی: gohari AT iust.ac.ir

آدرس: دانشکده مهندسی مکانیک، دانشگاه علم و صنعت ایران، تهران، ایران



عضو هیات علمی دانشگاه علم و صنعت ایران ( دانشکده مهندسی مکانیک )


دانشگاه های محل تحصیل

1986 - 1990 Ph.D, University of Wales, U.K. 

1977 - 1979 M.Sc, Nuclear Technology Surrey University, England. 

1973 - 1977 B.Sc, Iran University of Science and Technology. 
منبعhttp://anaraktapesh.ir



حسن یزدانی زاهدی خاموش و عارفی بی ادعادر چوپانان
نوشته: نسل سومی

Imageیزدانی - سایت شجره نامه‌ی ما

در شهریور سال 92 در سفری كه به چوپانان داشتم با خبری كه از بلندگوی مسجد جامع پخش شد تصمیم گرفتم در چوپانان به تشییع جنازه یك همشهری خوب بروم همسر مرحوم حسن آسیابان "هاجر" دارفانی را وداع گفته بود و مردم مطابق سنت همیشگی جنازه او را از جلو منزلش تا قبرستان تششیع می كردند جنازه در غسالخانه جدید غسل داده شد و مردم به امامت یزدانی بر جنازه نمازه میّت خواندند یزدانی عبایی را بر دوش انداخت و با متانت وابهت خاصی نماز را به پا داشت و در موقع تلقین نیز او با همان متانت این كار را انجام داد و من به رفتار و شخصیت یزدانی فكر می كردم و تصمیم گرفتم با او مصاحبه ای كنم و شرح حالی از او بنویسم
حسن در سال 1337 در چوپانان متولد می شود و تحصیلات ابتدایش را در دبستان ستوده و راهنمایی را در چوپانان می گذراند و برای گرفتن دیپلم به دبیرستان عطار در نائین می رود و در رشته ادبیات دیپلم می گیرد لیسانس ادبیات را از دانشگاه تربیت معلم یزد می گیرد و به عنوان دبیر ادبیات به استخدام آموزش و پرورش در می آِید حسن به علت علائق شدید مذهبی چند ماهی در حوزه علمیه نائین دروس جامع المقدمات را می خواند و از این به بعد مطالعات مذهبی خود را روی قرآن متمركز می كند . و آثار استا د مطهری و استاد علامه طباطبایی و خصوصا تفسیر المیزان را بار ها مطالعه می كند او اغلب سخنرانی های حجت الاسلام قرائتی را گوش می دهد و تفسیر نور ایشان را نیز با دقت مطالعه می كند
حسن در هرمراسمی كه در چوپانان روحانی نیست وظایف یك روحانی را انجام می دهد بیشتر اوقات امام جماعت مسجد جامع است در خیلی از مراسم مذهبی سخنرانی می كند و در مراسم تدفین مردگان فعالانه شركت می كند
حسن فرزند نظرعلی فرزند سلطان  یزدانی و برادر شهید یزدانی است . در هنگام شهادت برادرش داستان عجیبی در مورد عكس العمل حسن نقل می شود كه چون فراموش كردم نسبت به صحت آن ماجرا از استاد یزدانی سوال كنم نقل این داستان را به زمانی دیگر  محول می كنم.
نظرعلی پدر استاد یزدانینظرعلی(091) - سایت شجره نامه‌ی ما
استاد یزدانی علاقه شدیدی به مطالعه قرآن دارد و در بیشتر ایام از مطالعه قرآن غافل نمی شود .در باره او كراماتی را نقل می كنند كه نسبت به صحت و سقم آن از استاد یزدانی سوال كردم و از ایشان پرسیدم كه داستانی را در باره اینكه شما طی الطریق می كنید شنیده ام، واقعیات چیست و ایشان در پاسخ گفتند كه: آنچه خدا بخواهد همان می شود و پاسخ آشكاری ندادند. چندین داستان عجیب و غریب در مورد استاد یزدانی از افراد مختلف شنیده ام كه به علّت پاسخهای كلی استاد یزدانی هنوز نفهمیدم كه پاسخهای او مثبت بود یا منفی ؟ 
از او در خیابان چوپانان در مكانی كه صحبت می كردیم عكسی برای انتشار با موبایلم گرفتم اما بعد متوجه شد كه تصویر سیاه شده است و به همین علت مترصد بودم كه تصویری دیگر از او بگیرم و در مراسم ترحیم ،استاد یزدانی را در مسجد ملاقات كردم و ناگهان چشمم به محراب مسجد افتاد و اینكه بهترین مكان برای گرفتن عكس از یزدانی است دومرتبه از او خواستم كه عكسی از او بگیرم و او با خوشرویی به من پاسخ مثبت داد من بعد از گرفتن عكس به یاد پاسخ های تكراری او در مقابل سوالات چالش برانگیزم شدم كه قبلا از او پرسیده بودم و او برای اكثر آن سوالات پاسخ داده بود كه هرچه خداوند مصلحت بداند همان می شودو من در مورد عكس او در محراب نیز مصلحت خدا را حاكم دیدم 
متأسفانه در سالهای اخیر فرزند برومند استاددر زمان انجام خدمت مقدس سربازی  در سربازخانه به علت نا مشخصی با تیر كشته می شود و علت اصلی این فاجعه مخفی می ماند به طوریكه جواب قانع كننده ای برای این حادثه ارائه نمیشود و به همین علت خاطر استاد مكدر است هرچند كه این حادثه را هم تقدیر الهی می داند 
از استاد سوال می كنم كه بعد از 120 سال اگر جهان را بدرود كنند بهتر است مردم چوپانان ایشان را در چه نقطه ای به خاك بسپارند استاد یزدانی بدون هیچ تأمّلی پاسخ می دهد كه فرشتگان ما را به همان مكانی كه شایسته است می برند و به خاك می سپارند.
او انسانی وارسته زاهدی خدا ترس و عابدی ساكت است كه هر گروهی در باره او با دیدگاه خودش قضاوت می كنند اما یزدانی را كه از بچگی می شناسم فردی با هوش و بی آزار و پر حوصله و خداترس و خدا جو یافته ام كه مورد احترام زن و مرد و كوچك وجوان در چوپانان هستند او مورد احترام كلیه كسانی كه او را به گونه دیگری می پندارند نیز هست و از همه مهمتر اینكه استاد یزدانی به تمام مردم با دیده احترام می نگرد و به همه احترام می گذارد .
امیدوارم زبان الكن من توانسته باشد به نحو مطلوب او را آنچنان كه شایسته اوست معرفی كند .  


 آقای مدیرخدمتگزاری شایسته برای جندق

مرحوم آل محمد ( آقای مدیر


مرحوم حاج سید علی اصغر آل محمد مشهور به مدیر در ماه صفر سال 1340 هجری قمری در روستای اردیب متولد شده است. پدر ایشان میرزا عبدالحسین از سادات طباطبایی جندق فرزند مرحوم سید محمد سیف السادات بوده و مادر ایشان از اهالی روستای اردیب بوده است.ایشان در سن سه سالگی بهمراه مادر از اردیب به جندق مهاجرت کرده و...

بقیه عمر را عموما در جندق زیسته است. ایشان در سن شش سالگی روخوانی قرآن را نزد مادر بزرگ خود یادگرفته و سپس دوران مکتب را نزد مرحوم میرزا عبدالحسین بن سید علی (ازسادات طباطبایی جندق) شروع کرده و بعد نزد مرحوم میرزا باقر بن میرزا سید محمد بن آقا سید محمد باقرجندقی(دایی مرحوم سیف السادات) ادامه داده و بعد از ایشان نزد مرحوم میرزا غلامرضای نایینی خواندن و نوشتن و خط نستعلیق و حساب سیاق و مقدمات زبان عربی (نصاب الصبیان) وبرخی از کتب بزرگان دین اعلی الله مقامهم را آموزش دیده است. در سال 1312 هجری شمسی با دستور پوشیدن لباسهای فرنگی توسط رضا شاه برای مردان مرحوم میرزا غلامرضا از جندق مهاجرت کرده و پس از او فرزندش مرحوم حاج میرزا علی محمد مشیری ادامه تدریس و آموزش دروس حساب و هندسه و برخی کتب جدید را عهده دار شده است. بعد از آن مرحوم مدیر به طهران رفته و در منزل عمویش مرحوم میرزا محمد باقر واعظ جندقی سکونت گزیده و مشغول تحصیل دروس روز شده و با امتحانهای دوره ای در طی دو سال موفق به گذراندن دوره سه ساله اول دبیرستان شده و بعد به جندق مراجعت نموده است و به تشویق دایی پدرش مرحوم میرزا علی محمد طباطبایی دبستان ملی جندق را بنیان گذارده است و این امر در سال 1316 هجری شمسی بوده که دفتر ثبت نام ایشان هنوز موجوداست.دبستان ملی جندق در شروع کار با هزینه بسیار مختصری که از دانش آموزان گرفته میشده اداره شده و از اولین شاگردان آن مرحوم میرزا عبدالحسین باقری بوده است و بسیاری از پیرمردان امروز جندق در این دبستان تحصیل نموده اند.این دبستان در سال 1323 دولتی شده و نام مرحوم صفایی جندقی فرزند شاعر معروف یغمای جندقی زینت بخش تابلو دبستان گردیده و دبستان جندق بنام دبستان دولتی صفایی جندق نامگذاری شده است. ایشان درسال 1325 هجری شمسی با دختر مرحوم میرزا عبدالحسین دعبل ازدواج نموده و از ایشان صاحب سه پسر و دو دختر گردیده است که پسران ایشان با گذراندن تحصیلات دانشگاهی درحال حاضر در تهران و مشهد مشغول کار و زندگی میباشند. ایشان تا سال 1358  هجری شمسی در سمت مدیریت دبستانهای پسرانه و دخترانه و راهنمایی تحصیلی به کار ادامه داده و در آن سال بازنشسته گردیده و پس از بازنشستگی در منزل به مطالعه و بازنویسی تعدادی از کتب خطی بزرگان مشغول بودند و در دی ماه سال 1366 در اثر ابتلا به بیماری سرطان ریه در تهران جهان را بدرود گفته و در جندق مدفون گردیده و پس از چندین سال به کربلای معلی انتقال یافته است....روحش شاد.
باتشکرازهمکاری ومساعدت جناب آقای رضاال محمد.

منبع : www.jandaghtv.ir سایت جندق تیوی



میرگل دوبیتی سرایی بدون سواد
نوشته: نسل سومی

میرگل(107) - سایت شجره نامه‌ی ما

بیشتر میرگل را با داریه و آواز و پایكوبی می شناختم اما اخیرا كه با ایشان ملاقات نمودم با سوالاتی كه از ایشان كردم پی بردم كه میرگل را باید به عنوان شاعری ناشناخته معرفی كنم 
سوال اولم از ایشان این بود كه معلم شما در موسیقی چه كسی بوده و آیا این موسیقی در خانواده شما موروثی بوده است ؟
میرگل گفت : كه پدرش اهل موسیقی نبوده و در هنگامی كه او بچه و نوجوان بوده است استاد حاج رمضان ضیایی داریه زن مجالس شادی مردم در چوپانان بوده است و میرگل و برادرش علی اصغر به علت علاقه به موسیقی جذب این كار می شوند و فقط با نگاه كردن به طرز نواختن استا رمضان، آنها نوازنده داریه و خواننده دوبیتی می شوند 
ازمیرگل سوال كردم كه اشعار دوبیتی ها را از كجا می آموختند؟ 
در پاسخ می گویند كه : 
من در ایام جوانی خیلی آواز می خواندم و در هنگام كار دائماً زیر آواز می زدم یكروز برادرم عباس حسن به من گفت كه برادر می خواهم به تو نصیحتی كنم و من گفتم كه آن نصیحت چیست ؟ برادرم این دوبیتی را خواند
برادر دین پیغمبر به پا كن
نماز و روزه و ذكر خدا كن 
اگر خواهی كه جنت را ببینی 
تو بر ناموس مردم كم نگاه كن 
میرگل می گوید كه من بلافاصله در جواب برادرم خواندم :
پرادر دین پیغمبر به پا   هَ  
نماز و روزه و ذكر خدا    هَ
دلم می خواد كه جنت را ببینم
ولی ناموس مردم بی حیا  هَ
و این بود كه من به سرودن شعر روی آوردم 
میرگل چند بیت از اشعارش را از حفظ برایم خواند كه البته چند بیتش را به علت رك بودن بیش از اندازه  نمی توانم منتشر كنم ولبی بعضی ابیات آن قابل انتشار است كه در زیر می خوانید  چه خوب است هر وقت حافظه میر گل یاری می كند یك فرد دلسوزی دوبیتی های این شاعر گمنام را ثبت ضبط نماید 
شمال بادی برای پشٌه خوبه
زن معقول برای بنده خوبه
زن معقول برای بوسه بازی
زن گنده برای گْلٌه  خوبه

ستاره می شم آسمون می شینُم   
به هرجا یار می گرده ببنُم
همه می گن كه یارت بی وفا هَ
وفا از یار كِ دید كِ مو ببینُم

صد و سی چشمه داره كوه الوند
نمی ده مزه آب دماوند
اگه صد سال بگردی دور عالم
نبینی مثل میر گل یارو همدم

به قربون چایی زعفرونت
بیا بوسه زنُم روی لبونت
سلام بر جان شیرینُم رسونت
الهی كور گردن دشمنونت

خوشا چوپنون خوشا باغای انارش
خوشا سرچشمه و سایه چنارش 
هر آنكس از چوپانان زن بگیره 
بهشت جاودان باشه كنارش

خوشا چوپنون خوشا باغای انارش
خوشا سرچشمه و سایه چنارش 
هر آنكس از چوپانان زن نگیره
به ..........................
                                                   



 اسدالله افلاکی از روزنامه همشهری از بچه های چاهملك، جایزه طلایی حفاظت محیط زیست را دریافت كرد
تهران/ واحد مرکزی خبر/ اجتماعی 1392/06/27 
سازمان منطقه ای حفاظت محیط زیست خلیج فارس و دریای عمان (راپمی) از آثار برگزیده خبرنگاران در این حوزه تجلیل کرد.
به گزارش خبرنگار واحد مرکزی خبر در این مراسم که با حضور ابتکار رییس سازمان حفاظت محیط زیست و محمدی نماینده راپمی برگزار شد، مهدی نجف پور از واحد مرکزی خبر و اسدالله افلاکی از روزنامه همشهری، جایزه طلایی حفاظت محیط زیست در منطقه راپمی را دریافت کردند.
لازم به ذكر است كه اسدالله افلاكی نویسنده روزنامه همشهری و از بچه های چاهملك و فرزند مرحوم حاج مسیب افلاكی می باشد ، چوپانان آباد این موفقیت را به جناب افلاكی و خاندان افلاكی تبریك عرض می نماید


    

 درپی جستجوی كاشف واقعی مس سرچشمه

یك گفتگوی جالب بعد از انتشار مقاله استاد میر جلال فاطمی در مورد كاشف معدن سرچشمه كه در زیر می آورم و امیدوارم كه محققین و مطلعین در كشف این حقیقت مارا یاور باشند :

محمد مستقیمی :آقای فاطمی من مطالب شما را به نمایه افراد در سایت شجره‌نامه در قسمت زندگی‌نامه آنان منتقل می‌کنم اما ما در شجره‌نامه شش تن حسین نوروزی داریم گمان کنم ایشان فرزند محمدجعفر نوروزی باشند خواهش می‌کنم این افراد بزرگ را به طور کامل معرفی بفرمایید تا مطالب ارزشمند شما در جای خودش ثبت شود متشکرم
 
منصور نوروزی:مرحوم حسین نوروزی که در کشف معدن مس سرچشمه موثر بوده فرزندمرحوم قدمعلی نوروزی و برادر مرحوم حسن نوروزی میباشد . ایشان تقریبا" همه عمر 56 ساله خود را در اکتشاف معادن صرف کردند.ایشان در زمانیکه در شرق شاهرود به دنبال یافتن معادن جدید بود بعلت سکته قلبی به رحمت خدا رفتند. آقای نوروزی دائی من و عموی خانمم بودند. البته نام پدر من هم حسین نوروزی میباشد ولی این مرحوم فرزند مرحوم عبداله است

منصور نوروزی:جناب آقای فاطمی با تشکر فراوان از یادی که از مرحوم نوروزی نمودید.

  میر جلال فاطمی :منصور عزیز : نیازی به تشکر نیست . حال جسمانی ام چندان خوب نیست . گرفتارم . ممنونم که پاسخ استاد مستقیمی را دادید . در همین جا از شما و سایر همولایتی هایمان خواهش می کنم اطلاعات شجره نامه تان را تکمیل کنید . سایت شجره نامه مستقیمی را بازدید کرده ام . کارشان از روی اصول علمی ست . امیدوارم این سایت با کمک جناب ابراهیمی و شما عزیزان به منزل مقصود برسد . خیلی مهم است .ضمنا ممنونم که اطلاعات لازم را به استاد مستقیمی دادی . مرحوم حسین نوروزی همسر دختر عمویم فاطمه اطهری بوده است . فاطمه دختر عمویم از شاهرود به پدرم پیغام میداد که ماموریت حسین را خاتمه دهید اما مگر این مرد با شرف زیر بار میرفت ؟ روحش شاد که چه انسان بزرگواری بود . مرحوم برادرش حسن نیز چنین بود. افسوس می خورم که چنین افراد بزرگی در میان ما انارکی ها مثل مهدی اشرف , ناشناخته هستند و کسی خبر ندارد که چه گوهرهائی بودند . هزار افسوس. میرجلال

 علیرضا  م  : تنها جایی که جناب نوروزی را کاشف معدن سرچشمه معرفی می کند منابع اطلاعاتی انارک و چوپانان است در حالی که در سایر منابع کشف معدن سرچشمه به سال 1928 توسط مهندس انتظام نسبت داده شده است. این موضوع چگونه قابل توجیه است؟ لطفا اگه ممکنه منابع بیشتری معرفی کنید تا بتوانیم این اطلاعات را در منابع مرجع ویرایش کنیم.

 میر جلال فاطمی :علیرضا ی عزیز: سال 1928 که هنوز نه معادن کرومیت اسفندقه کشف شده بود و نه نامی از معادن مس سرچشمه بود .به ارشیو وزارت صیایع سری بزنید تا به گوشه ای از حقایق پی ببرید . ضمنا , سه سال قبل شخصی با نام مهندس وکیل که اواخر سالهای 40 مهندس معادن اسفندقه بود , خبرنگار روزنامه شرق را به خانه اش دعوت می کند و بدون ارائه هیچگونه مدرکی مدعی میشود که معادن مس سرچشمه را خودش کشف کرده است.این گزارش با عکس و تفصیل در روزنامه شرق , منتشر میشود . وقتی خواندم , اه از نهادم برخاست. بلافاصله به دفتر روزنامه رفتم و خبرنگار را پیدا کردم که گفت مدارکی ارائه نشد. او را کشان کشان نزد سردبیر روزنامه بردم . تهدیدشان کردم که اگر کذب بودن این گزارش اعلام نشود , روزنامه را به تعطیلی خواهم کشاند . داستانش مفصل است. مهندس وکیل که فکر کرده بود , ابها از اسیاب افتاده است و کسی نیست که حقایق ان سالها را بداند چنان از کرده خود پشیمان شد که فکر نکنم این کار زشت خود را فراموش کند . میرجلال فاطمی

 علیرضا  م  : جناب فاطمی فرمایش شما درست است اما باید توجه کنیم که اطلاعات هیچ یک از منابع مثل مرجع اطلاعاتی wikipeida که بیشترین بازدید کننده رو داره اکتشاف معدن توسط آقای نوروزی رو تایید نمیکنند. من فکر میکنم در تفسیر کشف معدن چندگانگی وجود داره که ما از آن بی خبر هستیم. (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%B9%D8%AF%D9%86_%D9%85%D8%B3_%D8%B3%D8%B1%DA%86%D8%B4%D9%85%D9%87
fa.wikipedia.org
سرچشمه یک اندیس فلزی است که در حوالی شهر رفسنجاناستان کرمان قرار دارد و مادهٔ مع...ادامه ...محمد مستقیمی  اتفاقاً مهندس وکیل در همان مصاحبه‌ی کذایی نامی از دو استادکار انارکی می‌برد که یکی را حسین نوذری معرفی می‌کند
دانشگاه تهران
«تابستان سال 1340 فوق لیسانس معدن را از دانشگاه تهران كسب كردم. بلافاصله در شركت معدنی اسفندقه مشغول به كار شدم. این شركت زیر نظر شركت معادن كرومیت ایران بود. شركتی بود كه برادران رضایی (از معدنكاران قدیمی كشور) آن را اداره می كردند. در سال 1345 مدیر فنی این شركت شدم. آن روزها به علت تحولات سیاسی و انقلابی كه در شیلی به عنوان بزرگ ترین تولیدكننده مس در جهان صورت گرفته بود، قیمت مس در دنیا شدیداً افزایش یافت. كشورهای معدنی در پی كشف ذخایر مس بودند تا بتوانند نیازشان را به این فلز باارزش از طریق تولید داخل مرتفع كنند. مدیران شركت كرومیت ایران نیز به این فكر افتادند تا در بخش اكتشاف مس سرمایه گذاری كنند. گزارش هایی به زبان های انگلیسی و آلمانی به دست مدیران شركت افتاد كه در آن نشان می داد كارشناسان خارجی برخی نقاط ایران را برای كشف مس پی جویی كرده اند. شركت تصمیم گرفت یك تیم اكتشافی برای یافتن مس در كشور تشكیل دهد. سرپرستی این تیم نیز بر عهده اینجانب گذاشته شد. یادم می آید بودجه یی خوب به همراه وسایل نقلیه مناسب در اختیار بنده گذاشتند تا كار اكتشاف مس را در كشور آغاز كنیم. نقشه هایی توسط دو تن از استادكاران اناركی (آقایان حسین نوذری و علی آذرنگ) در اختیارمان قرار گرفت. نزدیك به یك سال پی جویی كردیم (اكتشافات اولیه را پی جویی می نامند) و آثار ارزشمندی از ذخایر مس را یافتیم. یادم می آید حدود 40 منطقه مس دار در كشور كشف شد و شركت برای آنها از وزارت اقتصاد وقت درخواست پروانه اكتشاف كرد.» 
http://www.magiran.com/npview.asp?ID=2029396


میر جلال فاطمی :
جناب مستقیمی : نمیدانستم که در معادن اسفندقه بوده اید و نمیدانستم که از مصاحبه مهندس وکیل اطلاع دارید.متاسفانه این مهندس وکیل یک ارسن لوپن واقعی بود . پایش را به معادن مس سرچشمه نگذاشته بود ولی دو سال پیش ادعا کرد که این معادن را او کشف کرده است .به روزنامه شرق رفتم و گفتم بخاطر چنین دغل بازی خبرنگارتان پدرتان را در میاورم . روزنامه شرق به تعطیلی کشانده شد . ضمنا یکی از همین دوستان فیس بوکی ما به نام اقای محمود تاجپور که در ان زمان اموزگار معادن اسفندقه بوده اند , به خوبی از کم و کیف قضایا اطلاع دارند . امیدوارم شخصا بیایند و همه وقایع و اتفاقات را تعریف کنند . موضوع دیگر اینکه عیب مرحوم نوروزی , خجالتی بودن و شرم حیای ایشان بود . این انسان بزرگوار برای یک چنین کار پر اهمیتی که انجام داده بودند , حاضر نبودند خود نمائی کنند و این کشف بزرگ را به نام خودشان بخوانند. هیات دولت ان روز , رسما از اقای نوروزی تشکر کرد .مطلب دیگر اینکه تا موضوعی صد در صد مورد اطمینانم نباشد , نخواهم گفت . مطمئن باشید. میرجلال فاطمی
اقای مستقیمی : قسمت دوم این مصاحبه بخاطر اعتراض من , هیچوقت چاپ نشد و روزنامه نیز تعطیل شد.
علیرضا  م  : 
جناب مستقیمی و فاطمی عزیز: من به هیچ وجه در درستی فرمایشات شما شک ندارم. تنها استدعا دارم اگر ممکن است با ارجاع به منابع مکتوب چه در کتب و چه در فضای مجازی کمک کنید تا بنده حقیر این افتخار ارزشمند را در منابع دسترسی آزاد (Open Source) ویرایش کنم تا بیش از پیش دیگران از افتخارات انارک و انارکی ها مطلع شوند.
میر جلال فاطمی :
علیرضای عزیز : منابع مکتوب پیدا نمی کنید و تمام حرف و حدیث من نیز بر سر همین موضوع است.انچه را که نوشته ام با چشمان خودم دیده ام . مرحوم نوروزی که به مدت سه سال تمام در کوه و بیابانهای مناطق کرمان و رفسنجان با دست خالی کاوشگری میکرد , وقتی به منابع عظی
م مس سرچشمه کرمان پی برد , اهمیتی برایش نداشت که بگویند ایشان این کار را کرده است .اگر سر مهندس معدن که انگلیسی بود کشف ایشان را به تهران گزارش نکرده بود مهندس قراگوزلو که در ان زمان مدیر عامل معادن و فلزات ایران بود , اقای نوروزی را به هیات دولت برای قدر دانی نمی برد , برایشان ماهانه ده هزار ریال حق الکشف اختصاص نمیدادند . مصاحبه ای که جناب مستقیمی از مهندس وکیل ارسال کرده اند , این شخص اشاره می کند که یکی دو انارکی که حتی نمی خواهد نامشان را به درستی ببرد به عنوان همراه ذکر میکند و مدعی کشف این معادن است . در حالیکه این شخص هیچ سهمی در کشف معادن نداشته است . مرحوم نوروزی به شدت خجالتی و کمرو بود و حاضر نبود نامش مطرح شود . معتقد بود انجام وظیفه کرده است . تعدا 35 معدن در استانهای مختلف ایران توسط مرحوم نوروزی کشف شده و هیچ نامی از ایشان نیست.مطلبی را که در این خصوص خدمتتان نوشتم , بنیادش بر روی نجابت ما انارکی ها بود که حاضر نیستیم خدمت انجام داده را به نام خود کنیم تا چه رسد به اینکه دنبک و دهل برداریم و کارهای ناقص خودمان را به عنوان یک شاهکار و خدمت , تبلیغ کنیم .فقط خاطرات شفاهی شما را در یافتن حقیقت کمک خواهد کرد. یکی از این افراد اقای محمود تاجپور عضو همین فیس بوک است که در ان موقع معلم ابتدائی معادن اسفندقه بودند و خوشبختانه با کارهای مرحوم نوروزی و سیاه بازی های مهندس وکیل اشنائی کامل داشتند . امیدوارم ایشان نیز حضور پیدا کند و انچه را که میداند و اطلاع کامل دارد بیان کند . به هر حال از شما که تا این حد توجه خود را نسبت به این موضوع معطوف کرده اید نهایت تشکر را دارم . میرجلال فاطمی
میر جلال فاطمی :
و علیرضای عزیز : این مطلب را نیز اضافه کنم که ما انارکی ها , حق طلبی را فدای خجالتی بودن و کم روئی خودمان کرده ایم .تصور می کنیم اگر حرف دلمان را بزنیم , مبادا فلانی بدش بیاید و ناراحت شود .کسانی هستند که شن و ماسه را از سنگ سرب و کرومیت و مس تشخیص نمی
دهند و در زمره معدنکاران صاحبان معادن هستند و دیگرانی نیز مانند مرحوم نوروزی که با انگشت سبابه اش , سنگی را اسکن میکرد حتی عبار انرا نیز تشخیص میداد و مع الوصف می باید برای چنین ادمهائی که سره را از نا سره تشخیص نمیدهند کار کنند و زحمت بکشند .ماموریت مهندس وکیل مربوط به معادن اسفندقه بود و مرحوم نوروزی را فقط برای کاوشگری به کرمان اعزام کرده بودند اما این اقای مهندس بعد از 50 سال که ابها از اسیاب افتاده , ادعا می کند که اکتشاف معادن مس سرچشمه توسط او صورت گرفته است و یک انارکی که حتی نامش را به درستی نمی برد , همراهی اش میکرده است .بی حیائی نیز حدی دارد. میرجلال
نقل ازhttps://www.facebook.com/sjfatemy



همه پیوندها
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic