چوپانانِ آباد

mostaghimi.25@gmail.com

این دونفر از مردان نیک روزگارند


آیا شما آنها را می شناسید؟


استاتید دبیرستان دکتر طبا نائین مرحوم استاد فیزیک گرانقدر محمود طریقتی که خداوند او را بیامرزد و استاد ریاضی جناب سلیمانی که خداوند به او عمر دراز عنایت فرماید


شش انگشتی

نوشته :محمد مستقیمی- راهی
شب یلدای سال ۱۳۳۰ چشمم به جمال ماما آسیه و ماما ربابه و به نور لامپای روی تاقچه‌ی اتاق زمستانی خانه‌ی پدری روشن شد و هنوز شست‌وشو نشده شاهد پچ‌پچ ماماها بودم: ای وای خاک تو سرم!  چه جوری به جناب شیخ بگیم این بچه شش انگشتیه و مادر بزرگم ننه گوهر که از آن یغمایی‌های کارکشته بود و در صحنه‌ی زادان من حی و حاضر به یراق بود مثل شیر ماده جلوی ماما و ماماچه درست و حسابی درآمد و گفت: چه تونه! مثل کسی شدید که انگار جن دیده اتفاقی نیفتاده خدا را شکر که این بچه ناقص نیست تازه یک چیزیم اضافه داره من خبرش را به جناب شیخ میدم. به کارتون برسید.
از همان لحظات ابتدای ورودم به این عالم خاکی و این دنیای پر از چاله چوله و این جاده‌ی پر از دست انداز،  احساس خوبی به من دست داد چون احساس غربت و تنهایی گریخت و حس کردم یک شیرزن حامی من است و پشتیبانی درست و حسابی دارم که حتی از جناب شیخ هم نمی‌ترسد و قرار است یک تنه به جنگ این جنابی برود که ظاهراً خرش خیلی می‌رود و انگار همه ازش حساب می‌برند. 
خلاصه نگرانیها تمام شد.  جمع و جور و شست و شو کردند و لباس پوشاندند و دست راست مرا هم که یک انگشت کوچولوی خوشگل، درست اندازه‌ی بند اول انگشت کوچکم در کنار بیرونی شست داشت و نه تنها زشت نبود؛ خیلی هم زیبا بود حتی یک ناخن کوچولوی خوشگل هم داشت و قرار نبود در کارها مزاحم من باشد که هرگز نبود و غیر از این که باید یک ناخن کوچولوی اضافه را هفته‌ای یک بار می‌گرفتم هیچ مزاحمت دیگری نداشت. حرکت مستقل که نداشت فقط پشتیبان انگشت شستم بود نه نه حتی در نوشتن هم مزاحم من نبود غیر از مزاحمت اجتماعی که با بزرگ شدن من بزرگ شد و آن تمسخر بچه‌ها و هم سن و سال های خودم و همبازی هایم بود که گهگاهی دستم می‌انداختند و گاهی تکی و گاهی دسته‌جمعی فریاد برمی‌داشتند: هوی هوی شش انگشتی هوی هوی شش انگشنی! و این رفتار دوستان مرا می‌آزرد و کم کم این احساس را در من تقویت می‌کرد که این کوچولو مزاحم است و یک بازگویی که از مادرم بارها شنیدم که پدرم جناب شیخ پس از آن که خبر را از مادر بزرگ دنیا دیده شنید و پشت بند آن هم شنید که مشکلی نیست بیخ انگشت را با نخ ابریشم سفت می‌بندیم سر هفته می‌افتد و غایله ختم به خیر می‌شود که بستند و آن کوچولو هم برای ماندن مقاومت کرد و البته من هم به یاریش شتافتم و یک هفته آزگار مرتب جیغ کشیدم که مادر بزرگ بیچاره تسلیم شد و نخ ابریشم را از بیخ آن کوچولوی خوشگل باز کرد و گرچه کمی کبود شده اما به زودی دوباره جان گرفت و همه را تسلیم کردیم و همه پذیرفتند که آن چه آفریده شده حکمتی در آن است و با قضا در نیفتادند که خوب می‌دانستند حریف او نیستند بعدها خواندم که استاد سخن پیش از این واقعه هم بخوبی بیان کرده است:
رضا به حکم قضا اختیار کن سعدی
که شرط نیست که با زورمند بستیزند 
نمی‌دانم این بیت سعدی را حضرات شنیده بودند و پند گرفتند یا زور من و انگشت کوچولو بیشتر شد یا قضا خودش را در گریه‌های من نشان داد به هر حال ماند و جناب شیخ هم با تمام کبکبه و دبدبه اش نتوانست با قضا بستیزد اما زخم زبانی به مادرم زده بود که تا پایان عمر این آزردگی از ذهنش بیرون نرفت و هر وقت حدیث شش انگشتی روایت می‌شد آن را به دلخوری بر زبان می‌آورد و آن زخم زبان چنین بود که جناب شیخ با دیدن آن کوچولوی زیبا رو به مادر کرده گفته بود: این از توی شکم تو بیرون اومده زن!
و عجب کرامتی از جناب شیخ:
از کرامات شیخ ما این است 
شیره را خورد و گفت شیرین است 
گرچه منظور جناب شیخ ایراد کرامت نبوده و منظورش این بوده که این زایده از ژن تو است، زن! اما ظاهر روایت کرامات گونه است و مادر چقدر از این عبارت آزرده شده بود و دلش شکسته بود گرچه مادر بزرگ همان پاسخی را که به ماما و ماماچه داد به جناب شیخ هم بی که از او بترسد داده بود که: بچه ام، نوه ام خدا را صد هزار مرتبه شکر ناقص که نیست یک چیزی هم علاوه بر دیگران دارد اما مادر آزرده بود و کاری هم نمیشد کرد زخم زبان است و مرحم و درمان ندارد کاش ما آدمها مواظب این شمشیر بی غلاف باشیم گمان نمیکنم مادر، پدر را در این یک مورد بخشیده باشد و من هم خودم را نمی‌بخشم که حمایتم را از آن کوچولوی زیبا کم کمک به خاطر تمسخر بچه‌ها و همبازی هایم و همکلاسی هایم برداشتم و آن قدر از این تمسخرها در خانه گریستم که باز هم پدر و مادر را تسلیم کرد مادر بزرگ که دیگر نبود که ببینم در کدام جبهه است. 
به هر حال تابستان سال ۱۳۴۰ که آن کوچولو ۱۰ ساله شده بود جناب شیخ مرا و برادر بزرگترم عباس را که ضعف بینایی داشت برای معالجه به اصفهان آورد البته کاری که قرار بود با آن کوچولوی زیبا بکنند معالجه نبود قلع و قمع بود که آن را عمل زیبایی مینامیدیم تا جنایت خودمان را توجیه کنیم این نوع کثافت کاری فقط از سیاستمداران سر نمیزند برگردیم کلاهمان را قاضی کنیم ببینیم از خودمان هم بارها سرزده است. 
گمان می‌کنم با همان کامیون پست کذایی تا نایین آمدیم و در گاراژ بقایی فلکه ی بالا پیاده شده نشده بر اتوبوس قراضه ای به قصد اصفهان سوار شدیم من تمام راه را به جاده خیره بودم گرچه جاده چوپانان تا نایین هم تفاوتی با جاده چوپانان-چاه ملک نداشت اما جاده‌ی نایین اصفهان تفاوتکی داشت اسفالت نبود اما یک جور دیگر بود که می‌گفتند جاده شوسه است آب بردگی و ریگ روان نداشت اما پر از موج بود که گاهی تمام اعضای بیرونی و درونی آدم می‌لرزید و یک ویژگی که برای من جالب بود و تا خود اصفهان آن را دنبال کردم و آن سنگ نشان جاده بود تابلوهای سنگی ایستاده که روی آن فاصله به کیلومتر حکاکی شده بود و گهگاهی هم تابلوی فلزی که معمولاً نام شهر یا آبادی سر راه بود تابلوی روستای (نرگور) حسابی در خاطرم مانده است شاید به دلیل نام جالب این روستا بود چون این روستا پس از اسفالت شدن این جاده از مسیر جاده دور شد گرچه من برای احیای این خاطره یک روز از جاده بیرون زدم و این روستای نوستالوژیک را بر دامنه‌ی کوه قبل از گردنه ی ملا احمد در مسیر نایین به اصفهان دوباره دیدم. 
حدود ظهر یا یکی دو ساعت از ظهر گذشته به اصفهان رسیدیم در گاراژ کوره پزی، توی میدان کهنه کوچه‌ی هارون ولات از اتوبوس پیاده شدیم بیابانکی ها بیشتر در همین گاراژ ساکن میشدند اما انارکیها و چوپانانی ها به گاراژ بیگدلی در خیابان حافظ می‌رفتند به همین دلیل ما هم با تاکسی نه با به قول اصفهانی ها موتور سه پاچی و به قول خاله اخترم (خفتی) که من نام دوم را بیشتر میپسندم چون واقعاً راکبین آن مخصوصاً آنان که در اتاق عقب آن سوار می‌شوند در وسط شهری مثل اصفهان تنها احساس خفت می‌کنند بماند جناب شیخ در کنار راننده موتور سه پاچی و من و داداش عباس بر پشت خفتی سوار شدیم و فاصله‌ی کوتاه میدان کهنه را تا خیابان حافظ گاراژ بیگدلی طی کردیم و در راهرو کنار دالان ورودی گاراژ که اتاق هایی دو طرف آن تعبیه شده بود. اتاق های رو به حیاط کاروانسرا حجره‌ی بازرگانان از جمله سید محمد طباطبایی انارکی پسر دایی پدرم بود. در اتاق ته راهرو ساکن شدیم لوازم ابتدایی سفر و بیتوته را با خود آورده بودیم و خوشبختانه اکبر خانلری و همسرش سکینه باقر سیاه هم بودند و وجود آنان مقداری از غم غربت من کم کرد مخصوصاً که سکینه باقر مادر دوست و همکلاسی بسیار نزدیکم کاظم خانلری بود و رفتارش با من به نوعی مادرانه بود گرچه اشتیاق دیدار از شهری چون اصفهان که آوازه اش را شنیده و خوانده بودم بیشتر از آن بود که فرصت داشته باشم دلتنگی کنم. 
خاطرات چند روزه ی سفر اصفهان بسیار است اما نمی‌خواهم از اصل ماجرا دور شوم اولین کار ما از فردای ورود به اصفهان یافتن یک جراح برای بریدن آن کوچولوی زیبا بود و یک چشم پزشک که به زودی با راهنمایی آقای طباطبایی هر دو مشخص شدند همان روز عصر ملاقات با چشم پزشک انجام شد که نسخه‌ی عینک را به عینک سازی توی خیابان چهارباغ پاساژ کازرونی دادیم که گفت چند روز دیگر آماده می‌شود که از طولانی شدن سفر پدر دلخور ولی من و داداش عباس خوشحال شدیم چون در این فرصت می‌توانستیم جاهای بیشتری از این شهر زیبا را ببینیم و ملاقات من و کوچولو با جراح، قرار شد روز بعد در بیمارستان صد تختخوابی، ثریا (بیمارستان کاشانی امروز) باشد که برای این ملاقات لحظه شماری می‌کردم نمی‌دانم چرا اما دلم می‌خواست هرچه زودتر از شرش خلاص شوم الآن از بیان این احساس شرمنده هستم اما آن قدر تحقیر و تمسخر دیده بودم که به خود حق میدادم با آن کوچولو چنین رفتاری داشته باشم و انتظار به پایان رسید و صبح شد و ما به بیمارستان آمدیم و پس از پذیرش، من از پدر و برادر جدا شدم. مرا به اتاق عمل بردند روی یک صندلی نشاندند که در کنار تختی بود که بر روی آن جوانی خوابیده بود که در زیر زانویش مقدار زیادی گوشت زاید دیده میشد که مثل گوشتهای سوخته بود و جراح در مقابل چشمان من، کودک ده ساله، مشغول بریدن این گوشتها بود و آن جوان هم گاهی فریاد می‌کشید و دو نفر به شدت او را گرفته بودند نمی‌دانم چرا درد می‌کشید بی حس نکرده بودند یا بی حس نشده بود خیلی ترسیدم و امروز از عمل کرد این بیمارستان و اتاق عمل و آن پزشکان تحصیل کرده شگفت زده میشوم که چرا مرا مدت یک ساعت با چنین صحنه‌ی وحشتناک و چندش آوری روبرو کردند گاهی فکر می‌کنم عمدا چنین کرده‌اند تا من، کودک ده ساله، آمادگی پیدا کنم. بعید نیست در هر حال چون من مصمم بودم که از شر آن کوچولوی زیبا خلاص شوم همه‌ی این مشکلات و سختی ها و خطرات و وحشت ها را به جان خریدم گرچه رنگ به رو نداشتم و این رنگ پریدگی را از زبان پرستاران اتاق عمل شنیدم ظاهراً آنان متوجه وحشت من بودند اما در رفع آن کوچکترین اقدامی صورت نگرفت. هنوز که هنوز است این صحنه، زنده و روشن در مقابل چشمان من است کابوس هایی هولناکتر را فراموش کرده‌ام اما این مشاهده را هرگز خدا عقل بدهد به فرهیختگانی که آگاهانه یا ناآگاهانه چنین صدماتی به انسانهای اطراف خود مخصوصاً به کودکان میزنند. بگذریم پس از قصابی آن جوان زبان بسته که هنوز فریادهایش در گوشم پژواک دارد اسمال قصاب به سراغ من آمد دستم را گرفت معاینه کرد و نمی‌دانم خطاب به من یا خطاب به سلاخان دیگر گفت: استخوان دارد اما فقط با گوشت به شست پیوند خورده از این قسمت ببرید و با مداد جوهری که با آب دهان مرطوب کرد دایره ای به گرد آن کوچولوی زیبا کشید و پا شد رفت ظاهراً سلاخی کوچولوی زیبا نیازی به استاد سلاخ نداشت و این جوجه سلاخ ها هم از پس آن بر می‌آمدند. با رفتن استاد یکی از شاگردان بر روی صندلی استاد که مقابل صندلی من بود نشست و مهربانانه گفت: می‌ترسی؟ اصلاً ترس ندارد فقط یک گزش کوچولوی زنبور، تا حالا آمپول زده‌ای! گفتم: بله زده‌ام و نمیترسم. با پنبه ای آغشته به مایعی انگشتم را تمیز کرد و آمپولی را به سه جای کوچولو زد و لحظاتی بعد بی حسی کوچولو و شستم و قسمتی از دست راستم را حس کردم بعد با کارد دور تا دور کوچولو را برید و آن را چسبید و مثل وقتی که قصابها خایه های گوسفند را می‌کشند آن را از دستم جدا کرد و همان طور خون آلود در جیب پیراهنم انداخت و گفت: یادگاری نگهش دار!  پیراهنم خون آلود شد اما خوشحال شدم که آن را در سطل کنار دستش نینداخت. از این رفتارش خوشم آمد نه این یکی به آن قصابی قبلی نبود خوب شد که این یکی مهربانتر بود اگر کوچولو دست آن جلاد افتاده بود معلوم نبود چه بلایی سرش بیاورد به هر حال خونها را تمیز کرد و زخم را بخیه زد و پانسمان کرد و گفت: تمام شد برو و سه روز دیگر بیا تا بخیه ها را بکشم دیگه شش انگشتی نیستی. جمله ی آخرش خیلی خوشحالم کرد پا شدم و به اتاق انتظار آمدم که پدر و برادر منتظرم بودند و کلی هم حوصله‌یشان سر رفته بود نسخه‌ای هم از اتاق عمل رسید که چند کپسول آنتی‌بیوتیک بود و چند قرص مسکن که از داروخانه‌ی بیرون بیمارستان خریدیم و به گاراژ بیگدلی آمدیم تا سه روز دیگر که هم بخیه ها کشیده شود و هم عینک کاکاعباس آماده شود. 
صبحها را برای گردش به کنار رودخانه در جوار پلهای خواجو و سی و سه پل می‌آمدیم و عصرها را در میدان نقش جهان در کنار فواره های آب نماهای وسط میگذراندیم و زیبایی های مسجد شاه و مسجد شیخ و بازار قیصریه و عالی قاپو را از بیرون و از داخل میدان تماشا می‌کردم گرچه دلم می‌خواست همه‌ی این زیبایی ها را که عکس آن ها را در کتابها دیده بودم از نزدیک ببینم ولی نمیدانم چرا نه پیشنهاد کردم و نه کسی مرا به تماشا برد نمی‌دانم در آن زمان دیدن این اماکن هزینه‌ای داشت یا نه اما پدر ما را به دیدار هر جایی را که می‌شناخت؛ برد و وقتی از منارجنبان پرسیدم گفت: بیرون شهر است و رفتن به آن جا به زحمتش نمی‌ارزد شاید هم راست می‌گفت جنبیدن دو منار کوچک شاید برای من ده ساله جاذبه داشت برای او نداشت و به زحمتش نمی‌ارزید و اغلب روزها هم پدر در حجره‌ی میرزا سید محمد می‌نشست و با پسر دایی گپ میزد و من هم از یک طرف تا چهارراه شکرکن و از طرف دیگر تا میدان شاه میرفتم ظهرها وقتی بزرگترها چرتی می‌زدند من به میدان می‌آمدم و روبروی بازار قیصریه یک مادی گذر میکرد که امروز نیست و جای آن پارکینگ اتومبیل است و بچه ها در این مادی شنا می‌کردند و حتی آن قدر عمق داشت که از روی ستون سنگی دروازه‌ی چوگان بازی -که هنوز موجود است -شیرجه می‌زدند به وسط مادی گرچه بارها هوس کردم لخت بشوم و یک آب تنی درست و حسابی بکنم اما هرگز جرأت نکردم و یک روز صبح که از گپ پدر و پسردایی گریختم به چهارراه شکرکن آمدم و مشغول تماشای پولکی سازی آقای قناد بودم و حسابی سرگرم که نوارهای شکر غلیظ شده را روی نوار غلطک می‌ریخت و با دسته ای می‌چرخاند آن ماده ی غلیظ شیرین از بین دو غلطک عبور میکرد و به پولک هایی تبدیل میشد هم شکل ساختاری این شیرینی مثل سکه زدن است و هم محصول خاص اصفهان که نام پولک به خود گرفته و فرهنگ پول آن را کشف کرده و ساخته است و هم در مقام صرفه جویی بی نظیر است شما قول بدهید آن را نجوید من هم شرط می‌بندم شما سه لیوان بزرگ چای را با فقط یک عدد پولکی شیرین کنید تازه گمان کنم یک ورق کوچک پولکی تنها یک گرم شکر برده باشد من آن روز شاید بیش از یک ساعت بود که در کنار پیاده‌روی چهارراه شکرشکن ایستاده بودم و محو تماشای هنر مرد قناد بودم که دستی به شانه ام خورد پسر عمه، محمود ملا، بود حالی پرسید و حیرتم را از تماشای قنادی به میل شیرینی خواهی تعبیر کرد و یک عدد بستنی نانی فرد اعلا برایم خرید. من تا آن روز بستنی نخورده بودم و حتی نمیدانستم که این قدر یخ کرده است اما دست بچه ها در آن چند روز بسیار دیده بودم و خوردنش را آموخته بودم؛ خوردم و حسابی چسبید و هنوز که هنوز مزه ی آن بستنی و لبخند رضایت محمود ملا، پسر عمه ام، زیر دندان و جلوی چشمان من است بچه های ملا بسیار دوست داشتنی و مهربان بودند با جمشید چندان مراوده ای نداشتم ولی علی ملا در دبستان همدم و رفیق و حامی من بود و قلم نی مرا سفارشی می‌تراشید و محمود ملا هم اولین بستنی را به من هدیه داده بود که دیگر هرگز هدیه‌ای به این دلچسبی نگرفته‌ام و میدانم نخواهم گرفت تازه با محمود که بعدها همریش هم شدم. 
روز موعود فرارسید مهدی عسکری پسر حسین حاج مهدی که نوجوانی بود و در اصفهان تحصیل میکرد به دیدن ما به گاراژ بیگدلی آمده بود به پدرم گفت شما دیگر زحمت نکشید من او را به بیمارستان ثریا میبرم تا بخیه اش را بکشند شما به دنبال گرفتن عینک عباس بروید با مهدی رفیق بودیم گرچه چند سالی بزرگتر بود و من بیشتر با سعید برادر کوچکترش همبازی بودم اما همسایه و آشنا و خویشاوند بودیم و او در اصفهان زندگی میکرد و سوراخ سمبه های شهر را می‌شناخت پدر گفت: با او میروی نیازی به من نیست گفتم :نه نیازی نیست با او میروم. من که آن صحنه‌ی سلاخی را دیده بودم دیگر بخیه کشیدن ترسی نداشت با مهدی به بیمارستان آمدیم و هر دو را به اتاق عمل همان اتاق کذایی بردند همان شاگرد سلاخ مهربان پانسمان را باز کرد و گفت: خیلی خوب شده و بنا کرد با پنس بخیه ها را کشیدن و هیچ دردی هم نداشت ناگهان یکی از پرستاران گفت:آقای دکتر! غش کرد! متوجه ی سمت صدا شدیم بله آقا مهدی تاب تحمل تماشای چنین صحنه‌ای را نداشت و همین کشیدن بخیه ی یک زخم کوچک او را به غش برده بود که دورش را گرفتند و اورژانسی حالش را جا آوردند و کار من هم تمام شده بود و من مجبور شدم مواظب آقا مهدی باشم تا به بیگدلی برگشتیم و قول دادم که این رسوایی را به کسی نگویم و به قولم هم عمل کردم الآن هم قولم را زیر پا نگذاشته ام چون من قول دادم نگویم قول ندادم ننویسم میدانم حالا دیگر برای او هم اهمیتی ندارد که کسی بداند او چقدر دل نازک بوده است نمیدانم اگر آن صحنه‌ی سلاخی را که من دیدم میدید چه میشد لابد به کوما میرفت. 
به هر حال به خانه برگشتیم یعنی به گاراژ. پدر و کاکاعباس عینک را گرفته بودند و دیگر سفر داشت به پایان میرسید و ما با جیبپ وانت محمدحسین محمدی انارکی عازم انارک شدیم و تنها صحنه‌ای که از این بازگشت به خاطر دارم این است که وقتی اتومبیل در کفه ی چاه فارس حدود ایستگاه راه آهن جاده نایین به انارک به ریگ نشست و مسافران عقب نشین هل می‌دادند پدر که با من و عباس در کابین جلو نشسته بود به جلوی داشبورد فشار می‌آورد تا به خیال خود در هل دادن اتومبیل کمکی کرده باشد من می‌دانستم این هل نیست و خجالت کشیدم تازه وقتی محمدحسین محمدی با پوزخند گفت: جناب! این هل دادن فایده‌ای ندارد! بیشتر خجالت کشیدم.  خلاصه با این شرمندگی مسافرت ما به پایان رسید و به محض ورود به خانه به مادر گفتم من انگشتم را با خودم آورده‌ام و آن کوچولوی در پنبه پیچیده را به او نشان دادم گفت: برو در همان سوراخ دیواری بگذار که دندانهای شیری افتاده‌ات را می‌گذاشتی و من هم همین کار را کردم گرچه خیلی دقیق، آن کوچولو جراحی نشده بود و کمی از قسمت پایینش روی انگشت شست من مانده بود و میدانم برای این مانده بود که هرگز او را فراموش نکنم.
محمد مستقیمی_راهی
با تشکر از :دولنده


دكتر مهدی قربانی

نوشته استاد :محمدعلی ابراهیمی انارکی

به بهانه ی پانزدهمین سال در گذشت زنده یاد استاد فقید دكتر مهدی قربانی

دكتر مهدی قربانی فرزند باقر در انارك دیده به جهان گشود. تحصیلات ابتدایی و دبیرستانی خود را در انارك و اصفهان پشت سر نهاد و در سال 1331 وارد دانشكده ی ذاروسازی دانشگاه تهران شد. در سال 1336 موفق به دریافت دكتری داروسازی گردید و پس از گذراندن یك دوره علوم آزمایشگاهی در وزارت بهداری، روانه ی آلمان شد. وی در آلمان، پس از طی دوره های فیزیولوژی،آناتومی و بیوشیمی در دانشگاه ارلانگن، مدتی به شغل داروسازی پرداخت. پس از مراجعت به ایران در دانشكده ی داروسازی به عنوان عضو هیأت علمی به تدریس پرداخت و در سمت استاد یاری به گروه انگل شناسی و قارچ شناسی پزشكی دانشكده بهداشت پیوست .سپس جهت ادامه ی تحصیلات و دیدن یك دوره ی انگل شناسی پزشكی به انگلستان رفت و موفق به دریافت گواهینامه ی عالی انگل شناسی از دانشگاه لیورپول شد.بعد از آن در دانشكده ی بهداشت و انستیتو تحقیقات بهداشتی به ترتیب با سمت های دانشیاری و استادی به تدریس و تحقیق در زمینه بیماری های انگلی و گرمسیری ادامه داد.
مرحوم دكتر قربانی در بررسی توكسوپلاسموز و عامل ایجاد آن در ایران پیشقدم بود.میزان شیوع ، روشهای انتقال و راه های تشخیص آزمایشگاهی این عفونت را در انسان و مخازن حیوانی مطالعه و به جامعه ی پزشكی ایران معرفی نمود و در شناسایی مقدماتی میزان شیوع آن در نقاط مختلف كشور نقش اساسی داشت. ایشان در بررسی تجربی و روش های تشخیص آزمایشگاهی و پنوموسیستوزیس در ایران نیز پیشگام یود.انتشارات و مقالات علمی متعددی كه در مجلات ملی و بین المللی به چاپ رسیده و به تعدادی از آن ها در كتب و مجلات انگلیسی رفرنس داده شده است از ثمرات علمی و تحقیقاتی آن دانشمند فقید است. دانشجویان زیادی را در مقاطع دكتری عمومی، كارشناسی ارشد، دكتری تخصصی و دوره ی عالی بهداشت عمومی آموزش داد و یا صداقت،دقت و متانت كامل راهنمایی پایان نامه ی آنان را به عهده داشت.
استاد مهدی قربانی عضو هیأت مؤسس و هیأت مدیره ی انجمن علمی انگل شناسی ایران و عضو فعال هیأت ممتحنه و ارزشیابی رشته ی انگل شناسی كشور بود و با وجود مقام والایش در سمت استادی، تواضع و مهربانی، صمیمیت، و درستكاری او زبانزد عام و خاص بود.
این استاد دانشمند در تاریخ 17/5/1377به رحمت ایزدی پیوست. گرچه فقدان چنین اساتید دانشمندی ضایعه ی بزرگی برای مجامع علمی كشور محسوب می شود آثار علمی ایشان پایدار و پایه گذارعلوم پزشكی است.


معنای مردانگی- مشهد 1392/8/2

سروده استاد: محمد علی ابراهیمی انارکی "کویر"

دكتر سیاوش زاهدی اناركی متخصص سرطان ، در مشهد، بیمار تركمنی را معالجه كرده به لطف پروردگار سلامت را به او باز گردانید. فرد تركمن به پاس خدمات او، اسبی را در مسابقه اسب دوانی شهرستان گنبد كاووس به نام او شركت داد كه مقام اول را كسب كرد .این رویداد را پس از دیدن فیلم مربوط به آن به نظم درآوردم كه تقدیم می كنم.
پیشاپیش از طولانی بودن شعر پوزش می طلبم.
یكی مرد از خطه ی تركمن
دلیر و جوانمرد و شیرین سخن
شنیدم كه یك چند بیمار شد
به اندوه كنسر گرفتار شد
به تن شد علیل و به جان شد غمین
به كامش همی تلخ شد انگبین
امیدی به فردای روشن نداشت
سر دیدن كوی و مأمن نداشت
مرض آنچنانش كسل كرده بود
كه پروای انجام كارش نبود
تقلا بسی كرد تا با دوا
به یك ماه درمان كند درد را
نه سود از مداوای درمان گرفت
نه یك ذره اندر تنش جان گرفت
یكی گفت او را كه ای هم وطن
سر و سرور وادی تركمن
در این شهر و آن شهر و دیگر بلاد
دواكاری ات هیچ سودی نداد
مكن خویشتن را در اینجا اسیر
سراغ پزشكان دیگر بگیر
علاجت میسر نه در گنبد است
طبیب تو در خطه ی مشهد است
طبیبی است خوشنام و والا مقام
ز اولاد زاهد سیاووش نام 
نكو سیرت و مشفق و مهربان
بود راه درمانش ورد زبان
ز دیگر كسان در طبابت سر است
كه تشخیصش از دیگران بهتر است
گر او را توانی كه پیدا كنی
مرض را توانی مداوا كنی
به یك نسخه خالت دگرگون شود
كسالت ز جسم تو بیرون رود
شوی جاق و قبراق و آراسته
بدان سان كه اول دلت خواسته
گرت نسخه پیچید بهتر شوی
روی از دگر دوستان سر شوی
سر ماه آن عیب ناخواسته
شود كم كم از چهره ات كاسته
چو بشنید آن خسته ی تركمن
از آن مرد والامقام این سخن
سحرگاه با یاری از آن خویش
سوی مشهد آمد به درمان خویش
نشانی چو بگرفت با صد امید
اذان شب آمد به دكتر رسید
بیان كرد باغصه احوال خویش
گزارش همی داد از حال خویش
سیاوش بدو گفت كای تركمن
تو را چاره سازم به وجه حَسَن
مبادا ازاین قصه دل بد كنی
روی گنبد و ترك مشهد كنی
دوای تو این است و این است و این
بود شیوه ی خوردنش این چنین
سر ماه آن مرد بهبود یافت
دعا گو شد و سوی منزل شتافت
زن و بچه اش مجلس آراستند
كه چیزی بجز این نمی خواستند
كنون بشنو از كار آن تركمن
كه چون گشت آسوده از رنج تن
یكی روز در جمع نام آوران
میان تماشاگر و داوران
در آن شور و غوغا و آن هلهله
سمندی كه بُود نام او زلزله
سپردش به چابك سواری امین
كه در جمع اسبان شود اولین
گزارشگری با صدای بلند
چنین گفت كای مردم هوشمند
سمندی كه زاهد ورا مالك است
ندارد رقیبی به میدان یك است
عجیب اسب او پیشتازی كند
چه زیبا در این نقش بازی كند
ببینید ای مردم هوشمند
كه جون می رود همچو باد این سمند
سمندی كه نامش بود زلزله 
درافكنده در جمع ما ولوله
كنون بشنوید از "كویر" این سخن 
بزرگان با دانش تركمن
كه این است معنای مردانگی 
به بیمار بخشیدن زندگی 
ابراهیمی اناركی "كویر)


بهترین سرگرمی بازنشستگی ،خلق آثار هنری

همشهری هنرمندمان استاد احمد نجفیان دوران بازنشستگی را با کارهای هنر ی می گذراند شما می توانید از آثار ایشان در وبلاگ زیر بازدید کنید نمونه ای از آثار هنری ایشان
http://moshabbak.blogfa.com

نام اثر : صندوقچه

نام اثر : ساعت ایران




صحت نائینی بودم  پدرم گفت :حتما برو صحت اش را حذف کن!

گفتگویی متفاوت با سروش صحت درباره سبک زندگی اش
مجله اینترنتی برترین هافرنوش آبا: چقدر از خصوصیات اخلاقی تان به اصفهانی بودنت برمی گردد؟ این شوخ طبیعی و سرزنده بودن به خاطر آن طنز ژنتیکی اصفهانی ها نیست؟

- پدر و مادر من هر دو متولد نائین هستند و همیشه می گفتند اگر کسی ازت پرسید کجایی هستی بگو نائینی هستم. من یک اصفهانی نائینی هستم.

پسوند نائینی هم دار؟

- صحتت نائینی بودم ولی نائینی اش را برداشتم. البته امیدوارم همشهری های نائینی این مطلب را نخوانند. یک بار پدرم زنگ زد و گفت شنیدم قرار است پسوند نائینی را از فامیلت حذف کنی (من خودم جرأت نکرده بودم این موضوع را عنوان کنم) گفتم بله؛ گفت چرا.

گفتم به نظرم خیلی طولانی است. گفت منم کاملا موافقم، حتما برو صحت اش را حذف کن! یعنی تا این حد نائین برایش مهم بود. من تا 18 سالگی هم اصفهان زندگی کرده ام. مطمئنا آدم تا حدودی تحت تاثیر فرهنگ جایی که ازش آمده و نوجوانی اش را در آن گذرانده، قرار دارد اما نمی دانم تا چه حد؟ البته احساس می کنم یکسری از خصوصیاتی که همشرهی هایم دارند، ندارم یا کم دارم. مثلا شم اقتصادی ام ضعیف است. هیچ وقت پول ندارم و هر چقدر هم حساب می کنم می بینم من که خوب پول در می آورم پس چرا هیچ وقت پول ندارم؟

یک دسته چک دارم که بعد از 11 سال هنوز نصف نشده، ببین چقدر میزان مصرف چکم کم است. بعد این همه سال هنوز موقع نوشتن چک باید صفرهای ریال و تومان را بشمرم. موقع خواندن عدد دستم را یواشکی می گذارم روی صفر اولی که بتوانم به تومان تبدیل کنم. بعد اگر وسط صفرذ اول و آخر عدد بیاید که بیچاره ام. خدایا این 800 هزار ریال بود. بعد شد 80 هزار تومان حالا این عدد وسطش چقدر شده. مثلا یک میلیون و 17 هزار تومان خیلی برایم عدد سختی است. تا حالا شده این عدد را سریع بنویسی؟!


بهرام نیکخواه، به دیار حق شتافتند،

خبری را در یکی ازشبکه های اجتماعی به شرح زیر خواندم  

با خبر شدم آموزگار پیشکسوت، جناب آقای بهرام نیکخواه، به دیار حق شتافتند،

خداوند ایشان را بیامرزد او یکی از معلمین دبستان ستوده چوپانان بودند


استاد کاران انارکی  معدن نخلک در دهه پنجاه 

  نویسنده : مجید صفوی انارکی

در سال ١٣٤٨ یك گروه از استاد كارهاى ماهر نخلك وشنى ایهندفت زنجان تا یك كوره ذوب فلز اوهنه ایساجن، دى عكس اوستا كارها ابو گو قبل از مسافرتشنى گیرهته، نفر دویم هنگیشته از دست راست مرحوم عاموم استاد محمد على صفوى میباشد، مو باخیشنى نششنسى، اگر اشنسید لطفا معرفى كیرید

 در سال 1348 یک گروه از استاد کارهای ماهر نخلک را به زنجان برای ساخت یک کوره ذوب فلز فرستادن ، این عکس استاد کارهایی است که قبل از مسافرتشان گرفته اند . نفر دوم نشسته از دست راست مرحوم عمویم استاد محمدعلی صفوی می باشد .من بقیه افراد را نمی شناسم اگر شما می شناسید لطفا معرفی کنید .

 احمد رحیمی انارکی مجید جان دی عکس موش ویاد سن نو جونیم خوست اتفا قا تابستون سال 1343باتفاق مرحوم حسین نقوی گو مسول پروژه بی و میره خالم بی همرش ایشی سر کارخانه در دست ساخت کیره مس گو در حدود ویست کیلو متری کنار جاده زنجان وتبریز احداث اگرتا ونموم منطقه امین اباد بی در کنار زنجان رود واشراف به روخانه ودرختهای بلند سفیدار ومنطقه خاش او وه هیوا گو اغلب کارکنان فنی وساختمانیش از نخلک اعزام گرتایه بین واز دی عکسها زمانی گو مو اوه بی تعدادیشنی هن ونوم بقیه جی گو در دی عکسها نه هن ویا مو شناسایی نشاکرته اواجی نشته مرحومان اول سمت چپ عاموتنی استاد رجبعلی سعید استاد بنا .دوم استاد محمد علی صفوی بنوان معمار .سوم حسین نقوی سرپرست فنی ومسول پروژه ودونفر بقیم نشناسا اما ویسایه او از سمت چپ محمدحسین سعیدی فرزند باقر محمد رضا مکانیک دوم رضا کبیری برقکار ومتاسفانه بقیه ناشنسی ولی احتما لا نفر اخر گو وسایه جی محمود ایرانپور هو گو موقعی بعنوان نیکانیک کاروش اکه اما بغیر از دیا یک ناروسینهای شاهرودی بنوم ژحسن بخش عرب بعنوان استاد کار معدن ویکنفر راننده کامیون بنوم اکبر اقا غفوری ویک مکانیک بی بنوم حسین بقایی از چوپنون کاروشنی اکه گو خیدا رحمت کیره رفتکان ازدی جم وایا جی گو هنوم در قید حیاتن بروشنی را ارزوی سلامتی داری


نفر دوم نشسته از چپ مرحوم محمد علی ذوالفقاری.


نویسنده: مهدی افضل - ۱۳٩۳/۸/۱

خانم جلالپور

 

 متن زیر بی هیچ دخل و تصرفی از کتاب چوپانان در گذر زمان تالیف استاد حسین میرزابیگی نقل شده است

 پس از تاسیس دبستان دخترانه چوپانان، خانم فرخنده جلالپور که بیش از پانزده سال نداشت با در دست داشتن گواهینامه سال چهارم ابتدایی که در آن زمان مدرک ارزشمندی بود به دبستان مراجعه می کند و اعلام همکاری می نماید. همکاریش پذیرفته می شود و مدت شش سال بصورت افتخاری آموزگاری دو کلاس دبستان جدید التاسیس را عهده دار می شود و ضمن ان به تحصیل خود ادامه می دهد تا سر انجام موفق به اخذ گواهینامه ششم ابتدایی می شود و همین مدرک زمینه استخدامی وی را فراهم می نماید. وی مدت بیست و یکسال در چوپانان (موطن خود) به کار معلمی اشتغال داشت ولی ادامه تحصیل فرزندانش او را ناچار به هجرت نمود. اولین اقامتگاه او انارک بود که به مدت سه سال ماندگار آنجا شد. وی از این فرصت استفاده کرد و مدرک سیکل(دوره اول دبیرستان) را که در ارتقای شغلی او موثر بود اخذ نمود. آنگاه به نایین آمد و مدیریت دبستان عفتیه محمدیه به وی سپرده شد و در نهایت در مهر ماه 1360 به افتخار بازنشستگی نائل گردید. او حقیقت مرگ را در حالی پذیرفت که از خود سه فرزند پسر و پنج فرزند دختر باقی گذارد و عجبا که دختران ،هر پنج نفر میراث دار شغل مادر شدند و اگر شمعی خاموش شد، پنج شمع فروزان دیگر در صحنه علم و دانش جای او را گرفتند. زندگیش تماما با تلاش و کوشش همراه بود. ...روحش شاد و یادش گرامی باد.

در پایان این را اضافه کنم که به هنگام تهیه زندگینامه این مرحوم از یکی از دختران وی خواستم تا در چند جمله مادرش را معرفی کند. او چنین گفت: "مادرم فرخنده جلالپور زنی بود که ثابت کرد در دوران بایدها و نبایدها در اوج محدودیت ها میتوان اقتدار هستی بخش زن را به تصویر کشید. او در عصری می زیست که شاید آتش تلاش هزاران زن برای اثبات خویشتن به خاکستر تبدیل می شد ولی توانست در عین ایفاگری نقش مادری از پس فراز و نشیب های هنر مقدس معلمی به خوبی بر آید و شاید همین روحیه تلاش و استقامت او بود که پنج دخترش نیز به پیروی از مادر راه مقدس و کار انبیایی او را برگزیدند. طلوعش در چوپانان 3 اسفند 1314 و غروبش در نایین 30 آبان 1381 رخ داد.   (ر، ک : میرزابیگی، حسین، چوپانان در گذر زمان، ص 56 )


نویسنده: مهدی افضل - ۱۳٩۳/٧/٢٧

عباس میرزا

پیرمرد سنگین وزن بود و عصا می زد و من دست در دستش به دنبال تابوت عباس میرزا که در سراشیبی غسالخانه ی خلدبرین یزد روی دست جوانان پرواز میکرد می دویدیم و پیرمرد مرتب می گفت: " آهسته تر –  یواشتر." دستش را به نرمی فشار دادم  و گفتم:"سبک وزنی هم نعمته." خندید و گفت:"تابوت مرا باید ده بار روی زمین بگذارند. 95 کیلو نقل شوخی نیست." گفتم: دور از جون." گفت:" تعارف نداره دیگه، وقتی گواهینامه پایه یکت را ازت گرفتن،عینک زدی و عصا دست گرفتی، بدان که بوی الرحمانت داره میاد. حالا اگه شامه ات ضعیفه ، تقصیر کسی نیست. مقصر سن و سالته، که رحم و مروت نداره، صغیر و کبیرهم نمیشناسه ." گفتم:" زندگی زیبنده جوان است و مرگ خورند پیر، دعا کن هیچ بنی بشری جوانمرگ نشود." هم صحبتم ریشش را خاراند و گفت:"خارج از شوخی، شنیدم که میگن: تابوت آدمایی که دل از این دنیا کنده اند و با ذوق و شوق به آن دنیا می روند، روی دست آدمها، جلو جلو می رود، کاری هم به سبک و سنگینی آدمش ندارد." و پس از لحظه ای سکوت، نفس تازه کرد و گفت:" حالاکه دنبال افتادیم، تا برسیم سر خاک، از مرام ومعرفت خدا بیامرز برات بگم، شاگرد حسین... بودم. اون انترناش 65 را داشت. از یزد بار معدن میرباقر را زدیم برای انزلی. کار خدا با این خدابیامرز، هم سرویس شدیم... بار را خالی کردیم و حواله چوب گرفتیم برای یزد،که وسط خیابون یک پیکانی زد به حسین و پاشا شکست و دستمون بند شد. فرداش، برادر حسین آمد و حسین را ور داشت برد یزد... من ماندم  و کامیون و این فکر، که حالا باید چند روز تو این شهر غریب، ویلان و سرگردان بمانم، خدامیداند... فردای آن روز داشتم رختخوابم را روی باربند می بستم، که کامیون عباس میرزا با بار چوب، ترمز کرد. تا آمدم بخودم بیایم، نشست پشت ماشین ما و گفت:"بریم بار بزنیم." به من که هاج وواج مانده بودم گفت:" من خاک پاک رفیقم و خار چشم رقیب. سرت را درد نیاورم. بار زدیم و ماشین ما را تا قزوین برد و خودش به انزلی برگشت. فرداش که آمد، ماشین خودش را تا ساوه برده بود. و به همین روش، دو تا کامیون را به یزد رساند. وقتی من و او با هم به دیدن حسین رفتیم، تا حسین رفت بمن بپره که چرا ماشینا ول کردم،عباس میرزا سیصد تومن کرایه چوب را گذاشت جلویش.                                                   وقتی به سر خاک رسیدیم، سکوت صبح زلال وادی خاموشان را، فقط صدای آخوند که تلقین می گفت، می لرزاند. روی هم رفته جمعیت قابل توجهی، سر قبر حضور داشتند. فردای آن روز، بعد از مجلس ترحیم مسجد فاطمیه، بارها از افراد مختلف شنیدم، که افسوس می خوردند از اینکه به علت عدم آگاهی نتوانستند در تشییع جنازه کسی که برای همه کس بوده، شرکت کنند. ومن به خاطر آوردم، صدای زنگدارش را که در مراسمات هم ولایتی ها، برای متوفی طلب آمرزش میکرد و از حضور مردم قدردانی... او سرشتی راست داشت و بی شیله پیله، در قلبش، مهری سرشار بود و صداقت از وجناتش می بارید. روحش شاد و بهشتی باد.  


عباس کدخدا
یکشنبه 27 مهر 93 23:29
سلام آقای افضل همینطورکه برات تعریف شدبله من هم در آنزمان دربندرانزلی بکارمشغول بودم بخوبی یادمه وقتی خبرتصادف وشکستن پای مرحوم حسین نجفیان (حسن باقر)راباو گفتم باحالت تاسف باری گفت آخ پای عمه زاده شکست بلی براستی مردانگی دروجودش بودهرکاری برای بچه های هم ولایتی ازدستش برمیآمد دریغ نمیکرد۰ بارهاشوفرهای چوپانانی برام تعریف کردند که چندتاچندتا شوفرهای بی تصدیق چوپانانی راازپلیس راه رد کرده حتی یکی دوباربراش دردسرسازم شده که آنمرحوم تونسته باالفاظ خوشش ووو مشکل رابرطرف کنه ۰انشااله خدابیآمرزتش مردی مهربان وخوش سخن بودهمیشه شوخ وخندان بود

 


نویسنده: مهدی افضل - ۱۳٩۳/٦/٢٢  













از خانه که بیرون آمدم با عبدالرحیم سینه به سینه شدم. به حدی عصبانی بود که لبهایش بی صدا می لرزید. سیبک زیر گلو و شاهرگش برجسته تر از همیشه نمود داشت و آنچنان خاموش ودر خروش، که به سلامم  پاسخی نداد. با قدمهای بلند سربالایی نفس گیر خیابان را می پیمود و آنچنان مصمم که نگاه مرا به دنبال خود می کشید. چه اتفاقی می توانست عبدالرحیم را تا این حد بهم بریزد؟! نمی دانم آن موقع چرا توی صورتش دنبال لبهای متبسمش در مجالس عقد کنان می گشتم؟! که صدای قیل و قال گروهی از بچه ها که نزدیک می شدند، مرا به خود آورد.

 مصطفی بود با عساکرش، هفت – هشت- ده تا  بچه ، جوان و نوجوان، کوچکتر و هم قد خودش. و پر واضح بود که واکنشی غیر متعارف، نا گزیر به لشگر کشی اش کرده است. که دفعه اولش نبود. گفتم : "ها  خیره انشاالله " گفت:" خیر که خیره، می خواهیم جلو شر را بگیریم." در صورتش التهاب بود اما می کوشید بر آن چیره شود. موهایش عرق کرده بود و بیخ گوشها و روی پیشانیش چسپیده بود. مصطفی  وقتی نگاه پرسشگر مرا دید گفت:" مگر خبر نداری ، یک آدم عوضی اومده میخواد وسط خیابون ساختمون کنه." دو –  سه تا از بچه ها  با هم گفتند : "جنگلبانی" مصطفی در حال رفتن ادامه داد:" حالا هم دارن پی می کنند و ما هم میریم پرش کنیم. عبدالرحیم هم  رفت جلوشونا بگیره. و دور شدند. رد پاهایشان روی ریگ های نرم پیدا بود ...  

به دنبال فرصتی بودم که این مطلب را در حرف و نقل بیاورم که شب گذشته عبدالرحیم را در خواب دیدم، میان سال بود با موهای جوگندمی. کت و شلوار طوسی  به تن داشت. به آرامی  روی صندلی در آستانه اطاق نشست. آرامش و سرزندگیش به من این فرصت را داد که ازش بخواهم  برایم مطلبی بگوید تا در سایت چوپانان بنویسم. خندید و گفت:" چرا هیچکس کوره آجر پزی راه نمی اندازد؟  بیدار شدم  و تا صبح با این فکر شگفت انگیز، که این بزرگان در حیات و ممات  برای چوپانان دل می سوزانند، خوابم نبرد... حیف از این مردها که میمیرند.

)  مرحوم عبدالرحیم زاهدی فرزند حاج محمد بزرگ از بزرگان نسل دوم چوپانان )( مرحوم مصطفی مستقیمی فرزندشیخ حاج محمد علی بزرگمردی شجاع از نسل سوم با سری پر شور و شعور )


نوشته:حمید سعادت
کتاب "مهدویت در دایره المعارف های غربی"اثر استاد ارجمند جناب حجه الاسلام والمسلمین شیخ حمید سعادت است که بعنوان پایان نامه استاد در مقطع کارشناسی ارشد از سوی مرکز تخصصی مهدویت بصورت کتاب چاپ وآماده  تدریس شده است.
این کتاب در 296 صفحه تهیه وبه نقد وبررسی 6 مقاله از اندیشمندان غربی در موضوع مهدویت پرداخته است.
 
 
1 - سایت شجره نامه‌ی ما
 
این مقالات که به زبان انگلیسی نگارش یافته از چهار دایره المعارف معروف جهان گرفته شده است که این دایره امعارفها عبارتند از:
1-دایره المعارف اسلام
2-دایره المعارف دین(ویراسته میر چاالیاده)
3-دایره المعارف جهان نوین اسلام
4- دایره المعارف هزاره گرایی
این کتاب در پنج فصل، به برخی از جدی ترین شبهات اسلام شناسان غربی در موضوع امام مهدی(ع) پاسخ داده است.
 
دوستداران به  امامت ومهدویت وعاشقان ومنتظران آنحضرت میتوانند این کتاب راتهیه و پاسخ بعضی از شبهات خود در این زمینه رادریافت وعمل نمایند.
باسپاس از استاد ودانشمند وادیب توانا جناب شیخ حمید سعادت.
باآرزوی موفقیت روزافزون ایشان در زمینه های علمی وفرهنگی ودینی.


مراسم تقدیر از معلمان نمونه منطقه ای سال ۹۲-۹۳در جلسه شورای آموزش و پرورش شهرستان نایین

به گزارش پایگاه خبری نایینا به نقل از آموزش وپرورش ، مراسم تقدیر از معلمان نمونه منطقه ای سال ۹۲-۹۳در جلسه شورای آموزش و پرورش شهرستان  روز دوشنبه مورخ ۳۰/۴/۹۳برگزار شدو معلمان نمونه هدایا و تقدیر نامه های خود را از دست امام جمعه و فرماندار محترم دریافت نمودند.در این جلسه همچنین از جناب آقای ناصر مستقیمی رتبه برتر کشوری در زمینه تولیدمحتوای الکترونیکی زمین شناسی و آقای ابوالفضل محمدی پوررتبه برتر استانی خانواده موفق تقدیر به عمل آمد.

ایشان متولد چوپانان و فرزند مرحوم جمشید ملا مستقیمی هستند


احمد امینی (راد) شاعر خوری دار فانی را وداع گفت 

احمد امینى - احمد امینى - سایت شجره نامه‌ی ما

سپهر طباطبائی یکی از همشهریان او در باره او چنین نوشته است :

هرچه در باره حق بزرگی که آن رادمرد نیک نهاد به مردم این سامان دارد بگوییم کم گفته ایم. در میان شاعران خور و بیابانک سه چهره شاخص را می توان نام برد که به بومی سرایی یا سرودن به گویش و زبان مادری خود عشق و شوقی تمام داشته اند . نوشاد نقوی محمد شایگان و احمد امینی راد( عناوین و القابی بکار نمی برم که نامشان بقدر کافی بزرگ و زنده و گرامی و ورای وصف زبان الکن من است نه آنکه وظیفه ادب را فروگذاشته باشم) . اولی اگرچه گاهی دربند قاعده و قافیه نبود و بی تکلف می سرود اما سبک خاصی از ترانه های بومی به یادگار نهاد که از همان روز سروده شدن به شیوایی و شیرینی به دل خاص و عام می نشست و بر زبان اهل محل جاری می شد و امیدواریم روزی این ترانه ها به گونه ای حرفه ای توسط هنرمندان همین دیار تدوین و آهنگسازی و اجرا شود و این حق فراموش شده خدمت به فرهنگ و زبان خوری و پاسداشت سراینده اش تمام و کمال ادا شود.محمد شایگان و احمد امینی راد نیز به همان شیوه ای که از آنان انتظار می رفت لحنی وزین و فاخر را در بومی سروده های خویش برگزیدند و بیت بیت شعر خود را از خشت جان خویش ساخته و مصروف بنای عشقی بنیانی به سرزمین پدری و زبان مادری نمودند.اگر مجالی دست داد به نقد و شرح بومی سروده های هرسه جداگانه و در حد توان و دانش اندک خویش خواهم پرداخت اما امروز که در سوگ احمدامینی راد هستیم و آتش داغ اش تند وتازه بر دلمان نشسته می خواهم بیشتر از او بگویم.
اگرچه او را از دیرباز با سروده های دلنشین اش می شناختیم اما از اواخر دهه شصت شمسی بود که بومی سروده هایش یک به یک شروع به گل کردن نمودند.بار نخست سروده ای با این مطلع از او به دستمان رسید:
دادی گو بوش که از رسم و رسوم سابق
در میون ده و مردم خوری (خبری) هه یا نه...
و بعد به هر دوست و هم ولایتی که رسیدیم دیدیم که مطلع این شعر مطلع سلام و احوالپرسی شده و ابیات فراوان اش را همه از بر اند . چند ماهی نگذشت که سروده زیبای دیگری از او حالمان را در آن روزگار تنهایی و دلتنگی حسابی جا آوردو تبسم بر باد رفته را دو باره بر لبمان نشاند:
مو دگویوم دودوگی نه زشت بوین نه جهون...
و چنین شد که هر ماه چشم براه کار تازه ای از او بودیم و دلخوش به دل سپردن به لحنی صمیمی که خاطره های قدیمی را یک به یک برگذرگاه جانمان می نهاد و ما را از آن روزهای تلخ و عبوس به شبهایی پر از طراوت تکرار لبخند و نوازش و بوس می برد. شبهای پرفروغی که چراغ اش شعر همیشه تازه او بود . چراغی که شعاع نورش تا دورست ترین سرزمین یادها را روشن می کرد و پای
 دلمان را به کوچه سارهایی باز می کرد که رهگذرانش تمامی واژه های فراموش شده روزگاران کهن را از بر بودند و با گویشی اساطیری عاشقانه ترین نجواها را در گوش هم زمزمه می کردند و ما تازه می فهمیدیم چقدر ترانه و تبسم و مهربانی و زیبایی ناب و نایاب به زبان مردم خورشیدشهر پشت دیوار زمان جامانده که مردمان شهر نامش اینک خور اینگونه دلتنگ و دلگرفته اند و راهشان از شادمانی اینهمه دور...
دیگر سایه بان ساباتها و خنکای نسیم مگستان و زلال پایاب ها و نوای ناچنگ ها و رد پای دختران اساطیری چادرسپید سپید بخت و واژه های عاشقانه کهن را فقط باید از لابه لای دفتر شعر احمدامینی راد سراغ گرفت.
چه تابستان بی تبسمی داریم امسال
دیری گارون تی...!!!
 و استادمحمد مستقیمی در سوگ مرحوم امینی چنین سروده است:

در سوگ احمد امینی

احمد امینى - احمد امینى - سایت شجره نامه‌ی ما

آه با احمد امینی راد 

وعده‌ی ما به آن جهان افتاد 

وعده‌ی شعر و شاعری و صفا 
وعده‌ی عشق و همدلی و وداد 
نیکمردی سرشته با نیکی 
نیکدل نیک چهره نیک نهاد
دانشی خصلتی پدر پرورد 
هنری سیرتی که مادرزاد 
بین ما بود شادی محفل 
رفت از بین ما روانش شاد 
حس تلخی است حس پوچ شدن 
حس از دست دادن استاد 
رفت از جمع دوستان اما 
خاطراتش نمی‌رود از یاد

خداوند او را بیامرزدمرحوم امینی بازنشسته آموزش و پرورش بود و سالها در دانسشرای تربیت معلم اصفهان خدمت کرد او

 پدر خانم مرحوم عباس مستقیمی نیز بود خداوند آنها را بیامرزد



خاطرات جلال فاطمی انارکی23
خاطره ها : یادی از استاد 
صبح 5 شنبه 7 فروردین سال جاری پیکر دکتر محمد ابراهیم باستانی پاریزی با نثار 89 شاخه گل بر تابوت ایشان در قطعه 250 بهشت زهرا بدرقه شد تا در کنار همسرش ارام گیرد . دکتر باستانی هرگز علم تاریخ را به پای سیاست قربانی نکرد . شیوه تاریخ نگاری دکتر خاص خود او بود . به همین روش هزاران نفر را که از خواندن تاریخ گریزان بودند به مسائل تاریخی علاقمند کرده است .به یکی از نوشته های کوتاه استاد توجه کنید که چگونه گذشته را با حال , پیوند میدهد :
سیاست و رانندگی در ایران ------ نوشته محمد ابراهیم باستانی پاریزی
سیاست خصوصا در ایران چیزی است مثل رانندگی در تهران , این کافی نیست که شما احتیاط کنید و به کسی نمالید دیگران هستند که به شما خواهند مالید ! همچنانکه در تهران هرگز گول چراغ سبز را نباید خورد , زیرا درست در همان لحظه که چراغ برای شما سبز است هیچ بعید نیست که وسط چهار راه یک تریلر 16 چرخ از خط قرمز رد شود و با سرعت 80 کیلومتر شما را در هم پرس کند درست مشابه اینکه مثلا ظل السلطان ادمی مثل حسینقلی خان ایلخانی بختیاری روستائی ساده دل را برای تماشای سان و رژه قشون به میدان شاه اصفهان دعوت کند و پس از پایان مراسم با هم به عمارت دولتی مراجعت کنند و نیم ساعت بعد او را و بچه هایش را زنجیر کند و همانشب ایلخانی را به وسیله لنگ حمام خفه می کند , چراغ از این سبز تر و تریلر از این سنگین تر میشود؟ به همین دلیل اغلب در مملکت ما توصیه می کنند که ادم بهتر است به سیاست نزدیک نشود که در حکم انست که ادم در چاه صد ذرعی مار گرفته باشد ! یا به قول دکتر صورتگر استاد خودمان , تماس با سیاست مثل انست که ادم در بیابان تور بیندازد تا شکار کند و در اخر کار یک خرس سیاه به تورش بیفتد ! شکاری که ادم نمیداند با ان چه کار کند ؟
یک مثل جالب هست که هرچند خیلی تمیز نیست ولی به هر حال قابل گفتن است می گویند اصفهانی به پسرش گفت :
فرزند اگر دیدی از کوچه بار ککه ( کود انسانی ) می اید زود برگرد و هرگز به بار ککه نزدیک نشو زیرا اگر به تو زند تو ضرر کرده ای و اگر تو هم به او بزنی باز هم تو ضرر کرده ای .



همه پیوندها