چوپانانِ آباد

mostaghimi.25@gmail.com

یک عکس قدیمی از  شهروندان انارک


همشهری خوب من  جناب مجید صفوی در زیر این عکس چنین نوشته اند

دى یکى از قدیمیترین عکسهاى ناروسینه ایهاهو گو در سنه ١٣٠٣ وروشنى خسه ، دیها پنج تا بیارها حاج باقریها ابن. پى پىوم، پى مادر آقاى bari Barry Bagher Ghafari Anaraki و جد اقاى Masoud Kalbasi تو دى عکس وهن . به احتمال زیاد جد و باخاجه در حدود ویشتر از ١٠٠٠ نفر از انارکیهاى فعلى تو دى عکسه وهن

ترجمه

این یکی از قدیمی ترین عکس های انارکی هاست که در سنه 1303 گرفته شده. این افراد برادران حاج باقری هستند.پدر پدر من و پدر مادر آقای باری باقر غفاری و جدی آقای مسعود کلباسی در این عکس هستند .به احتمال زیاد آبا و اجدار بیشتر از 1000 نفر از انارکیهای فعلی در این عکس هستند


یک خاطره زیبا با لهجه شیرین انارکی

نوشته : باقر غفاری انارکی 

Barry Bagher Ghafari Anaraki

دوستیهاى خوب قدیمى :

یک روى جمعه مو مجید پور خوهوم و فریدون پور عامه مجید ویروم نایه گو احمد اقا رحیمى جى بى یا نه ، خوى خوهوم و دوت خوههوم و سه چهار تا بى از دوتاى فامیل ایشم سینما خیال اگیرى نوموش سینما امپایر تو خیابو پهلوى بى ،
تو صف بلیط بیم گو حدود هفت هشت تا از لاتو لوتهاى چاله میدون یومین پشت ما تو صف بلیط ، و بلافاصله شروعوشنى که برو بیرا و متلک و چرتو پیرت ایواجین ،
مو میدى گو خوى تعداد دیا و دوتا چوها گو خوى ماهین جروبحث و دعوا صحیح نهو ، وه مجید و ( احمد ) و فریدونوم وات بى اعتنائى کرید ،
بلیطومنى هگیرفت و ایشیم تو سالون ، دیا جى راست یومیند و پشت سیر ما هنیگیشتند ، و بلافاصیله شروعوشنى که چرت و پرت ایواجین ،
مو ویوسائى تا فیلم شروع گیرتا ، بلافاصله از سالون و سینما بیر شیئى و وه کیمنى تلفونوم که ، از شانس مو خیدا بیامرز اقاى فیضى زومامنى کیه ما بى ، قضیه وشوم وات و میوات تا ایشو بیر کیه دوستوم اسدالله و وش واجه تا بقیه دوستام جى خیبر کیره و ایند دیم سینما ، مو وگیرتاهى تو سالون و متلکها اسمه مالى رکیک گیرتاها بى و مو از شدت ناراحتى مرتب با وه پا اگیر تاهى ،خیدا خیدام اکه گو دوستام تو محل بین و اقاى فیضى وشنى یوزه ،

فیلم تیموم گیرتا ، وقتى بیر ایومیم مو دوتا چوها وه جلا م ایفرستا بعد جى مجید و فریدون ( احمد اقا )، و خویوم چى پشتوشنى ، و دى لاتو لوتا چى پشت مو و مرتب حرفاى رکیکوشنى ازى ،

تا مو پام وه گوچه بغل سینما گو بیر خروجى توش بى ایرسا ، یکى از دوستام گو مالى جى چهارشونه بى جلا ریم سبز گیرتا و چهارتائى جى پشت سروش ،
سام علیک باقرخان ، چى گیرتاها، مو ری پاشنه کفشوم ایچرخائى و یک سیلى وه دیم پوره ها گو پشت سروم بى ایپکافت ، نازونى دستوم چیطور وه دیومش خا گو خویوم جى از صیداش تعجوبوم که و تیموم دوتا و انجوهاى اطرافومنى جیغوشنى ویر دارت و هیر کى و یک گوشه اى اویست ، مو بلا فاصله وه دوستاموم وات دیو دیو .......خویوم وه جون یکیشنى کفتى ، مجید و فریدون (احمد اقا) وه جون یکى دو تا بى ، تا دوستامنى اماده کار زار گیرتاهین بقیشنى بیروستن ،
در حین کار زار مو متوجه گیر تاهى اقاى فیضى و دو تا پاسبان بیغل دىوار ویوسائین و فکرى بیهى چیرا دى پاسبانا دخالت ناگیرن ،

بلاخره پاسیبانا جلا یومیند و یقه دو تا پوره ها گو شانس فیراروشنى ندارت و ما خویشنى دعوامنى ایکه شینیگیرفت ، یکى دو تا جلا یومیند و وه پاسناناشنى وات گو تقصیر از ماهو چیند نفره وه جون دى دوتا کفته ایم ، مجید سروشنى دادوش ایزى گو شیما کیا بى ائید گو یک گله از دیا وه دوتاى ما چرتو پرتوشنى اوات ، و دیا جى گو شنیدى خویوشنى جى امکان دارا کتک ایخورن ، دومشنى وه لا پاشنى نا و ایشین ، یکى از دى پاسبانا گو دو تا از دى لاتاشنى خوى یقه پیرنشنى گیرفته بى ، وه اقاى فیضى گو اسمه یومیه بى نزدیک ما شیوات ما دى دو تا ابیرم تو کلانترى ، و خیدا حافظیشنى که و ایشین .
اقاى فیضى موش وه کینار کیشا ، صد تومن اسکناس وه تو دست
موش نا و شیوات دوستات ایبر یک یائى و ازشنى پذیرایى کیر گو مالى وچه هاى خوبین ، و خویوش و دوتا چو ها ایشین ،

ری بعد وه اقاى فیضى تلفونم که و سئوالوم که چیطور بى گو شیما خوى پاسیبانا ویوسه بیئید و دیتنى ایکه و پاسیبانا دخالتوشنى ناکه ،
ایخیندا و شیوات مو نفیرى ده تومن وه پاسبانام دا و میوات دخالت نکیرید تا وقتى گو مو وتنى واجى .

دوستان خوب قدیمى :

یک روز جمعه من مجید پسر خواهرم فریدون پسر عمه مجید ، و نمیدونم احمد اقاى رحیمى هم بود یا نه ، همراه خواهرم ، دختر خواهرم و جند تا دیگه از دختراى فامیل رفتیم سینما ، فکر میکنم سینما امپایر تو خیابان پهلوى بود،
تو صف بلیط ایستاده بودیم که هفت هشت تا از لاتهاى چاله میدون امدند بشت سر ما ، تو صف بلیط و بلافاصله شروع کردند به بد و بیراه و چرتو پرت و متلک گفتن ،
من دیدم با تعداد انها و دخترا که با ما هستن مصلحت نیست باهاشون جرو بحث و دعوا کنیم ، به مجید و ( احمد) و فریدونوم وات بى اعتنائى کنید .
بلیط گرفتیم و رفتیم تو سالون ، اونها هم امدند راس پش سر ما و دوباره شروع به چرتو پرت و متلک گفتن کردند.
من صبر کردم تا فیلم شروع شد ، از سالون و سینما بیرون رفتم و به منزلمان تلفن زدم ، از شانس من مرحوم اقاى فیضى دامادمان منزل ما بود ، جریان را برایش تعریف کردم و از ایشون خواستم بره دم خونه دوستم اسدالله و از او بخواد با بقیه بچه ها بیان جلو سینما،

من برگشتم تو سالون ، حالا متلکها رکیکتر شده بود من از شدت ناراحتى پا به پا میشدم و خدا خدا میکردم که دوستام تو محل باشند و اقاى فیضى پیداشون کنه .
فیلم تمام شد من دخترها را جلو فرستادم و مجید، فریدون و احمد هم پشت سرشان و خودم هم پشت سر همه . و لاتو لوت ها هم پشت سر من و مرتب حرفهاى رکیک میزدند.

من تا پام را تو گوچه بغل سینما که در خروجى توش بود گذاشتم ،
یکى از دوستام که خیلى چهارشانه بود جلو روم سبز شد و چهارتاهى هم پشت سرش ،
سام علیک باقر خان ، چى شده، من روى پاشنه پام چرخیدم و وه یک سیلى بگوش یکى از اونها که پشت برم بود زدم ، نمیدونم دستم چطور بصورتش خورد که خودم هم از صداى اون جاخوردم ، و تمام زن و دختراى اطراف ما جیغشان در امد و هر کدام به گوشه اى میدویدند، من بلافاصله به دوستام گفتم ، اینو اینو .........و خودم بجون یکیشون افتادم ، مجید و فریدون و احمد هم بجون یکى دوتا دیگه و تا دوستان امدن وارد کار زار بشن بقیه فرار کردند.
در حین کار زار من متوجه شدم اقاى فیضى و دوتا پاسبان کنار دیوار ایستادن و فکرى بودم که چرا پاسبانها دخالت نمیکنند،
بلاخره پاسبانه امدند جلو و یقه دوتا از اونها را که شانس فرار نداشتند و ما باهشون دعوا میکردیم گرفتن ، یکى دو تا امدن جلو و به پاسبانها گفتند تقصیر ماست ، چند نفره بجون این دوتا افتاده ایم ، مجید سرشان داد زد ، شما کجا بودید وقتى یک گروه از اینها به دختراى ما بدو بیراه میگفتن ، اونها هم که دیدند خودسون هم ممکنه کتک بخورن دمشون را گذاشتن لاى پاشون و رفتن ، یک از دو پاسبانها که دوتا لاتها را با یقه گرفته بود به اقاى فیضى گفت ما ایها را میبریم کلانترى ، و خدا حافظى کردند و رفتند.
اقاى فیضى منو کنار کشید و صد تومن گذاشت تو دستم و گفت دوستاتو ببر یه جائى و اسشون پذیرائى کن ، خیلى بچه هاى خوبین و خودش و دخترا رفتن .

روز بعد من به اقاى فیضى تلفن زدم و پرسیدم ، چطور بود که شما و پاسبانها ایستاده بودید و تماشا میکردید و پاسبانه دخالتى نمیکردند.
خندید و گفت من به پاسبانها نفرى ده تومن داده بودم و بهشون گفتم دخالت نکنند تا من بهشون بگم .


نویسنده: مهدی افضل - ۱۳٩۳/٦/٢٢  













از خانه که بیرون آمدم با عبدالرحیم سینه به سینه شدم. به حدی عصبانی بود که لبهایش بی صدا می لرزید. سیبک زیر گلو و شاهرگش برجسته تر از همیشه نمود داشت و آنچنان خاموش ودر خروش، که به سلامم  پاسخی نداد. با قدمهای بلند سربالایی نفس گیر خیابان را می پیمود و آنچنان مصمم که نگاه مرا به دنبال خود می کشید. چه اتفاقی می توانست عبدالرحیم را تا این حد بهم بریزد؟! نمی دانم آن موقع چرا توی صورتش دنبال لبهای متبسمش در مجالس عقد کنان می گشتم؟! که صدای قیل و قال گروهی از بچه ها که نزدیک می شدند، مرا به خود آورد.

 مصطفی بود با عساکرش، هفت – هشت- ده تا  بچه ، جوان و نوجوان، کوچکتر و هم قد خودش. و پر واضح بود که واکنشی غیر متعارف، نا گزیر به لشگر کشی اش کرده است. که دفعه اولش نبود. گفتم : "ها  خیره انشاالله " گفت:" خیر که خیره، می خواهیم جلو شر را بگیریم." در صورتش التهاب بود اما می کوشید بر آن چیره شود. موهایش عرق کرده بود و بیخ گوشها و روی پیشانیش چسپیده بود. مصطفی  وقتی نگاه پرسشگر مرا دید گفت:" مگر خبر نداری ، یک آدم عوضی اومده میخواد وسط خیابون ساختمون کنه." دو –  سه تا از بچه ها  با هم گفتند : "جنگلبانی" مصطفی در حال رفتن ادامه داد:" حالا هم دارن پی می کنند و ما هم میریم پرش کنیم. عبدالرحیم هم  رفت جلوشونا بگیره. و دور شدند. رد پاهایشان روی ریگ های نرم پیدا بود ...  

به دنبال فرصتی بودم که این مطلب را در حرف و نقل بیاورم که شب گذشته عبدالرحیم را در خواب دیدم، میان سال بود با موهای جوگندمی. کت و شلوار طوسی  به تن داشت. به آرامی  روی صندلی در آستانه اطاق نشست. آرامش و سرزندگیش به من این فرصت را داد که ازش بخواهم  برایم مطلبی بگوید تا در سایت چوپانان بنویسم. خندید و گفت:" چرا هیچکس کوره آجر پزی راه نمی اندازد؟  بیدار شدم  و تا صبح با این فکر شگفت انگیز، که این بزرگان در حیات و ممات  برای چوپانان دل می سوزانند، خوابم نبرد... حیف از این مردها که میمیرند.

)  مرحوم عبدالرحیم زاهدی فرزند حاج محمد بزرگ از بزرگان نسل دوم چوپانان )( مرحوم مصطفی مستقیمی فرزندشیخ حاج محمد علی بزرگمردی شجاع از نسل سوم با سری پر شور و شعور )


خاطرات جلال فاطمی انارکی24

خاطره ها :

لندن , سال پر مرارت 1351, سالی پر مشقت همراه با سختی های فراوان بود . خودم را اواره کرده بودم . تمامی ضرب المثل های ما ریشه در واقعیت دارند . با یک دست نمیتوان دو هندوانه برداشت ! مصداق حال و روز من بود .
با گذر از جزئییات در موقع ورود به انگلیس - لندن , باید محل سکونتی پیدا میکردم .
با کمک اگهی های تبلیغاتی که پشت ویترین فروشگاهها نصب می شدند و روزنامه های خاص تبلیغاتی و کاریابی , اتاقی را با وسایل معمول زندگی در ساختمان فرسوده 4 طبقه در غرب لندن , محله ارلز کورت واقع در خیابان کنزینگتون که سفارتخانه ایران نیز در همین خیابان قرار دارد با پرداخت هفته ای 15 پوند انگلیسی اجاره کردم . سال 51 ارزش هر پوند نزدیک به 200 ریال - بیست تومان- بود که در سال 52 با بالا رفتن ارزش پول ایران به میلغ کمتر از 120 ریال برای هر پوند کاهش یافت .کل میلغ پول نقدی که از ایران با خودم اورده بودم به میزان یک هزار پوند بود که انرا در میدلند بانک انگلیس سپرده پس انداز کردم .
در توصیف خانه 4 طبقه استیجاری , هر طبقه دارای 5 اتاق کوچک و متوسط به مساحت 15 متر و 25 متر داشت .کل یک اتاق 25 متری در طبقه چهارم نصیب من شد . اتاقهای دیگر در همان طبقه به مستاجران کشورهای مخبلف اختصاص داشت .در همان طبقه چهارم یکی از اتاقها به دو خواهر ایرلندی اختصاص داشت که بدون استثنا هر شب از بوی فرندهای متفاوت خود پذیرائی میکردند .اتاق کوچکی برای یک دانشجوی پسر پاکستانی . اتاق هم جوارم زن و شوهر سیاهپوست کنیائی اقامت داشتند که بسیار انسان های خوبی بودند .اتاق پنجم متعلق به یک دختر انگلیسی با نام ماریا بود که متاسفانه در اتش سوزی محل سکونت قبلی اش 70 در صد بدنش دچار سوختگی شدید شده بود . از نظر مراقبت و روانی در وضعیت خیلی بدی قرار داشت. دوست پسرش مستر اسمیت اهل کشور ترینیداد , نهایت پذیرائی و محبت را از او دریغ نداشت . خصلت های انسانی مستر اسمیت که دوره لیسانس وکالت دادگستری را در انگلیس خوانده بود , حقیقتا حیرت انگیز بود .به مرور زمان با یکدیگر دوست شدیم . بسیار از راهنمائی هایش استفاده کردم . محیط لندن را کاملا می شناخت و بدون هیچ گونه توقعی هر کاری که از دستش ساخته بود انجام میداد .هر طبقه دارای یک اشپزخانه کوچک مشترک داشت .حمام که درطبقه دوم قرار داشت و با گاز شهر روشن می شد در طبقه دوم قرار داشت باضافه یک تلفن همگانی نصب بر دیوار طبقه دوم بصورت سکه ای.
نوبر این خانه قمر خانم , نگهبان چماق به دست او بود که هاوس کیپر یا سرایدار نامیده میشد .اول صبح هر روز صندلی اش را کنار در اپارتمان قرار میداد و موقع شب به اتاقش بر می گشت .زنی سالخورده که تمام صوربش از لایه های چرک و چروک پیری پر شده بود .
صبح روز اول که برای اولین بار با او مواجه میشدم .: : هلو می سیز اسمیت ....
- ساکت شو بی تربیت کالر من !
یکه خوردم .چه ه خطائی از من سرزده بود , نمیدانستم . مجددا او را می سیز خطاب کردم که عصایش را بالا برد تا برفرق سرم فرود اورد .
- از کجا میدانی که من می سیز هستم . چیزی را که نمیدانی نباید بگوی . ازدواج نکرده ام مرا باید میس( دختر خطاب کنی ). کالر من گفتنش نیز به من , ریشه در حس ناسیونالیستی بودن ارائی ها دارد که شرح جداگان میدهم.البته رفتار میس اسمیت درسی نیز برایم بود که در اینده حواسم را بیشتر جمع کنم .برخی از ممطالب را که مفصل می نویسم , علاقمتدم تا خوانندگانم به نوعی مقایسه تطبیقی برسند . و نوع زندگی را در زمانهای متفاوت توجه داشته باشند .


خاطرات جلال فاطمی انارکی23
خاطره ها : یادی از استاد 
صبح 5 شنبه 7 فروردین سال جاری پیکر دکتر محمد ابراهیم باستانی پاریزی با نثار 89 شاخه گل بر تابوت ایشان در قطعه 250 بهشت زهرا بدرقه شد تا در کنار همسرش ارام گیرد . دکتر باستانی هرگز علم تاریخ را به پای سیاست قربانی نکرد . شیوه تاریخ نگاری دکتر خاص خود او بود . به همین روش هزاران نفر را که از خواندن تاریخ گریزان بودند به مسائل تاریخی علاقمند کرده است .به یکی از نوشته های کوتاه استاد توجه کنید که چگونه گذشته را با حال , پیوند میدهد :
سیاست و رانندگی در ایران ------ نوشته محمد ابراهیم باستانی پاریزی
سیاست خصوصا در ایران چیزی است مثل رانندگی در تهران , این کافی نیست که شما احتیاط کنید و به کسی نمالید دیگران هستند که به شما خواهند مالید ! همچنانکه در تهران هرگز گول چراغ سبز را نباید خورد , زیرا درست در همان لحظه که چراغ برای شما سبز است هیچ بعید نیست که وسط چهار راه یک تریلر 16 چرخ از خط قرمز رد شود و با سرعت 80 کیلومتر شما را در هم پرس کند درست مشابه اینکه مثلا ظل السلطان ادمی مثل حسینقلی خان ایلخانی بختیاری روستائی ساده دل را برای تماشای سان و رژه قشون به میدان شاه اصفهان دعوت کند و پس از پایان مراسم با هم به عمارت دولتی مراجعت کنند و نیم ساعت بعد او را و بچه هایش را زنجیر کند و همانشب ایلخانی را به وسیله لنگ حمام خفه می کند , چراغ از این سبز تر و تریلر از این سنگین تر میشود؟ به همین دلیل اغلب در مملکت ما توصیه می کنند که ادم بهتر است به سیاست نزدیک نشود که در حکم انست که ادم در چاه صد ذرعی مار گرفته باشد ! یا به قول دکتر صورتگر استاد خودمان , تماس با سیاست مثل انست که ادم در بیابان تور بیندازد تا شکار کند و در اخر کار یک خرس سیاه به تورش بیفتد ! شکاری که ادم نمیداند با ان چه کار کند ؟
یک مثل جالب هست که هرچند خیلی تمیز نیست ولی به هر حال قابل گفتن است می گویند اصفهانی به پسرش گفت :
فرزند اگر دیدی از کوچه بار ککه ( کود انسانی ) می اید زود برگرد و هرگز به بار ککه نزدیک نشو زیرا اگر به تو زند تو ضرر کرده ای و اگر تو هم به او بزنی باز هم تو ضرر کرده ای .


نویسنده: مهدی افضل - ۱۳٩۳/٤/۱۳

هر صبح قبل از طلوع به خیابان می آمد و اگر شده با خواندن شعر و یا چاق سلامتی بلند بالایی با کسی، زن یا مرد، اظهار وجود میکرد و این نشان از آن داشت که روستا دارد از خواب برمیخیزد و این نخستین نشانه بیداریست، گویا عهدی با خود بسته است که هر روز سرویس و سرنشینانش را بدرقه کند ...اما نه آن روز...و من به این عادت، در را باز کردم تا شاید علت سکوت آن روز را بدانم. باد نرم و ملایمی می وزید و زمین را فوت می کرد. بالا و پایین خیابان را نگاه کردم ، هیچ جنبنده ای که نشانه ای از حیات داشته باشد، ندیدم.که یک سیاهی چسپیده به تیر برق نگاهم را بسوی خود کشید. خودش بود. دایی رضا بود خاموش و بق کرده...                    - چرا تو لبی آقا رضا ؟

نامفهوم چیزی گفت که نفهمیدم. صورتش پف کرده بود  و رنگ به رویش نبود .

-نبینم ناراحت باشی... پس کی بود که می گفت ما که خوشیم گور پدر آدم ناخوش؟!

-ما عزا داریم.

صورتش پر از غم بود

-خدا نکنه  باز چی شده؟

- مادرم مرد

غمی دردناک و نفس بر آنچنان چهره اش را پوشانده بود که راه را ، حتی به اشک هم بسته بود. دلم گرفت آنچنان که احساس کردم در میان یک مشت نامریی فشرده می شود، چرا که مادرش یعنی همه کسش ... دستهایش را گرفتم ، می لرزید. گفتم :

"آقا رضا مادرها هر گز نمی میرند. .."

گفت:

" حیف بود"

 و رفت...

 به دنبالش گفتم:

" خدا مادرت را بیامرزد."

 بغض آلود گفت:

"خواهش می کنم."

 ساعتی بعد، سر تا پا سیاه بدبال جمعیت تشییع کننده می رفت و با خود می گفت و تکرار می کرد:

" حیف بود..."

نقل از :http://harfonaghl.persianblog.ir/


خاطرات جلال فاطمی انارکی22
خاطره ها 
قبل از فرارسیدن سال 51 , مصمم شده بودم به خارج از کشور بروم . خانم هایده ایرجی رئیس اداره بورس های نخست وزیری , خانمی شوخ , سرزنده , بذله گو و متلک انداز بود .
- هایده جان میشه مرا هم جزو استفاده کنندگان از بورسیه قرار دهی ؟
- جلال جان ! اگر بورس بی ر بخواهی بفرما . بیا و بگیر اما اون یکی را باید کمی صبر کنی !. گاهی هم هایده خودش جلوی راهم سبز میشد و خیلی جدی می گفت :
چرا به رفیق ات نمی گوئی . لب تر کند هر جای دنیا که دلت خواست میتوانی بروی .
منظورش از رفیق , امیر عباس هویدا , نخست وزیر بود . واقعیت قضیه این است که حدود سال 45 کاخ جوانان در سه راهی قلهک تهران در زمینی مشجر و بزرگ با ساختمانی مناسب با هدف اموزش و سرگرمی جوانان در رشته های مختف ورزشی و هنری از قبیل موزیک , رقص , هنرهای رزمی و غیره تاسیس گردید .با عضویت در این مجموعه , متعهد شدم کتابخانه انرا راه اندازی کنم . فضای مناسب سرپوشیده ای با بودجه ای مختصر در اختیارم قرار دادند و انرا به راه انداختم .جوانان ان زمان به ویژه دانشجویان شور و حال خاصی در مسائل سیاسی و اجتماعی داشتند .خوراک جوانان ان دوره پی گیری جنگ الجزایر با فرانسه , ویتنام با امریکا و پیگیری جنبش های ازادی بخش در امریکای لاتین به سرکردگی فیدل کاسترو و هم چنین عبدالناصر و قوام نکرومه در افریقا بود . جمیله بوپاشا , احمد بن بلا , پاتریس لومومبا و دیگران جذابیت های زیادی برای جوانان داشتند . در باره این مبارزات کتابهای فراوانی با اب و تاب و هیجان بسیار به چاپ میرسید .این کتابخانه تازه تاسیس پاتوق بخث و مناظره و گاه مشاجره جوانان شده بود .
در همان سال 45 هویدا که منزل مسکونی اش در شمیران بود برای رفتن به کاخ نخست وزیری از خیابان شمیران و کنار کاخ جوانان می گذشت .غروب یکی از روزها بی خبر به محوطه کاخ و مستقیما به کتابخانه امد که در انجا حضور داشتم .به مطالعه و بخصوص مطالعات تاریخی خیلی علاقمند بود . پرسشهائی از قبیل کیفیت کتابخانه و تعداد علاقمندان به کتاب و اینکه چه نوع کتابهائی را بیشتر می خوانند , پرسید که جواب مناسب به ایشان داده شد .
- برای کیفیت بهتر کتابخانه هر کتابی که لازم میدانید خریداری کنید , بودجه اش را از طریق نخست وزیری می پردازم . همان روز اول دختر و پسر در محوطه کاخ دورش حلقه زدند و همه جور سئوال و پاسخ داده میشد .از ان روز به بعد لااقل هفته ای یک بار و گاه بیشتر به کاخ جوانان سر می زد , مستقیما به کتابخانه میامد . قبل از انکه به محوطه کاخ برود با نوشیدن یک فنجان چای یا قهوه رفع خستگی میکرد . در طول چنددقیقه ای که در حضورش بودم با من به گفتگو می نشست و گاهی به خاطراتش گریزی می زد .به محوطه کاخ میرفت و سر شوخی را با جوانان شروع میکرد . گاها از میان دختران , پارتنری برای خودش انتخاب میکرد و مشغول رقص تانگو میشد .اخر سر پشت ماشین پیکان خود می نشست و راهی خانه میشد .هویدا می دانست در سازمانی که خدمت می کنم , وابسته به نخست وزیری است . هیچ وقت خواسته شخصی ام را با او مطرح نکردم و هیچگاه تقاضائی از او نداشتم .خانم ایرجی با اگاهی از این دیدارها , سفارش نخست وزیر را برای بورس گرفتنم طبیعی میدانست . از خانم ایرجی ابی گرم نمیشد . البته حق هم با او بود . یکی از شرایط بورس گرفتن حد اقل 5 سال خدمت کردن در سازمان متبوع با مدرک لیسانس بود که واجد این شرط نبودم . متاسفانه در میان استفاده کنندگان از بورس کسانی هم بودند که واجد شرایط نبوده و استفاده میکردند .سه سال مرخصی بدون حقوق از اول خرداد سال 51 گرفتم و مصمم به رفتن شدم .هفته اول فروردین سال 51 پدرم فوت کرد . ما فرزندان معدنکاران بخصوص معدنکارانی که در نقاط دور افتاده خدمت کرده اند هیچوقت مزه شیرین پدر را حس نکردیم . پدرم زندگی بسیار سخت و طاقت فرسائی در عمق این معادن با کمترین تسهیلات زندگی داشت و در 59 سالگی با زندگی وداع تلخی داشت .تا قبل از رفتن ام به مسافرت روزهای سختی را گذراند . خاطم ازرده بود .اخرین ملاقاتم با استاد حبیب یغمائی در کافه نادری نه تنها هیچ مشکلی را در مورد فاطمه حل نکرد بلکه به ابهاماتم نیز افزوده شد .به گفته هوشنگ حتی یک بار استاد حبیب فاطمه را به دفتر مجله فرا می خواند و بیش از یک ساعت با او به گفتگو می نشیند .هوشنگ از گفتگوی انها بی خبر بود .-
هیچ حرفی در مورد گفتگویشان با فاطمه به من نگفتند فقط استاد گفت :سیرجانی حق داشته است که عاشق و دلباخته چنین زن رویائی شود !
رد فاطمه را میتوانستم از طریق صاحب خانه قبلی اش , بدری خانم , پی گیری کنم اما با خودم عهد کرده بودم که بخاطر رعایت بسیاری از اصول اخلاقی ملاقاتی با او نداشته باشم .نیمه های اردیبهشت 51 به سوی لندن پرواز کردم . بی خبر بودم که چه سال سخت و روزهای طاقت فرسائی در پیش رو خواهم داشت .



خاطرات جلال فاطمی انارکی21
اخرین بخش ماجرا
استاد ,غذایشان را میل کرده , ظرف دسر ( کرم کارامل ) جلوی رویشان بود .با حالتی بسیار جدی مرا خطاب قرار داده و گفتند :
راستش را بخواهی , به تو حسودی ام میشود . شبیه ماجرای تو را در سالهای جوانی ام داشته ام . دلباخته یکی از همکارانم شدم . ان خانم برای ملاقاتم , هیچ ملاحظه ای نداشت . خودش را اسیر نام و ننگ نکرده بود . مثل فاطمه به مکتب اصالت وجود ( اگزیستیالیسم ) اعتقاد داشت . عرف و عادت و سنن دست و پاگیر را تحمیلی میدانست .نقطه مقابلش که من بودم , سیاست اسه بیا اسه برو که گربه شاخت نزند را در پیش گرفته بودم .به شدت خودم را محدود کرده بودم تا مبادا حرف و حدیثی برایم روی دهد .اینده ام که خمیر مایه اش کسب اعتبار بود , برایم خیلی اهمیت داشت .از درک این گفته ی حافظ عاجز بودم که :گر مرید راه عشقی فکر بد نام مکن -شیخ صنعا خرقه رهن خانه خمار داشت . دختر اگاه و ازاده ای بود . نمی توانست خود را قانع کند که چرا تا این حد محتاط و محافظه کارم .به حساب ان می گذاشت که اگر عاشقش بودم , این قبیل مسائل پیش پا افتاده نباید برایم ارزشی داشته باشد . ترکم کرد و رفت پی زندگی خودش . عمری را در حسرت از دست دادنش گذراندم .رفتار تو را که می بینم , که برای دیدارش به اب و اتش می زنی , دلم میسوزد . با خود میگویم ای کاش که رفتار تو را پیشه کرده بودم .برایش جنگیده ای و تاوانش را هم داده ای . خوشا به حالت . نام و ننگ برایت یکسان بوده است .مصداق این سروده حافظ بزرگوار بوده ای که :
می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب - چون نیک بنگری همه تزویر می کنند .
استاد حبیب بیش از یک ساعت در پشت میز غذا خوری از اطلاعات دقیقی که در باره فاطمه تهیه کرده بود , صحبت کرد .خلاصه گفته هایشان :

بعد از ظهر روزی که از مسافرت رامسر برگشتید , هنوز دقایقی از ورود فاطمه به خانه اش نمی گذشت که سیرجانی همراه ملیحه یکی از همکاران مشترکشان به خانه فاطمه میایند . تکرار همان حرفها و جواب رد شنیدن از فاطمه .
.سیرجانی , اب روغن قاطی می کند و با فریادهای بلند که همسایه ها متوجه میشوند او را ناراحت می کند .فاطمه که نمی تواند این وضعیت را تحمل کند , شبانه به منزل اقای منصوری ,  رئیس اداره میرود  و می گوید: مستاصل شده ام و دیگر نمیتوانم در این شهر بمانم . با رفتنم به تهران موافقت کنید . سریعا به تهران میاید . تمام حرفهائی که در مورد سیاسی بودن فاطمه گفته شده بود , تماما شایعه و نشات گرفته از عوامل مخرب همکارانش بود .
در تهران به خانه دوست سابقش که صاحبخانه اش نیز در دوره دانشجوئی بود مراجعه میکند و در بالاخانه همان خانه زندگی میکند . صاحب خانه اش با نام بدری , زنی مجرد حدود 50 ساله که از طریق خیاطی مزدی امرار معاش میکرده است . یکی از بستگان بدری که در موقع دانشجوئی فاطمه خواستگارش بوده است , مجددا خواسته اش را برای ازدواج با فاطمه مطرح می کند . در ان روزها روحیه فاطمه بسیار خراب بوده و از دانشسرا نیز مرخصی بدون حقوق گرفته بود .پاسخ مثبت میدهد و با این مرد50 ساله که وکیل رسمی دادگستری بوده است ازدواج می کند .استاد حبیب تاکید کرد در حال حاضر دو فرزند خرد سال سه چهار ساله دارد و خوشبخت است .خدمت دولتی اش - تدریس را نیز ادامه نداده است .توصیه های شدید حبیب به من این بود : مبادا با او تماسی داشته باشی . زن شوهر دار است و اگر با تماس تو مشکلی برایش پیش بیاید برای همیشه وجدانت در عذاب خواهد بود . مرتبا این توصیه را به من داشتند که لزومی نداشت و من هیچوقت اخلاقا چنین کاری نمیکردم . گرچه به صدق گفته های حبیب اعتماد داشتم اما دلم راضی نبود که همه چیز و همه اتفاقات را برایم گفته باشند . مطالبشان هم خوانی نداشتند . از همدیگر خداحافظی کردیم . در ان روزها و بخصوص روزهای بعد کمتر به دفتر مجله میرفتم . وقت ازاد نداشتم . کار کردن در اداره و و درس خواندن در دانشگاه مجالی به من نمیداد که خدمتشان برسم . یک سال و چند ماه بعد از این ملاقات , بطور کاملا اتفاقی که برای فاطمه نیز اتفاقی بود, در خانه بدری , من و فاطمه همدیگر را ملاقات کردیم . فقط بخشی از گفته های استاد حبیب واقعیت داشتند. شرح این ملاقات را نه حالا که زمانی دیگر به ان خواهم پرداخت .


خاطرات جلال فاطمی انارکی20
پایان ماجرای فاطمه - قسمت اول 
هم زمان با روزهائی که استاد نظام وفا بدرود حیات گفته بود , شخصا به خانه استاد میرفتم تا سورسات مهمانان را از قبیل مواد غذائئ و میوه جات فراهم کنم . از درگذشت نظام کلافگی و ناراحتی حبیب وصف ناشدنی بود . در دفتر مجله راه میرفت و با صدای بلند می گفت : امان از این مردم قدر ناشناس . لعنت بر این حکومت ضد فرهنگ . حتی به خودشان زحمت ندادند تا خبر مرگ این بزرگوار را از رادیو و تلویزیون اعلام کنند . از خودم بیزارم که عمرم را وقف هیچ و پوچ کردم !

هوشنگ با درک روحیه خراب استاد و چگونگی حالات روحی روانی پریشان ایشان در گوشه ای کز کرده و جیک اش در نمی امد . خوب به خاطرم هست که غروب روز چهارشنبه بود . حبیب وارد اتاق من و هوشنگ شد . رو به من کرد و با همان حالت تلخی اش گفت : 
ماموریتی را که به من سپرده بودی , تمام و کمال انجام دادم . دیگه نمی خواد دلواپس باشی . گزارش کاملی از بر رسی هایم را در وقت مقتضی ظرف فردا یا پس فردا برایت خواهم گفت . قرار وقت ملافات با شما .5 شنبه ها و جمعه ها , دفتر , تق و لق بود .به ایشان گفتم : فردا که پنجشنبه است , طرفهای صبح خدمتتان میرسم که هم سری به خانه مرحوم نظام برای گفتن تسلیت رفته باشید و جسارتا ناهار را نیز در خدمتتان خواهم بود . 
- بسیار عالیست . چه میزبانی بهتر از شما . یادم رفته است که این سال ها کسی مرا به شام یا ناهار دعوت کرده باشد . کجا می خواهی مرا برای صرف ناهار ببری ؟ ادرسش را بگو .با هم به کافه میرویم ( به دلم برات شده بود که استاد خبر خوبی از فاطمه به من نمیدهد . بدم نمیامد کمی قلقلکش کنم )
نام کافه را که بردم , فشار خونشان بالا رفت . من و کافه ؟ 
متوجه شدم که کافه را با اغذیه فروشی یا پیاله فروشی و مشروبخواری اشتباه گرفته اند .
ساعتی را در منزل نظام گذراندند و از خاطرات کوتاهی که با ایشان داشتند ذکری به میان اوردند . خانواده نظام به استاد حبیب بسیار تکریم و احترام بجا اوردند و مرا نیز از قلم نیانداختند .به جبیب گفتند این جوان خیلی زحمت اقا نظام را کشیده اند . به دکتر و ازمایشگاه بردن و حتی خرید خانه را کردن تا این روزها که دیگر مرتبا در کنارمان بوده اند . خدا خیرشان بدهد .حبیب برای خداحافظی از جایش برخاست . از خیابان ژاله و مسیر بهارستان راهی مقصد شدیم . حبیب : کجا داری میری ؟ - میرویم به کافه .
- اخر عمری می خواهی مرا به شیخ کنعان تبدیل کنی ؟
استغفرالله !

از میدان شاه وارد خیابان 30 تیر شده بودیم . اتوموبیلم را نزدیک چهار راه قوام السلطنه پارک کردم . خیابان و ساختمانها برای استاد اشنا بود . خاطرات زیادی باید از این خیابان میداشتند . بلافاصله گفتند :
این ساختمان اجری که خانه قوام السلطنه است . قدری پائین تر خانه مسکونی دکتر مصدق بوده است . قیام 30 تیر که به ملی شدن صنعت نفت انجامید از همین خیابان بوده است . چه جالب ! به ایشان گفتم تازه اول کار است . وارد کافه که شدید بجای پا با سر می خواهید وارد ان شوید .گفتند : دیوانه و حیرانم کردی . هر جا که می خواهی برو .
بیش از چند قدمی نرفته بودیم که من و استاد در جلوی در ورودی کافه ایستاده و اماده رفتن به داخل ان بو دیم که بلافاصله گفتند اینجا که کافه نادری است . مرکز کل نویسندگان شعرا و محققین معاصر . بوف کور هدایت , میراث خوار استعمار مهدی بهار , زمستان اخوان و بسیاری از اثار فاخر ادبیات امروز ما , نطفه اش در این کافه بسته شده است .
از ته دل خوشحال بودند . اینجا را از کجا پیدا کردی و چطور عقلت رسید که مرا باینجا بیاوری ؟ در جوابشان گفتم چند سالی هست که تقریبا مرتبا باینجا میایم و کاملا با مدیر و پرسنل کافه اشنائی دارم . برویم جلوتر تا میز صادق هدایت و بزرگ علوی را به شما نشان دهم . بالاتر از همه گارسونی که از این بزرگان پذیرائی کرده است , امروز در خدمتتان خواهد بود. به یکی از گارسون ها گفتم , ابراهیم برو و اوانس را بگو تا نزد من بیاید . اوانس در ان روز 70 ساله به مدت 50 سال بود که در کافه نادری به عنوان پیشخدمت کار میکرد .نگاهی به درو دیوار که با تابلوهای قدیم بود انداختند . چند نفر به استاد سلام و احوالپرسی کردند . همراهشان به سالن دوم که مخصوص غذا خوری بود رفتیم . حبیب در حال خاصی شبیه خلسه فرو رفته بود و ساکت بود .پشت میز نشستیم و اوانس وظیفه سرو غذایمان را بر عهده گرفت . با دلی لرزان و حالی نگران گفتم هر زمان که خواستید از فاطمه بگوئید.


خاطرات جلال فاطمی انارکی19
خاطره ها 
دوستم هوشنگ ,یک جندقی تمام عیار بود . بی هیچ شیله پیله, خجالتی , مقید به انجام تکالیف دینی , نماز و روزه اش ترک نمی شد .راضی کردنش از سوی من برای جلب رضایت حبیب که برای اگاهی از سرنوشت فاطمه اقدامی صورت دهد , خیلی سخت بود .
-هوشنگ جان ! تنها هدفم کشف واقعیات و ریشه یابی اتفاقاتی ست که با انها مواجه بوده ام . کجای این خواسته نا مشروع و غیر انسانی ست ؟ 
علیرغم تمامی این جر و بحث های پایان ناپذیر پذیرفت تا مشروحا با استاد حبیب صحبت کند و هر انچه را که میداند و اگاهی دارد برایشان تشریح کند . 
- باشد جلال در یکی از همین روزها که سر حال باشند صحبت می کنم . عجله نکن .
اداره امور روزانه دفتر نشریه رضایت کامل استاد را جلب کرده بود .حدود سه چهار ماهی از حضورم در دفتر مجله می گذشت . سال 43 در شرف اتمام بود . در همین مدت کوتاه با بسیاری از بزرگان اهل ادب و فرهنگ که به دفتر مجله رفت و امد داشتند اشنا شده بودم . شخصا علاقمند به حضور در دفتر و خدمت کردن به استاد بودم .
علاقمندی ام را در ادامه خدمت بانک از دست داده بودم . انجام وظایف خشک و یک نواخت امور بانکی مانند برهکاران و بستانکاران , دفاتر روزانه و کل , اسناد دریافتنی و پرداختنی و تهیه ترارنامه روزانه . از چگونگی ماهیت شغلی ام خشنود نبودم . بدون انگیزه و خسته کننده . سال 44 از خدمت در بانک کشاورزی استعفا دادم . در گزینش استخدامی سازمان امور اداری و استخدامی کشور وابسته به نخست وزیری شرکت کردم و موفق به استخدام در این سازمان شدم . در سال 45 در دانشگاه تهران , دانشکده جدید التاسیسی با نام دانشکده علوم اداری و مدیریت بازرگانی ایجاد گردید . با قبولی در کنکور سراسری دانشکده مدیریت علوم اداری را انتخاب کردم و در سال 49 در زمره اولین فارغ التحصیلان مدیرت , مدرک لیسانس گرفتم . اوائل سال 51 پدر مهربانم در سن 59 سالگی به جهت بیماری قلبی در اصفهان درگذشت و در تخته پولاد اصفهان به خاک سپرده شد .هیچ گاه در زندگی ام نتوانسته ام خودم را از زیر سایه این پدر مهربان کنار بکشم . کارهای انسانی و نوعدوستانه اش را که به خاطر میاورم مبهوتم می کند که چگونه این مرد به مکتب نرفته در اوج انسانیت بود . هر وقت خودم را با او مقایسه کرده ام , خجالت کشیده ام .سال 52 پس از طی یک دوره اموزشی زبان در کالج مدیریت لندن برای گرفتن مدرک فوق لیسانس ثبت نام کردم .
سال 45 با لطف و پی گیری های استاد حبیب یغمائی , چگونگی وضعیت فاطمه و ماجراهائی که داشته است برایم مشخص شد که به ان خواهم پرداخت .


خاطرات جلال فاطمی انارکی18
خاطره ها : لطفا با تامل بخوانید
عنان به میکده خواهیم تافت زین مجلس --- که وعظ بی عملان واجب است نشنیدن
ایا ضروری است ؟ . بله ضروری است ! .
قبلا در یکی از نوشته هایم به عبارت - ایا ضروری است ؟ با پاسخ - بلی ضروری است به معنای به جدیت تصمیم گرفتن اشاره کرده ام .تنها چیزی جدی است که ضروری باشد . تنها چیزی دارای ارزش است که وزین باشد . 
این اعتقاد از موسیقی بتهوون سرچشمه گرفته است .اخرین قطعه پایانی کوارتت بتهوون بر روی این دو درون مایه ساخته شده است .1- ضروری است ؟ 2- بلی ضروری است . به معنای به جدیت تصمیم گرفتن. جریان از این قرار است : مردی به نام دمبشر , 50 فورن ( واحد اصلی پول مجارستان ) به بتهوون بدهکار بود . وقتی اهنگساز همیشه بی پول برای گرفتن طلب خود به او مراجعه کرد , اقای دمبشر اهی کشید , ایا ضروری است ؟ بتهوون هم بدون رو در بایستی و با خنده پاسخ داد : ضروری است و فورا این کلمه ها را در دفتر یادداشت خود نوشته و روی این درون مایه واقعی یک قطعه موسیقی با چهار صدا می سازد . سه صدا می خواند ضروری است , ضروری است , اری , اری , اری , چهارمین صدا می گوید : پولت را در ار .یک سال بعد همان درون مایه هسته مرکزی چهارمین قطعه پایانی کوارتت اوپوس 135را بوجود اورد .بتهوون دیگر ابدا به پول اقای دمبشر فکر نمیکرد . به نظرش کلمه های ضروری حالت و اهنگی بیش از پیش با جلال و پر شکوه داشت گوئی انها را سرنوشت به وجود اورده است . ضروری است دیگر یک لطیفه نبود بلکه معنای به جدیت تصمیم گرفتن را میداد .بتهوون یک نکته طنز الود را به صورت یک کوارتت جدی در اورده بود .اروپائی های امروز در موقع تصمیم گیری قطعی و لازم الاجرا چنین اهنگی را زیر لب زمزمه می کنند .سنگینی بار هستی ما منوط به اجرای تصمیمات ماست .
زندگی همگی ما بستگی به رویدادها و اتفاقاتی دارد که در وقوع انها دخالتی نداشته ایم مسیر اتفاقات زندگی مان را - ضروری است - که نتیجه تصمیمات ماست تغییر میدهد . گریزی از اتفاقات نیست . متولد شدنم در تهران , عزیمتم همراه خانواده به سیرجان در اختیار خودم نبوده و به جهت ماهیت شغلی پدر معدنکارم بوده است .
اشنائی و دوستی ام با فاطمه که شروع این اشنائی همراه با دلخوری و عصبانیت ایشان از من بوده است در اختیار خودم نبوده است . سعیدی سیرجانی درس انشا, را به فاطمه واگذار کرد . اولین موضوع انشائی که فاطمه برای ما دانش اموزان انتخاب کرد و هر کداممان تکلیف خود را انجام دادیم , با تشر و ترش روئی مدعی شد که انشایم را کس دیگری برایم نوشته است : چرا دروغ می گوئی که خودت نوشته ای ؟ از حالا اگر ب دروغ گفتن عادت کنی روزگار تلخی در انتظارت خواهد بود .
- باور کنید خودم نوشته ام و از کس دیگری کمک نگرفته ام . 
- اصرار کردنت به دروغ گفتن , عصبانی ام می کند . 
هفته بعد در درس انشا, نیم ساعت اخر وقت کلاس را به موضوع اختصاص داد تا در باره اش انشایمان را بنویسیم با تمرکز و دقت و خط خوش انچه را که در توانم بود نوشتم و به عنوان اولین دانش اموز به دست فاطمه دادم .در حالیکه مطالبم را می خواند , سرش را تکان میداد و متاثر بود . پایان کلاس و پس از خروج شاگردان کلاس مرا نگهداشت و با حالتی بسیار ناراحت گفت : مرا ببخش که در باره ات اشتباه میکردم . در پایان گفته هایش مرا به خانه اش دعوت کرد تا برخی کتابهایش که برایم مفید بود در اختیارم قرار دهد .مراجعاتم به خانه فاطمه به تقاضای خودش بود و البته علاقمندی دو طرفه ای نیز بتدریج در بین مان بوجود امد .هرچه بیشتر به فاطمه نزدیک میشدم به میزان عصبانیت سعیدی سیرجانی از من افزوده میشد . تضور میکرد که من مانع دوستی او و فاطمه هستم در حالیکه چنین نبودو دلایل مختلفی داشت . فاطمه طبیعت سیرجانی را مرد سالاری میدانست و معتقد بود همان گونه که او حق انتخاب دارد من نیز از چنین حقی بهره مندم . سیرجانی نمی توانست قبول کند که خودش و خانواده اش به خواستگاری فاطمه با هدایا رفته اند و او صریحا جواب رد داده و هدایا را باز گردانده است .
دختره دهاتی کارش به جائی رسیده که به من جواب رد بدهد ؟
بیش از یک ماهی از ورودم به دفتر یغما نمی گذشت . با کمک هوشنگ کارها را راست و ریس و روتین کرده بودیم و حبیب رضایت کامل از ما داشت . از هوشنگ خواستم تا جریان من و فاطمه را با جزئیات ان برای حبیب تشریح کند و حتی از دو نفر شاهد ماجرا که باستانی پاریزی و سعیدی سیرجانی بودند نیز پرس و جو کند .هوشنگ به شدت مخالف این پیشنهاد بود. اعتقاد داشت که اثر منفی نسبت به تو بر روی حبیب خواهد گذاشت و به صلاح نیست . بالاخره هوشنگ را قانع کردم تا ماجرا را برای حبیب باز گو کند .


خاطرات جلال فاطمی انارکی17
خاطره ها :
بلافاصله پس از عزیمت نظام وفا به حضور استاد حبیب یغما رسیدم . با روی خوش و اغوش بازپذیرایم شدند با گویش انارکی دعوت به نشستنم کردند: ای یور هنیگ ( بیا بنشین ) گویش شما انارکی ها را به خوبی می فهمم اما در صحبت کردن لنگ می زنم .همگیمان , مردمان جندق , خور و بیابانک , چوپانان و انارک در یک اقلیم قرار گرفته ایم .فرهنگ و اداب و رسوم تقریبا مشابهی داریم . کم لطفی طبیعت که سر منشا, ان کم ابی ست دامنگیرمان شده و از ابادانی منطقه محروممان کرده است . مهاجرت مردم بومی منطقه , نگران کننده است .با شما خانواده های انارکی , برادران , بقائی , طباطبائی , عموئی , صدریه و شما فاطمی ها ارتباط نزدیک داشته و دارم . میرهاشم خان صدریه که به کارهای کشاورزی و عمرانی علاقمند بود در نزدیکی خور مزرعه هاشم اباد ایجاد کرد . با میرمهدی خان صدریه که خانه شان در پیچ شمیران است , رفت و امد مستمر دارم .با اقایان سید محمدطباطبائی و میر سیدعلی فاطمی که در سرای بیگدلی حجره تجاری دارند , با اهالی خور و بیابانک روابط و معاملات تجاری دارند هم چنین روابط دوستانه ام با عبدالکریم عموئی و میر باقر طباطبائی برقرار است . پدرتان را نیز می شناسم از معد کاران نامی قدیمی است .یکی از برنامه های جدی زندگی ام که وقت زیادی صرف ان کرده ام , تهیه شجره نامه خانواده های این منطقه بوده است که متاسفانه هنوز تکمیل نشده است . اولویت را بر ساکنین و مهاجرین اولیه در هر نقطه ای از منطقه قرار داده ام . به گفته های پر بار و اموزنده شان ادامه میدادند . 
اکنون تاسف می خورم که چرا در همان موقع از ایشان نخواستم تا نسخه ای از این شجره نامه را در اختیارم قرار دهند . در ان موقع که در سنین 22-23 سالگی بودم به اهمیت چنین مهمی پی نبرده بودم .بعدا از انکه سخننان استاد به پایان رسید از من خواستند تا خودم را معرفی کنم .

استاد عزیز : با نیت معرفی کردن خودم خدمتتان رسیده بودم . با اطلاعات جامعی که شما از ما انارکی ها دارید , چیزی اضافه بر ان ندارم که خدمتتان عرض کنم .
- درست است . انارکی ها مردمان سخت کوش , پاکدست و درستکاری هستند و به این صفات نیز شهره میباشند .
- حسن نیت جنابعالی است . خیلی خوشحالم که به ما حسن ظن دارید .در مورد شخص خودم تا ساعت 2 بعد از ظهر در یکی از موسسات دولتی مشغول کار هستم ولی بعد از ظهرها را وقت ازاد دارم . اگر مایل باشید با کمال میل در خدمتتان هستم .
- چه خوب . هوشنگ به من گفته است که به ادبیات علاقمند هستید و اینجا نیز کانون گردهمائی ادبا و دانشمندان است . با انها افتخار اشنائی پیدا می کنی که برای اینده ات خیلی مفید است. در همین دفتر در بعد از ظهرها همراه هوشنگ به رتق و فتق امور دفتر بپردازید . ایا ماشین نویسی هم میدانی ؟
بله استاد . مدرک قبولی ماشین نویسی فارسی و لاتین را گرفته ام .
- چه خوب . نامه های ارسالی مان را دست نویس تهیه می کنیم. ماشین تحریر المپیای بسیار خوب خریداری کرده ایم که بدون تایپیست است.
با شوق و ذوق فراوان هر روز به دفتر نشریه رفتم . هوشنگ از امدنم خیلی خوشحال بود . نامه هایشان را تایپ میکردم . به بایگانی 
و ارشیو سرو وصورت دادم . کتابها را بر اساس نظم دیوئی مرتب کردم و کارهای روزانه استاد را هر روز در کاذیه ای روی میزشان قرار میدادیم . خیلی راضی بودند و اظهار تشکر میکردند .
15 روزی که از امدنم به دفتر گذشته بود و خودم را جا انداخته بودم به هوشنگ گفتم ماجرای من و فاطمه را برای استاد تعریف کن و بگو که سعیدی سیرجانی و باستانی پاریزی نیز در کم و کیف موضوع هستند. از استاد استمداد بخواه تا رد فاطمه را برایم پیگیری کند.هوشنگ قول داد که هر انچه از دستش بر اید کوتاهی نخواهد کرد و به موقع موضوع را خدمتشان مطرح می کند .


خاطرات جلال فاطمی انارکی16
فصل دوم
جز به زلف تو ندارد دل عاشق میلی - اه از این دل که به صد پند نمی گیرد بند
من نیز مثل سایر جوانان ان دوره روزگار خاص خودم را داشتم . بیکاری برای جوانان دوره ما مفهومی نداشت . معتقدم نسل دوره من , اخرین نسل سنتی بود که به حفظ سنت ها احترام می گذاشت . تا رسیدن به سن 31 سالگی پدرم در حیات بود . به یاد نمی اورم که پیشاپیش او راه رفته باشم یا او ایستاده باشد و من , نشسته .
دهه 40 شمسی قرن ما که اوج جوانی های هم نسل من بود شاخص ترین دهه های این قرن است . شعرا , نویسندگان , محققین و هنرمندان تکرار نشدنی در این دهه بروز و ظهور کردند . روزگار معمولی خودم را داشتم . وارد شدن فاطمه در زنگی ام و دلبستگی شدیدم باو و بطور ناگهانی , ناپدید شدنش چون قطره ای , ارامش خاطر را در ان زمان از من سلب کرده بود .هیچ اتفاقی نمی توانست , عمیقا خوشحام کند . همواره دنبال گم گشته ام بودم . تا سال 43 چندین بار به سیرجان و معدن که هنوز پدر و خانواده ام در انجا زندگی میکردند مسافرت کردم . کرمان که از ماشین پیاده می شدم , مستیقما سراغ اتوموبیل اعزامی به حسین اباد , زادگاه فاطمه می گشتم و به انجا میرفتم .خانواده اش متفرق شده بودند. مادر فوت شده , خواهران ازدواج کرده و برادرانش , درسشان را خوانده یا نخوانده به دنبال زنگی شان رفته بودند. هنوز خانه پدری را که خاطرات فراوانی همراه با رفتن فاطمه به انجا داشتم, حفظ کرده بودند . حسرت ان روزهای شیرین در کنار فاطمه بودن , بی طاقتم میکرد . از هرکدامشان که در باره فاطمه می پرسیدم , جوابهایشان هماهنگی نداشت و به نظرم میرسید که موضوعی را از من مخفی نگه میدارند . پاسخ های حاج محمد تقی نیز در سیرجان , قانع کننده نبود . هر بار که در تهران به دانشسرای عالی یا ورارت اموزش و پرورش مراجعه میکردم , با تشر و عصبانیت در پاسخم می گفتند : اجازه نداریم در مورد پرسنل مان به افراد غریبه پاسخ دهیم . کلافه شده بودم .هیچ فرد متنفذ و قدرتمندی را نمی شناختم تا از او کمک بگیرم . تقریبا مطمئن شده بودم که سناریوی دستگیری شبانه فاطمه و اعزامش به تهران , یک سناریوی ساختگی و جعلی ست .از طرفی ادرس محل زندگی و کارم را با شماره تماس تلفنی در اختیار خانواده فاطمه قرار داده بودم . انتظار خبری از سوی او را داشتم که چنین اتفاقی نیافتاد .نمی توانستم خودم را قانع کنم که بی خیال او شوم . تلاش و کوشش مستمر را برای پیدا کردن گم شده ام ضروری میدانستم .سال 42 بود و به یاد اوردم که همکلاسی ام در سیرجان , هوشنگ یغمائی جندقی در چند مرتبه ای که او را دیدم گفت در دفتر نشریه یغما به صاحب امتیازی حبیب یغمائی کار می کند و اینکه انجا جایگاه شخصیت های متنفذ و ادبا و روشنفکران میباش : باور کن جلال حتی دکتر مصدق از قلعه احمد اباد ( ملک شخصی مصدق که زیر نظر دولت کودتا ,مصدق تحت نظر و به عبارتی در حصر خانگی بود ) به استاد یغمائی نامه می نویسد و از اینکه این نشریه برای ایشان ارسال شده , تمجید و قدر دانی می کند . هوشنگ در ادامه گفته هایش : اگر نزد استاد یغمائی بیائی تمام مشکلاتت حل میشود .تصمیم گرفتم به دفتر مجله که در نزدیکی میدان بهارستان قرار داشت بروم . یکی از بعد از ظهر های گرم تابستان سال 42 بود که عزمم را جزم کردم تا خدمت استاد برسم . هدف اصلی ام از این مراجعه در واقع استمداد از ایشان برای پیدا کردن فاطمه بود .
--------------------------------------------------------------------
خاطرها :
دوست گو یار شو و هر دو جهان دشمن باش - بخت گو پشت مکن روی زمین لشگر گیر 
از نعمت دوست صمیمی , دانا , یکدل و بیریا برخوردار شدن سرمایه بزرگی ست که جایگزن ندار . فاطمه درزندگی ام یک استثنا بود. صارق , شجاع , بی ریا و صمیمی .تا اخر عمر باستانی پاریزی با او مراوده بسیار نزدیکی داشتم . افسوس که این مرد بزرگ در پنجم فروردین ماه همین سال به جهت بیماری و کهولت سن روی در نقاب خاک کشید و دنیای تاریخ و ادبیات را عزادار کرد فوق الغاده بود . بیش از صد کتاب نوشته و نانوشته دارند تما در زمینه تاریخ , ادبیات , پژوهش و شعر . به دفتر استاد حبیب یغما با قرار وقت قبلی وارد شدم دفتری محقر در بالاخانه دو مغازه و مشرف به خیابان همراه با سر و صدای ماشین ها و رهگذران . مدت 30 سال نشریه پژوهشی یغما را در همین اتاق تهیه و چاپ کرده اند .در واقع عمر عزیز خودشان را صرف چنین نشریه گرانبهائی کرده اند .هوشنگ اذن رفتن مرا به اتاق استاد حبیب داد و وارد اطاق شدم .ضمن ادای احترام , استاد سپید موی کم جثه ای را دیدم که روبروی استاد نشسته و با ایشان مشغول صحبت کردن هستند. بلافاصله این استاد عزیز - مرد سپید موی - را شناختم . به کنارشان شتافتم و دست و صورتشان را غرق در بوسه کردم . حبیب متحیر بود که من جوان از کچا با چنین استادی دمخور هستم .
از من پرسیدند استاد مرا از کجا می شناسید ؟
- جناب نظام وفا هستنند . 6 ماه دوره اموزشی بانک کشاورزی را در خدمت این مرد بزرگ گذرانده بودم و برایمان ادبیات تدریس میکردند .
در وصف نظام وفا , نویسنده و شاعر سنتی و استاد دانشگاه , محقق و پژوهشگر ادبی فقط به این نکته اشاره می کنم که نیما یوشیج اولین شاعر نوپرداز , افتخار شاگردی استاد نظام وفا را داشته است .نیما قبل از اینکه شعر نو را به جامعه معرفی کند که به گفته خودش دل و جرات این کار را نداشته است سروده ای طولانی با عنوان افسانه نزد نظام وفا میبرد و از او می خواهد انرا ویرایش کند و اگر قابل چاپ میداند به چاپ برساند .نظام چنین مهمی را به انجام میرساند و پس از ان شعر نو با پیش کسوتی نیما یوشیج , فراگیرمیشود .
نظام وفا در پاسخ به حبیب یغمائی که این جوان را از کجا می شناسی به ایشان می گوید در مدتی که با ایشان کلاس داشتم . کمکهای زیادی به من کرد . بخاطرم اتوموبیل خرید تا مرا از خانه به دانشکده ببرد . جاهای تفریحی تهران را به من نشان داد . مرا به کافه نادری برد و روی همان میز و صندلی نشاند که زمانی صادق هدایت و بزرگ علوی پشت ان میز نشسته بودند و همان گارسونهائی که از انها پذیرائی میکردند , سرویس دهی ما را نیز انجام دادند . روزگار خوشی را با جلال داشته ام .بیش از این نمی خواستم مزاحم این دو مرد بزرگوار شوم . اجازه خروج گرفتم و کنار هوشنگ نشستم .چند دقیقه ای نگذشت که نظام از حبیب خداحافظی کردند . مستقیما نزدم امد و مرا در اغوش گرفت و گفت : خانه مان در همان جائی که بوده هست . حتما به سراغ من بیا اینجا را نیز حتی بخاطر تو بیشتر خواهم امد .
با خودم گفتم بطور تصادفی و اتفاقی از محضر چه اساتید بزرگ فیض برده ام . فاطمه که مستثنی بود . باستانی پاریزی و اکنون نظام وفا . ای کاش از هرکدام از این بزرگواران ذره ای اموخته بودم. حبیب در همین اثنی مرا احضار کرد و به خدمتش رسیدم .


 
 خاطرات جلال فاطمی انارکی15
فصل دوم
ای خوشا دولت ان مست که در پای حریف -سر و دستار نداند که کدام اندازد 
سال 1337 سیرجان را برای همیشه ترک کرده , در تهران اقامت گزیدم .سکونتم در منزل خواهر بزرگم زینت السادات همسر اقای حسین عموئی انارکی بود .
در کلاس چهارم دبیرستان دارالفنون نام نویسی کردم و سال 39 دیپلم ریاضیاتم را از این دبیرستان اخذ کردم .با انکه در کنکور ورودی دانشکده پلی تکنیک پذیرفته شدم , انصراف دادم . حال و حوصله ادامه تحصیل را نداشتم .صبحگاهی در سال 40 که برای خرید مواد صبحانه مثل نان سنگگ و کره و پنیر از منزل خارج شدم , بطور ناگهانی به داخل یک کامیون نظامی سرپوشیده که در سطح شهر وظیفه سرباز گیری را بر عهده داشتند , پرت شدم و ساعتی بعد همراه برخی دیگر که سرنوشتی مشابه من در ان کامیون داشتند به پادگان عشرت اباد اعزام گردیدم . خواهر و همسرش به شدت ناراحت که چه اتفاقی برایم افتاده است ؟ کسبه اطراف مغازه سنگگی به انها میگویند که به سرباز خانه او را برده اند .
همواره در این کشور گل و بلبل , ارزش و اهمیت انسان نادیده گرفته شده است . از میان ما جوانانی که تعدادمان در ان روز به 3500 نفر می رسید باید قرعه کشی میکردند تا تعداد سربازان مورد نیازشان را تامین کنند .در 7 صف 500 نفری تقسیم شدیم . قرعه نصیب صف شماره 7 گردید که سرباز شدند . در صف شماره 5 بودم . اعلام کردند انهائی که لیسانس و بالاتر دارند , مبلغ 7000 ریال , دیپلمه 5000 و زیر دیپلمه ها 3000 ریال به ژاندارمری پرداخت کنند تا معاف دائم خود را تحویل بگیرند .این رگه معافی , قدرت داشت تا بسیار از موانع را از جلوی پای جوانان بردارد .ویرای امریکا را گرفتم و منصرف شدم . به درد چه کنم ؟ دچار شده بودم . خودم نیر علتش را نمیدانستم .همه جا چشمان نگران فاطمه را می دیدم . گوئی به من می گوید : جلال بی معرفت ! نمی خواهی از سرنوشتی ک در این شهر نصیب ام شده است با خبر شوی ؟چه شد ان جان و قربان گوئی هایت ؟ از خودم خجالت می کشیدم .قلبم با او بود . نمی توانستم فراموشش کنم .دستم ب هیچ کاری بند نمی شد چون دلم نمی خواست .در هر شرایطی که قرار میگرفتم , اسیر و دربند چشمان نگرانش بودم .در ان سال ها که سال های جوانی ام بود , احساساتم , فائق بر عقل گرائی ام بود .
تلاش میکردم تا خودم را به مرحله - ضروری است- یعنی یک تصمیم جدی و قطعی بگیرم برسانم که موفق نمی شدم . احساس تنهائی میکردم . کسی که کمکم کند و راهنمایم باشد نداشتم . اگر با کسی هم , رک و راست از موضوع فاطمه صحبت میکردم تا کمک فکری ام باشد , موضوع را با خنده و شوخی برگزار میکردند : رفته است به سی خودش دست از سرش بردار . گفته هائی از این قبیل .افراد خوش نیت نیز , گفته هایشان متکی بر عقل گرائی بود و احتراز از این قبیل کارها . اما من , به مرحله ضروری است رسیده بودم که باید ردی از فاطمه پیدا کنم. گاهی شب ها را به تاتر با مدیریت مهدی اشرف میرفتم . چند بار که رفتم , به من اعتماد کرد . تا ساعت 8 شب و قبل از شروع برنامه نمایش در گیشه بلیط فروشی بودم . به پشت صحنه میرفتم . حق و حقوق بازیگران و خوانندگان را میدادم و در اخر کار نیز مشتی اسکناس نشمرده همراه با ته چک بلیط ها به ایشان تحویل میدادم : ورت اشمارته ( پول ها را شمرده ای ؟) - خویوت ور اشمار ( خودت انها رابشمار ).
-------------------------------------------------
اسمان بار امانت نتوانست کشید - قرعه فال به نام من دیوانه زدند
بار هستی به گفته ی حضرت حافظ , فلاسفه و اندیشمندان بر دوش انسان است .
ما انسان ها , تعین کننده سرنوشت خود نیستیم .اتفاقاتی در زندگی مان روی میدهد که هیچ دخالتی در وقوع انها نداریم .تولد و نوع جنسیت مان در اختیار خودمان نیست .ناچارا تابع اتفاقاتی هستیم که در طول حیاتمان رخ میدهد. زندگی انسان بصورت خطی است و دایره وار نیست . هیچ تجربه ای را نمیتوان دو بار تکرار کرد .میلان کوندرا - فیلسوف - معتقد است که هیچ انسان خوشبختی وجود ندارد . بصورت خیلی اتفاقی با مهدی اشرف اشنا شدم . مدت سه سالی که در خدمتش بصورت اختیاری بودم , درس های زیادی از او اموختم . اهل طریقت بود . می گفت پول چرک دست است و نباید به ان دلبسته بود .
سال 40 بطور تصادفی و اتفاقی و به حکم قرعه از رفتن به خدمت سربازی معاف شدم . اگر در صف 7 بودم سرباز شناخته میشدم و به عنوان سپاهی دانش می باید به روستاها اعزام می شدم . پس از ان نیز به احتمال زیاد به عنوان معلم در همان روستاها زندگی میکردم و سرنوشتم غیر از این بود که امروز هست .
بطور خیلی تصادفی در امتحانات بانک کشاورزی موفق شدم . از میان 100 نفر شرکت کننده و طی دوره شش ماهه اموزشی , در زمره 20 نفری بودم که ما را به اسرائیل اعزام کردند .ان موقع سال 1963 , فقط 15 سال از عمر کشور اسرائیل می گذشت . یهودی ها بصورت فله ای از سرتاسر دنیا به این سرزمین ( فلسطین) اعزام می شدند و جای فلسطینی ها یا مردم بومی انجا را میگرفتند . یکی از روزها که برای بازدید روستاها رفته بودیم به یکی از دهکده های عرب نشین اسرائیل رفتیم . یادم نیست با دعوت مدیر مدرسه یا با درخواست خودمان به مدرسه فلسطینی ها رفتیم تا از نزدیک انها را ببینیم . سر کلاس , بچه های رنگ پریده ای را با لباس های کهنه , مشاهده کردیم . بچه های اسرائیلی در همان سن و سال , سرحال و چاق و چله بودند . چند نفرمان برای بچه ها حرفهائی زدیم . نوبت به من که رسید , گفتم شما فلسطینی ها در واقع میزبان هستید و یهودی ها میهمان شما . افسوس که جایگاهتان عوض شده و انها شما را به عنوان میهمانان مزاحم می شناسند و از این سرزمین اواره تان کرده اند . مترجم که یک ایرانی یهودی بودبا ناراحتی حرفهایم را ترجمه کرد . بچه ها از حرفهای من خیلی خوششان امده بود . مترجم , موضوع را به مدیر مدرسه گزارش می کند . مدیر به سرپرستمان مهندس خدادادیان با عصبانیت و ناراحتی می گوید : امده اید تا شورش به پا کنید . موضوع بیخ پیدا کرد . صحبت از دیپورت کردن کل گروه و عواقب سختی که می توانست میان دو کشور ایران و اسرائیل بوجود اورد به پیش اورد .کارد به مهندس می زدی از شدت عصبانیت خویش در نمی امد . در ان زمان میر کاظم یا میر عبدالرحیم صدریه سفیر ایران در کشور رومانی بود ک بطور اکرودیته نظارت کارهای سیاسی اسرائیل را نیز بر عهده داشت . موضوع به ایشان نیز منتقل شد . اقای صدریه با پدرم , عموزاده بودند . موضوع را به عنوان سوء تفاهم خواباند . اما مهندس خدادادیان در کمپی که اقامت داشتیم , مرا خواست و بی معطلی سیلی را پای گوشم خواباند :
بچه نفهم ! چقدر باید بی شعور باشی که چنین حرفهائی را در چنین جائی بزنی. هر جا که هستی شر به پا می کنی . تهران که رسیدیم , اگر در بانک ماندنی شدی به جائی تو را می فرستم که برگشتنت محال باشد . دوره مان در اسرائیل تمام شد . در میان 20 نفر اعزامی به اسرائیل , جزو 5 نفری بودم که مرا در تهران نگه داشتند محل خدمتم زیر نظر مستقیم مهندس تعین شد .


خاطرات من و درخت انجیر سبز(2)

نوشته : نسل سومی


 باغ پدر فقط 100 درخت انار تنومند داشت یک ردیف درخت انجیر ابتدای باغ خرّمی خاصی به باغ داده بود امّا حالا تمام درختان ازبین رفته بودند و باع فقط یک چاردیواری بیش نبوددر درونم این فریادها را بوضوح می شنیدم آی درخت تنومند زردآلوی نر بی خاصیت کجایی ؟ انگورهای سیاه ! انگورهای سفید ! درختان سیب معطر درختان گلابی ! ای انارهای شیرین ترش ،پوست کلفت ،پوشت سبز ،پوست کلفت ، پوست نازک کجائید؟ انجیر های سیاه ! ای انجیر های سبز کجائید !؟

ناگهان صدای پیر و فرتوتوتی از گوشه باغ بگوشم رسید خوب که دقت کردم صدای آشنای درخت انجیر سبز ته باغ بود که با ناتوانی فریاد می زد ای بچه ارباب من ایجام مگر مرا نمی بینی ؟ صدایش شیرین ولی پیرو فرسود بود ، آهسته با پاهایی لرزان به سوی گوشه باغ روان شدم ،درخت تنومند انجیر آنقدر کوچک و ناتوان شده بود که آه از نهادم بیرون آمد،با ناله گفتم ای داد و بیداد !ای درخت سبز وشیرین و تنومند باغ پدرم چه به روزت آمده ؟

درخت انجیر آهسته گریست ! به چهره ام نگاه کرد پرسید؟ توکدوم بچه ارباب هستی ؟ خیلی پیر شدی ؟ قیافه پدرت را در چهره ات می بینم ،وقتی اسمم را گفتم احوال برادران و خواهران و بچه های رعیتمان را پرسید گفت یاد آن دوران بخیر، یک زمانی هفت تا 8 تا بچه از شاخه هایم بالا می رفتید و انجیر هایم را می چیدید و و با شاخه هایم بازی می کردید بی انصاف یادت هست که یکبار یکی از شاخه های مرا برای ساختن چرخ اسباب بازی بی رحمانه بریدی؟

چه آدمهای بی معرفتی بودید، یکی یکی در دامان ما درختها بزرگ شدید و شیرین ترین و بهترین میوه های ما را خوردید و کم کم رفتید و پشت سرتان را نیز نگاه نکردید . پدرتان هر وقت به باغ می آمد با ما چه حالی می کرد دوبیتی می خواند و قیچی بدست سرهای تک تک ماها را اصلاح می نمود شاخه های خشکمان را می برید صد ها واله کود پوسیده گاو و بز هر سال برایمان می آورد، تابستان های داغ ما را سیراب می کرد و غ.... رعیتتان را می گویم هر سال خاک باغ را زیر و رو می کرد و در تابستان شما ها زنبیل زنبیل علف های هرز باغ را با داس می کندید و ما از این قلقلک دادن های شما لذّت می بردیم و شما بره و بزغاله چاق می کردید و می خوردید

اما افسوس...... و صد افسوس! شما ها یکی یکی رفتید، پدرتان مرد ،بین ما با دیوار جدایی افکندید و اختیار ما درختان را به کسانی سپردید که با ما غریبه بودند و زبان ما را نمی فهمیدند.واله های کود از باغ رفتند علف های هرز انارها را یکی یکی مریض کردند، تابستان های سوزان بی آبی ریشه ها را خشکاند و درخت ها یکی یکی مردند، از آن همه درخت فقط من بیچاره در این گوشه باغ باقی مانده ام و علتش هم این است که هر وقت همسایه باغ شما، به باغش برای بادنجان و گوجه آب می برد من با ریشه هایم که به آن باغ رفته اند قدری از آب باغ همسایه را می مکم و تا امروز زنده مانده ام ای بچه ارباب کاش چند انجیر داشتم و می توانستم از تو پذیرایی کنم. ولی افسوس می بینی که من هم دارم نفس های آخرم را می کشم .من و درخت پیر انجیر گریه کردیم مدت مدیدی کنار درخت پیر نشستم او از گریه های من سخت افسرده شد گفت بچه ارباب دلم خیلی برای پدرت تنگ شده ، کی باشد که من به او برسم یکی از برگهای او را کندم بو کردم و گفتم این برگ را یادگاری در لای کتاب خشک می کنم تا بتوانم بعضی اوقات تو را ببویم دشتی به شد و کله درخت پیر و فرتوت و تنها بازمانده باغ پدرم کشیدم و آهسته آهسته با غمی جانکاه باغ پدر را ترک کردم.



همه پیوندها
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic