چوپانانِ آباد

mostaghimi.25@gmail.com

آش شله قلم‌کار

بخش پنجم پاره‌ی نخست 

تولًد چوپانان

Image result for ‫محمد مستقیمی‬‎   نوشته : محمد مستقیمی

بگذریم همًت این پنح تن دوست یک‌رنگ و مهربان با دو شریک تازه که سیاست‌مدارانه یک سهم از ده سهم را هم به نام «مشیرالمک نایینی» قدرتمندترین شخصیت دستگاه ظل‌السًلطانی می‌کنند تا پایگاه حکومتی خود را مستحکم سازند؛ کار خود را کرد و احداث قنات هیجده کیلومتری به پایان رسید و به اصطلاح آب چوپانان رو آمد و برای آن که شکرگزاری خود را هم به جای آرند و این قنات را با همان دیدگاه روحانی شکل‌گرفته از ابتدا، جاودانه سازند علی‌رغم جهت شرقی- غربی قنات را با یک تغییر جهت که مخارجی هم به همراه داشت به سمت کوه انبار سربالا کردند و بعد سرازیر شدند تا مظهر قنات رو به قبله باشد (مسیر نخستین و طبیعی قنات از همان 

برای مطالعه بقیه مطلب اینجا را کلیک کنید


ادامه مطلب

آش شله قلم‌کار

(بخش چهارم پاره‌ی نخست)

میرزا سبیل[1]

Image result for ‫محمد مستقیمی‬‎    نوشته : محمد مستقیمی
اردوی کار آماده شد. باباحاجی مسؤول تدارکات اردو، محمّدباقر حاج محمّد مسؤول تهیه و حمل آذوقه به اردوگاه و سه محمّد دیگر، حاج محمّد، محمّد حاج عبدالله و محمّدعلی محمّدابراهیم هم مسؤول کند و کاو و امور مهندسی قنات و شباهنگام هم توی چادرها مشورت و حلّ و فصل مشکلات و هنوز در مراحل نخستین برآورد مخارج که معلوم می‌شود از عهده‌ی این پنج تن خارج است. باباحاجی برای تدارکات اردو مرتّب به عباس‌آباد که فاصله‌ی چندانی تا محل اردوگاه نداشت رفت و آمد داشت و مراوداتی با میرزا سبیل داشت که کارگزار مشیرالملک نایینی
[2]، مالک عباس‌آباد، بود. این مراودات باعث شد که مشکلات سر راه از دو طرف مطرح گردد چون به حاج مشیر خبر رسیده بود که عدّه‌ای از اهالی انارک دست به کار احداث قناتی شده‌اند که به احتمال زیاد قنات عباس‌اباد را خواهد خشکاند حال مخبر این خبر چه کسی بوده است شاید خود میرزا و حاج مشیر هم که در دربار ظل‌السّلطان یک پا صدر اعظم است به کارگزار خود دستور می‌دهد: بلافاصله چاه‌ها را پر و چرخ چاه و لوازم مقنیان را به آتش بکشید که حکم صدر اعظم بی‌تأمل اجرا شده و شایع می‌کنند که کار کار چندقی‌هاست که از حضور انارکی‌ها در حریم آبادیشان شاکی هستند در حالی که محلّ قنات هیچ ارتباطی با جندق ندارد غافل از این که احداث کنندگان قنات چوپانان به دنبال عملی کردن کرامت آقا هستند که اینک مالک‌الرقاب جندق و اهالی جندق است و شاید همین ناپختگی شایعه دستشان را رو می‌کند و حقیقت امر ابتدا بین باباحاجی و میرزا و بعد در جمع شرکا مطرح می‌شود و در نتیجه دسته‌جمعی به دنبال راه حل این معضل گشته و پیدا می‌کنند بهترین را.
برای مطالعه بقیه مطالب اینجا راکلیک کنید


ادامه مطلب

آش شله‌قلم‌کار

(بخش سوم، پاره‌ی نخست)

کرامت سرکار آقا

نتیجه تصویری برای محمد مستقیمینویسنده : محمد مستقیمی

کاروان آرام آرام در موسیقی دل‌نواز زنگ شتران در شیب ملایم به سمت شمال پیش می‌رود. لحظاتی قبل از بارانداز مشجری بار کرده است و باباحاجی که خود این بار کاروان‌سالار است؛ رکاب به رکاب سرکار آقا که مسافر عزیز اوست پیشاپیش کاروان می‌راند و خوش‌حال است که می‌تواند باز هم در فرصت‌هایی از فیوضات سرکار آقا بهره ببرد و نگران این که یکی دو منزل دیگر این مسافر به مقصد می‌رسد و این هم‌پالکی عزیز را از دست می‌دهد. سرکار آقا، میرزا محمدباقر همدانی[1] است که از غائله‌ی شیخیه از همدان گریخته و چند صباحی را در تهران گذرانده و بالاخره همه جا را ناامن دانسته صلاح بر این دیده است که به نقطه‌ای دور افتاده در قلب کویر پناه ببرد و جندق را انتخاب کرده است. جندق علاوه بر این در دل کویر جای دارد و دور از دست‌رس بیگانگان است یک ویژگی دیگر هم دارد اهالی آن تقریباً قریب به اتفاق شیخی مذهبند و این ویژگی هم امنیت بیشتری برای شیخ دارد هم مشتاقان او گردش خواهند بود بنا براین بهترین انتخاب است و با این مقدّمات است که جناب شیخ برای رسیدن به جندق مسافر کاروان باباجاجی می‌شود که از اصفهان به دامغان و شاهرود می‌رود و این همه تصادف برای همراه شدن یک مرید با مراد شاید پیش‌درآمد همان نکته‌هایی که در پی خواهد آمد.

برای مطالعه بقیه مطالب اینجا را کلیک کنید


ادامه مطلب

نویسنده: مهدی افضل - ۱۳٩٤/٢/٢۳

اولی: "با دست نشونش نده."

دومی: "چطور میشه؟"

اولی: "ممکنه با تیر آدما بزنند."

دومی:" خیلی خب." و دستش را سایبان چشمانش کرد.

ولی: "خیلی خب نداره. خلبانش از اون بالا خیال میکنه تفنگ دستته."

دومی: "نگاه کن دوباره رفت رو کوه دشت. چرا دور چوپنون می گرده!؟" و با نگاهش مسیر هواپیما را دنبال می کرد.

اولی: "نمدونم. گاباشه بخواد بنشینه. داره دنبال یه جای صاف مگرده." و چشم از هواپیما بر نمی داشت و همراه با دور زدن هواپیما دور خود می چرخید.

دومی: "اگه نشست میای بریم پهلوش؟"

برای مطالعه بقیه داستان اینجا را کلیک کنید


ادامه مطلب

آش شله‌قلم‌کار

(بخش دوم، پاره‌ی دوم)

 

تجدید فراش باباحاجی

Image result for ‫محمد مستقیمی‬‎نوشته: محمد مستقیمی

بماند؛ حاجی با اشتیاق تمام به آن جلسه‌ی تقسیم ارث رفت و لابد همان احساسی را داشت که من در جلسه‌ی تقسیم ارث «عمّه حاج هدیه» داشتم و لابد او هم تخم لقی در جیب داشت مثل من تا در دهان یکی بترکاند. هر چه بود حاصل این جلسه سهم‌الارث «بیگم‌جان خانم» بود که جدود 70 – 80 نفر شتر شد[1] که قابل ملاحظه بود به ویژه از دیدگاه شترداری چون حاج مندلی رمضون که: قدر زر، زرگر شناسد قدر گوهر، گوهری و به استناد همه‌ی روایت‌ها نگاه طمع‌کار و قدردان حاجی شتران «بیگم‌جان» را گرفت و کرد آنچه باید بکند که من البته با این نظریه مخالفم و بر این گمانم که خود «بیگم‌جان خانم» چشم حاجی را گرفت نه شتران او که حاجی چندان هم ندید بدید شتر نبود که خود ظاهراً 300 ، 400 نفر شتر داشت. او چیز دیگری در این بیوه‌ی جوان دید و یا اگر منصفانه‌تر بگوییم این است که شتران یکی از چند عامل این چشم‌گیری بودند نه تنها عامل. بابا حاجی از بیگم‌جان خانم خواستگاری کرد و او هم بلافاصله پذیرفت این است که


برای مطالعه بقیه مطلب اینجا را کلیک کنید


ادامه مطلب

تصویر یک سندتاریخی - فرهنگی از چوپانان

برای بزرگ شدن تصویر روی آن کلیک کنید


من سعی می کنم تا آنجا که برایم مقدور است متن نوشته را باز نویسی کنم خوانندگان محترم هر جا که اشتباه بود یا نتوانستم بخوانم کمک فرمایندپرانتز نشانه شک من یا عدم تشخیص من است برای کامل شدن متن کمک فرمائید و چنانچه اطلاعاتی در این زمینه دارید مرقوم فرمائید یا به صورت نظر یا به صورت ایمیل
فروختند به مبایعه صحیحه شرعیه اسلامیه،مالکین چوپانان آقای میرسیدعلی طباطبایی و آقای حاج محمد زاهدی،و آقای (     )محمد بقائی و آقای (   )محمد باقر امینی ( مشتری       ) خود آقایان زیرمیر سیدعلی طباطبائی و محمد باقر امینی و آقای محمد حاج محمدعلی مستقیمی و رحمتعلی عمادی و عبدالرحیم زاهدی و عبدالرحیم رحیمی و آقای محمد بقایی و حاج محمد زاهدی یک قطعه زمین (           ) که محدود است (                ) حد شمالی آن به کوچه فرعی حد جنوبی آن به کوچه مشترکی حاج محمد زاهدی و حد شرقی آن  ( به 

محمدبرادران ) و حد غربی آن به خیابان عام که عبارت از 24 متر عریض و40 متر طول به ثمن چهار هزار ریال ( روی عدد عدد به شماره سیاق است)رایج مملکت ایران به موجب صیغه شرعیه فیما بین (                    گردید) و زمین مذکور از ید (              ) و به تصرف مشتری ( مذکور گردید) و وجه آن را هم پرداخت گردید و توضیح اینکه زمین مذکور اختصاص دارد ( برای    ) یکباب آموزشگاه /ودبستان که از حال شروع به ساختمان آن بشود خریداران (                             ) تحریراً فی یوم 18 اردیبهشت 1318
و ضمن العقد شرطه شرعی شدکه فوراً شروع به ساختمان دبستان و زمین مورد معامله بشود خریداران مرقوم پس از خاتمه و ساختمان دبستان به هیچ وجه حق خرید و فروش و اجاره و استجاره در زمین و ساختمان مذکور ندارندو زمین و ساختمان مذکور منحصراًبرای دبستان چوپانان اختصاص داده شده است
بتاریخ 11 اردیبهشت 1318
محل امضا مالکین چوپانان فروشندگان زمین
صحیح است علی طباطبایی
مراتب فوق را تصدیق می نمایم  حاج محمد زاهدی      ( احتمالاً ) مهر محمد حاج عبدالله
در حاشیه سمت راست قولنامه نوشته شده
محل امضا (                   )
در حضور اینجانب علی محمد نجفیان (دهدار) چوپانان این معامله انجام گرفت  مهر نجفیان
در حضور اینجانب گروهبان (  حبدری        ) رئیس پاسگاه (    )چوپانان این معامله انجام گرفت   مهر رئیس پاسگاه
محل امضا خریداران
یک مهر ( نا مشخص)


آش شله‌قلم‌کار(بخش دوم، پاره‌ی نخست)

تجدید فراش باباحاجی

Image result for ‫محمد مستقیمی‬‎نوشته: محمد مستقیمی


گفتم که «ماه‌سلطان» همسر باباحاجی مادر یک عمو و سه عمّه‌ام بود امّا مادربزرگ من نبود. مادربزرگ من خود داستانی دارد:

روزی از طرف «بیگم‌جان» بیوه‌ی هنوز عزادار «حیدر آقابیک»[1] که خود از شترداران انارک و از دوستان حاج محمّدعلی رمضان بود برای باباحاجی پیغام رسید که برای حمایت از او که بیوه‌ای بی‌پناه است در جلسه‌ی تقسیم ارث زوج مرحوم او، حیدر، شرکت کرده از حق و حقوق این بیوه دفاع کند. «بیگم‌جان» از سادات صدریه انارک بود[2] و خواهر و برادر فراوان داشت ولی انگار هنوز این حضرات به آن چه امروز از ایشان می‌دانیم نرسیده‌اند و نیاز هست بزرگی چون حاج محمّدعلی رمضان حامی این سیّده‌ی بیوه باشد. بماند که امروز خدای را صد هزار مرتبه شکر همه به جاهی و مقامی مادی و معنوی رسیده‌اند و علاوه بر سیّدی و اولاد پیغمبر بودن دو سه سر و گردن خود را بلندتر از می‌دانند و خلاصه از ما بهترانند. دنیاست دیگر و فراز و نشیب آن فراوان است. هر چند صباحی یک بار جامعه غربال می‌شود و ریز و درشت را زیر و رو می‌کند و به همین دلیل من نه به چیزی در گذشته و حال می‌بالم و نه از چیزی در گذشته و حال شرمنده‌ام. پدران و مادران من در گذشته هر که و هر چه بودند از آن جهت که ژن‌های آنان در من کارآیی دارد برایم عزیزند و احساس خوش‌آیندی به من مننتقل می‌کنند حتّی اگر این ژن‌ها رفتارهای ناخوش‌آیند را به وجود آورند.

برای مطالعه بقیه مطالب اینجا را کلیک کنید


ادامه مطلب

چاه ذغال بادام
نوشته :نسل سومی

نتیجه تصویری برای ذغال بادامصبح سحر دو برادر و دامادشان راهی دره کوه شدندتا حاصل دسترنجشان را برای فروش آماده عرضه به بازار نمایند الاغی نیز برای آوردن جوالها آنها را کمک میکرد . پدر پیر و مادر و سایر کوچکتر ها به بدرقه و خدا حافظی آمده بودند در لحظات آخر پدر گفت: اگر دو روز دیگر توقف می کردید تا کوره خوب سرد شود بهتر بود.اسماعیل پاسخ داد :ان شا الله کوره سرد شده و مشکلی نخواهد بود.
آفتاب نیم جان در بالای کوه خود نمایی میکرد که آنها به کوره ذغالهای بادامشان رسیدند .
نصراله به نزدیک کوره رفت و بعد از آزمایشاتی مختصر گفت که کوره هنوز گرم است و پدر راست می گفت کاش دو روز دیگر صبر می کردیم . اما آنها تصمیم گرفتند درب کوره را برای خارج ساختن ذغالها باز کنند نیمروز بود که خاکها کنار زده شد و درب کوره باز گردید و چند جوال ذغال پر شد اما حرارت ذغال ها از حد معمول بیشتر بود اسماعیل گفت من کتری را بار بگذارم و نیمچاشتی بخوریم و بقیه جوالها را بعد پر کنیم او به سایه سنگی رفت آتش افروخت و کتری را بار گذاشت و بر گشت تا جوش آمدن آب به یارانش کمک کند آما در دهانه کوره دامادشان را دید که با حالت بیهوشی روی زمین افتاده و چند متر جلوتر نیز نصراله برادرش روی ذغال ها دمر افتاده بود اسماعیل فوری دامادشان را بغل کرد و به سرعت او را به بالای کوره رساند و اورا در نقطه امنی رها کرد و به سرعت برای آوردن برادرش به داخل کوره رفت خم شد برادر را روی کولش گذاشت سرش گیج زفت اما تلاش خود را کرد هنوز قدمی بر نداشته بود که روی زمین افتاد دو مرتبه تلاش کرد اما ناگهان کوره با وزش بادی خنک مشتعل شد اسماعیل فریاد کشید او و برادرش شعله ور شده بودند فریادهای اسمعیل بگوش هیچکس نمی رسید الاغ سخت هراسان شده بود سم هایش را مرتب به زمین می کوبید ،اما وقتی فریاد های اسماعیل خاموش شد و شعله های آتش از کوره زبانه کشید الاغ به تاخت به سوی آبادی دویدن را آغاز کرد خودش را به آبادی رساند .
پدر وقتی از دور چشمش به الاغ هراسان افتاد همه اهالی روستا را صدا زد کارها را رها کنید بدوید ببینیم چه بلایی بر سرمان آمده است .
نزدیک ظهر اهالی روستای کوچک زن و مرد با بچه ها ،گریان و شیون کنان به نزدیک کوره رسیدند فقط دامادشان را دیدند که گیج ومنگ به آتش کوره می نگرد و اثری از دو برادر نیست


آش شله‌قلم‌کار

(آب‌انبار ایسمایلون قسمت پایانی)


با این که هنوز که هنوز است آب‌انبار پابرجا و قابل استفاده است امّا از انگشتری پدربزرگ خبری نیست و چند سال پیش هم که نمی‌دانم چه شده بود که آقای مهدوی خریدار املاک باباحاجی[1] در اسماعیلان تصرّفی در آن کرده بود:


 شخصی خیّر آمد و مرا برانگیخت که: چه نشسته‌ای که مرده‌ریگ اجدادیت در معرض تاراج یغماگران است و چرا دخالت نمی‌کنی!؟ آب‌انبار از آنِ پدربزرگ توست و اصالتاً تو و امثال تو مالک آن هستید و چه و چه گرچه اطمینان دارم آن فرد دل‌سوز کسی نبود که نفع شخصی در این خبرنگاری داشته باشد و در نیّت خیرش تردیدی نداشتم و ندارم و جا دازد از او نام ببرم امّا می‌ترسم برایش شر شود به هر حال به او قول پی‌گیری دادم ولی در دل گفتم که: آب‌انبار نذر گند باباحاجی بوده است و ملک طلق اداره‌ی اوقاف شهرستان نایین است مرا منه‌نه؟ حالا دیگر حتّی کسی شأن نزول این بنای خیر را هم نمی‌داند تا چه رسد به ادّعای مالکیّت! خدا در زمان گذشته‌ی نه چندان دور نیاز اهالی اسماعیلان به آب شیرین و آب‌انبار را به زنبوری وحی کرده؛ زنبور هم با گزیدن حسّاس‌ترین عضو پدربزرگ من، رسالت خود را به نحو احسن انجام داده استبرای مطالعه بقیه ماجرا اینجا را کلیک کنید


ادامه مطلب

رختکن حمام قدیم و رختشویخانه امروز چوپانان



عکاس : محمد کریم مستقیمی


چهار یار دبستانی



چهار دانش آموز همکلاسی در دبستان ستوده چوپانان در دهه چهل و بازنشستگان فرهنگی کشور که مدت 30سال در آموزش و پرورش به فرزندان ایران زمین خدمت کرده اند از راست به چپ:
آقای حسین ضیایی دبیر زیست شناسی
آقای سیدمحمود موسوی دبیر ادبیات فارسی
آقای محمدجعفر یزدانی دبیر ادبیات فارسی
آقای ابوالقاسم مستقیمی مشاور مدرسه
اون نوجوان هم نوه حسین ضییایی است



آش شله‌فلم‌کار

(بخش نخست)

(پاره‌ی سوم)


نوشته : محمد مستقیمی

روزی از روزهای گردش در «باغچو»، زنبوری نابکار و شیطان و رند، گُند «بابا حاجی» را می‌گزد و پس از این گزش سوزناک، ورمی چشم‌گیر بر آن وارد می‌کند که «بابا حاجی» و اطرافیانش را به وحشت می‌اندازد. نیش زنبور چندان وحشتی ندارد امّا عضوی که برای گزش گزینش شده حسّاس و وحشت‌برانگیز است البته من نتوانستم از اخبار و احادیث پیرامون این فاجعه، گستره‌ی این ورم را استخراج کنم که آیا در محدوده‌ی گند باقی مانده یا به اعضای دیگر در همسایگی هم سرایت کرده است؟ در هر حال یا اخبار و احادیث ناقص است یا تنها کسی که به آن حدّ و حصر می‌توانسته سری بزند «سلطان» بوده که شرم او مانع از روایت گردیده و در نتیجه اخبار ناقص به من رسیده است.

برای مطالعه بقیه ماجرا اینجا را کلیک کنید


ادامه مطلب

آش شله‌قلم‌کار

(بخش نخست)

(پاره‌ی دوم)

نوشته : محمد مستقیمی

انگار خیلی پرت شدیم برگردیم به گذشته: این مرد ریزنقش پرکار و پر تلاش، باباحاجی، خانه‌ای در انارک دارد که خوشبختانه اخیراً به مالکیّت یکی از فرهنگ‌دوستان دل‌سوز در آمده و آن را به همان اسلوب اولیّه احیاء کرده‌است[15] بله خانه‌ای در انارک و زن و زندگی نسبتاً رو به راه و خوب. زن او «سلطان»[16] که چون مادر بزرگ من نیست؛ زیاد وارد جزئیاتش نمی‌شوم؛ نه هنوز مادر بزرگ من پا به میدان مبارزه نگذاشته است و این «سلطان بانو»، زندگی «بابا حاجی» را در غیاب او، هنگام سفرهای گه‌گاه دور و دراز اداره می‌کند که چندان هم مشکل نیست چون انارک که چندان بزرگ نیست و همه تقریباً قوم و خویشند و حضور یا غیاب بعضی در این خانواده‌ی بزرگ قبیله‌ای شاید اصلاً به نظر نیاید و زندگی «بابا حاجی» هم که چندان پیچیدگی ندارد: مالکیّت کوچکی از آب چشمه ملو[17] که باغچویی را در انارک سیراب می‌کند و جند حبّه‌ای هم مالکیّت قنات اسماعیلان[18] و انگار چند حبّه هم در گرمه[19] که پسته‌کاری، صیفی‌کاری و نخلستان‌ داری اسماعیلان و گرمه به دست رعایا می‌چرخد و جمع و جور کردن بقیّه‌ی کارها چندان مشکل نیست و سلطان از پس همه به خوبی برمی‌آید؛ مشکل اداره سی‌صد –چهارصد نفر شتر و بیابان  و تشنگی و گرسنگی کویر و باد و باران و سیل و تگرگ و اموال و جان مردم و راه‌های ناامن و درگیری با بلوچ و کاشی و باصری و این دله‌دزد وآن یاغی گرسنه‌ی دولت و هزار کوفت و زهر مار دیگر است که این‌ها همه، گاو نر می‌خواهد و مرد کهن که همگی بر دوش کوچولوی «بابا حاجی» است.

خانه‌ی حاج‌محمدعلی رمضان در انارک

برای مطالعه بقیه ماجرا اینجا را کلیک کنید


ادامه مطلب


آش شله‌ قلم‌کار

(بخش نخست)

(پاره‌ی نخست)

 نوشته: محمد مستقیمی (راهی)

پیش‌درآمد

خیلی وقت است که یک دغدغه‌ی تازه برایم پیدا شده، این که همّت کنم بنشینم و زندگی‌نامه‌ی حودم را بنویسم. و همین طور خیلی وقته است که با خودم می‌گویم زندگی تو که دچار روزمرّگی است، کافیست یک روزت را بنویسی بعد ضرب در روزهای گذشته کنی می‌شود زندگی‌نامه! بعد دوباره دغدغه دست بردار نیست می‌گوید: بالاخره دیده‌ها، شنیده‌ها، خاطره‌ها و زندگی کسانی که به آن‌ها وابسته‌ای سر هم که برود شاید یک چیزی خواندنی از آب در بیاید؛ خلاصه، ظاهراً پیش‌نهاد پختن یک آش شله قلمکار است.

 این است که دست به کار شدم -علی‌الله- هر چه می‌خواهد بشود؛ می‌نویسم، مهم نوشتن است، شاید هم یک شاه‌کار شد، خدا را چه دیده‌ای؟! این دنیا که کش و پیمانی ندارد، شاید تقی به توقی خورد و یکی در یک گوشه‌ی دنیا خوشش آمد یا این که از کاری که نوشته‌ی من به زعم او می‌کند خوشش آمد، و در هزارتوی آن تصویری، حقوق بشری، فضای سبزی، محیط زیستی، حقوق نسوانی یا کوفتی، زهر ماری پیدا کرد و جنجالی به پا شد و یک دو تا چمچه شانس هم قاطی آن شد و از این نمد کلاهی هم سر ما رفت و توی این بلبشو ما هم نوبل بگیر شدیم. فکر نکنید غیر ممکن است  کافی‌ست نوبل آشپزی هم راه بیفتد آن وقت آش شله قلم‌کار من کاری کند کارستان چون کار، کار سیاست است کی کجایش را دیده؟ کی از فردا خبر دارد؟ شاید همین آش شله قلم‌کاری که من امروز می‌خواهم بپزم برای بعضی‌ها یک وجب روغن رویش باشد حالا اگر برای من نیست؛ نباشد؛ تازه کی تا به حال از هنرش نان خورده که من بخورم، در هر حال اگر برای ما آب ندارد؛ باشد که برای بعضی‌ها نان داشته باشد و باشد که این بعضی‌ها نوه – نتیجه‌های خودم باشند که جدّشان گنجی شایگان برایشان به میراث گذاشته است. بله می‌نویسم تا ببینیم چه می‌شود!

آب انبار اسماعیلان[1]

پدر بزرگم، حاج محمدعلی رمضان انارکی - یکی نیست به من بگوید تو می‌خواهی زندگی‌نامه‌ی خودت را بنویسی پس با پدر بزرگت چه کار داری؟- نه، درست است که زندگی‌نامه مال من است و مال خود خودم و حقّ تألیف و کپی‌رایت هم شاهد من است ولی نمی‌دانم جریان چیست که هر کاسه‌ای را که پیدا می‌کنم با کندوکاو می‌بینم که زیر نیم‌کاسه‌ی پدر بزرگ است! نه نمی‌شود! بدون پدر بزرگم، زندگی‌نامه‌ی من اصلاً شروع نمی‌شود، شاید مال بعضی‌ها بشود، امّا مال من نمی‌شود چون تمام راه‌ها به رم ختم می‌شود.

بقیه ماجرا را در اینجا بخوانید


ادامه مطلب

چه شده که همچین شده !!؟
نوشته: نسل سومی



سال 1354
تازه کامیون های بنز به چوپانان وارد شده بود و من هم یک کامیون بنز را به صورت قسطی و قزض و قوله از بازنشسته ها و پیر زن ها خریده بودم و برای ادای قرض هایم سخت بارکشی میکردم هندوانه از جیرفت به تهران
صبح به ایست و بازرسی برای قاچاق به نائین رسیدم مامور از من گواهینامه درخواست نمود و وقتی دید من بچه چوپانانم یک خسته نباشید گفت و دستور حرکت داد.
سال1374
یک کامیون برای پسرم خریدم و فقط بعضی مواقع برای تفریح سفری با او می رفتم اینباربرای حمل هندوانه از جیرفت به تهران می رفتیم نزدیک نائین جایم را با پسرم عوض کردم و راننده کامیون شدم در پاسگاه ایست و بازرسی نائین مامور گواهینامه مرا در خواست کرد با دقت زیادی گواهینامه را مطالعه کرد بعد نگاهی به چهره من انداخت گفت چوپانانی هستی ؟با خوشحالی و افتخار گفتم بله ! گفت بزن داخل پاسگاه باید بارت بازرسی شود . گفتم هندوانه بار دارم گفت : مشکل بیشتر شد
داخل پاسگاه چند سرباز هندوانه ها را زیر و رو کردند و بعد از 4 ساعت اجازه حرکت دادند
به رئیس پاسگاه گفتم 20 سال پیش من با بار هندوانه در همین مکان بدون بازرسی رفت و آمد می کردم ، رئیس پاسگاه نگاهی به پسرم انداخت و گفت :از پسرت بپرس تا برایت بگوید چه شده که همچین شده ؟اما واضح بود که خودم بهتر جوابش را می دانستم



همه پیوندها
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو