چوپانانِ آباد

mostaghimi.25@gmail.com

حرکت معقولانه میراث فرهنگی نائین
کانال میراث فرهنگی نائین تصویری از حیان وحش منطقه عباس آباد چوپانان را به نقل از کانال تلگرامی حیات وحش عباس آباد در کانال خود آورده و در توضیحات دو بار برای شناخته شدن چوپانان به جهانیان از نام چوپانان بهره برده است . اما مدیران کانال تلگرامی حیات وحش عباس آّباد که همگی هم چوپانانی هستند از نوشتن عباس آباد چوپانان خودداری نموده اند که جای گله دارد . امیدوارم که مدیران این کانال کلمه چوپانان را به نام کانال خود اضافه نمایند پست کانال فوق را در زیر بخوانید:
زیبایها وجاذبه های حیات وحش عباس اباد چوپانا ن در شهرستان نایین 
منبع:پناهگاه حیات وحش چوپانان 
@mirasnaein



                                    


 از لوله گذاری سطح شهر در چوپانان چه خبر ؟

بررسی مشکلات و راهکار های گاز رسانی به نقاط فاقد گاز شهرستان نایین با حضور مدیر عامل شرکت گاز استان اصفهان

به گزارش مهد خرد نائین:با حضور دکتر پوربافرانی نماینده مردم شهرستان های نایین و خور و بیابانک در مجلس شورای اسلامی ، مهندس علوی مدیر عامل شرکت گاز استان اصفهان و معاونین ایشان ، جمالی فرماندار شهرستان نایین و سایر مسئولین شهرستان نایین مشکلات گاز رسانی به نقاط فاقد گاز شهرستان نایین بررسی گردید. پس از برگزاری جلسه مدیر عامل شرکت گاز استان اصفهان و مسئولین شهرستان نایین از ایستگاه سی ان جی مادر نایین ،قطب صنعتی زندوان ،ساختمان پلیس راه نایین - یزد ، ایستگاه بازرسی شهید شرافت ،ناحیه صنعتی بافران ،مجتمع دامداری بافران ،محل ایستگاه سی ان جی در حال ساخت انارک ،پروژه گاز رسانی شهر انارک ، کلوت محمدیه ، روستاهای سهیل و سپرو و مرغداری های در مسیر این دو روستابازدید نمودند.مدیر عامل شرکت گاز استان در این بازدید ها ضمن بررسی میدانی عنوان نمود موارد درخواستی شهرستان نایین در کمیته فنی با نظر مساعد بررسی و در آینده اقدام خواهد شد.لازم به ذکر است مهندس علوی نماز ظهرو عصر را در مسجد جامع بافران و نماز مغرب و عشا را در مسجد جامع نایین اقامه نمود.
چوپانان آباد: تا کنون لوله گذاری انارک خور جندق و چاهملک به پایان رسیده ولی در چوپانان به نظر می رسد که پروژه خوابیده است و هیچ اقدامی نشده لا اقل شورا و دهیاری در این زمینه به مردم اطلاع رسانی کنند.


نویسنده: مهدی افضل - ۱۳٩٦/٦/٢٢
منبع:http://harfonaghl.persianblog.ir/post/42/

چوپانان    پاییز 1342 گپ و گفت دو نوجوان ده – یازده ساله

 

-         چراغ بادا کجا میبری؟

-         دود میکنه ، میبرم سید محمد جندقی درستش کنه.

-         همه ی چراغای امامزاده دود میکنه.

-         این یکی از همه نوتر بود.

-         خب که چی؟

-         میخوام بالای کوکولو امامزاده روشنش کنم.

-         اونجا که باد میزنه مندازتش پایین.

-         نه  به تیرک می بندمش.

-         تیرک از کجا میاری؟

-         تیرکش هست. با طنابش پشت امامزاده افتاده. فقط باید برم اون بالا با گچ محکمش کنم ، سوراخوش هست. پر ریگ شده بود خالیش کردم.

-         چطور میری بالاش؟

-         جا پا داره.

-         نمی ترس بیفتی؟

-         میخوابم و خودما می چسبونم بهش.

-         فایدش چیه . یک باد میاد و خاموشش میکنه.

-         من چند بار از پشت بوممون چراغای نخلکا دیدم. میخوام نخلکیا از نخلک چراغ امامزاده را ببینند.

-         نذر داری؟

-         بله

-         حالا برای چی نذر کردی؟

-         که شب جمعه بارون بیاد.

-         فهمیدم، که صبح جمعه توی ریگه گه های در خونتون چرخ سواری کنی.

-         نه از آقای هنری میترسم.

-         تا حالا شلاقشا خوردی؟

-         نه  نخوردم، نمی خوامم بخورم.

-         پس چی؟

-         می خوام صبح جمعه محمد عمادی با جیپش بره روی کوه.

-         محمد عمادی!؟

-         مگه ندیدی تا حالا؟

-         نه، ندیدم.

-         وقتی بارون بیاد ، ریگا دق میشه ، ماشینشم کمک داره، نگاه کن تا پهلوی اون سنگگه میره.

-         لاف!

-         لافم نیست. ایندفعه که بارون اومد بیا در خونه ما و ببین ..... تا دو سه روز ردش هست.

-         جیپ که جوادم داره.

-          عباس میگه:"ماشین جواد کمک نداره."

-         شایدم داره ، دلش نمی خواد بره روی کوه.

-         محمد عمادیم از راست مدرسه گازشا میگیره. اگه جلویش صاف بود تا بالای کوه می رفت.

-         ما توی خونمون گچ داریم ، بیارم امامزاده؟

-         نه ، خودم میارم . میخوای کمک کنی ،یک سطلو آب ور دار بیار.


متأسفانه خرابش کردند!!!!!! 

این تصویر زیبا و خاطره انگیز را با توضیحات زیر کانال تلگرامی میراث فرهنگی نائین منتشر کرده است 
این تصویر یکی از 5 برج اطراف چوپانان بود که توسط یکی از شورا ها خراب شد و فکر می کردند که دارند به عمران و آبادی روستا خدمت می کنند!
تصویر یکی ازبر ج های تاریخی دفاعی و کارکرد روزنه روی بدنه (تیرکشها)

نایین دارای ۴۷برج تاریخی دفاعی ونگهبانی است
کانال اطلاع رسانی  اداره  میراث فرهنگی صنایع دستی وگردشگری شهرستانی نایین
@mirasnaein


وقتی من خجالت کشیدم!!!!!!!


 
کانال تلگرامی پناهگاه حیات وحش عباس آباد در مقاله ای دردناک از زبان دوستداران محیط زیست چوپانان به این حرکت زشت اعتراض منطقی نموده است شما می توانید اعتراض آنها را در ادرس زیر مطالعه کنید
https://t.me/abbasabadchoopanan/1879
امیدواریم این حرکت از مردم شریف چوپانان نبوده و کار دیگران بوده است


اظهار لطف یک همکار به چوپانان آباد و درد دل های او


درودبرشما.جناب مستقیمی عزیز
باعث افتخارومباهات است ڪه بزرگانی چون شمادرمورد سرزمین آباء واجدادی خودقلمفرسایی میڪنند وتاریخ پرافتخار چوپانان رابرای معرفی به نسل آینده ثبت می نمایید.بنده ازنحوه نگارش درهمان ابتدا پی بردم ڪه باید ازمالڪان باشید وبسیارخرسندم ازاین بابت.
اگرچه ڪاربرای چوپانان وچوپانانی درپشت پرده بهترجواب میدهد وبنده هم ازهمان ابتدا معرف حضور همشهریان بودم وهمانطورڪه درسال گذشته استحضار دارید دوستان بسیارنزدیڪ بنده وآنان ڪه ادعای دوستی ورفاقت میڪنند وتاحدودی هم خودراشریڪ ڪارفرهنگی چوپانان میدانند بقول خودشان میخاستندمراترور شخصیتی بڪنند وڪارهایی هم ڪردند وشایعاتی هم پخش ڪردند مبنی براینڪه صمیمی. درڪارشوراودهیاری دخالت میڪند ودستور به آنان میدهد.اما اگرڪسی میخواهد ڪارفرهنگی برای این دیار بڪند باید ظرفیتش بالا باشد وپوستش هم ڪلفت.
امیدوارم درزمینه ڪارفرهنگی واشاعه فرهنگ چوپانان همواره ڪوشا,موفق وسربلندباشید.
ارادتمندشما.صمیمی


نسل سومی هایی که برای چوپانان دل می سوزانند

نتیجه تصویری برای باغ پسته چوپانان

خوشبختانه تعدادی از مالکان کوشا  با علم و دانشمند و با همت چوپانان و اکثراٌ هم از نسل سومی ها کمر همت بر میان بسته اند و بیل کشاورزی را در دست گرفته و اقدام به احداث باغات پسته نموده اند که من در سفر اخیر خود به چوپانان حاصل زحمات این بزگواران را در دشت وسیع و با صفای چوپانان تماشا کرده ام و جا دارد از این بزرگواران تشکر نمایم 
جناب آقایان عباس زاهدی و بهروز زاهدی و نیره خانم زاهدی به اتفاق همسرشان فرزندان مرحوم عبدالرحیم و مرحوم حاج محمد که هر دو بزرگوار از مدیران مقتدر دوره خویش در چوپانان بوده اند تا کنون چند هکتاری باغ خوب پسته احداث فرموده اند
سرکار خانم زاهدی و همسرشان از فرزندان مرحوم ابوالقاسم زاهدی و نوه مرحوم حاج محمد که به احداث چند هکتار باغ پسته اقدام فرموده اند مرحوم ابوالقاسم هم همانند پدر شان سالها بعد از هجرت از گنبد کاووس در مدیرات امور کشاورزی و قنات خدمات شایانی فرموده اند
جناب آقای مهندس محمد رضا مستقیمی از نوادگان حاج مندلی و از نوادگان مرحوم ملا و فرزند خانم صفایی که هردوی این دوبزرگوار حق بزرگی در تعلیم و تربیت فرزندان چوپانان داشته اند ایشان نیز به تنهایی چند هکتار باغ پسته خوب ایجاد کرده است
جناب آقای مهندس مسعود عمادی که با طرحهای مبتکرانه به ایجاد چند هکتار باغات پسته و سایر میوه ها فرموده اند ایشان هم از نوادگان یکی از بنیانگذاران چوپانان مرحوم محمد ابراهیم عمادی و برادر آقایی محمد عمادی یکی از مدیرا خوب و مقتدر قبل از انقلاب در بخش شورای چوپانان و مدیریت مالی معدن سرب نخلک هستند
نتیجه تصویری برای باغ پسته چوپانان
آقای مرتضی مستقیمی فرزند یدالله فرزند محمد حاج مندلی از نسل چهارمی ها نیز اقدام به احداث باغ پسته نموده اند 
تعدادی از آقایانی که املاک چوپانان را خریده اند مانند آقایان رفیع و طاهر و ..... که البته از نسل دوم یا سوم کشاورزان چوپانان هستند نیز اقدام به احداث باغات پسته نموده اند 
ان شاالله خداوند به این بزرگواران خیر عنایت فرماید


من ابوالقاسم مستقیمی یک نسل سومی هستم



من ابوالقاسم مستقیمی یک نسل سومی از فرزندان بنیانگذاران چوپانان هستم 
پدرم محمدرضا مستقیمی معروف به شیخ مستقیمی و چون در جوانانی بز اپر حادثه ای یکی از پا هایش کوتاه شده بود و زانویش خم نمی شد یشتر او را شیخ شل در پشت سر صدا می کردند.
پدر بزرگم حاج محمدعلی مستقیمی فرند رمضان معروف به حاج مندلی و به انارکی حاج مدعلی یکی از شتر داران انارکی مالک قسمتی ازآبادی هایی مثل گرمه در شهرستان خور - و اسماعیلان در انارک و چوپانان و بزرگترین و سالمندترین بنیانگذاران چوپانان و یکی از پیشنهاد دهندگان جایابی چوپانان برای تاسیس
برادرم مرحوم مصطفی مستقیمی یکی از مدیران تاثیر گذار بعد از انقلاب خصوصا در قنات های چوپانان - حجت آباد آشتیان
و من خودم در زمینه آبادی چوپانان مدتها تحت عنوان نسل سومی قلم زده ام که امیدوارم قلمم به نفع چوپانان و مردم این خطه عزیز بوده باشد
و هرچند که همه امروزه می دانند نسل سومی منم اما تصمیم گرفتم اکنون که راه خود را پیدا نمودم علنا به معرفی خود بپردازم


 ارسال آجرنما به حرم علوی توسط نمازگزاران مسجد جامع چوپانان

مسئول ستاد بازسازی عتبات عالیات شهرستان نایین

چهار محموله آجر نمای صادراتی از نایین به نجف اشرف بارگیری و ارسال شد.

مسئول ستاد بازسازی عتبات عالیات شهرستان نایین در گفتگو با خبرنگار   گروه استان های باشگاه خبرنگاران جوان از اصفهان، از بارگیری و ارسال چهار محموله آجرنمای صادراتی برای استفاده در پروژه صحن حضرت زهرا(س)، حرم مطهر امیرالمومنین(ع) خبر داد.

مجید حسن زاده افزود : محموله های آجرنمای صادراتی در طرح توسعه حرم علوی که به نام صحن حضرت زهرا(س) در حال اجراست، از شهرستان نایین به مقصد نجف اشرف بارگیری شد.

وی تصریح کرد: این محموله ها شامل چهار دستگاه تریلر22 تنی آجرنمای صادراتی به ارزش 96میلیون ریال توسط نمازگزاران مسجد جامع روستای چوپانان،یادو خاطره شهدای دانش آموز و فرهنگی نایین ، شهدای شهر انارک و روستای مزرعه امام جهت استفاده در صحن مطهرحضرت فاطمه الزهرا(س) ارسال گردید.

گفتنی است این محموله هفتادو هفتمین محموله ای می باشد که برای صحن حضرت زهرا(س) در سال جاری از نایین بارگیری و به عتبات عالیات ارسال شد.


سه یار دبستانی

تصویر از کانال تلگرامی استاد راهی 

بزرگان و اندیشمندان چوپانانی و دانش آموزان دبستان ستوده چوپانان را بیشتر بشناسیم:

از سمت راست 

1- استاد سعید عسکری استاد بازنشسته دانشگاه پیام نور در رشته زیست شناسی 

2- استاد محمد مستقیمی (راهی) استاد بازنشسته دانشگاه فرهنگیان و دبیرادبیات آموزش و پرورش  ، شاعر ، نویسنده، وبلاگ نویس 

3- استاد مهدی افضل دبیر بازنشسته آموزش و پرورش ، تاریخدان ، نویسنده ، وبلاگ نویس

خداوند این بزرگان را سلامت بدارد


تقاضای طرح سنتی برای حصار دهیاری
 
به گزارش کانال تلگرامی شورا و دهیاری چوپانان:
دعوت به همکاری وهمفکری:      باسلام ودرود فراوان خدمت همشهریان عزیز بنابر مصوب شدن ساخت دیواردورتادور(حصار) ساختمان دهیاری بصورت سنتی ; ازشماعزیزان صاحب طرح خواهشمنداست طرح خود راظرف مدت یک هفته دیگربه شوری یادهیاری تحویل نمایید تاپس از انتخاب; طرح برگزیده به مرحله اجرا دراید.باتشکرازشما .        ریاست شوری اقای کلانتری

چوپانان آّباد : به نظر اینجانب چون خود ساختمان طرحی سنتی ندارد  ایجاد حصار سنتی ،مجموعه ای نا همگون بوجود می آورد البته بهتر است مهندسان معمار چوپانانی در این زمینه حتماٌ به یاری شورا بروند زیرا این یک مساله تخصصی است و بهتر است انتقادات و پیشنهادات قبل از اجرای طرح مطرح شود تا مثل ایجاد فلکه بسیج و دوباره کاری و به هدر رفتن بودجه عمرانی روستا نشود


شش انگشتی
نوشته: محمد مستقیمی (راهی)
Image result for ‫محمد مستقیمی‬‎
شب یلدای سال ۱۳۳۰ چشمم به جمال ماما آسیه و ماما ربابه و به نور لامپای روی تاقچه‌ی اتاق زمستانی خانه‌ی پدری روشن شد و هنوز شست‌وشو نشده، شاهد پچ‌پچ ماماها بودم:
- ای وای خاک تو سرم! چه جوری به جناب شیخ بگیم این بچه شش انگشتیه
مادر بزرگم ،ننه گوهر، که از آن یغمایی‌های کارکشته و در صحنه‌ی زادان من حی و حاضر به یراق بود مثل شیر ماده جلوی ماما و ماماچه درست و حسابی درآمد و گفت:
- چه تونه! مثل کسی شدید که انگار جن دیده اتفاقی نیفتاده خدا را شکر که این بچه ناقص نیست تازه یک چیزیم اضافه داره من خبرش را به جناب شیخ می‌دم. به کارتون برسید.
از همان لحظات ابتدای ورودم به این عالم خاکی و این دنیای پر از چاله چوله و این جاده‌ی پر از دست انداز، احساس خوبی به من دست داد چون احساس غربت و تنهایی گریخت و حس کردم یک شیرزن حامی من است و پشتیبانی درست و حسابی دارم که حتی از جناب شیخ هم نمی‌ترسد و قرار است یک تنه به جنگ این جنابی برود که ظاهراً خرش خیلی می‌رود و انگار همه ازش حساب می‌برند.
خلاصه نگرانی‌ها تمام شد. جمع و جور و شست و شو کردند و لباس پوشاندند و دست راست مرا هم که یک انگشت کوچولوی خوشگل، درست اندازه‌ی بند اول انگشت کوچکم در کنار بیرونی شست داشت و نه تنها زشت نبود؛ خیلی هم زیبا بود حتی یک ناخن کوچولوی خوشگل هم داشت و قرار نبود در کارها مزاحم من باشد که هرگز نبود و غیر از این که باید یک ناخن کوچولوی اضافه را هفته‌ای یک بار می‌گرفتم هیچ مزاحمت دیگری نداشت. حرکت مستقل که نداشت فقط پشتیبان انگشت شستم بود نه نه حتی در نوشتن هم مزاحم من نبود غیر از مزاحمت اجتماعی که با بزرگ شدن من بزرگ شد و آن تمسخر بچه‌ها و هم سن و سال‌های خودم و همبازی‌هایم بود که گهگاهی دستم می‌انداختند و گاهی تکی و گاهی دسته‌جمعی فریاد برمی‌داشتند:
- هوی هوی شش انگشتی هوی هوی شش انگشنی!
این رفتارهای دوستان مرا می‌آزرد و کم‌کم این احساس را در من تقویت می‌کرد که این کوچولو مزاحم است و یک بازگویی که از مادرم بارها شنیدم که پدرم جناب شیخ پس از آن که خبر را از مادر بزرگ دنیا دیده شنید و پشت بند آن هم شنید که مشکلی نیست بیخ انگشت را با نخ ابریشم سفت می‌بندیم سر هفته می‌افتد و غایله ختم به خیر می‌شود که بستند و آن کوچولو هم برای ماندن مقاومت کرد و البته من هم به یاریش شتافتم و یک هفته آزگار مرتب جیغ کشیدم که مادر بزرگ بیچاره تسلیم شد و نخ ابریشم را از بیخ آن کوچولوی خوشگل باز کرد و گرچه کمی کبود شده بود امّا به زودی دوباره جان گرفت و همه را تسلیم کردیم و همه پذیرفتند که آن چه آفریده شده حکمتی در آن است و با قضا در نیفتادند که خوب می‌دانستند حریف او نیستند بعدها خواندم که استاد سخن پیش از این واقعه هم بخوبی بیان کرده است:
رضا به حکم قضا اختیار کن سعدی
که شرط نیست که با زورمند بستیزند
نمی‌دانم این بیت سعدی را حضرات شنیده بودند و پند گرفتند یا زور من و انگشت کوچولو بیشتر شد یا قضا خودش را در گریه‌های من نشان داد به هر حال ماند و جناب شیخ هم با تمام کبکبه و دبدبه‌اش نتوانست با قضا بستیزد امّا زخم زبانی به مادرم زده بود که تا پایان عمر این آزردگی از ذهنش بیرون نرفت و هر وقت حدیث شش انگشتی روایت می‌شد آن را به دلخوری بر زبان می‌آورد و آن زخم زبان چنین بود که جناب شیخ با دیدن آن کوچولوی زیبا رو به مادر کرده گفته بود:
- این از توی شکم تو بیرون اومده زن!
و عجب کرامتی از جناب شیخ:
از کرامّات شیخ ما این است 
شیره را خورد و گفت شیرین است 
گرچه منظور جناب شیخ ایراد کرامت نبوده و منظورش این بوده که این زایده از ژن تو است، زن! امّا ظاهر روایت، کرامّات گونه است و مادر چقدر از این عبارت آزرده شده بود و دلش شکسته بود گرچه مادر بزرگ همان پاسخی را که به ماما و ماماچه داد به جناب شیخ هم بی که از او بترسد داده بود که:
- بچه ام، نوه ام خدا را صد هزار مرتبه شکر ناقص که نیست یک چیزی هم علاوه بر دیگران داره!
امّا مادر آزرده بود و کاری هم نمی‌شد کرد زخم زبان است و مرحم و درمان ندارد کاش ما آدم‌ها مواظب این شمشیر بی‌غلاف باشیم! گمان نمی‌کنم مادر، پدر را در این یک مورد بخشیده باشد و من هم خودم را نمی‌بخشم که حمایتم را از آن کوچولوی زیبا کم کمک به خاطر تمسخر بچه‌ها و همبازی هایم و همکلاسی‌هایم برداشتم و آن قدر از آزار این تمسخرها در خانه گریستم که باز هم پدر و مادر را تسلیم کرد مادر بزرگ که دیگر نبود که ببینم در کدام جبهه است
به هر حال تابستان سال ۱۳۴۰ که آن کوچولو ۱۰ ساله شده بود جناب شیخ مرا و برادر بزرگترم عباس را که ضعف بینایی داشت برای معالجه به اصفهان آورد البته کاری که قرار بود با آن کوچولوی زیبا بکنند معالجه نبود قلع و قمع بود که آن را عمل زیبایی ‌نامیدیم تا جنایت خودمان را توجیه کنیم این نوع کثافت‌کاری فقط از سیاست‌مداران سر نمی‌زند؛ برگردیم کلاهمان را قاضی کنیم ببینیم از خودمان هم بارها سرزده است 
گمان می‌کنم با همان کامیون پست کذایی تا نایین آمدیم و در گاراژ بقایی فلکه‌ی بالا پیاده شده نشده بر اتوبوس قراضه‌ای به قصد اصفهان سوار شدیم من تمام راه را به جاده خیره بودم گرچه جاده چوپانان- نایین هم تفاوتی با جاده چوپانان-چاه ملک نداشت امّا جاده‌ی نایین-اصفهان تفاوتکی داشت اسفالت نبود امّا یک جور دیگر بود که می‌گفتند جاده شوسه است آب بردگی و ریگ روان نداشت امّا پر از موج بود که گاهی تمام اعضای بیرونی و درونی آدم می‌لرزید و یک ویژگی که برای من جالب بود و تا خود اصفهان آن را دنبال کردم و آن سنگ نشان جاده بود تابلوهای سنگی ایستاده که روی آن فاصله به کیلومتر حکاکی شده بود و گهگاهی هم تابلوی فلزی که معمولاً نام شهر یا آبادی سر راه بود تابلوی روستای (نرگور) حسابی در خاطرم مانده است شاید به دلیل نام جالب این روستا بود چون این روستا پس از اسفالت شدن این جاده از مسیر جاده دور شد ولی من برای احیای این خاطره یک روز از جاده بیرون زدم و این روستای نوستالوژیک را بر دامنه‌ی کوه قبل از گردنه ی ملا احمد در مسیر نایین به اصفهان دوباره زیارت کردم.
حدود ظهر یا یکی دو ساعت از ظهر گذشته به اصفهان رسیدیم در گاراژ کوره پزی، توی میدان کهنه کوچه‌ی هارون ولات از اتوبوس پیاده شدیم بیابانکی‌ها بیشتر در همین گاراژ ساکن می‌شدند امّا انارکی‌ها و چوپانانی‌ها به گاراژ بیگدلی در خیابان حافظ می‌رفتند به همین دلیل ما هم با تاکسی نه به قول اصفهانی‌ها با موتور سه پاچی و به قول خاله اخترم «خفتی» که من نام دوم را بیشتر می‌پسندم چون واقعاً راکبین آن مخصوصاً آنان که در اتاق عقب سوار می‌شوند در وسط شهری مثل اصفهان تنها احساس خفت می‌کنند. بماند جناب شیخ در کنار راننده موتور سه پاچی و من و داداش عباس بر پشت خفتی سوار شدیم و فاصله‌ی کوتاه میدان کهنه را تا خیابان حافظ گاراژ بیگدلی طی کردیم و در راهرو کنار دالان ورودی گاراژ که اتاق هایی دو طرف آن تعبیه شده بود. -اتاق های رو به حیاط کاروانسرا حجره‌ی بازرگانان از جمله سید محمد طباطبایی انارکی پسر دایی پدرم بود- در اتاق ته راهرو ساکن شدیم لوازم ابتدایی سفر و بیتوته را با خود آورده بودیم و خوشبختانه اکبر خانلری و همسرش سکینه باقر سیاه هم بودند و وجود آنان مقداری از غم غربت من کم کرد مخصوصاً که سکینه باقر مادر دوست و همکلاسی بسیار نزدیکم کاظم خانلری بود و رفتارش با من به نوعی مادرانه بود گرچه اشتیاق دیدار از شهری چون اصفهان که آوازه‌اش را شنیده و خوانده بودم بیشتر از آن بود که فرصت داشته باشم دلتنگی کنم.
Image result for ‫شش انگشتی‬‎
خاطرات چند روزه‌ی سفر اصفهان بسیار است امّا نمی‌خواهم از اصل ماجرا دور شوم اولین کار ما از فردای ورود به اصفهان یافتن یک جراح برای بریدن آن کوچولوی زیبا بود و یک چشم پزشک که به زودی با راهنمایی آقای طباطبایی هر دو مشخص شدند همان روز عصر ملاقات با چشم پزشک انجام شد که نسخه‌ی عینک را به عینک سازی توی خیابان چهارباغ پاساژ کازرونی دادیم که گفت چند روز دیگر امّاده می‌شود که از طولانی شدن سفر، پدر دلخور ولی من و داداش عباس خوشحال شدیم چون در این فرصت می‌توانستیم جاهای بیشتری از این شهر زیبا را ببینیم و ملاقات من و کوچولو با جراح، قرار شد روز بعد در بیمارستان صد تختخوابی، ثریا (بیمارستان کاشانی امروز) باشد که برای این ملاقات لحظه شماری می‌کردم نمی‌دانم چرا امّا دلم می‌خواست هرچه زودتر از شرش خلاص شوم الآن از بیان این احساس شرمنده هستم امّا آن قدر تحقیر و تمسخر دیده بودم که به خود حق می‌دادم با آن کوچولو چنین رفتاری داشته باشم.انتظار به پایان رسید و صبح شد و ما به بیمارستان آمدیم و پس از پذیرش، من از پدر و برادر جدا شدم. مرا به اتاق عمل بردند روی یک صندلی نشاندند که در کنار تختی بود که بر روی آن جوانی خوابیده بود که در زیر زانویش مقدار زیادی گوشت زاید دیده می‌شد که مثل گوشت‌های سوخته بود و جراح در مقابل چشمان من، کودک ده ساله، مشغول بریدن این گوشت‌ها بود و آن جوان هم گاهی فریاد می‌کشید و دو نفر به شدت او را گرفته بودند نمی‌دانم چرا درد می‌کشید بی حس نکرده بودند یا بی حس نشده بود خیلی ترسیدم و امروز از عمل کرد این بیمارستان و اتاق عمل و آن پزشکان تحصیل کرده شگفت زده می‌شوم که چرا مرا مدت یک ساعت با چنین صحنه‌ی وحشتناک و چندش‌آوری روبرو کردند گاهی فکر می‌کنم عمداً چنین کرده‌اند تا من، کودک ده ساله، امّادگی پیدا کنم. بعید نیست در هر حال چون من مصمّم بودم که از شر آن کوچولوی زیبا خلاص شوم همه‌ی این مشکلات و سختی‌ها و خطرات و وحشت‌ها را به جان خریدم گرچه رنگ به رو نداشتم و این رنگ پریدگی را از زبان پرستاران اتاق عمل شنیدم ظاهراً آنان متوجه وحشت من بودند امّا در رفع آن کوچکترین اقدامی صورت نگرفت. هنوز که هنوز است این صحنه، زنده و روشن در مقابل چشمان من است کابوس‌هایی هولناکتر را فراموش کرده‌ام امّا این مشاهده را هرگز! خدا عقل بدهد به فرهیختگانی که آگاهانه یا ناآگاهانه چنین صدماتی به انسان‌های اطراف خود مخصوصاً به کودکان می‌زنند. بگذریم پس از قصابی آن جوان زبان بسته که هنوز فریادهایش در گوشم پژواک دارد اسمال قصاب به سراغ من آمد دستم را گرفت معاینه کرد و نمی‌دانم خطاب به من یا خطاب به سلاخان دیگر گفت: استخوان دارد امّا فقط با گوشت به شست پیوند خورده از این قسمت ببرید و با مداد جوهری که با آب دهان مرطوب کرد دایره ای به گرد آن کوچولوی زیبا کشید و پا شد رفت ظاهراً سلاخی کوچولوی زیبا نیازی به استاد سلاخ نداشت و این جوجه سلاخ‌ها هم از پس آن بر می‌آمدند. با رفتن استاد یکی از شاگردان بر روی صندلی استاد که مقابل صندلی من بود نشست و مهربانانه گفت:
- می‌ترسی؟ اصلاً ترس ندارد فقط یک گزش کوچولوی زنبور، تا حالا آمپول زده‌ای؟ گفتم:
- بله زده‌ام و نمی‌ترسم.
با پنبه‌ای آغشته به مایعی انگشتم را تمیز کرد و آمپولی را به سه جای کوچولو زد و لحظاتی بعد بی حسی کوچولو و شستم و قسمتی از دست راستم را حس کردم بعد با کارد دور تا دور کوچولو را برید و آن را چسبید و مثل وقتی که قصابها خایه‌های گوسفند را می‌کشند آن را از دستم جدا کرد و همان طور خون آلود در جیب پیراهنم انداخت و گفت:
- یادگاری نگهش دار!
پیراهنم خون آلود شد امّا خوشحال شدم که آن را در سطل کنار دستش نینداخت. از این رفتارش خوشم آمد نه این یکی به بی‌رحمی آن سلاّخ قبلی نبود خوب شد که این یکی مهربانتر بود اگر کوچولو دست آن جلاد افتاده بود معلوم نبود چه بلایی سرش می‌آورد به هر حال خون‌ها را تمیز کرد و زخم را بخیه زد و پانسمان کرد و گفت:
- تمام شد برو و سه روز دیگر بیا تا بخیه‌ها را بکشم دیگه شش انگشتی نیستی.
جمله ی آخرش خیلی خوشحالم کرد پا شدم و به اتاق انتظار آمدم که پدر و برادر منتظرم بودند و کلی هم حوصله‌یشان سر رفته بود نسخه‌ای هم از اتاق عمل رسید که چند کپسول آنتی‌بیوتیک بود و چند قرص مسکن که از داروخانه‌ی بیرون بیمارستان خریدیم و به گاراژ بیگدلی آمدیم تا سه روز دیگر که هم بخیه‌ها کشیده و هم عینک کاکاعباس امّاده شود.صبح‌ها را برای گردش به کنار رودخانه در جوار پل‌های خواجو و سی و سه پل می‌آمدیم و عصرها را در میدان نقش جهان در کنار فواره‌های آب نماهای وسط می‌گذراندیم و زیبایی‌های مسجد شاه و مسجد شیخ و بازار قیصریه و عالی قاپو را از بیرون و از داخل میدان تماشا می‌کردم گرچه دلم می‌خواست همه‌ی این زیبایی‌ها را که عکس آن‌ها را در کتابها دیده بودم از نزدیک ببینم ولی نمی‌دانم چرا نه پیشنهاد کردم و نه کسی مرا به تماشا برد نمی‌دانم در آن زمان دیدن این امّاکن هزینه‌ای داشت یا نه امّا پدر ما را به دیدار هر جایی که می‌شناخت؛ برد و وقتی از منارجنبان پرسیدم گفت: بیرون شهر است و رفتن به آن جا به زحمتش نمی‌ارزد شاید هم راست می‌گفت جنبیدن دو منار کوچک شاید برای من ده ساله جاذبه داشت برای او نداشت و به زحمتش نمی‌ارزید و اغلب روزها هم پدر در حجره‌ی میرزا سید محمد می‌نشست و با پسر دایی گپ می‌زد و من هم از یک طرف تا چهارراه شکرکن و از طرف دیگر تا میدان شاه می‌رفتم ظهرها وقتی بزرگترها چرتی می‌زدند من به میدان می‌آمدم. روبروی بازار قیصریه یک مادی بود که امروز نیست و جای آن پارکینگ اتومبیل است و بچه‌ها در این مادی شنا می‌کردند و حتی آن قدر عمق داشت که از روی ستون سنگی دروازه‌ی چوگان بازی -که هنوز موجود است -شیرجه می‌زدند به وسط مادی گرچه بارها هوس کردم لخت بشوم و یک آب تنی درست و حسابی بکنم امّا هرگز جرأت نکردم و یک روز صبح که از گپ پدر و پسردایی گریختم به چهارراه شکرکن آمدم و مشغول تماشای پولکی سازی آقای قناد و حسابی سرگرم که نوارهای شکر غلیظ شده را روی نوار غلطک می‌ریخت و با دسته‌ای می‌چرخاند آن ماده‌ی غلیظ شیرین از بین دو غلطک عبور میکرد و به پولک هایی تبدیل می‌شد هم شکل ساختاری این شیرینی مثل سکه زدن است و هم محصول خاص اصفهان که نام پولک به خود گرفته و فرهنگ پول آن را کشف کرده و ساخته است و هم در مقام صرفه جویی بی نظیر است شما قول بدهید آن را نجوید من هم شرط می‌بندم شما سه لیوان بزرگ چای را فقط با یک عدد پولکی شیرین کنید تازه گمان کنم یک ورق کوچک پولکی تنها یک گرم شکر برده باشد من آن روز شاید بیش از یک ساعت بود که در کنار پیاده‌روی چهارراه شکرشکن ایستاده بودم و محو تماشای هنر مرد قناد بودم که دستی به شانه‌ام خورد پسر عمه، محمود ملا، بود حالی پرسید و حیرتم را از تماشای قنادی به میل شیرینی خواهی تعبیر کرد و یک عدد بستنی نانی فرد اعلا برایم خرید. من تا آن روز بستنی نخورده بودم و حتی نمی‌دانستم که این قدر یخ کرده است امّا دست بچه‌ها در آن چند روز بسیار دیده بودم و خوردنش را آموخته بودم؛ خوردم و حسابی چسبید و هنوز که هنوز مزه ی آن بستنی و لبخند رضایت محمود ملا، پسر عمه ام، زیر دندان و جلوی چشمان من است. بچه‌های ملا بسیار دوست داشتنی و مهربان بودند با جمشید چندان مراوده ای نداشتم ولی علی ملا در دبستان همدم و رفیق و حامی من بود و قلم نی مرا سفارشی می‌تراشید و محمود ملا هم اولین بستنی را به من هدیه داده بود که دیگر هرگز هدیه‌ای به این دلچسبی نگرفته‌ام و می‌دانم نخواهم گرفت تازه با محمود که بعدها همریش هم شدم.
روز موعود فرارسید مهدی عسکری پسر حسین حاج مهدی که نوجوانی بود و در اصفهان تحصیل می‌کرد به دیدن ما به گاراژ بیگدلی آمده بود به پدرم گفت:
- شما دیگر زحمت نکشید من او را به بیمارستان ثریا می‌برم تا بخیه‌اش را بکشند شما به دنبال گرفتن عینک عباس بروید!
با مهدی رفیق بودیم گرچه چند سالی بزرگتر بود و من بیشتر با سعید برادر کوچکترش همبازی بودم امّا همسایه و آشنا و خویشاوند بودیم و او در اصفهان زندگی می‌کرد و سوراخ سمبه‌های شهر را می‌شناخت پدر گفت:
- با او می‌روی نیازی به من نیست؟ گفتم:
- نه نیازی نیست با او می‌روم.
من که آن صحنه‌ی سلاخی را دیده بودم دیگر بخیه کشیدن ترسی نداشت با مهدی به بیمارستان آمدیم و هر دو را به اتاق عمل ،همان اتاق کذایی، بردند همان شاگرد سلاخ مهربان پانسمان را باز کرد و گفت:
- خیلی خوب شده
و بنا کرد با پنس بخیه‌ها را کشیدن و هیچ دردی هم نداشت ناگهان یکی از پرستاران گفت:
- آقای دکتر! غش کرد!
متوجه‌ی جهت صدا شدیم بله آقا مهدی تاب تحمل تماشای چنین صحنه‌ای را نداشت و همین کشیدن بخیه‌ی یک زخم کوچک او را به غش برده بود که دورش را گرفتند و اورژانسی حالش را جا آوردند و کار من هم تمام شده بود و من مجبور شدم مواظب آقا مهدی باشم تا به بیگدلی برگشتیم و قول دادم که این رسوایی را به کسی نگویم و به قولم هم عمل کردم الآن هم قولم را زیر پا نگذاشته‌ام چون من قول دادم نگویم قول ندادم ننویسم می‌دانم حالا دیگر برای او هم اهمیتی ندارد که کسی بداند او چقدر دل نازک بوده است نمی‌دانم اگر آن صحنه‌ی سلاخی را که من دیدم می‌دید چه می‌شد لابد به کوما می‌رفت.به هر حال به خانه برگشتیم یعنی به گاراژ. پدر و کاکاعباس عینک را گرفته بودند و دیگر سفر داشت به پایان می‌رسید و ما با جیبپ وانت محمدحسین محمدی انارکی عازم انارک شدیم و تنها صحنه‌ای که از این بازگشت به خاطر دارم این است که وقتی اتومبیل در کفه‌ی چاه فارس حدود ایستگاه راه آهن جاده نایین به انارک به ریگ نشست و مسافران عقب نشین هل می‌دادند پدر که با من و عباس در کابین جلو نشسته بود به جلوی داشبورد فشار می‌آورد تا به خیال خود در هل دادن اتومبیل کمکی کرده باشد من می‌دانستم این هل نیست و خجالت کشیدم تازه وقتی محمدحسین محمدی با پوزخند گفت:
- جناب! این هل دادن فایده‌ای ندارد!
بیشتر خجالت کشیدم. خلاصه با این شرمندگی مسافرت ما به پایان رسید و به محض ورود به خانه به مادر گفتم من انگشتم را با خودم آورده‌ام و آن کوچولوی در پنبه پیچیده را به او نشان دادم گفت:
- برو در همان سوراخ دیواری بگذار که دندان‌های شیری افتاده‌ات را می‌گذاشتی و من هم همین کار را کردم گرچه خیلی دقیق، آن کوچولو جراحی نشده بود و کمی از قسمت پایینش روی انگشت شست من مانده بود و می‌دانم برای این مانده بود که هرگز او را فراموش نکنم.
محمد مستقیمی_راهی
دی 1393




فراخوان دومین همایش گویش های محلی استان اصفهان
به گزارش خبرگزاری صدا و سیما  بنابر اعلام روابط عمومی میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری اصفهان این همایش در محور های ساختار شناسی ،ریشه شناسی ،منبع شناسی، راهکار های حفظ و تداوم گویش های محلی ،نقش گویش های محلی و توسعه گردشگری پایدار برگزار خواهد شد.

علاقه مندان میتوانند چکیده مقالات خود را تا دهم تیر و مقالات را تا 20 مرداد به دبیر خانه همایش واقع در اصفهان خیابان سلمان فارسی (مشتاق دوم ) ساختمان شماره 3 استانداری ارسال یا برای کسب اطلاعات بیشتر به سایت http://www.isfahancht.ir مراجعه کنند

همایش گویش های محلی استان اصفهان 16 شهریور 96 در شهرستان نایین ، شهر تاریخی انارک ،سالن ورزشی شهرداری انارک برگزار خواهد شد.


امسال هم والیبال چوپانان والیبال انارک را در نوردید



به گزارش کانال تلگرامی شورای چوپانان:
برگزاری مسابقه والیبال بین روستای چوپانان و شهر انارک.
با برد سه بر صفر روستای چوپانان.
چوپانان آّباد : متاسفانه اینجانب بزرگواران والیبالیست چوپانانی را نمی شناسم والا تک تک آنها را معرفی می کردم و گزارشی از این تیم قهرمان ارائه می نمودم به هر حال این برد را به بازیکنان و مردم شریف خصوصا جوانان چوپانانی تبریک عرض می نمایم
همشهری خوب ما اسامی بازیکنان تیم را به شرح زیر معرفی نموده اند
S.j.h:
سلام
اسامی تیم والیبال روستای چوپانان
1.سید جواد هاشمی
2.هادی سعادت
3.مهدی فیروزی
4.سید حسام الدین موسوی
5.محمود ضیایی
6.مهدی رفیع

                                                                     



اختصاص سهمیه بومی پزشکی به چوپانان و انارک در کنکور96

رشته های تحصیلی مخصوص استان بومی و دارای تعهد خدمت در دانشگاههای علوم پزشكی
وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشكی در راستای تربیت و تأمین نیروی انسانی بومی مورد نیاز مناطق محروم كشور ظرف ده سال آینده، قـانون
»اصلاح بند ) (3ماده واحده قانون برقراری عدالت آموزشی در پذیرش دانشجو در دورههای تحصیلات تكمیلی و تخصصی« مصوب مورخ 1392/7/10
مجلس شورای اسلامی، برای رشته های مندرج در جداول ذیل را در آزمون سراسری سال 1396اجرا مینماید. بر اساس این قانون تا %30ظرفیت در
رشتههای مورد نیاز از طریق جذب دانشجوی بومی با اولویت مناطق محروم و متناسب با نیاز استانها با نوع گزینش بومی استانی پذیرش میشـود.
این رشتهها بر اساس قانون مذكور به همراه ظرفیت، شرایط و ضوابط مهم و سایر اطلاعات مورد نیاز ذیلاً درج گردیده است. لازم به ذكر است نحـوه
پذیرش دانشجو در این رشته ها، »با آزمون« میباشد
 

 شرایط و ضوابط مهم:
-1سهمیه های بومی متناسب با وضعیت نقاط محروم هر استان برای داوطلبان بومی متقاضی خدمت در مناطق محروم در دانشگاههای علوم پزشكی ایجاد شده است.
اكثر ظرفیتهای پیشبینی شده به شیوه »بومی استانی« بوده كه دانشگاه محل قبولی داوطلب، مطابق نقاط محروم مندرج در جداول مربوط، از پذیرفتـه شـدگان
تعهد محضری اخذ مینماید.
-2
استفاده از این سهمیه ها مستلزم سپردن تعهد خدمت سه برابر طول دوره تحصیل به صورت غیرقابل خرید و جابجایی میباشد.
-3ارائه مدرك تحصیلی، بعد از اتمام دوره تعهد انجام میپذیرد.
-4دانشآموختگان سهمیه بومی در طول مدت زمان تعهد، مجاز به فعالیت پزشكی در سایر نقاط كشور نمیباشند.
-5اولویت تحصیل دانشجوی بومی، در استان خود میباشد.
-6ادامه تحصیل، پس از گذراندن نیمی از مدت زمان تعهد امكانپذیر است.
-7مشمولان این سهمیه، مجاز به نقل و انتقال و تغییر رشته قبولی نمیباشند، لذا لازم است در انتخاب رشته دقت لازم را مبذول نمایند.
-8كلیه پذیرفتهشدگان استفاده كننده از این سهمیه، مكلف میباشند قبل از ثبتنام، ضمن حضور در دفاتر اسناد رسمی در معیت نمایندگان دفتـر حقـوقی دانشـگاه /
دانشكدهها نسبت به تودیع سند تعهد پذیرفته شدگان مقطع عمومی )سهمیه مناطق محروم موضوع قانون برقراری عدالت آموزشی و اصلاحات بعدی( مطابق فـرم
تعهدی كه در زمان ثبتنام در اختیار آنان قرار میگیرد، اقدام نمایند.
-9در مواردی كه به علت نزدیك نبودن یك رشته در یك استان، سهمیه بومی در استانهای همجوار ایجاد شده، لازم است دانشگاه محل قبولی داوطلب، با دانشگاه
متقاضی ایجاد سهمیه، در خصوص اخذ تعهد هماهنگی نموده تا داوطلب پس از فارغ التحصیلی به دانشگاه استان بومی خود جهت ارائه خدمت هدایت شود
  

اردسـتان، اصفهان یك)ورزنـه، اسلامآباد(، اصفهان دو)رامشـه، نصرآباد(، بوئین و میاندشت
)میاندشت، بوئین، معصومآباد(، تیران و كرون)عسگران، دولتآباد(، چادگان)اورگان، مشهد كـاوه(،
خوانســار)خــم پــیج(، خوروبیابانــك)جنــدق، فرخــی(، دهاقــان)قمبــوان(، ســمیرم)كمــه، ونــك(،
شهرضا)هونجان(، فریدن)گنجه، داران(، فریدونشهر)برف انبار، سیبك(، گلپایگان)گوكد(،
لنجان)چم یوسفعلی(، نائین)چوپانان، انارك(، نجفآباد )دهق، اشن(، نطنز )خالدآباد
منبع : راهنمای کنکور 96 تجربی



همه پیوندها