چوپانانِ آباد

mostaghimi.25@gmail.com

نویسنده: مهدی افضل - ۱۳٩۳/٤/۱۳

هر صبح قبل از طلوع به خیابان می آمد و اگر شده با خواندن شعر و یا چاق سلامتی بلند بالایی با کسی، زن یا مرد، اظهار وجود میکرد و این نشان از آن داشت که روستا دارد از خواب برمیخیزد و این نخستین نشانه بیداریست، گویا عهدی با خود بسته است که هر روز سرویس و سرنشینانش را بدرقه کند ...اما نه آن روز...و من به این عادت، در را باز کردم تا شاید علت سکوت آن روز را بدانم. باد نرم و ملایمی می وزید و زمین را فوت می کرد. بالا و پایین خیابان را نگاه کردم ، هیچ جنبنده ای که نشانه ای از حیات داشته باشد، ندیدم.که یک سیاهی چسپیده به تیر برق نگاهم را بسوی خود کشید. خودش بود. دایی رضا بود خاموش و بق کرده...                    - چرا تو لبی آقا رضا ؟

نامفهوم چیزی گفت که نفهمیدم. صورتش پف کرده بود  و رنگ به رویش نبود .

-نبینم ناراحت باشی... پس کی بود که می گفت ما که خوشیم گور پدر آدم ناخوش؟!

-ما عزا داریم.

صورتش پر از غم بود

-خدا نکنه  باز چی شده؟

- مادرم مرد

غمی دردناک و نفس بر آنچنان چهره اش را پوشانده بود که راه را ، حتی به اشک هم بسته بود. دلم گرفت آنچنان که احساس کردم در میان یک مشت نامریی فشرده می شود، چرا که مادرش یعنی همه کسش ... دستهایش را گرفتم ، می لرزید. گفتم :

"آقا رضا مادرها هر گز نمی میرند. .."

گفت:

" حیف بود"

 و رفت...

 به دنبالش گفتم:

" خدا مادرت را بیامرزد."

 بغض آلود گفت:

"خواهش می کنم."

 ساعتی بعد، سر تا پا سیاه بدبال جمعیت تشییع کننده می رفت و با خود می گفت و تکرار می کرد:

" حیف بود..."

نقل از :http://harfonaghl.persianblog.ir/


نویسنده: مهدی افضل - ۱۳٩۳/٤/٦

اوایل تابستان است خنکای صبح باسرزدن خورشید بلعیده می شود وگرما آغازمیگردد وظهرازگرده ها تسمه می کشد. پسین بتدریج هوا می شکند و غروب با وزش نرمه بادی از غرب، مجال نفس کشیدن می دهد.اگر چه این به قول خودمان شمال ، ریگ هایی را در گوشه چشم ها و زیر دندانهایمان جای می دهد....

پسین یکی از این روزها به قصد کتابخانه از خانه بیرون زدم وداشتم به سکوت آرامش بخش خیابان و کوچه ها می اندیشیدم که صدای نعره کرکننده موتور سیکلتی پر توان نزدیک و دور شد...پیرزنی جلو هشتی خانه اش نشسته بود رتجور و تکیده. وقتی اندیشه اش پرکشید و گذشته های دور را که کما بیش در تاریکی زمان گم شده بود کاوید...پس از طلب آمرزش برای مادر و خاله هایم در حالیکه با بال چارقد ش اشک چشم هایش را پاک می کرد گفت: "ببین چقدر غریبیم"... و من با نم اشکی در چشم وارد کتابخانه شهید قوام زاده شدم. در حال در آوردن کفش هایم بودم که کتاب افسانه ریگ جن روی میز کامپیوتر درست در دیدرس هر آنکس که وارد می شود و کمی آن طرفتر روی پیشخوان، چوپانان نگین کویر، خسته و فرسوده توجهم را جلب کرد. با ولع به کتابها ،عناوین و نویسنده هایش نگاه کردم  و لحظات زیادی پای همان قفسه اول ماندم از هیچکدام نمی توانستم دل بکنم، بغلم را پرکردم  و آمدم پای میزکتابدار که مرد جوانی بود و قبل از اینکه او مرا ببیند و از تعجب شاخ در بیاورد، برگشتم و فقط  سه جلد آنرا برداشتم ، برای سه روزم کافی بود. وقتی از انتخاب کتاب خیالم تاحدی راحت شد، شاید ساعتی را با دیدن دیگر کتاب ها سر کردم و دریافتم که با گنجینه ای از کتاب های نفیس  روبرو هستم ، و دانستم هر کس با هر سلیقه و دانشی می تواند از این کتابخانه بهره کافی ببرد.... به روان زنده یاد شهید قوام زاده درود فرستادم واز کتابخانه بیرون آمدم.   

چوپانان93/4/1   

نقل از:  http://harfonaghl.persianblog.ir/     


خاطرات جلال فاطمی انارکی22
خاطره ها 
قبل از فرارسیدن سال 51 , مصمم شده بودم به خارج از کشور بروم . خانم هایده ایرجی رئیس اداره بورس های نخست وزیری , خانمی شوخ , سرزنده , بذله گو و متلک انداز بود .
- هایده جان میشه مرا هم جزو استفاده کنندگان از بورسیه قرار دهی ؟
- جلال جان ! اگر بورس بی ر بخواهی بفرما . بیا و بگیر اما اون یکی را باید کمی صبر کنی !. گاهی هم هایده خودش جلوی راهم سبز میشد و خیلی جدی می گفت :
چرا به رفیق ات نمی گوئی . لب تر کند هر جای دنیا که دلت خواست میتوانی بروی .
منظورش از رفیق , امیر عباس هویدا , نخست وزیر بود . واقعیت قضیه این است که حدود سال 45 کاخ جوانان در سه راهی قلهک تهران در زمینی مشجر و بزرگ با ساختمانی مناسب با هدف اموزش و سرگرمی جوانان در رشته های مختف ورزشی و هنری از قبیل موزیک , رقص , هنرهای رزمی و غیره تاسیس گردید .با عضویت در این مجموعه , متعهد شدم کتابخانه انرا راه اندازی کنم . فضای مناسب سرپوشیده ای با بودجه ای مختصر در اختیارم قرار دادند و انرا به راه انداختم .جوانان ان زمان به ویژه دانشجویان شور و حال خاصی در مسائل سیاسی و اجتماعی داشتند .خوراک جوانان ان دوره پی گیری جنگ الجزایر با فرانسه , ویتنام با امریکا و پیگیری جنبش های ازادی بخش در امریکای لاتین به سرکردگی فیدل کاسترو و هم چنین عبدالناصر و قوام نکرومه در افریقا بود . جمیله بوپاشا , احمد بن بلا , پاتریس لومومبا و دیگران جذابیت های زیادی برای جوانان داشتند . در باره این مبارزات کتابهای فراوانی با اب و تاب و هیجان بسیار به چاپ میرسید .این کتابخانه تازه تاسیس پاتوق بخث و مناظره و گاه مشاجره جوانان شده بود .
در همان سال 45 هویدا که منزل مسکونی اش در شمیران بود برای رفتن به کاخ نخست وزیری از خیابان شمیران و کنار کاخ جوانان می گذشت .غروب یکی از روزها بی خبر به محوطه کاخ و مستقیما به کتابخانه امد که در انجا حضور داشتم .به مطالعه و بخصوص مطالعات تاریخی خیلی علاقمند بود . پرسشهائی از قبیل کیفیت کتابخانه و تعداد علاقمندان به کتاب و اینکه چه نوع کتابهائی را بیشتر می خوانند , پرسید که جواب مناسب به ایشان داده شد .
- برای کیفیت بهتر کتابخانه هر کتابی که لازم میدانید خریداری کنید , بودجه اش را از طریق نخست وزیری می پردازم . همان روز اول دختر و پسر در محوطه کاخ دورش حلقه زدند و همه جور سئوال و پاسخ داده میشد .از ان روز به بعد لااقل هفته ای یک بار و گاه بیشتر به کاخ جوانان سر می زد , مستقیما به کتابخانه میامد . قبل از انکه به محوطه کاخ برود با نوشیدن یک فنجان چای یا قهوه رفع خستگی میکرد . در طول چنددقیقه ای که در حضورش بودم با من به گفتگو می نشست و گاهی به خاطراتش گریزی می زد .به محوطه کاخ میرفت و سر شوخی را با جوانان شروع میکرد . گاها از میان دختران , پارتنری برای خودش انتخاب میکرد و مشغول رقص تانگو میشد .اخر سر پشت ماشین پیکان خود می نشست و راهی خانه میشد .هویدا می دانست در سازمانی که خدمت می کنم , وابسته به نخست وزیری است . هیچ وقت خواسته شخصی ام را با او مطرح نکردم و هیچگاه تقاضائی از او نداشتم .خانم ایرجی با اگاهی از این دیدارها , سفارش نخست وزیر را برای بورس گرفتنم طبیعی میدانست . از خانم ایرجی ابی گرم نمیشد . البته حق هم با او بود . یکی از شرایط بورس گرفتن حد اقل 5 سال خدمت کردن در سازمان متبوع با مدرک لیسانس بود که واجد این شرط نبودم . متاسفانه در میان استفاده کنندگان از بورس کسانی هم بودند که واجد شرایط نبوده و استفاده میکردند .سه سال مرخصی بدون حقوق از اول خرداد سال 51 گرفتم و مصمم به رفتن شدم .هفته اول فروردین سال 51 پدرم فوت کرد . ما فرزندان معدنکاران بخصوص معدنکارانی که در نقاط دور افتاده خدمت کرده اند هیچوقت مزه شیرین پدر را حس نکردیم . پدرم زندگی بسیار سخت و طاقت فرسائی در عمق این معادن با کمترین تسهیلات زندگی داشت و در 59 سالگی با زندگی وداع تلخی داشت .تا قبل از رفتن ام به مسافرت روزهای سختی را گذراند . خاطم ازرده بود .اخرین ملاقاتم با استاد حبیب یغمائی در کافه نادری نه تنها هیچ مشکلی را در مورد فاطمه حل نکرد بلکه به ابهاماتم نیز افزوده شد .به گفته هوشنگ حتی یک بار استاد حبیب فاطمه را به دفتر مجله فرا می خواند و بیش از یک ساعت با او به گفتگو می نشیند .هوشنگ از گفتگوی انها بی خبر بود .-
هیچ حرفی در مورد گفتگویشان با فاطمه به من نگفتند فقط استاد گفت :سیرجانی حق داشته است که عاشق و دلباخته چنین زن رویائی شود !
رد فاطمه را میتوانستم از طریق صاحب خانه قبلی اش , بدری خانم , پی گیری کنم اما با خودم عهد کرده بودم که بخاطر رعایت بسیاری از اصول اخلاقی ملاقاتی با او نداشته باشم .نیمه های اردیبهشت 51 به سوی لندن پرواز کردم . بی خبر بودم که چه سال سخت و روزهای طاقت فرسائی در پیش رو خواهم داشت .



خاطرات جلال فاطمی انارکی21
اخرین بخش ماجرا
استاد ,غذایشان را میل کرده , ظرف دسر ( کرم کارامل ) جلوی رویشان بود .با حالتی بسیار جدی مرا خطاب قرار داده و گفتند :
راستش را بخواهی , به تو حسودی ام میشود . شبیه ماجرای تو را در سالهای جوانی ام داشته ام . دلباخته یکی از همکارانم شدم . ان خانم برای ملاقاتم , هیچ ملاحظه ای نداشت . خودش را اسیر نام و ننگ نکرده بود . مثل فاطمه به مکتب اصالت وجود ( اگزیستیالیسم ) اعتقاد داشت . عرف و عادت و سنن دست و پاگیر را تحمیلی میدانست .نقطه مقابلش که من بودم , سیاست اسه بیا اسه برو که گربه شاخت نزند را در پیش گرفته بودم .به شدت خودم را محدود کرده بودم تا مبادا حرف و حدیثی برایم روی دهد .اینده ام که خمیر مایه اش کسب اعتبار بود , برایم خیلی اهمیت داشت .از درک این گفته ی حافظ عاجز بودم که :گر مرید راه عشقی فکر بد نام مکن -شیخ صنعا خرقه رهن خانه خمار داشت . دختر اگاه و ازاده ای بود . نمی توانست خود را قانع کند که چرا تا این حد محتاط و محافظه کارم .به حساب ان می گذاشت که اگر عاشقش بودم , این قبیل مسائل پیش پا افتاده نباید برایم ارزشی داشته باشد . ترکم کرد و رفت پی زندگی خودش . عمری را در حسرت از دست دادنش گذراندم .رفتار تو را که می بینم , که برای دیدارش به اب و اتش می زنی , دلم میسوزد . با خود میگویم ای کاش که رفتار تو را پیشه کرده بودم .برایش جنگیده ای و تاوانش را هم داده ای . خوشا به حالت . نام و ننگ برایت یکسان بوده است .مصداق این سروده حافظ بزرگوار بوده ای که :
می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب - چون نیک بنگری همه تزویر می کنند .
استاد حبیب بیش از یک ساعت در پشت میز غذا خوری از اطلاعات دقیقی که در باره فاطمه تهیه کرده بود , صحبت کرد .خلاصه گفته هایشان :

بعد از ظهر روزی که از مسافرت رامسر برگشتید , هنوز دقایقی از ورود فاطمه به خانه اش نمی گذشت که سیرجانی همراه ملیحه یکی از همکاران مشترکشان به خانه فاطمه میایند . تکرار همان حرفها و جواب رد شنیدن از فاطمه .
.سیرجانی , اب روغن قاطی می کند و با فریادهای بلند که همسایه ها متوجه میشوند او را ناراحت می کند .فاطمه که نمی تواند این وضعیت را تحمل کند , شبانه به منزل اقای منصوری ,  رئیس اداره میرود  و می گوید: مستاصل شده ام و دیگر نمیتوانم در این شهر بمانم . با رفتنم به تهران موافقت کنید . سریعا به تهران میاید . تمام حرفهائی که در مورد سیاسی بودن فاطمه گفته شده بود , تماما شایعه و نشات گرفته از عوامل مخرب همکارانش بود .
در تهران به خانه دوست سابقش که صاحبخانه اش نیز در دوره دانشجوئی بود مراجعه میکند و در بالاخانه همان خانه زندگی میکند . صاحب خانه اش با نام بدری , زنی مجرد حدود 50 ساله که از طریق خیاطی مزدی امرار معاش میکرده است . یکی از بستگان بدری که در موقع دانشجوئی فاطمه خواستگارش بوده است , مجددا خواسته اش را برای ازدواج با فاطمه مطرح می کند . در ان روزها روحیه فاطمه بسیار خراب بوده و از دانشسرا نیز مرخصی بدون حقوق گرفته بود .پاسخ مثبت میدهد و با این مرد50 ساله که وکیل رسمی دادگستری بوده است ازدواج می کند .استاد حبیب تاکید کرد در حال حاضر دو فرزند خرد سال سه چهار ساله دارد و خوشبخت است .خدمت دولتی اش - تدریس را نیز ادامه نداده است .توصیه های شدید حبیب به من این بود : مبادا با او تماسی داشته باشی . زن شوهر دار است و اگر با تماس تو مشکلی برایش پیش بیاید برای همیشه وجدانت در عذاب خواهد بود . مرتبا این توصیه را به من داشتند که لزومی نداشت و من هیچوقت اخلاقا چنین کاری نمیکردم . گرچه به صدق گفته های حبیب اعتماد داشتم اما دلم راضی نبود که همه چیز و همه اتفاقات را برایم گفته باشند . مطالبشان هم خوانی نداشتند . از همدیگر خداحافظی کردیم . در ان روزها و بخصوص روزهای بعد کمتر به دفتر مجله میرفتم . وقت ازاد نداشتم . کار کردن در اداره و و درس خواندن در دانشگاه مجالی به من نمیداد که خدمتشان برسم . یک سال و چند ماه بعد از این ملاقات , بطور کاملا اتفاقی که برای فاطمه نیز اتفاقی بود, در خانه بدری , من و فاطمه همدیگر را ملاقات کردیم . فقط بخشی از گفته های استاد حبیب واقعیت داشتند. شرح این ملاقات را نه حالا که زمانی دیگر به ان خواهم پرداخت .


برگی از تقویم لاله ها؛

لحظه‌ای با شهدای اصفهان

لحظه‌ای با شهدای اصفهان


مرتضوی

شهید غلامرضا مرتضوی در سال ۱۳۳۹ در روستای حجت آباد از توابع شهرستان نائین چشم به جهان گشود. پدرش علی اکبر، کارگر معدن بود و مادرش ماهرخ نام داشت. غلامرضا تا پایان دوره متوسطه در رشته فنی تحصیل کرد و دیپلم گرفت. او راننده کامیون بود. غلامرضا در سال ۱۳۵۸ ازدواج کرد و صاحب یک پسر و یک دختر شد. او به عنوان سرباز ژاندارمری در جبهه حضور پیدا کرد و هفدهم خرداد ۱۳۶۳ در پاسگاه مرزی ارومیه بر اثر زخمی شدن تمام بدن انفجار مین شهید شد. مزار او در گلزار شهدای چوپانان واقع است.

نقل از:http://khabarfarsi.com/ext/9453452


خاطرات جلال فاطمی انارکی20
پایان ماجرای فاطمه - قسمت اول 
هم زمان با روزهائی که استاد نظام وفا بدرود حیات گفته بود , شخصا به خانه استاد میرفتم تا سورسات مهمانان را از قبیل مواد غذائئ و میوه جات فراهم کنم . از درگذشت نظام کلافگی و ناراحتی حبیب وصف ناشدنی بود . در دفتر مجله راه میرفت و با صدای بلند می گفت : امان از این مردم قدر ناشناس . لعنت بر این حکومت ضد فرهنگ . حتی به خودشان زحمت ندادند تا خبر مرگ این بزرگوار را از رادیو و تلویزیون اعلام کنند . از خودم بیزارم که عمرم را وقف هیچ و پوچ کردم !

هوشنگ با درک روحیه خراب استاد و چگونگی حالات روحی روانی پریشان ایشان در گوشه ای کز کرده و جیک اش در نمی امد . خوب به خاطرم هست که غروب روز چهارشنبه بود . حبیب وارد اتاق من و هوشنگ شد . رو به من کرد و با همان حالت تلخی اش گفت : 
ماموریتی را که به من سپرده بودی , تمام و کمال انجام دادم . دیگه نمی خواد دلواپس باشی . گزارش کاملی از بر رسی هایم را در وقت مقتضی ظرف فردا یا پس فردا برایت خواهم گفت . قرار وقت ملافات با شما .5 شنبه ها و جمعه ها , دفتر , تق و لق بود .به ایشان گفتم : فردا که پنجشنبه است , طرفهای صبح خدمتتان میرسم که هم سری به خانه مرحوم نظام برای گفتن تسلیت رفته باشید و جسارتا ناهار را نیز در خدمتتان خواهم بود . 
- بسیار عالیست . چه میزبانی بهتر از شما . یادم رفته است که این سال ها کسی مرا به شام یا ناهار دعوت کرده باشد . کجا می خواهی مرا برای صرف ناهار ببری ؟ ادرسش را بگو .با هم به کافه میرویم ( به دلم برات شده بود که استاد خبر خوبی از فاطمه به من نمیدهد . بدم نمیامد کمی قلقلکش کنم )
نام کافه را که بردم , فشار خونشان بالا رفت . من و کافه ؟ 
متوجه شدم که کافه را با اغذیه فروشی یا پیاله فروشی و مشروبخواری اشتباه گرفته اند .
ساعتی را در منزل نظام گذراندند و از خاطرات کوتاهی که با ایشان داشتند ذکری به میان اوردند . خانواده نظام به استاد حبیب بسیار تکریم و احترام بجا اوردند و مرا نیز از قلم نیانداختند .به جبیب گفتند این جوان خیلی زحمت اقا نظام را کشیده اند . به دکتر و ازمایشگاه بردن و حتی خرید خانه را کردن تا این روزها که دیگر مرتبا در کنارمان بوده اند . خدا خیرشان بدهد .حبیب برای خداحافظی از جایش برخاست . از خیابان ژاله و مسیر بهارستان راهی مقصد شدیم . حبیب : کجا داری میری ؟ - میرویم به کافه .
- اخر عمری می خواهی مرا به شیخ کنعان تبدیل کنی ؟
استغفرالله !

از میدان شاه وارد خیابان 30 تیر شده بودیم . اتوموبیلم را نزدیک چهار راه قوام السلطنه پارک کردم . خیابان و ساختمانها برای استاد اشنا بود . خاطرات زیادی باید از این خیابان میداشتند . بلافاصله گفتند :
این ساختمان اجری که خانه قوام السلطنه است . قدری پائین تر خانه مسکونی دکتر مصدق بوده است . قیام 30 تیر که به ملی شدن صنعت نفت انجامید از همین خیابان بوده است . چه جالب ! به ایشان گفتم تازه اول کار است . وارد کافه که شدید بجای پا با سر می خواهید وارد ان شوید .گفتند : دیوانه و حیرانم کردی . هر جا که می خواهی برو .
بیش از چند قدمی نرفته بودیم که من و استاد در جلوی در ورودی کافه ایستاده و اماده رفتن به داخل ان بو دیم که بلافاصله گفتند اینجا که کافه نادری است . مرکز کل نویسندگان شعرا و محققین معاصر . بوف کور هدایت , میراث خوار استعمار مهدی بهار , زمستان اخوان و بسیاری از اثار فاخر ادبیات امروز ما , نطفه اش در این کافه بسته شده است .
از ته دل خوشحال بودند . اینجا را از کجا پیدا کردی و چطور عقلت رسید که مرا باینجا بیاوری ؟ در جوابشان گفتم چند سالی هست که تقریبا مرتبا باینجا میایم و کاملا با مدیر و پرسنل کافه اشنائی دارم . برویم جلوتر تا میز صادق هدایت و بزرگ علوی را به شما نشان دهم . بالاتر از همه گارسونی که از این بزرگان پذیرائی کرده است , امروز در خدمتتان خواهد بود. به یکی از گارسون ها گفتم , ابراهیم برو و اوانس را بگو تا نزد من بیاید . اوانس در ان روز 70 ساله به مدت 50 سال بود که در کافه نادری به عنوان پیشخدمت کار میکرد .نگاهی به درو دیوار که با تابلوهای قدیم بود انداختند . چند نفر به استاد سلام و احوالپرسی کردند . همراهشان به سالن دوم که مخصوص غذا خوری بود رفتیم . حبیب در حال خاصی شبیه خلسه فرو رفته بود و ساکت بود .پشت میز نشستیم و اوانس وظیفه سرو غذایمان را بر عهده گرفت . با دلی لرزان و حالی نگران گفتم هر زمان که خواستید از فاطمه بگوئید.


همشهری خوب و دانشمندمان جناب مهندس عسکریان پاسخی را برای معترضان به تخریب منزل موروثی اشان فرستادند تا علت تخریب بخشی از منزل پدریشان برهمگان آشکار شود لذا شما درزیر عین نوشته ایشان را مطالعه می فرمائید من به سهم خودم از حسن توجه استاد عسکریان کمال تشکر را دارم .

در جواب به (((باز هم تخریب یکی از خانه های بافت قدیم)))

باسلام واحترام تمام مطالب نوشته شده از برادر عزیز نسل سومی مورد تأیید اینجانب و کلیه وارثین مربوط به ساختمان مورد نظر میباشد و نظر کلیه ذینفعان بر این بود که ساختمان بازساری شود و بافت قدیم نگهداری گردد. همانطوریکه تمام همشهریان مطلع میباشند عمر ساختمان متجاوز از 70 سال بوده ومصالح بکار رفته از خشت و گل ،اگر این توضیح را میدهم دال بر این نیست که بخواهم خود را تبرئه نمایم . میدانید که خشت و گل مصرف شده خاک لای خالص نیست ،بلکه توآم با ماسه بادی میباشد که باعث سستی خشت های مصرفی بوده و اینکه ساختمان مورد نظر قسمت شمال شرقی آن قبلاً باربند محل نگهداری گوسفندان بوده و همانطوریکه مستحضر میباشید سالیان زیادی تقریباً هیچ رفت و آمدی به آن از طرف مالکین نشده و یا چنانچه بر حسب اتفاق گذری به چوپانان مینمودیم همیشه مواجه با درب بسته بودیم . و بنا به اطلاعی که باینجانب رسیده گویا شبی شیر آب باربند را کسانیکه از آن استفاده مینمودند باز گذاشته و باعث نشست دیوار طرف باربند شده بطوریکه قسمتی از سقف ها آوار و حتی قسمتی از دیوار سمت حیاط و سقف فرو ریخته میشود (چند عکس از وضعیت قبل از تخریب ) . با وجود این باز هم مصمم به بازسازی آن شدیم که متأسفانه کسی که بازسازی قسمت های تخریبی و حتی پای دیوارها و بطور کلی کل ساختمان را بازسازی نماید خودتان بهتر میدانید در چوپانان وجود ندارد . بنابر این تصمیم گرفته شد که اطاقهای سمت قبله و نمای بیرونی ساختمان حفظ گردد و اطاقها و حیاط بازسازی شود . لذا قسمتی از ساختمان سهمیه خواهران (زمین فروخته شد ) و وجه آن به ذینفعان و ورثه آنها پرداخت گردید . این قسمت تخریب شده با مصالح موجود امروزی طبق نقشه ساخته میشود ونیمه دیگر بازسازی میگردد و جای نگرانی نباشد قسمت بیرونی سمت خیابان درب ورودی نصب میگردد و سایر قسمتهای بیرونی بافت قبلی حفظ میشود . در پایان مجدداً بعرض میرساند نظر این بنده نیز حفظ و نگهداری این میراث گرانبهای پدری میباشد . عکس ها ی منزل را در پیج ملاحظه میکنید. با تشکراز نسل سومی متجاوز از 60 سال است که جلای وطن نمودم و شاید به تعداد انگشتان یکدست کسی را نمیشناسم و کسی هم مرا نمیشناسد مگر در ایام عید نوروز و یا محرم . در زمان نوجوانی تمام اهل ده فامیل و دوست و رفیق بودیم که حالا خیلی از آنان در بین ما نیستند . 10/3/93


خاطرات جلال فاطمی انارکی19
خاطره ها 
دوستم هوشنگ ,یک جندقی تمام عیار بود . بی هیچ شیله پیله, خجالتی , مقید به انجام تکالیف دینی , نماز و روزه اش ترک نمی شد .راضی کردنش از سوی من برای جلب رضایت حبیب که برای اگاهی از سرنوشت فاطمه اقدامی صورت دهد , خیلی سخت بود .
-هوشنگ جان ! تنها هدفم کشف واقعیات و ریشه یابی اتفاقاتی ست که با انها مواجه بوده ام . کجای این خواسته نا مشروع و غیر انسانی ست ؟ 
علیرغم تمامی این جر و بحث های پایان ناپذیر پذیرفت تا مشروحا با استاد حبیب صحبت کند و هر انچه را که میداند و اگاهی دارد برایشان تشریح کند . 
- باشد جلال در یکی از همین روزها که سر حال باشند صحبت می کنم . عجله نکن .
اداره امور روزانه دفتر نشریه رضایت کامل استاد را جلب کرده بود .حدود سه چهار ماهی از حضورم در دفتر مجله می گذشت . سال 43 در شرف اتمام بود . در همین مدت کوتاه با بسیاری از بزرگان اهل ادب و فرهنگ که به دفتر مجله رفت و امد داشتند اشنا شده بودم . شخصا علاقمند به حضور در دفتر و خدمت کردن به استاد بودم .
علاقمندی ام را در ادامه خدمت بانک از دست داده بودم . انجام وظایف خشک و یک نواخت امور بانکی مانند برهکاران و بستانکاران , دفاتر روزانه و کل , اسناد دریافتنی و پرداختنی و تهیه ترارنامه روزانه . از چگونگی ماهیت شغلی ام خشنود نبودم . بدون انگیزه و خسته کننده . سال 44 از خدمت در بانک کشاورزی استعفا دادم . در گزینش استخدامی سازمان امور اداری و استخدامی کشور وابسته به نخست وزیری شرکت کردم و موفق به استخدام در این سازمان شدم . در سال 45 در دانشگاه تهران , دانشکده جدید التاسیسی با نام دانشکده علوم اداری و مدیریت بازرگانی ایجاد گردید . با قبولی در کنکور سراسری دانشکده مدیریت علوم اداری را انتخاب کردم و در سال 49 در زمره اولین فارغ التحصیلان مدیرت , مدرک لیسانس گرفتم . اوائل سال 51 پدر مهربانم در سن 59 سالگی به جهت بیماری قلبی در اصفهان درگذشت و در تخته پولاد اصفهان به خاک سپرده شد .هیچ گاه در زندگی ام نتوانسته ام خودم را از زیر سایه این پدر مهربان کنار بکشم . کارهای انسانی و نوعدوستانه اش را که به خاطر میاورم مبهوتم می کند که چگونه این مرد به مکتب نرفته در اوج انسانیت بود . هر وقت خودم را با او مقایسه کرده ام , خجالت کشیده ام .سال 52 پس از طی یک دوره اموزشی زبان در کالج مدیریت لندن برای گرفتن مدرک فوق لیسانس ثبت نام کردم .
سال 45 با لطف و پی گیری های استاد حبیب یغمائی , چگونگی وضعیت فاطمه و ماجراهائی که داشته است برایم مشخص شد که به ان خواهم پرداخت .


به مناسبت سالروز وفات استاد حبیب یغمایی


نقل از:http://khoor2news.com

حبیب یغمایی در سال 1280 خورشیدی در شهرک خور، مرکز ناحیه جندق و بیابانک زاده شد. پدرش حاج میرزا اسدالله منتخب‌السادات خوری بود و از طرف مادر تبار او به یغمای جندقی می‌پیوست. از کودکی طبع موزون او بر همگان آشکار شد و برخی خواسته‌های خود را به زبان شعر بیان می‌کرد. دوستان و معاشران منتخب‌السادات به رغم زندگی در روستایی خرد و کم‌جمعیت همه اهل فضل و ادیب و شاعر بودند.

حبیب در سال 1295 عازم دامغان شد تا در مدارس آنجا به تحصیل بپردازد و در آنجا نخست در مدرسه ناظمیه به تحصیل مشغول شد. در سال 1300 حبیب یغمایی از دامغان رهسپار تهران شد. نخست در مدرسه آلیانس به تحصیل پرداخت. سپس در دارالمعلمین مرکزی به ادامه تحصیل در رشته ادبی مشغول شد. در آنجا از محضر استادان نامی آن روزگار چون ابوالحسن فروغی و عباس اقبال بهره برد، و عباس اقبال بود که او را به کار نویسندگی و تحقیقات ادبی رهنمون شد. در همین دوره با مجتبی مینوی که او نیز در دارالمعلمین تحصیل می‌کرد آشنایی یافت. مینوی سال‌ها بعد به اروپا رفت و زمانی که حبیب یغمایی مجله یغما را به راه انداخت از همان ابتدا به همکاری با مجله یغما پرداخت و در سال‌های نخست در هر شماره مقاله‌ای علمی از مجتبی مینوی درج شده است.

پس از پایان تحصیل در دارالمعلمین و مدرسه عالی حقوق، یغمایی ابتدا مدت کوتاهی به‌عنوان رئیس اداره آمار به خور رفت، و سپس به استخدام وزارت معارف درآمد و به‌عنوان رئیس معارف سمنان به آن شهر انتقال یافت. خور بیابانک در آن زمان تابع سمنان بود و حبیب یغمایی اولین مدرسه را در زادگاه خود تأسیس کرد. در سال 1309 به تهران انتقال یافت و دبیری چند مدرسه از جمله دارالفنون و عضویت اداره انطباعات به عهده او گذارده شد. وزیر معارف وقت یحیی خان اعتمادالدوله قراگزلو برای تألیف کتاب‌های درسی، یغمایی را به کار گماشت و بدین سبب برخی اشعار ساده‌اش از جمله شعر «زاغ و روباه» در کتب درسی فارسی ابتدایی راه یافت و باعث شهرت او بین دانش‌آموزان شد.

در سال 1312 همکاری مستمر او با محمدعلی فروغی آغاز شد که تا پایان عمر فروغی در 1321 ادامه یافت. در این دوران کلیات سعدی به تصحیح فروغی با همکاری یغمایی انتشار یافت. همزمان یغمایی گرشاسب‌نامه اسدی طوسی را ویرایش و چاپ کرد و کتابی محققانه به نام سعدی‌نامه گردآوری کرد و جزو انتشارات مجله آموزش‌و‌پرورش به چاپ رساند. یغمایی کار در زمینه تصحیح متون را طی دهه‌های بعد نیز پی گرفت و موفق به تصحیح ترجمه تفسیر طبری در 7 جلد بین سال‌های 1339 تا 1344 شد. آخرین اثر او تصحیح غزلیات سعدی در سال 1361 انتشار یافت.

حبیب یغمایی در سال 1327 رئیس فرهنگ کرمان شد و سه ماه در آن سمت بود. در همان سال مجله یغما را تأسیس کرد. او چند سال هم در مدارس عالی از جمله دانشسرای عالی تدریس کرد و درس‌هایی چون بدیع، قافیه و صناعات ادبی را سالها تدریس کرده بود و رساله‌ای به منظور تدریس قافیه تألیف کرد که چند بار تجدید چاپ شد. در سال 1331 در زمان وزارت فرهنگ دکتر مهدی آذر، یغمایی رئیس اداره انطباعات شد. به پیشنهاد او نام اداره به اداره نگارش تغییر یافت. در هنگام تصدی این مقام با تعدادی از شخصیت‌های برجسته فرهنگی و ادبی آشنا شد. نیما یوشیج زمانی کارمند اداره او بود.در سال 1356 دانشگاه تهران طی مراسمی به چند تن از دانشمندان کشور چون حبیب یغمایی و دکتر رعدی آذرخشی دکترای افتخاری در رشته ادبیات اعطا کرد.

حبیب یغمایی در 24 اردیبهشت 1363 در تهران درگذشت. پیکر او به خور و بیابانک منتقل شد و در آرامگاه احداثی وی به خاک سپرده شد.


خاطرات جلال فاطمی انارکی18
خاطره ها : لطفا با تامل بخوانید
عنان به میکده خواهیم تافت زین مجلس --- که وعظ بی عملان واجب است نشنیدن
ایا ضروری است ؟ . بله ضروری است ! .
قبلا در یکی از نوشته هایم به عبارت - ایا ضروری است ؟ با پاسخ - بلی ضروری است به معنای به جدیت تصمیم گرفتن اشاره کرده ام .تنها چیزی جدی است که ضروری باشد . تنها چیزی دارای ارزش است که وزین باشد . 
این اعتقاد از موسیقی بتهوون سرچشمه گرفته است .اخرین قطعه پایانی کوارتت بتهوون بر روی این دو درون مایه ساخته شده است .1- ضروری است ؟ 2- بلی ضروری است . به معنای به جدیت تصمیم گرفتن. جریان از این قرار است : مردی به نام دمبشر , 50 فورن ( واحد اصلی پول مجارستان ) به بتهوون بدهکار بود . وقتی اهنگساز همیشه بی پول برای گرفتن طلب خود به او مراجعه کرد , اقای دمبشر اهی کشید , ایا ضروری است ؟ بتهوون هم بدون رو در بایستی و با خنده پاسخ داد : ضروری است و فورا این کلمه ها را در دفتر یادداشت خود نوشته و روی این درون مایه واقعی یک قطعه موسیقی با چهار صدا می سازد . سه صدا می خواند ضروری است , ضروری است , اری , اری , اری , چهارمین صدا می گوید : پولت را در ار .یک سال بعد همان درون مایه هسته مرکزی چهارمین قطعه پایانی کوارتت اوپوس 135را بوجود اورد .بتهوون دیگر ابدا به پول اقای دمبشر فکر نمیکرد . به نظرش کلمه های ضروری حالت و اهنگی بیش از پیش با جلال و پر شکوه داشت گوئی انها را سرنوشت به وجود اورده است . ضروری است دیگر یک لطیفه نبود بلکه معنای به جدیت تصمیم گرفتن را میداد .بتهوون یک نکته طنز الود را به صورت یک کوارتت جدی در اورده بود .اروپائی های امروز در موقع تصمیم گیری قطعی و لازم الاجرا چنین اهنگی را زیر لب زمزمه می کنند .سنگینی بار هستی ما منوط به اجرای تصمیمات ماست .
زندگی همگی ما بستگی به رویدادها و اتفاقاتی دارد که در وقوع انها دخالتی نداشته ایم مسیر اتفاقات زندگی مان را - ضروری است - که نتیجه تصمیمات ماست تغییر میدهد . گریزی از اتفاقات نیست . متولد شدنم در تهران , عزیمتم همراه خانواده به سیرجان در اختیار خودم نبوده و به جهت ماهیت شغلی پدر معدنکارم بوده است .
اشنائی و دوستی ام با فاطمه که شروع این اشنائی همراه با دلخوری و عصبانیت ایشان از من بوده است در اختیار خودم نبوده است . سعیدی سیرجانی درس انشا, را به فاطمه واگذار کرد . اولین موضوع انشائی که فاطمه برای ما دانش اموزان انتخاب کرد و هر کداممان تکلیف خود را انجام دادیم , با تشر و ترش روئی مدعی شد که انشایم را کس دیگری برایم نوشته است : چرا دروغ می گوئی که خودت نوشته ای ؟ از حالا اگر ب دروغ گفتن عادت کنی روزگار تلخی در انتظارت خواهد بود .
- باور کنید خودم نوشته ام و از کس دیگری کمک نگرفته ام . 
- اصرار کردنت به دروغ گفتن , عصبانی ام می کند . 
هفته بعد در درس انشا, نیم ساعت اخر وقت کلاس را به موضوع اختصاص داد تا در باره اش انشایمان را بنویسیم با تمرکز و دقت و خط خوش انچه را که در توانم بود نوشتم و به عنوان اولین دانش اموز به دست فاطمه دادم .در حالیکه مطالبم را می خواند , سرش را تکان میداد و متاثر بود . پایان کلاس و پس از خروج شاگردان کلاس مرا نگهداشت و با حالتی بسیار ناراحت گفت : مرا ببخش که در باره ات اشتباه میکردم . در پایان گفته هایش مرا به خانه اش دعوت کرد تا برخی کتابهایش که برایم مفید بود در اختیارم قرار دهد .مراجعاتم به خانه فاطمه به تقاضای خودش بود و البته علاقمندی دو طرفه ای نیز بتدریج در بین مان بوجود امد .هرچه بیشتر به فاطمه نزدیک میشدم به میزان عصبانیت سعیدی سیرجانی از من افزوده میشد . تضور میکرد که من مانع دوستی او و فاطمه هستم در حالیکه چنین نبودو دلایل مختلفی داشت . فاطمه طبیعت سیرجانی را مرد سالاری میدانست و معتقد بود همان گونه که او حق انتخاب دارد من نیز از چنین حقی بهره مندم . سیرجانی نمی توانست قبول کند که خودش و خانواده اش به خواستگاری فاطمه با هدایا رفته اند و او صریحا جواب رد داده و هدایا را باز گردانده است .
دختره دهاتی کارش به جائی رسیده که به من جواب رد بدهد ؟
بیش از یک ماهی از ورودم به دفتر یغما نمی گذشت . با کمک هوشنگ کارها را راست و ریس و روتین کرده بودیم و حبیب رضایت کامل از ما داشت . از هوشنگ خواستم تا جریان من و فاطمه را با جزئیات ان برای حبیب تشریح کند و حتی از دو نفر شاهد ماجرا که باستانی پاریزی و سعیدی سیرجانی بودند نیز پرس و جو کند .هوشنگ به شدت مخالف این پیشنهاد بود. اعتقاد داشت که اثر منفی نسبت به تو بر روی حبیب خواهد گذاشت و به صلاح نیست . بالاخره هوشنگ را قانع کردم تا ماجرا را برای حبیب باز گو کند .


خاطرات جلال فاطمی انارکی17
خاطره ها :
بلافاصله پس از عزیمت نظام وفا به حضور استاد حبیب یغما رسیدم . با روی خوش و اغوش بازپذیرایم شدند با گویش انارکی دعوت به نشستنم کردند: ای یور هنیگ ( بیا بنشین ) گویش شما انارکی ها را به خوبی می فهمم اما در صحبت کردن لنگ می زنم .همگیمان , مردمان جندق , خور و بیابانک , چوپانان و انارک در یک اقلیم قرار گرفته ایم .فرهنگ و اداب و رسوم تقریبا مشابهی داریم . کم لطفی طبیعت که سر منشا, ان کم ابی ست دامنگیرمان شده و از ابادانی منطقه محروممان کرده است . مهاجرت مردم بومی منطقه , نگران کننده است .با شما خانواده های انارکی , برادران , بقائی , طباطبائی , عموئی , صدریه و شما فاطمی ها ارتباط نزدیک داشته و دارم . میرهاشم خان صدریه که به کارهای کشاورزی و عمرانی علاقمند بود در نزدیکی خور مزرعه هاشم اباد ایجاد کرد . با میرمهدی خان صدریه که خانه شان در پیچ شمیران است , رفت و امد مستمر دارم .با اقایان سید محمدطباطبائی و میر سیدعلی فاطمی که در سرای بیگدلی حجره تجاری دارند , با اهالی خور و بیابانک روابط و معاملات تجاری دارند هم چنین روابط دوستانه ام با عبدالکریم عموئی و میر باقر طباطبائی برقرار است . پدرتان را نیز می شناسم از معد کاران نامی قدیمی است .یکی از برنامه های جدی زندگی ام که وقت زیادی صرف ان کرده ام , تهیه شجره نامه خانواده های این منطقه بوده است که متاسفانه هنوز تکمیل نشده است . اولویت را بر ساکنین و مهاجرین اولیه در هر نقطه ای از منطقه قرار داده ام . به گفته های پر بار و اموزنده شان ادامه میدادند . 
اکنون تاسف می خورم که چرا در همان موقع از ایشان نخواستم تا نسخه ای از این شجره نامه را در اختیارم قرار دهند . در ان موقع که در سنین 22-23 سالگی بودم به اهمیت چنین مهمی پی نبرده بودم .بعدا از انکه سخننان استاد به پایان رسید از من خواستند تا خودم را معرفی کنم .

استاد عزیز : با نیت معرفی کردن خودم خدمتتان رسیده بودم . با اطلاعات جامعی که شما از ما انارکی ها دارید , چیزی اضافه بر ان ندارم که خدمتتان عرض کنم .
- درست است . انارکی ها مردمان سخت کوش , پاکدست و درستکاری هستند و به این صفات نیز شهره میباشند .
- حسن نیت جنابعالی است . خیلی خوشحالم که به ما حسن ظن دارید .در مورد شخص خودم تا ساعت 2 بعد از ظهر در یکی از موسسات دولتی مشغول کار هستم ولی بعد از ظهرها را وقت ازاد دارم . اگر مایل باشید با کمال میل در خدمتتان هستم .
- چه خوب . هوشنگ به من گفته است که به ادبیات علاقمند هستید و اینجا نیز کانون گردهمائی ادبا و دانشمندان است . با انها افتخار اشنائی پیدا می کنی که برای اینده ات خیلی مفید است. در همین دفتر در بعد از ظهرها همراه هوشنگ به رتق و فتق امور دفتر بپردازید . ایا ماشین نویسی هم میدانی ؟
بله استاد . مدرک قبولی ماشین نویسی فارسی و لاتین را گرفته ام .
- چه خوب . نامه های ارسالی مان را دست نویس تهیه می کنیم. ماشین تحریر المپیای بسیار خوب خریداری کرده ایم که بدون تایپیست است.
با شوق و ذوق فراوان هر روز به دفتر نشریه رفتم . هوشنگ از امدنم خیلی خوشحال بود . نامه هایشان را تایپ میکردم . به بایگانی 
و ارشیو سرو وصورت دادم . کتابها را بر اساس نظم دیوئی مرتب کردم و کارهای روزانه استاد را هر روز در کاذیه ای روی میزشان قرار میدادیم . خیلی راضی بودند و اظهار تشکر میکردند .
15 روزی که از امدنم به دفتر گذشته بود و خودم را جا انداخته بودم به هوشنگ گفتم ماجرای من و فاطمه را برای استاد تعریف کن و بگو که سعیدی سیرجانی و باستانی پاریزی نیز در کم و کیف موضوع هستند. از استاد استمداد بخواه تا رد فاطمه را برایم پیگیری کند.هوشنگ قول داد که هر انچه از دستش بر اید کوتاهی نخواهد کرد و به موقع موضوع را خدمتشان مطرح می کند .


خاطرات جلال فاطمی انارکی16
فصل دوم
جز به زلف تو ندارد دل عاشق میلی - اه از این دل که به صد پند نمی گیرد بند
من نیز مثل سایر جوانان ان دوره روزگار خاص خودم را داشتم . بیکاری برای جوانان دوره ما مفهومی نداشت . معتقدم نسل دوره من , اخرین نسل سنتی بود که به حفظ سنت ها احترام می گذاشت . تا رسیدن به سن 31 سالگی پدرم در حیات بود . به یاد نمی اورم که پیشاپیش او راه رفته باشم یا او ایستاده باشد و من , نشسته .
دهه 40 شمسی قرن ما که اوج جوانی های هم نسل من بود شاخص ترین دهه های این قرن است . شعرا , نویسندگان , محققین و هنرمندان تکرار نشدنی در این دهه بروز و ظهور کردند . روزگار معمولی خودم را داشتم . وارد شدن فاطمه در زنگی ام و دلبستگی شدیدم باو و بطور ناگهانی , ناپدید شدنش چون قطره ای , ارامش خاطر را در ان زمان از من سلب کرده بود .هیچ اتفاقی نمی توانست , عمیقا خوشحام کند . همواره دنبال گم گشته ام بودم . تا سال 43 چندین بار به سیرجان و معدن که هنوز پدر و خانواده ام در انجا زندگی میکردند مسافرت کردم . کرمان که از ماشین پیاده می شدم , مستیقما سراغ اتوموبیل اعزامی به حسین اباد , زادگاه فاطمه می گشتم و به انجا میرفتم .خانواده اش متفرق شده بودند. مادر فوت شده , خواهران ازدواج کرده و برادرانش , درسشان را خوانده یا نخوانده به دنبال زنگی شان رفته بودند. هنوز خانه پدری را که خاطرات فراوانی همراه با رفتن فاطمه به انجا داشتم, حفظ کرده بودند . حسرت ان روزهای شیرین در کنار فاطمه بودن , بی طاقتم میکرد . از هرکدامشان که در باره فاطمه می پرسیدم , جوابهایشان هماهنگی نداشت و به نظرم میرسید که موضوعی را از من مخفی نگه میدارند . پاسخ های حاج محمد تقی نیز در سیرجان , قانع کننده نبود . هر بار که در تهران به دانشسرای عالی یا ورارت اموزش و پرورش مراجعه میکردم , با تشر و عصبانیت در پاسخم می گفتند : اجازه نداریم در مورد پرسنل مان به افراد غریبه پاسخ دهیم . کلافه شده بودم .هیچ فرد متنفذ و قدرتمندی را نمی شناختم تا از او کمک بگیرم . تقریبا مطمئن شده بودم که سناریوی دستگیری شبانه فاطمه و اعزامش به تهران , یک سناریوی ساختگی و جعلی ست .از طرفی ادرس محل زندگی و کارم را با شماره تماس تلفنی در اختیار خانواده فاطمه قرار داده بودم . انتظار خبری از سوی او را داشتم که چنین اتفاقی نیافتاد .نمی توانستم خودم را قانع کنم که بی خیال او شوم . تلاش و کوشش مستمر را برای پیدا کردن گم شده ام ضروری میدانستم .سال 42 بود و به یاد اوردم که همکلاسی ام در سیرجان , هوشنگ یغمائی جندقی در چند مرتبه ای که او را دیدم گفت در دفتر نشریه یغما به صاحب امتیازی حبیب یغمائی کار می کند و اینکه انجا جایگاه شخصیت های متنفذ و ادبا و روشنفکران میباش : باور کن جلال حتی دکتر مصدق از قلعه احمد اباد ( ملک شخصی مصدق که زیر نظر دولت کودتا ,مصدق تحت نظر و به عبارتی در حصر خانگی بود ) به استاد یغمائی نامه می نویسد و از اینکه این نشریه برای ایشان ارسال شده , تمجید و قدر دانی می کند . هوشنگ در ادامه گفته هایش : اگر نزد استاد یغمائی بیائی تمام مشکلاتت حل میشود .تصمیم گرفتم به دفتر مجله که در نزدیکی میدان بهارستان قرار داشت بروم . یکی از بعد از ظهر های گرم تابستان سال 42 بود که عزمم را جزم کردم تا خدمت استاد برسم . هدف اصلی ام از این مراجعه در واقع استمداد از ایشان برای پیدا کردن فاطمه بود .
--------------------------------------------------------------------
خاطرها :
دوست گو یار شو و هر دو جهان دشمن باش - بخت گو پشت مکن روی زمین لشگر گیر 
از نعمت دوست صمیمی , دانا , یکدل و بیریا برخوردار شدن سرمایه بزرگی ست که جایگزن ندار . فاطمه درزندگی ام یک استثنا بود. صارق , شجاع , بی ریا و صمیمی .تا اخر عمر باستانی پاریزی با او مراوده بسیار نزدیکی داشتم . افسوس که این مرد بزرگ در پنجم فروردین ماه همین سال به جهت بیماری و کهولت سن روی در نقاب خاک کشید و دنیای تاریخ و ادبیات را عزادار کرد فوق الغاده بود . بیش از صد کتاب نوشته و نانوشته دارند تما در زمینه تاریخ , ادبیات , پژوهش و شعر . به دفتر استاد حبیب یغما با قرار وقت قبلی وارد شدم دفتری محقر در بالاخانه دو مغازه و مشرف به خیابان همراه با سر و صدای ماشین ها و رهگذران . مدت 30 سال نشریه پژوهشی یغما را در همین اتاق تهیه و چاپ کرده اند .در واقع عمر عزیز خودشان را صرف چنین نشریه گرانبهائی کرده اند .هوشنگ اذن رفتن مرا به اتاق استاد حبیب داد و وارد اطاق شدم .ضمن ادای احترام , استاد سپید موی کم جثه ای را دیدم که روبروی استاد نشسته و با ایشان مشغول صحبت کردن هستند. بلافاصله این استاد عزیز - مرد سپید موی - را شناختم . به کنارشان شتافتم و دست و صورتشان را غرق در بوسه کردم . حبیب متحیر بود که من جوان از کچا با چنین استادی دمخور هستم .
از من پرسیدند استاد مرا از کجا می شناسید ؟
- جناب نظام وفا هستنند . 6 ماه دوره اموزشی بانک کشاورزی را در خدمت این مرد بزرگ گذرانده بودم و برایمان ادبیات تدریس میکردند .
در وصف نظام وفا , نویسنده و شاعر سنتی و استاد دانشگاه , محقق و پژوهشگر ادبی فقط به این نکته اشاره می کنم که نیما یوشیج اولین شاعر نوپرداز , افتخار شاگردی استاد نظام وفا را داشته است .نیما قبل از اینکه شعر نو را به جامعه معرفی کند که به گفته خودش دل و جرات این کار را نداشته است سروده ای طولانی با عنوان افسانه نزد نظام وفا میبرد و از او می خواهد انرا ویرایش کند و اگر قابل چاپ میداند به چاپ برساند .نظام چنین مهمی را به انجام میرساند و پس از ان شعر نو با پیش کسوتی نیما یوشیج , فراگیرمیشود .
نظام وفا در پاسخ به حبیب یغمائی که این جوان را از کجا می شناسی به ایشان می گوید در مدتی که با ایشان کلاس داشتم . کمکهای زیادی به من کرد . بخاطرم اتوموبیل خرید تا مرا از خانه به دانشکده ببرد . جاهای تفریحی تهران را به من نشان داد . مرا به کافه نادری برد و روی همان میز و صندلی نشاند که زمانی صادق هدایت و بزرگ علوی پشت ان میز نشسته بودند و همان گارسونهائی که از انها پذیرائی میکردند , سرویس دهی ما را نیز انجام دادند . روزگار خوشی را با جلال داشته ام .بیش از این نمی خواستم مزاحم این دو مرد بزرگوار شوم . اجازه خروج گرفتم و کنار هوشنگ نشستم .چند دقیقه ای نگذشت که نظام از حبیب خداحافظی کردند . مستقیما نزدم امد و مرا در اغوش گرفت و گفت : خانه مان در همان جائی که بوده هست . حتما به سراغ من بیا اینجا را نیز حتی بخاطر تو بیشتر خواهم امد .
با خودم گفتم بطور تصادفی و اتفاقی از محضر چه اساتید بزرگ فیض برده ام . فاطمه که مستثنی بود . باستانی پاریزی و اکنون نظام وفا . ای کاش از هرکدام از این بزرگواران ذره ای اموخته بودم. حبیب در همین اثنی مرا احضار کرد و به خدمتش رسیدم .


آشنای غریب

حسین کربلا علی - سایت شجره نامه‌ی ما

در چهره اش دلتنگی موج میزد،

ازنگاهش معلوم بود که درفرصتی میخواست سفره دلش رابازکند.

دوری از سرزمین مادری

فوت همسر

دوری از خاک بازیگاه کودکی

تجدید خاطره ازدوران جوانی آری همه اینها دست بدست هم داده بود

تا چهره این مرد را،

تا نگاه غمبارش را همه اینطور تفسیر کنند.

آری سرزمین مادری

حسین کربلا علی (جلالپور)

متولد12/7/1306 چوپانان

شغل :کشاورزی در چوپانان

حدودا از سال 1340 به بعد کار مغازه داری راهم در کنار کار کشاورزی آغاز نمود تا بتواند امرار معاش بهتری نماید. اکثراوقات روی صندلی چوبی خودکنار درب دکانش نشسته بودورفت وآمدهای درخیابان رابه نظاره می نشست.یادم هست مغازه وی پر از کفشهای مردانه،زنانه،بچگانه بود چکمه های رنگ ووارنگ کودکان زیبایی خاصی به این دکان داده بود هرگاه که دست مادرم راداشتم واز خیابان عبور میکردم به دکان کفاشی این مرد که میرسیدم دست مادرم را میکشیدم تا بایستد ودکان را تماشا کنم،بعدها که بزرگتر شدم ومرا به اصفهان بردند در بازار که وارد شدم انگار همه مغازه های کفش فروشی آشنا بودند زیرا قبلا نمونه آن را در خیابان چوپانان دیده بودم،هنوز هم که سالهای زیادی است که اگر به بازار اصفهان بروم همین مغازه های بازار کفاشها تداعی کننده آن سالهای کودکیم در چوپانان است.البته به غیر از کفش که عمده کالای فروش بود ،پارچه، ظروف،وخواروبار وارزاقی نیز در این دکان بفروش میرسید ،وارد دکان که میشدم بوی بازار اصفهان را میداد.بگذریم آقای حسین کربلاعلی در مدتی بعنوان رییس خانه انصاف چوپانان مشغول بکار بودند ایشان از تحصیلات مکتبی برخوردار بودند.بهمین خاطر مدت کوتاهی نیز از طرف مالکان چوپانان کدخدای ده بود وهمینطور از دیگر سمتهای وی رییس انجمن چوپانان ومدت بسیار کوتاهی بعنوان نماینده نایین بود که در دوره یکی از نمایندگان مجلس که نماینده نایین در مجلس بود ایشان را بعنوان نماینده خود در نایین گماردند که چون مسئولیت سنگینی بود وایشان نیز بعلت مشغله کاری زود استعفاء دادند.

حسین کربلا علی نماینده تام الاختیار خانواده طبا طباییها در چوپانان حجت آباد وآشتیان بودند وبرکار کشاورزی وزمینهای زراعتی ومسکونی ایشان در این سه روستا نظارت تام داشتند.

حسین کربلاعلی1 - سایت شجره نامه‌ی ما

مدتها بود که دنبال این سوژه بودم تا با ایشان گپی خودمانی داشته باشم که بالاخره در یک مجلس جشنی که مربوط به یکی از نوادگان ایشان در یزد بود وی رادیدم که بسیار گذشت زمان بر چهره اش سایه انداخته بود وپس از سالیان دراز وی را زیارت نمودم، اما نه در آن محفل مجال گفتگو بود ونه ایشان دنبال صحبت میتوانست بیاید.

دراینجا تشکر میکنم از آقای محمدتقی جلالپور فرزند ایشان که در تهیه این گزارش مرا یاری کرد.

خداوند طول عمر با برکت به این مردان بزرگ بدهد زیرا که تک تک این مردان قدیم خود کتاب تاریخی از منطقه هستند.

وجود همه این بزرگان  مردان پدر بزرگها ومادر بزرگها را پاس بداریم.انشااله.

باسپاس غلامعلی صمیمی

اسفند 92 یزد

نقل از:چوپانان منظم ترین روستای خشتی ایران


سربازی از کویر

نویسنده : 
منبع:http://www.bayazeh.ir/

حدود ۲۰ سال از زمانی من با صاحب این عکس همکلام شدم می گذرد ، آن موقع این شخص چیزی نزدیک به ۹۰ سال سن داشت پیرمردی فرتوت و پای جویبار آب در روستای چوپانان ، قصه ی داشت پر غصه از گذر عمر و کوتاهی دنیا و بی وفایی روزگار ، دیگر رخصت دیدار نبود تا دار فانی را ودا گفت …… ، در نمایشگاه عکسی که سال ۹۰ در آنجا بر گزار کردم ، خانواده ی وی عکسی از وی برایم آوردند که در وصف آن حکایت چنین بود که این عکس از زمان جدال و اضطراب مربوط به جنگ جهانی دوم و سربازی که از کویر در این جنگ دوران سربازی را سپری می کرده ، این تصویر تنها سندی از سربازی از جنگ جهانی دوم  از اهالی کویر در دست رس ماست  که مربوط به  مرحوم : «ید الله مستقیمی» ، ساکن این ولایت بوده است .



 

علی هنری مدیری مقتدر

نوشته : نسل سومی

كلاس اول دبستانم را در دبستان ستوده، به ریاست آقای هنری شروع كردم و معلم كلاس اولم ،آقای كریم حسنی بودند .سال اول ، رو به پایان بود و من در اردیبهشت ماه اواخر كتاب كلاس اول را درس می گرفتم  كتاب اول ما درسهایی مثل دارا  توپ دارد و آذر عروسك دارد بود و مثل كتابهای امروزی با اصول روانشناسی تدوین نشده بود ، درسهای آخر كتاب هم چند سطر نوشته داشت و ما باید هر شب به عنوان تكلیف شب، یك یا چند بار از روی متن كتاب، رونویسی می كردیم

آنشب من تنبلی كرده بودم و نوشتن تكلیف را به بعد از شام شب محول كرده بودم و در حضور مرحوم پدرم، در كنار چراغ گرد سوز مشغول نوشتن تكلیفم بودم اما به علت خستگی و بازی زیاد بعد از تعطیلی مدرسه كه معمولا ساعت چهار بعد از ظهر بود ، در حال نوشتن تكلیف ،چرت می زدم و پدرم مرا از خواب بیدار می كرد و می گفت كه هنوز تكلیفم تمام نشده با زحمت زیادی آن شب مشقم را تمام كردم و غافل از اینكه از سطر آخر تكلیفم پریده بودم و آنرا ننوشته بودم و این موضوع مد نظر پدرم بود اما او به من تذكر نداد و من با خیال راحت به رختخواب رفتم

صبح، مطابق معمول كیف و كتاب و مقداری نان خالی را برداشتم و بعد از نوشیدن سه استكان چای آبسردی روانه مدرسه شدم

زنگ را زدند و مراسم صبحگاه و خواندن دعای صبحگاهی به پایان رسید و همه به سوی كلاسها رفتیم و منتظر آمدن معلم شدیم اما چشمتان روز بد نبیند قبل از ورود آقای حسنی، در كلاس باز شد و آقای هنری وارد كلاس شد بعد از برپا و اجازه نشستن آقای هنری به بالای سر من آمد و گفت تكلیفت را ببینم ، من با ترس و لرز در حالیكه رنگم پریده بود و تمام همكلاسی ها از ترس اینكه نفر بعدی نوبت ایشان خواهد بود شدیدا مضطرب بودند، دفتر تكلیفم را روی میز گذاشتم و آقای هنری به بررسی تكلیف من پرداخت و در پایان گفت چرا یك سطر از تكلیفم را جا انداخته ام ، سپس مرحوم علی ملا خدمتگزار مدرسه كه در جلو كلاس به حالت آماده باش ایستاده بود را صدا كرد آقا علی تركه انار را بیاور!

مرحوم علی ملا كه می خواست از فامیلش حمایت كند و وساطت نماید كه او را از خوردن كتك نجات دهد با لكنت زبان و من و من خواست سخنی بگوید كه آقای هنری به او توپید كه مگر نشنیدی چه گفتم ،

همه كلاس مات و متحیر شده بودند علی ملا با یك تركه انار یك متری به كلفتی یك انگشت دست آقای هنری وارد كلاس شد و چشمتان روز بد نبیند 3تا تركه بر كف دست یك كودك 7 ساله نواخته شد كه هنوز درد و سوزش آنرا كف دستم احساس می كنم

تا ظهر كه زنگ را زدند مدرسه چون جهنمی مرا می سوزاند اما بالاخره زنگ را زدند و من با صف راهی منزل شدم و ارزو داشتم كه وقتی به خانه رسیدم در آغوش مادرم زار زار گریه كنم و به او اعلام نمایم كه دیگر مدرسه را واقعا دوست ندارم هرچند كه قبلا نیز از مدرسه اصلا خوشم نمی آمد . اما قبل از دیدن مادرم پدرم را دیدم كه با چهره ای خندان به استقبالم آمد كه گرد ریش پسرم كف دستت را ببینم چند تا چوب نوش جانت شده كه آنوقت مادرم از ماجرا با خبر شد و گریه های من نیز، داغ دل مادر را شعله ور تر كرد و همه فهمیدند كه تمام ماجرا زیر سر پدر مهربان بوده و الا آقای هنری كه علم غیب نداشته كه من یك سطر از تكلیفم را ننوشته ام.

اما مادر با عصبانیت زیاد دق دل مرا خالی كرد چند بار با مشت به سینه كوبید  اول چند كلام لیچار نثار پدر كرد كه الهی ظلمت بسوزد و آنگاه كلی فحش و بد و بیراه و نفرین نثار آقای هنری كرد كه چرا كودكش را زده است .

به هر حال فردا شد و من با خواهش و تمنای مادر و حمایت برادرم راهی مدرسه شدیم اما دیگر یاد گرفتم مشق هایم را بعد از مدرسه با دقت بنویسم

خداوند پدر و مادر و آقای هنری را بیامرزد . امروز می فهمم كه من هم اگر جای آنها بودم همین كار را می كردم كه آنها كردند.

بارهاست كه تصمیم گرفته ام در باره آقای هنری قلم بزنم اما نمی دانم چرا كلمات بر قلمم جاری نمی شوند و قادر به انجام چنین وظیفه ای نیستم

از شاگردان آن مرحوم كه اطلاعاتی از زندگی و فعالیت او دارند خواهانم كه مرا در این امر یاری نمایند



همه پیوندها
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic