چوپانانِ آباد

mostaghimi.25@gmail.com

 حاج حیدر علیزاده شاعری از انارک
آقای حیدرعلی علیزاده از پیشکسوتان اشعار فولکلوریک انارکی هستند.حتما انارکیهای عزیز شعر صد بار وتوم وات گل نیسا 
دی میره میره نهو را که معمولا در مراسم عروسی اجرا میشه شنیده اید .

(شعری از آقای حیدر علی علیزاده)

ناروسینه از مالی یا ها بالاتر بیو....
.چون اشتر هاشنی هشت ماه سال در سفر بیو
از روغنای گله و ازکشک بی حیساب تعریف نابو که.....نابو وات چی خیبر بیو
از مردمون ساده دل و بی تکبرش.....زحمتکشی مردمشنی بی ثمر بیو
از معدنهای سرب و طیلا و مسوش نواج.....بر مردم ناروسینه را بی اثر بیو
در سالی سی سیو سی ما نخلک شیه بیم.....مزدی ما کم حقوقی و خین جیگر بیو
از کارگر نخلک و از کاری طالمسی....سرخه حصار سینه تنگ و خطر بیو
خورد و خیراک کارگر های عیال واروش.....روغن نباتی بیو و او دوی شکر بیو


چرا خبر گزاری چوپانان به خواب رفته است 



مدیریت محترم خبر گزاری چوپانا ن استاد دکتر مالکی خود سالهاست  قلم را فرو گذاشته اید و نمی دانم چرا نویسنده تلاشگر جناب صمیمی نیز مدتی است قلم را طلاق داده من در چوپانان آّباد به علت دوری از وطن دسترسی به اخبار روز چوپانان ندارم و نمی توانم آخرین اخبار را منتشر کرده و تحلیل نمایم اما این امکان برای چوپانانی های  یزد نشین و اصفهان  نشین آماده تر است اما چرا جناب صمیمی این دیار فرهنگی را طلاق داده هرچند که دل آزاردگان قبلی مثل من بدون اسم در سلام چوپانان خوب قلم می زنند ولی سایت های اینترنتی مزایایی داردکه تلگرام ندارد و بسیاری از زحمات این بزرگواران قابل دسترسی آسان نیست من به سهم خود از جناب صمیمی دعوت می کنم دوباره قلم در دست بگیرند و دوران بازنشستگی خود را با فعالیت های فرهنگی پر بار سازند 


قطعه ای از جنت یزدان 
Image result for ‫چوپانان‬‎
الماس خوش تراش کویر ای دیار من
افزون زجان خویش ترا دوست دارمت
تامانی از گزند حادثه هرلحظه در امان
دائم ترا بدست خدا می سپارمت
داری هزار زخم زجور زمان به تن
بر زخم کهنه مرهمی از جان گذارمت
مهدشهید وشعر وشعوری،گزاف نیست
گر قطعه ای زجنت یزدان شمارمت

حاجی کاظمی-بهار95


تاریخچه‌ ساخت کتابخانه‌ شهید قوام‌زاده‌ چوپانان
                                 

در سال 1364 بهنام به شهادت رسید و چون برادر کوچک‌تر او سرباز بود و بنا بر قوانین سربازی یک نفر از خانواده می‌توانست از سربازی معاف شود من پی‌گیر کارهای او شدم. باید به چوپانان می‌رفتم و استشهاد محلی تهیه می‌کردم که پدر شهید یک همسر و پنج فرزند دارد با مهر و امضای شورا و پاسگاه ژاندارمری و بعد برای تأیید تعداد اولاد به اداره‌ی ثبت نایین رفتم بعد از خروج از اداره‌ی ثبت متوجه‌ی سازمان زمین شهری که در همان نزدیکی بود شدم برای اطمینان از موقعیت زمینی که از اموال دو پدر بزرگ شهید بود به سازمان رفتم و در مورد زمین مورد نظر صحبت کردم و پاسخ شنیدم که: این زمین جزء اموال عمومی است و به شما تعلق نمی‌گیرد گفتم: من هم برای کارهای عمومی می‌خواهم نه برای خودم. درخواستی نوشتم و به امضای رییس سازمان رسید و ثبت شد یک کپی از آن  نامه را تهیه کردم و در پرونده‌‌ای که برای خود در این مورد ساخته بودم قرار دادم. بعد از کارهای سربازی پسرم به دنبال وصول مبلغ 200 هزار تومان دیه‌ی شهید بهنام به تهران رفتم؛ به لویزان محل فرماندهی ارتش و مبلغ دیه را تقاضا کردم و آقای نشاط که مسؤول کارهای شهدای استان اصفهان بود گفت: این خانم می‌خواهد با این پول در زادگاه فرزند شهیدش کتابخانه‌ای بنا کند. پس از آن دستور دادند که دو حساب در بانک ملی در اصفهان  باز کنید و شماره حساب را برای ما بفرستید. آن مبلغ را در سال 1367 به حساب ما واریز شد.

 

خیرین کتابخانه ساز والدین شهید قوامزاده

ا_ حاجیه طیبه مستقیمی فرزند شیخ محمدرضا حاج مندلی رمضان
۲_ مرحوم رحمت الله)(علی) قوامزاده فرزندحاج محمدحاج مندلی رمضان
من خودم کارمند اداره ی ارشاد اسلامی اصفهان بودم. به مدیر کل مراجعه کردم و موضوع را با ایشان در میان گذاشتم و ایشان هم با یک روحیه‌ی شاد از من استقبال کرد و جواب مثبت و قول همکاری داد. برای اقدام به نایین و به سازمان زمین شهری رفتم؛ نامه‌ای دادند که به شورای چوپانان مراجعه کن در آن زمان رییس شورا پدر یک شهید بود ولی دید بازی نداشت می‌خواست فقط 200 متر مربع از این زمین را واگذار کند که با گفتگو او را قانع کردم و تمام زمین که 920 متر مربع بود واگذار شد و برای شروع کار ساخت و انجام کارهای اداری به استانداری مراجعه کردم استاندار پیشنهاد کرد که ساختمان را ضد زلزله بسازید و من گفتم که بودجه‌ی ما کافی نیست و ایشان مبلغ 20 هزار تومان برای مقاوم‌سازی ساختمان کمک کردند و ساخت آن با فونداسیون بتون آرمه مدت زیادی به طول انجامید ولی بالاخره ساخته شد و بایستی حساب‌های ساخت آن بسته می‌شد دیدم قرض من به کارگر و بنا و مصالح‌فروش زیاد است و دیگر بودجه‌ای نمانده است در 1372 خود را از خدمت بازخرید کردم و با مبلغی که از اداره‌ی ارشاد در قبال خرید خدمت خود دریافت داشتم تمام بده‌ ها را پرداخت کرده و با تسویه حساب کامل کتابخانه به اداره‌ی ارشاد تحویل داده شد.
تجهیزات ساختمان از قبیل قفسه‌ها، میزها، کتاب‌ها را اداره‌ی ارشاد تقبل کرد و اکنون مثل تمام کتابخانه‌های کشور کتاب و مجله و دیگر امکانات را دریافت می‌کرد و هر ماه یک کارتن کتاب از تهران می‌آمد در مراسم افتتاح کتابخانه، مدیر کل ارشاد به بچه‌های سوم راهنمایی که سرود می‌خواندند قول داد که: اگر کسی یک تلویزیون برای کتابخانه بخرد من هم یک دستگاه ویدئو به شما هدیه می‌کنم.
فرش ماشینی خوبی که از اموال عموی شهید مرحوم ملاحسن مستقیمی بود برای نمازخانه‌ی کتابخانه اهدا شد
من یک عمه داشتم که اولاد نداشت و در سال 1373 فوت کرد و از او 42 هزار تومان ارث به من رسید. به پسر عمویم که وصی او بود گفتم: اگر از مبلغ وصیت عمه چیزی باقی مانده بده تا یک تلویزیون برای کتابخانه بخرم مبلغ 50 هزار تومان هدیه شد. تلویزیون تهیه شد و ویدئوی آن را هم اداره ارشاد اصفهان داد.
چندی پیش مسؤول کتابخانه به من گفت: بچه‌ها نیاز به یک دستگاه دی.وی.دی دارند من هم آن را به مبلغ 200 هزار تومان خریدم و فرستادم.
امیدوارم دیگران هم در پربار کردن این کتابخانه از نظر کتاب و امکانات توجه‌ی ویژه‌ای داشته باشند خبر اهدای کتاب‌های متعددی رسیده است که خدای بزرگ به همه خیر و برکت عطا فرماید!
طیبه مستقیمی
اسفند 1394


ختنه‌سوری

نوشته : محمد مستقیمی

( سنّت)Image result for ‫ختنه سوری در قدیم‬‎

«عبید زاکانی[1] را گفتند: اسلام چه دینی است؟ فرمود: اسلام دینی است آزادمدار که چون در آن وارد شوی سر آلتت را ببرند و چون از آن خارج شوی سر خودت را.»


ماشاالله فرج‌پور

باید سال 1339 یا 1340 باشد و ما دانش‌آموزان دبستان ستوده؛ یک همشاگردی خیلی دوست‌داشتنی داشتیم که با تموم بچه‌های مدرسه چه همکلاسی یا غیر همکلاسی رفیق بود با من همکلاسی نبود با این که یا همسال من بود یا یکی دو سال بزرگ‌تر. او ماشاالله فرج‌پور فرزند یک ژاندارم فهرجی بود که به دلیل مأموریت‌های پدرش در مناطق مرزی بدون مدرسه کمی از هم‌سن و سالانش در تحصیل عقب افتاده بود اما او و خانواده‌اش با اون لهجه‌ی شیرین و ولنگ و واز یزدیشان خیلی دوست‌داشتنی و مهربون بودند. پدرش خیلی خشک و مذهبی بود و خیلی با افراد اخت نمی‌شد اما مادر و خواهران و برادرانش روابط عمومی بسیار قوی داشتند و تقریباً با همه‌ی اهالی اخت شده بودند.

برای مطالعه بقیه مطالب اینجا را کلیک کنید


ادامه مطلب

معرفی یک کتاب و یک نویسنده و محقق چوپانانی
 استاد علی جلالپور نویسنده کتاب  آینه عیب نما

 بر گرفته از خبر گزاری چوپانان :کتابی که بتازگی از آن رونمایی شده حاصل تلاش  ده ساله فرهنگی تلاشگر واستاد تاریخ جناب اقایعلی جلالپور نویسنده ومحقق در زمینه تاریخ ایران است که دراین سالها با تحقیق وتفحص بدنبال آن از پای ننشسته وتوانسته است با نگاهی به دوران قاجاریه گوشه ای از استبداد حاکم برایران را بقلم بیاورد.

از اساتید محترمی که دراین راستا با آقای جلالپور در زمینه ویراستاری همکاری داشته اند لازم است از استاد گرانقدر جناب محمدمستقیمی"راهی"شاعر ومحقق ونویسنده تشکر وقدردانی بکنیم.

علاقمندان به مطالعه کتاب وکتابخوانی وتاریخ میتوانند کتاب "اینه عیب نما" را درایام عید95از نویسنده ان واحتمالا در جلسه شب شعر چوپانان این کتاب رادریافت نمایند.


امامزاده سیدجلال‌الدین چوپانان


"حقیقت اول"

مد نظرم بود که مقاله پربار و محکمی برای حاج محمدحسین بنویسم. ولی قسمت نبود و اطلاعاتمون تکمیل نشد.
خیلی کوتاه و مختصر از داشته های خودم چند سطری براتون کتابت میکنم. 
دو حقیقت برای داستان امامزاده سید جلال الدین وجود داره. دو حقیقتی که هر کدومشو ما مطرح کنیم به مذاق مخالفینش خوش نمیاد. چرا که هرکسی دیدگاه خودش نسبت به امامزاده رو داره و گفتن ما دردی از کسی دوا نمیکنه. این وسط افرادی هستند که ماجرا را نمیدونن. اشاره ای میکنم ، انشالله غلطهامم فرهنگیان روستا میگیرن تا  راه کاملا روشن بشه.
دو برداشت از امامزاده داریم
یکی اینکه امامزاده خیلی کارش درسته و به حقه و بعضا معتقدند شجره نامه داره و نذر و نیاز و این حرفها
و برداشت عده ای کاملا مخالفه. امامزاده لهردی اسمشو میذارن و استناد میکنن به مثلا ۷۰ سال پیش که اصلا قبری نبود و امامزاده کجا بود یهویی...
امامزاده های ایران دستمایه خنده اهل جوک هم شده که عزم گروه دوم را راسختر کرده که امامزاده کشکه.  مثلا اینکه امامزاده ها تو چوپانان یا هجرگ یا دورافتاده ترین جاهای مملکت چکار میکردن و آیا برای ادامه تحصیل میومدن یا این قبیل مزاحها.

و امامزاده چوپانان چه جوری امامزاده شد؟؟!!!
از قدیمیها که بپرسی میگن امامزاده جایی نبود. بعد از سیل ویرانگر قلعه در سال ۱۳۱٨ چوپانان در شیب جنوبی دامنه کوه انبار و کوه کناریش ساخته شد. اما بالا سر چوپانان را ریگ گرفته بود و معمولا کسی کاری نداشت به اونجاها سر بزنه. و شاید ولگردی و یا چوپانی برای چراندن گوسفندان. شاید برداشتی که یکی از فرهنگیان از نور چپق یکی از چوپانها و خیال امامزاده بودنش از جانب اهالی کرده بود، بخاطر همین دورافتادگی کوه انبار از چوپانان قدیم بود.
پایین کوه جنب انبار ـ که امروز بنام کوه امامزاده میشناسیم ـ لهردی بوده که خودش داستانهایی داره برا خودش. خیلیا هنوز معتقدند که زیر لهرد گنجه. بهمین سبب مخالفین امامزاده لقب لهردی را برای تمسخر امامزاده براش برگزیدند.
روزی از زبان یکی از بزرگان روستا که امروز در قید حیات نیست شنیدم که قبل از تاسیس امامزاده هم لهرد برای مردم مقدس بود و مردم پای پیاده کش ریگ را میگرفتند و خود را به لهرد میرسوندند و در کنار لهرد سنگی بود که روی آن شمع روشن میکردند. پس قبل از ما هم آنجا خبرهایی بوده. البته این داستان برای شخص من باورپذیر نبود. شاید چون از افراد مختلف صحه ای بر آن گذاشته نشد

و اما حاج محمدحسین
اسامدحسین یکی از بناهای چوپانان بود که در معماری جزئی از تاریخ
چوپانان به حساب میاد. فردی بود که نمازش ترک نمیشد و اهل خمس و زکات بود. انسانی بود بواقع انسان و مورد وثوق اهالی و بسیار دوست داشتنی و مورد احترام.
اسامدحسین شبی خوابی میبینه که یه سید بهش میگه من پای لهرد خاکم و بیا برام مقبره بساز. بعد هم معرفی میکنه که اسمم جلال الدینه و از نوادگان حضرت کاظم (ع) هستم.
صبح اسامدحسین بیدار میشه و میره سر زندگیش و بیتوجه به خواب روزشو شب میکنه. شاید هم شب را کمتر خورده که خواب عجق وجق نبینه. اما باز هم سید میاد سراغش.
"من جلال الدین هستم و تو باید منا جمع و جورم کنی"
ذهن اسامدحسین حسابی درگیر شده بود. و باز هم به حسابهای دیگه میذاره و بی توجه به خواب دوشب قبل .....
شب سوم دستور محکمتر بهش ابلاغ میشه.
سیدجلال الدین از فرزندان امام هفتم شیعیان در چوپانان
و خرج و مخارجش هم زیر لهرده. بردار و خرج امامزاده کن...
و اسامدحسین کمر همت را میبنده و امامزاده را با خشت و کاهگل بنا میکنه. بعد از اسامدحسین مرحوم حسین سلطانی ساخت و تکمیل امامزاده را بعهده میگیره. مدتیهم کاووس فاتح کلیددار امامزاده بود و امروز حاج حسن حلوانی سالهاست که خودش و زندگیشو وقف امامزاده سیدجلال الدین کرده و انصافا خیلی کار کرده و رنگ و بویی متفاوت به امامزاده داده.

و اما حقیقت اول که ابتدای مقاله اشاره ای داشتم:
امامزاده سیدجلال الدین چوپانان شجره نامه نداره و کل داستان تاسیسش همین چند سطره که گفتم. یه نفر خواب دیده و امامزاده را یه جای دورافتاده که تا چندروز قبلش خبری از هیچ چیزی نبوده بنا کرده. چند سال پیش یهو یه شایعه درست شد که عزیزی رفته مشهد و شجره نامه اورده برای امامزاده. مردم هم میرفتن و دست به نوشته و به صورتشون میمالیدن. اما کذب بود. شجره نامه ای موجود نبود. متنی بود که از آخوندی مجهول و مستنداتی غیرواقعی از چوپانانی که هنوز ۱۰۰ سال بیشتر قدمت نداشت. نامبردن از چوپانان در کتب قدیمی مضحکه و کتب جدید هم که سند محسوب نمیشه. و جالبتر اینکه هنوز هم زنده اند افرادی که نبودن امامزاده را تصدیق میکنن

سلام چوپانان, [24.02.16 00:34]
امامزاده سیدجلال‌الدین چوپانان
"حقیقت دوم"

 اما چند نکته در حاشیه این داستان هست که توجه بهش میتونه دیدگاهمون رو تغییر بده.
فرض کنین امشب میخوابیم. من یا شما یا یکی از اطرافیان از مردم عادی که بین مردمه و شغلی درمیون مردم داره. فردا بیاییم بگیم من خواب دیدم مثلا پشت گدارو امامزاده داریم و شروع کنم به ساخت و سازش. میتونین عکس العملها رو پیش بینی کنین؟ ممکنه یه نفر بیاد و به این خواب من اعتماد کنه و شخصیت اجتماعی و حتی مذهبیشو بازیچه خواب من قرار بده؟ من و شما که سهله. فکر کن بسیار کله گونده تر از ماها بیان همچین کاری کنن؟ آیا شما خوابشونو باور میکنین؟ بیش از نیمی از اهالی روستا چی تو وجود حاج مدحسین دیدند که اینطور باورش کردند؟ چشممونو که باز کنیم ردپایی از خدا تو این داستان مشهود نیست؟ با عقل جور درمیاد که مردم اینهمه ساده باشن؟
از یه زاویه دیگه نگاهش کنیم
فرض کنین نعوذ بالله،،،، شما خدا....
یه بنده صالحی دارین که پا کوه دشت خاک شده و دلتونم میخواد اینجا یه زیارتکده ای بشه که بندگانتون از اونجا بیان پل بزنن باهاتون. اصلا خدا که برا کسی توضیح نباید بده. دلت میخاد که اینجا یه مقبره ساخته بشه. پیشنهادتون چیه؟ چجوری حالی مردم میکنین؟ یکی میگه بشکن میزنم "کن فیکون" یعنی میگم درست شو و درست بشه. یکی میگه نور ازش ساطع میکردم. یکی میگه سنگ را به زبون میوردم که شهادت بده. خلاصه خداهای مختلف عقاید مختلف دارن. یکی هم میگه به خواب یکی از صلحا میوردم... میخوام اینو بگم که خدای مظلوم ما هرکاری که میکرد برای سیدجلالش ما ملت یه داستونی از توش درمیوردیم. "نورش انعکاس ماه و خورشیده یا مثلا جهش هسته ای و شکاف اتم بوده و چنتا کلمه علمی قلمبه سلمبه" یا "ضبط صوت گذاشتن و میخوان مردمو بچاپن" یا " شبانه اومدن اینو ساختن که ما بریم پول بریزیم بیان وردارن" و یا اینکه "فلان صالح خوابزده" شده. پس یخورده بیطرفتر باشیم و این احتمال هم قایل باشیم که شاید و شاید و شاید راست باشه. 
یه نکته دیگه هم هست که شاید خیلیها باورشون نشه. چون به چشم خودشون ندیدند. و اونم نورهای سبزیه که سالهای آخر رژیم منحوس پهلوی از سمت جنوب غرب میومدند و وارد امامزاده میشدند...
بالای ۲۰ نفر تو روستا میتونین پیدا کنین که شبهای تابستون که پشت بام میخوابیدند بارها و بارها نورهای سبز را دیدند که وارد امامزاده میشدند.
خواهشا به حرف من بسنده نکنین. نه برای تایید و نه برای مسخره کردن.
بپرسین چه کسانی دیدند...
حتما از بین اون افراد کسی هست که شما تاییدش کنین.
و شخص حقیر هم که سالها از این ماجرا با پوزخند رد میشدم بالاخره از زبان کسی شنیدم که بهش ایمان داشتم که دنبال منافع یا دروغ نیست. عزیزی که با چشم خودش این نورها را رویت کرده بود.
این داستان نورها را اگه شنیدین که کیا دیدن بهمون بگین...
داستان نورهای سبز شاید ۱۰۰ سال دیگه فراموش بشه. چرا که مردم براشون قابل باور نیست و از طرفی کسانی که دیدند یا با واسطه شنیدند دیگر زنده نیستند. اما الان که میدونیم و میبینیم و میشنویم نباید غرضورزی و انکار کنیم
حقیقت دوم همین بود
که امامزاده هست. وجود داره و نمیشه ساده ردش کرد. کسانیکه امامزاده را رد میکنن بنظر من کارشون درست نیست. چرا که نقطه ایه که پیوندگاه خدا و بندگانش شده و گسستن این پیوند کار درستی نیست. هرچند که امامزاده هم به زعم ما نباشه.
تو برا وصل کردن آمدی
اصراری نیست شما بیایی و دخیل ببندی به لهرد 
ولی میتونی پیوند کسانی که با واسطه دستشون تو دست خداست را نشکونی.

عذرخواهی میکنم بابت طولانی شدن مطلب و عذرخواهی از همشهریان گل که خلاف نظرشون نظر دادم.
اینها عقاید حقیر بود که از جمع بندی اطلاعاتم حاصل شد.


حاج علی آقا طاهری نژاد
نویسنده: مهدی افضل - ۱۳٩٤/۱۱/٢٧

نقل از حرف ونقل

آنانکه ز ما دور ولی در دل و جانند بسیار گرامی تر از آنند که دانند
گفتیم که شاید که ندانند.......بدانند...


بی شک مخاطبین این نوشتار مسبوقند که اگر من بنا را بر معرفی و توصیف بزرگان آبادی گذاشته ام از این روست که می خواهم از خاطره ها نروند، چرا که فراموش کردن خدمت و همت این بزرگواران نه تنها ناسپاسیست بلکه بسیار غم انگیز است.... و چه شکوهمند است که انسان بتواند به بُرشی از زندگی آشنایانش ببالد. و اکنون نوبت به حاج علی آقا رسیده است که از لذت قرار گرفتن در عنوان نوشتار برخوردار گردد.
علی آقا بعد از فارغ التحصیلی از مکتب ملا، چون خوش می نوشت، میرزا کدخدای چوپانان، برای تحریر نامه هایش از او کمک می گرفت.... سختی روزگار در آن زمان به هیچکس فرصت بچگی کردن نمی داد. او هم مثل همه ی هم سن وسالهای خودش، می بایست شغلی انتخاب کند. مشاغل در آن زمان موروثی بود. ارباب زاده ارباب میشد و رعیت زاده رعیت، بنّازاده بنّا میشد و نجار زاده نجار. و به غیر از اینها که ذکر شد، شغل دیگری در این ولایت نبود. بزودی دانست که نیست آن کس که بذری بکارد و ماهها چشم براه محصولش بماند. بنّایی و نجاری هم راضیش نمی کرد. بود و بود تا کار بند آشتیان پیش آمد. کامیون عباس سلّو از کوه سفیدو برای بند سنگ می آورد. علی آقای نوجوان احساس کرد به رانندگی علاقمند است و وقت آن رسیده که بدنبال سرنوشتی بهتر برود. لذا شاگرد عباس سلّو شد. میرهاشم خان بارها از معایب شوفری ومحاسن کشاورزی برایش این گونه گفته بود:" کاشتن یک درخت کاریست خدایی. آباد کردن زمین بایر شریک شدن در عمل خلقت است. و اینکه شوفری منهای خطراتش، چشم آدم را به مرور نابینا میکند." اما او گوشش به این حرفها بدهکار نبود.زیرا هدف بزرگتری را دنبال میکرد. علی آقا میدانست ، پی سوز جایی غیر از دور خودش را روشن نمی کند. پس با علاقه بکار خود ادامه داد و خیلی زود شوفر شد و تصدیق گرفت. مدتی شوفر کامیون مهرجانیها شد و طولی نکشید خود صاحب کامیون و دفتر نمایندگی بیمه آسیا شد. آهسته- آهسته با خوش قولی و خوش حسابی اعتبارفراوانی بدست آورد و مشوق بچه های چوپانانی گردید. ضامنشان می شد و پشت سفته هایشان را هر مبلغی که بود، امضا میکرد و آنان با کمترین پولی که داشتند، صاحب کامیون می شدند. آنزمان پول گران بود و جنس ارزان. و طولی نکشید شاید کمتر از بیست سال، در هر خانه چوپانان کامیونی پارک شد.
***
روزی فکر می کنم سه سال پیش آقای حداد را دیدم. او یکی از قدیمی ترین بنگاه داران کامیون در اصفهان است. وقتی شنید که من هم ولایتی حاج علی آقا هستم، مرا در آغوش کشید و گفت:" من در طول بیش از 65 سال بنگاه داری آدمی به خوبی طاهری نژاد ندیدم. هر وقت دیدیش از جانب من او را ببوس و دقایقی برایم اینگونه سخن گفت:" هر کس که از چوپانان و آن ولایت می آمد، با هر مبلغ پولی که داشت، حاج علی آقا ضامنش میشد و سفته هایش را امضا میکرد... روزی به او گفتم: نمیترسی از اینهمه ضمانت!؟ فردا اگر سفته هایشان واخواست بشود؟" گفت:" هرگز. چرا که من همولایتی هایم را خوب می شناسم. همه ی آنان سخت کوش، خوش قول، صادق، ساده، بی هیچ چشمداشتی به مال دیگران و به معنای حقیقی روستایی هستند." و پس از مکثی کوتاه ادامه داد:" آقای افضل من نصف شجاعت حاجی را نداشتم و تا کنون سه بار ورشکست شده ام و ضمانتها مرا به خاک سیاه نشاند." واین پسر حداد بود که گفت:" دو بار هم سکته کرده." گفتم:" فرق شهری و دهاتی همین است. شما به شهریها اعتماد کردید. حاج علی آقا به دهاتیها و آنهم از جنس چوپانانی. ما مردمی بی شیله پیله هستیم. کار ما روستاییها مثل روز روشن است. خودمان را نمی توانیم قایم کنیم. ما مثل همه چیز در بیابان پیداییم و مثل کوچه های دهمان راستیم، اما شهریها مثل کوچه پس کوچه های شهر، پیچ و واپیچ دارند." آقای حداد با سر حرف مرا تصدیق کرد و گفت:" آقای طاهری نژاد خیلی ها را ماشین دار کرد." گفتم:" و دعای خیر مردم فراوانی را با خود دارد. و در اعماق قلب انسانهای زیادی عزیز است.

سالها پیش روزی ازجمشید عوض(یاوری) شنیدم که به حاج علی آقا می گفت:" حاجی، هم کول و بالاهای تو صد تا کفن پوسانده اند. اگر تو هنوز زنده ای بخاطر اینست که کار در بری مردم را می کنی. یکی تو جاده ی تون و طبس لاستیک ترکانده، بهت زنگ میزنه براش لاستیک بفرستی. دیگری پای گردنه تنگ زاغ موتور سوزانده، ازت میخواد ماشین بفرستی بکسلش بکنه و....... هزار کار دیگر."

روزی حاج علی آقا به چوپانان آمده بود. ایام نوروز بود. وقتی در خیابان راه می رفت، صف اطرافیانش که همه کامیوندار بودند، تمام عرض خیابان را پر کرده بود. اما آنچنان فروتن و به قول خودمان سر کوچک، که با من که نوجوانی ده دوازده ساله بودم، دست داد و عید مبارکی کرد. و این از آن لحظه هایی است که در ذهنم حک شده است، مثل یک تصویر، به روشنی روز اول.... ظریفی می گفت:" این صحنه آدم را به یاد میر سید علی(یکی از اربابان چوپانان) می اندازد که صف عمله و اکره اش خیابان را می بست. 
حاج علی آقا در گفتار خوش زبان است و در کردار فروتن و در پندار نیکخواه. او از آندسته آدمهاییست که بیننده بیدریغ میتواند دوستش بدارد و آنگونه مردمان کمیابی که انسان می خواهدشان.لارج و مردمدار است و به معنای واقعی کلمه آدم نازنینیست. سایه اشان مستدام.

مهدی افضل 

بهمن 94

برای آگاهی از آخرین اخبار و پیوستن به کانال تلگرامی چوپانان آباد اینجا را  کلیک کنید.
ادرس ما    choopanan_abad@                                                         


وقف دستگاه شوک برای درمانگاه چوپانان و انارک به یاد شادروان حاجیه مهین خانم صفایی 
درمانگاه چوپانان تا امروز مجهز به دستگاه شوک نبود.
صبح امروز این دستگاه الکتروشوک توسط جناب آقای حمید صدیقی (نواده مرحوم میرزامهدی مستقیمی) و به یادبود شادروان حاجیه مهین صفایی به مرکز درمانی چوپانان اهدا و تحویل داده شد.
جناب آقای صدیقی که نوروز گذشته باتفاق دکتر مهران مستقیمی بازدیدی از درمانگاه داشتند پس از اطلاع از این نقیصه بزرگ، تصمیم به خریداری و اهدای این دستگاه به درمانگاه گرفتند.
تصاویر از راست : حاج آقای محمدعلی صدیقی انارکی همسر شادروان و  مهندس حمید صدیقی پسرایشانو مهندس محمد رضا مستقیمی

ایشان همچنین دستگاهی مشابه همین را وقف درمانگاه انارک کردند و به درمانگاه انارک تحویل دادند.

خدا اموات شما را رحمت کنه، میرزامهدی و شادروان حاج مهین را بیامرزه و اجر دنیوی و اخروی این کار خیرتون را افزون و افزونتر کنه.

شادی روح امواتشون علی الخصوص حاج مهین صفایی
صلواتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ



آقا بیکی
نویسنده: مهدی افضل - ۱۳٩٤/۱۱/٦

خرداد 43 از دبستان ستوده فارغ التحصیل شدم. پدرم مرا برای ادامه تحصیل به یزد برد و به خاله ام سپرد. خانه خاله روبروی شاهزاده فاضل، پلاک دوم خیابان بود. وسطای کوچه دبیرستان امیر کبیر بود که من در آن ثبت نام کرده بودم. یکی دو ماهی گذشته یا نگذشته بود که پسین یک روز که از مدرسه آمدم، خاله را پریشان دیدم و پسر خاله ام حسن، رنگ به چهره نداشت و حالی داشت که دو سه ماه پیش به سرم آمده بود. گفتم:" خاله من قورمه شکار خورده بودم و اینطوری شدم. آقا بیکی آمد و با یک سوزن چاقم کرد. خانه ی آقا بیکی اینجا کجاست؟" خاله خندید و گفت:" نزدیکترین آقا بیکی به اینجا دکتر رادفر است و بغل شعبه نفت مطب دارد." بیدرنگ دست حسن را گرفتم و از خانه بیرون زدیم.... بالای در چوبی نسبتاَ کوچکی تابلویی آویزان بود با این مضمون: دکتر رادفر ( داخلی – اطفال ) در باز بود و ما بی معطلی وارد شدیم. خانه کوچکی بود با حیاطی که وسطش یک حوض پر از آب با چند تا ماهی قرمز... همه جا ساکت بود و هیچ کس جایی دیده نمی شد. اما با یک نگاه می شد فهمید آن اطاقی که با چند پله از حیاط بالاتر است و از پنجره اش یک لامپ روشن دیده میشود اطاق دکتر است و اطاقی که با چند پله پایین تر از حیاط است اطاق سوزن  زن. 
درباز بود و دکتر پشت یک میز، روی کتابی خم شده بود. وقتی سر از روی کتاب برداشت، چشمانش را هاله ای از خستگی پوشانده بود و فرقش با آقابیکی این بود که آقابیکی ما همیشه کت و شلوار سیاه می پوشید و روی پیراهن سفیدش کراوات سیاه میزد. اما دکتر رادفر پیراهن چارخونه آستین کوتاه پوشیده بود. دکتر پس از معاینه ای مختصر، نسخه ای بدستم داد و گفت:" یک آمپول نوشتم همین حالا تزریق کنید." حسن را نشاندم لب حوض و گفتم :"با ماهی ها خودت را سرگرم کن، تا من برگردم ، اگر هم بالا آوردی وِلِش کن توی باغچه.
پیرمرد سوزن زن، ته مانده موی سرش سفید بود و سبیل های آویخته اش، جوگندمی. با چشمان ریز، گرد و سیاهش مرا برانداز کرد و آمپول را از دستم گرفت و با اولین جمله ای که از دهانم خارج شد، از لهجه ام که چوپنونی غلیظ بود و خالص خالص، بی هیچ واژه غریبه ای، پی به زادگاهم برد و گفت:"آقا بیکی را می شناسی؟" گفتم:"چه جور، هنوز جای سوزنش درد می کند." اما نگفتم موقعی که آقابیکی گفت:" سُجُنِش اِوا "مثل همه ی بچه ها به خود لرزیدم. پیرمرد خنده نوازش آمیز و شیرینی کرد و گفت:"چندین سال پیش من در درمانگاه انارک کار میکردم. روزی جوان محجوب و آراسته ای نزد من آمد و با خواهش و تمنا خواست از من تزریقات یاد بگیرد. ابتدا زیر بار نرفتم، اما اصرار زیاد،علاقه فراوان و اعتماد به نفسش، مجابم کرد... او با پشتکاری مثال زدنی، در کمتر از شش ماه، از پانسمان گرفته تا بخیه و هر آنچه من می دانستم، ماهرتر از خودم شد... روزی با قلم و کاغذ رفت سراغ دکتر و خواست هرآنچه او می داند را یاد بگیرد. او در این مدت با دکتر هم صمیمی شده بود و دکتر از هوش سرشارش بارها تعریف کرده بود. این بود که با میل وعلاقه دانسته هایش را به او آموخت... بعدها که به یزد منتقل شدم، شنیدم که در چوپانان پزشکیار موفقیست." پیرمرد حرفش تمام شد و نگاهمان توی چشم های هم ماند.گفتم :" بسیار موفق، خیلی از مردم چوپانان جانشان را مدیون او هستند. بخصوص در سوختگیها، ید طولایی دارد. به یاد ندارم که آقا بیکی دندان کسی را کشیده باشد ، اما در زباله های خانه اش قالب های گچی دندان را دیده ام." و وقتی اوف حسن درآمد، از پیرمرد شنیدم :" پس دارد روی دندانسازی هم کار میکند؟!" و در حالیکه می اندیشیدم، چه فراوان مردمانی که در نبود آقابیکی به علت یک بیماری کوچک، یک مسمومیت و یا یک زخم و یا.... جان خود را از دست داده بودند، با حسن که حالا رنگ صورتش برگشته بود و جای سوزن را فشار میداد و شل شلی راه میرفت، به خانه برگشتیم. 
(در طول این سالها، آقابیکی در یکی از اطاق های منزلش بیماران را ویزیت می کرد. همان اطاقی که داروهایش نیز در کف آن پخش بود. او اگر چه مدرک دانشگاهی نداشت و همه ی دانسته هایش تجربی بود، ولی خیلی ها جانشان را به او مدیونند. قوت قلبی که او به بیماران میداد و به (دستش شفا میده) مشهور بود. امید به زندگی در این روستا، لااقل در منطقه رکورد می زد. حتی بعد از این که پزشکان تحصیل کرده هم مامور خدمت به این روستا شدند، آقابیکی باز هم دستش شفامی داد. آقابیکی، نصف شب و دم صبح و سر ظهر و وقت شام نداشت. با اولین تلنگر به در خانه اش، بربالین مریض حاضر می شد. خداوند قرین رحمتش فرماید که ، عمر و علم و حلمش را وقف این مردم کرد. بر گرفته از کتاب چوپانان نگین کویر تالیف نگارنده ص 112)

نقل از :حرف و نقل
برای آگاهی از آخرین اخبار و پیوستن به کانال تلگرامی چوپانان آباد اینجا را  کلیک کنید.
ادرس ما    choopanan_abad@                                                           


عبورازخستگی ها
سروده:صحرا (طلا عمادی)

شبی که باران آمد
من عاشق تر از این شدم
من برای عبور از خستگی هام
سر به شانه باران گذاشتم
همصدا
هم پا
با باران
تا دم صبح
پا به پایش گریستم
در و دیوار خانه ام
از ضربه های مشت من
همه با هم
یک صدا در گیر شدند
ویک باره همه در سکوت مردند
غرش بیگاه ابر
جدا کرد مرا ناگاه از او
سرم را از شانه اش
آسمان و ابر تیره در تلاطم بی محابا
خود را می دریدند
باغچه هم از سر شوق دو چندان می طراوید
من روزهای کم آبی گلهای باغچه را دیده بودم
آن گاه که تک گل زیبای رز
از بی بارشی ابر
پژمرد و رفت
گل زیبای سرخ من هم رفت
ومن در کنار آن گل
و در زیر باران
از سر شب تا دم
صبح
بر بخت شور گل
و بخت شوم خود های های گریستم
صحرا(طلا عمادی)
برای آگاهی از آخرین اخبار و پیوستن به کانال تلگرامی چوپانان آباد اینجا را  کلیک کنید.
ادرس ما    choopanan_abad@                                                           


به یاد حاج کریم حسنی بافرانی معلم کلاس اولم 
 نوشته نسل سومی 

اسم استاد حسنی را که می شنوم یاد خاطرات زیادی می افتم در سال 1340 که برای کلاس اول دبستان وارد مدرسه ستوده شدم معلم تازه واردی به کلاس ما آمد که استاد کریم حسنی بود 
اما ان خاطره از یاد نرفتنیم این است 
یک هفته بود که به مدرسه رفته بودم و کتاب فارسی و حساب به من داده بودند درس اول کتاب ما دارا - آذر بود  آن روز ها نه کلمات را بخش می کردند و نه صدای کلمات را می کشیدند بعد از این دو کلمه حرفهای آنرا تک تک بیان می کردند الف - الف مدآ - دال - ر - ذال  و واقعا چقدر آموختن و آموزش به آن روش مشکل بود 
یک هفته گذشته بود و جمعه باید حمام می رفتیم و ناخن هایمان را می گرفتیم و موی سرمان را ماشین می کردیم 
چون مرا دیگر به حمام زنانه راه نمی دادند صبح زود روز جمعه مادر مرا بیدار کرد تا به اتفاق پدر به حمام بروم پدر در حمام مرا لخت مادر زاد کرد و به اتفاق به تنشورخانه رفتیم بعد از گرفتن دوش به صحن حمام برای کشیدن کیسه آمدیم وقتی مستقر شدیم دیدم پدرم با چند جوان ،خوش و یش می کند و یکی از جوانها احوال مرا هم پرسید  سخت متفکر بودم که او کیست و در دنیای بچگیکنجکاوانه دنبال او می گشتم که ناگهان احساس کردم کسی یک سطل آب سرد برویم ریخته زیرا اور ا شناختم بله آقای حسنی معلمم بود نفهمیدم که پدر چگونه مرا شست ققط منتظر ورود به خانه بودم وقتی پدر لباسهایم را به تنم پوشاند با عجله از حمام فرار کردم و به طرف خانه دویدم در دالان خانه زیر گریه زدم و تا مادر توانست مرا آرام کند کلی طول کشید آنوقت با گریه و اعتراض به مادرم گفتم که پدر مرا لخت لخت کرده و در حمام آبروی مرا جلو معلمم آقای حسنی برده است  من دیگر نه به مدرسه می روم و نه به حمام  ،البته پدر که از حمام آمد کلی مورد لعن و نفرین مادر قرار گرفت و دلجویی های زیادی از من شد به هر حال با سر افکندگی فراوانی صبح شنبه به مدرسه رفتم  اما اقای حسنی اصلا چیزی به روی خود نیاورد و من تا پایان روز احساس امنیت کردم ا
در کلاس سوم نیز با استاد حسنی بودم و دو سال از دوران ابتدایی من در کلاس درس ایشان بوده است  
بعدا در دوره دبیرستان در نائین هم برادر بزرگ ایشان استادحمید حسنی معلم ادبیات من بودند گویا حمید حسنی قبل از کریم یکسالی در چوپانا ن معلم بودند به همین علت هم حمید حسنی محبت خاصی نسبت به من داشتند شاید هم به این علت بود که من چوپانانی بودم 
خداوند اجر فراوان به این خانواده فرهنگی که خدمات فراوانی به فرزندان چوپانا ن  و تعلیم و تربیت چوپانان نموده اند عنایت فرماید و روح حاج کریم حسنی را مورد لطف و رحمت خود قرار دهد


چرا میر باقر آن مدیر مدبر را فراموش کرده ایم
نویسنده: ناشناس 

مقاله میرباقر را سه مرتبه خوندم.

و دلگیر شدم از رسم زمانه و بیشتر از آن از خودم
نمیدونم این چه طبیعتیه که من دارم
دلگیر که میشم کیسه گل‌گشو و گیله‌گذارونم هم باز میشه

اول اینکه درخصوص معرفی میرباقر کوتاهی کردیم و مقصر این امر هیچکس نیست و همه هستند.
سیاست کانال مقصریابی نیست و مسیر همدلی را دنبال میکنیم. لیکن  باید گفت که تک و توکی از مسن سالها عمری بر فتنه جدایی مردم روستا از هم کوبیدند. ارباب و رعیتی در چوپانان را بعد از مرگ اربابها و رعیتها سر چوب کردند و با کوچک کردن دیگران دنبال کسب بزرگی بودند. و متاسفم که هنوز هم این فتنه انگیزیها در بین عده ای ناآگاه و جوون و بی‌تجربه خریدار داره.
هرچند بزرگان روستا و کسانی که آن دوران را درک کرده اند به این اشتباه واقفند و هرگز اشتباهات اربابزاده ها و رعیتزاده ها را به پای پدران سرتاپا خیر و برکتشان نمینویسند.
همچنین دلگیرم از بزرگانی که تحت تاثیر این کوته نظریها ترک موطن کردند. شاید حق داشته باشند. ولی میشد با ماندن و جنگیدن میدان را به کینه توزان عقده پرور نسپرند. میشد با حضور مفیدشان ـ‌همچون چندسال اخیر‌ـ بزرگی خود را به رخ بکشند. و میشد با نمایاندن چهره واقعی پدرانشان این اجحاف را جبران کنند.
و دلگیرم از فرهنگیان روستا که قلمشان را غلاف کرده اند و به فرهنگ و هنرشان تنها به دید شغل و منبع کسب درامد نگاه میکنند. اگر فعالان فرهنگی به معرفی امثال میرباقر و میرسیدعلی بزرگ، امثال حاج محمد بزرگ و عبدالرحیمها، امثال شیخ و میرزامهدیها، امثال صدریه ها و رحمتعلیها و ... نپردازند پس چه کسی از فرهنگ و بزرگان ما بنویسد؟
و دلگیرم از خودم که کوتاهی کردم در کسب آگاهی و اطلاع از زندگی بزرگان

روی مرحوم میرباقر پسر میرسیدعلی بزرگ تا حدودی شناخت داشتم. ولی حیفم میومد با چند کلمه کوتاه به توصیف این بزرگمرد چوپانان بسنده کنم.
میرباقر مردی بسیار مثبت اندیش و خیرخواه بود. از زبان یکی از معدنکاران قدیمی شنیدم که در معادنی که میرباقر حضور داشت هرگز یک چوپانانی کارگری نکرد. به محض ورود سرکارگر میشدند. همونطور که حاج آقا افضل هم فرمودند مناصب مهم و کلیدی هم به چوپانانیها میرسید.
میرباقر علیرغم مشغولیات شدیدی که داشت وابستگی عجیبی به چوپانان داشت و در پی برنامه ریزی و کارشناسی طرحی بزرگ و استثنایی بود که اجل مهلت نداد. همه این طرح را میشناختند و بین قدیمیها مشهور شده بود به:
طرح میرباقر
اولین اقدام میرباقر تاسیس شرکت کشت و صنعت چوپانان بود. و به دنبال آن کارهایی زیربنایی برای اجرای طرح بزرگش که هرگز اجرا نشد و متاسفانه دنباله روی هم نداشت.
میرباقر درصدد بود چوپانان، حجت آباد و آشتیان به هم وصل شود. شهری بزرگ بنا شود و کشت و زراعت گسترده ای پایه گذاری شود.
فکر کردن به شابند ریگ و بعد فاصله این کار را برای اذهان ما غیرممکن مینماید. ولی میرباقر با اطمینان خاطر و برنامه ریزی دقیق درصدد انجام آن بود. درست نمیدانم. ولی به گمانم حتی برای سمت چپ جاده و تا دامنه های کج کلاه و کوه سفیدو هم برنامه داشت. 
هرچه که بود طرحی بود که هرگز اجرا نشد و هیچکس بهتر از وراث او و همراهان قدیمیش نمیتواند جزئیات آنرا بگوید.

خدا مرحوم میرباقر را رحمت کنه و انشالله چشمش به این دنیا نباشه. آمرزیده باشه و به سبب اعمال خیرش در بهشت برین مٲوا بگیره.


نویسنده: مهدی افضل - ۱۳٩٤/۱٠/٢٧
نقل از : حرف و نقل

 

 امروز عکس شادروان میرباقرطباطبایی را در "سلام چوپانان" دیدم بی هیچ نام و نشانی !!! بسیار رنجیدم و اندوهی قلبم را فشرد با حس خاصی که، به نوشتنم واداشت. اما بزودی دریافتم که این بزرگمرد تاریخ ولایت به علت عمر کوتاهش(کمتر از 60 سال) اگر چه بسیار پربار و برکت بود اما برای نسل های سوم به بعد ناشناخته مانده است.

میرباقر مدیری با تدبیر بود با قلبی بزرگ و رئوف. او از شرافت روحی خاص و انسانیتی بی نظیر بهره مند بود. او در حالیکه رئیس شرکت فلزات یزد بود، عضویت شورای شهر یزد را نیز به عهده داشت و در اواخرعمر پربرکتش با رای بالای جامعه کارگری یزد به ریاست حزب ایران نوین یزد انتخاب گردید اما صد حیف و هزار افسوس که بسیار نابهنگام دعوت حق را لبیک گفت و در آرامگاهی در امامزاده جعفر یزد آرام گرفت. و کارگرانش و مردم ولایت را در حسرت فقدانش تنها گذاشت و معادن که به برکت وجودش بیش از بیست سال فعال بودند در نبودش در کمتر از دوسال تعطیل شدند و صدها کارگر را بیکار کردند.


(از دیگر شخصیت های اثر گذار و کارآفرین میر باقر طباطبایی فرزند میر سیدعلی بود. او با تاسیس شرکت فلزات یزد و مدیریت آن، معادن طرز، تاجکوه، ده اصغر، گوجر و ... را در استان کرمان راه اندازی و به بهره برداری رسانید و تعداد زیادی از مردم این ولایت را به کار گمارد. یکی از خدمات شایان توجه او که مدیری با تدبیر بود به کارگیری دانش آموزان انارکی و چوپانانی در مقطع دبیرستان در ایام تابستان بود و قدر مسلم این نیروها کار مفیدی انجام نمیدادند. هدف او پرکردن اوقات فراغت آنان با فعالیتی مفید و تامین کمک هزینه تحصیلی یشان بود. " برگرفته از کتاب چوپانان نگین کویر تالیف نگارنده صص 162 و 163 " )


میرباقر بیش از بیست سال رییس شرکت فلزات یزد بود و ناگزیر از استخدام نیروهای محلی، اما پست های مهم و حساس را به همولایتی ها میداد. او خوش نداشت که هم ولایتی هایش زیر دست بومیها قراربگیرند و البته مدیرانش نیز با او هم عقیده بودند. حاج علی آقا میرزا رئیس معدن طرز بود و مدیریت معادن پیرامونش، گوجر، ده اصغر و ... را نیز به عهده داشت. حاج مهدی کربلا علی رئیس معدن تاجکوه بود و مدیریت معادن گوارون و وفاداری را نیز به عهده داشت.
چند شب پیش میرباقر را در خواب دیدم. روی یک صندلی نشسته بود در حالیکه حاج مهدی کربلاعلی کنارش ایستاده بود. مردان زیادی برای بوسیدن دستش صف بسته بودند و آنگاه دانستم که مهر این مردم به او پایان ناپذیر است.... از آنجا که من همیشه توی صف ها کم می آورم، آنشب هم آدمهای زرنگ مثل همیشه از من جلو میزدند. این بود که کم حوصلگی کردم و دستم را بالا بردم و با صدای بلند گفتم:" آقای طباطبایی؟" او مرا دید و گفت:" بله " گفتم :" منهم برای عرض ادب و ارادت و دست بوسی می خواهم خدمت برسم اما این جماعت... " که با اشاره او صف کناررفت وراه باز شد و لحظه ای بعد دست میرباقر در دستم بود. گفتم:" آقا مرا می شناسید؟" گفت :"نه" و به فکر فرو رفت. گفتم:" یک راهنمایی، من از بستگان حاج مهدی کربلا علی هستم." و به حاج مهدی که هنوز آنجا ایستاده بود اشاره کردم. باز هم نشناخت. گفتم :"آقا من نویسنده کتاب چوپانان هستم." او مرا شناخت و لبانش به خنده باز شد. نگاهش تحسین آمیز بود. سپس از هر دری سخن گفتیم تا رسید به اینکه میرباقر از قیمت زمین و خانه در چوپانان پرسید و من از شنیده هایم برایش گفتم:" زمین های بزرگ مثل خانه شما متری 100 تا 150 تومان قیمت میشود زمینهای کوچک تا200تومان هم قیمت می کنند اما این قیمت نه کسی فروخته و نه کسی خریده. میرباقرگفت:" بله همین است ما هم چهار سال پیش مقدار کمی از آنرا 100 تومان فروختیم.


پناه آوردن کل‌های وحشی به ساختمان سرمحیطبانی چوپانان


به گزارش کانال تلگرامی سلام چوپانان:پدران و پدربزرگهامون یادشون میاد زمانی را که هرروز آهو و کل و بز وحشی تا همین نزدیکیهای چوپانان میومدند. حتی تا خود دشت!
اونقدر قدیمیها معرفتشون بیشتر از ما بود که حتی جونورهای بیابون هم فهمیده بودند. شکاریها در اقلیت بودند و جمعیت بز و میشهای وحشی بسیار فراوون بود.
شاید اگر کمی صدور مجوزهای بی رویه از جانب رئیس رٶسا کنترل میشد و کمی دلسوزانه‌تر خدمت میکردند واز طرفی خود ما هم با عشق بیشتری به این زبون بسته ها نگاه میکردیم، جمعیتشون اینطور رو به زوال نمیرفت. حداقل کاری که میتونیم بکنیم اینه که جلوی شکارچیان غیرمجاز را بگیریم. نه اینکه راه‌بلدشون هم باشیم

این دوتا کل وحشی عصر پنجشنبه بدون توجه به مردمی که به دیدار عزیزانشون رفته بودند، بالاسر گلزار شهدا تو سینه کوه خوابیده بودند. بعد از کوه پایین اومدند و به سمت شکاربانی رفتند. شاید اونها هم پی به امن بودن شکاربانی برده بودند.
بالاخره برای حفظ امنیت زبون بسته ها، نیروهای شکاربانی کل‌ها را گرفتندشون و تو منطقه عباس آباد رهاشون کردند.

به امید روزی که انقدر احساس امنیت بکنند تا تو خود روستا هم بیان.
برای آگاهی از آخرین اخبار و پیوستن به کانال تلگرامی چوپانان آباد اینجا را  کلیک کنید.
ادرس ما    choopanan_abad@                                                           



همه پیوندها
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو