چوپانانِ آباد

mostaghimi.25@gmail.com

خاطرات من و کوچه باغ (1)

نوشته : نسل سومی

نوروز 93 فرصتی بود که دقیق تر مسائل را بررسی کنم و مطالبی را دقیق تربنگرم و به نگارش در آورم این بود که یک روز بعداز ظهر به تنهایی روانه کشتزار چوپانان برای زیارت از باغ و دشت شدم از طریق کوچه باغ تنگو،روانه دشت شدم آشغال های انباشته در ته کوچه باغ نشانه این بود که سالهاست یک قطره آب هم در این کوچه باغ جریان نداشته درب اکثر باغها کنده بود و حتی یک علف هرز هم در باغها مشاهده نمی شد فقط چند نخل پیر و سالخورده در جایگاه همیشگی خود سخت افسرده و خواب آلود و بیمار، چرت می زدند و به اطراف خود کاملاٌ بی تفاوت بودند یکی دو باغ تعدادی درخت در خود داشتند و نشان از این بود که هنوز دلسوخته ای درب این باغ ها را می گشاید و لااقل در گرمای تابستان سوزان درختان را تشنه رها نمی نماید.

به دیوار باغ خودمان رسیدم تصویر خرّمی باغ ،درختان سرسبز و شاداب و پر میوه ،در ذهنم زنده شدند یاد سیب های آبدار و پر عطر و بوی باغمان افتادم که کمتر کسی در چوپانان در گرمای سوزان خرداد ماه موّفق به خوردن آنها می شدند و من و برادران و خواهرانم و بچه های رعیتمان به راحتی سیب ها را نشسته از درخت می چیدیم و از خوزدن آنها لذت می بردیم وقتی یاد سیب ترشهای درشت و آبدار می افتم دهنم پر از آب می شود. انگورهای سیاه و سفید باغ واقعاً لذت بخش بودند هر چند که مهمان های ناخوانده مثل گنجشگها و زنبورها برای مصرف آنها با ما مسابقه می گذاشتند. به یاد انارهای شیرین جلو باغمان که افتادم دهانم پر از آب ایام خوش بچگی افتاد وقتی وارد باغ می شدم بهترین و درشت ترین انار را می چیدم و برای آنکه بهشت را نصیب خود کنم و دانه بهشتی انار را از دست ندهم با دقت تمام دانه های انار را از پوستش جدا می کردم و از خوردن آن لذت می بردم وقتی دیوار باغ تمام شد و به در باغ رسیدم ردیف درختهای انجیر سیاه و سبز در کنار جوی آب خیابان دشت مرا به دنیای دیگری بردند در تیرماه عجب انجیر های سیاه و شیرین لذتبخش بودند هر چند که موقع چیدن انجیر تمام بدنم به خارش می افتادند امّا وقتی شیرینی یک انجیر را در دهانم حس می کردم تمام خارشها تسکین می یافتند، یک آن ،به یاد شهربانو افتادم که با فرزی و استادی تمام زنبیل بدست ،روز در میان ،همه انجیر های رسیده را می چید و ما نیز به او کمک می کردیم و تصویر پدرم را مشاهده می کردم که در خانه در سایه می نشست یک کاسه بزرگ نیکلی را پر از آب چائیده مشکاب می کرد و یک کیلویی انجیر سیاه تازه از درخت چیده شده را داخل آب می ریخت و با دندان مصنوعی با دقت خاصی دانه دانه انجیر ها را می خورد -تا دانه های ریز انجیر زیر دندان مصنوعی اش گیر نکند -که همه ما را به هوس می انداخت و ما بچه ها شریک او می شدیم و انجیرهای شسته و سرد شده را از کاسه او کش می رفتیم و با لذت می خوردیم .اما دو درخت انجیر ته باغ خاطره انگیز تر بودند زیرا انجیر آن درختها سبز رنگ بود و دیر رس و در آبانماه هنگامی که هوا رو به سردی می گذاشت می رسیدند و عده زیادی هنوز که هنوز است سراغ آن انجیر های خوشمزه و شیرین را از من می پرسند.

اکنون به در باغ رسیده بودم و خوشبختانه مستاجر املاکمان در باغ بود و مشغول کولیدن زمین بود.

فرصت را غنیمت شمردم تا شاید دوران خوش باغ در دلم تازه شود.وارد باغ شدم چشمم که باغ خشکیده را دید آه از نهادم بیرون آمد دیوار وسط باغ جلب نظرم کرد مرگ پدر و تقسیم ارث او ،این دیوار را وسط باغ ما کشید. ادامه دارد


برجک های باد شکن


عکس از محمد مستقیمی


دو نگاه به یک حادثه تاریخی در چوپانان


نگاه اول

نویسنده: مهدی افضل - ۱۳٩۳/۱/۱٧
منبع:حرف ونقل

در روزگاران دور مالکان چوپانان برآن شدند تا برای آبیاری باغچه خانه هایشان آب را به منازلشان ببرند.آن ها که به جویهای چپ و راست خیابان دسترسی داشتند و دیگرانیکه به قنات نزدیک بودند، همگی با ایجاد کانالهای سرپوشیده و جوی های سرباز آب را به خانه هایشان بردند و این دلیل گودی همه ی خانه های اربابیست.  این اقدام  اگر چه باعث سرسبزی باعچه های مذکور گردید و درخت زردالوی باغچه حاج هدیه سر از حیاط بیرون آورده بود و میرزا ، از انار باغچه اش رب می پخت، اما به مذاق جماعت رعیت خوش نیامد، چرا که از کانالها ، آب زیادی هدر میرفت و روی کشت و کار زارعان اثر نا مطلوبی گذاشته بود و فریادی عمیق در گلوهایشان گره خورده بود.

روزی که بمناسبتی دور هم جمع شده بودند، پس از گفت و شننود فراوان، محمد رضا سلطان گفت: "تا ز آتش می گریزی، ترش و خامی چون خمیر ." و ادامه داد:" اگر پشت من می ایستید و تنهایم نمیگذارید فردا صبح قبل از طلوع  با بیل و کلنگ در خانه محمد رضا مندلی وعده." کشاورزان متحد  وقتی دور هم جمع شده بودند، آفتاب به پیشبازشان طلوع کرده بود و پرتوی از انوار خود را  در خیابان پهن کرده بود.آن ها از پایین و سمت راست خیابان شروع کردند و اولین کانال را که آب به خانه محمد رضا مندلی میبرد تخریب و کور کردند و پس از آن  نوبت به  میرزا مهدی، شیخ حاج مندلی و میر سید علی رسید. وقتی به خانه شیخ حسن رسیدند ده از خواب بیدار شده بود و خروش رعیت را تماشا می کرد. از مالکان، آن ها که از خانه هایشان بیرون آمده بودند، بعضی با نگاهی کوتاه بی هیچ عکس العملی  به خانه هایشان رفتند و کسانی لحظاتی به تماشا ایستادند و سپس پی کار خود رفتند. عبد الرحیم محمد در خانه اش ایستاده بود و دستش را سایبان چشم ها کرده بود و به جمعیت دهقان نگاه می کرد. چیزی که در همه ی رفتارها مشهود بود، همه اشان با چشم انصاف به حرکت زارعان می نگریستند و به آن ها  حق میدادند... حالا نوبت به رحمتعلی رسید، هم او که  باغچه اش را بیش از یک متر گود کرده  و آب از سرچشمه  می گرفت . سپس نوبت به تخریب کانالهای متصل به قنات باقر حاج محمد و مروارید و حاج محمد و حاج هدیه که کول هم کار کرده بود رسید و پس از آن از سمت چپ خیابان پایین آمدند و کانال خانه های ملا ، میرزا، حسن یاور ، عبدالرحیم محمد، حسین حاج مهدی و ابوالقاسم حاج محمد را از دم کلنگ  و سر بیل گذراندند. خروش زارعان در برابر سکوت مالکان تا نزدیکیهای ظهر به طول انجامید و دست آوردش، اگر چه باغچه های اربابی  سرسبزی سابق را نداشت، اما محصول بیشتر سفره دهقان را رنگین تر کرد.  

نگاه دوم

جوابیه آقای عباس زاهدی در خصوص مطلب فوق رادرادامه مطلب بخوانید.  

قلم ار راست نویسد قلم است  **   ره کذب ار برود هیزم به

در ستون حرف و نقل نوشته جناب مستطاب دوست عزیز استاد افضل مطلبی تحت عنوان شورش زارعان و سکوت مالکان درج شده بود که لازم دیدم پاسخی به عنوان فردی که از کل جریان مطلع و خودم نیز در جلسه تصمیم گیری حضور داشتم به عرض خوانندگان محترم سایت برسانم.

اینجانب که اکنون 68 سال سن دارم حدود 10-11 سال داشتم که شبها با مرحوم ابوی اکثرا در مجالس دوره ای که در زمستانها با حضور همه در منزل مالکین تشکیل می شد و با توجه به تعداد انان هر ماه یک دفعه نوبت هر نفر می شد حضور می یافتم.

یکی از شبهای زمستان نوبت منزل آمیرکریم طباطبایی بود ،صحبت از شکستن طاق ها و ترک خوردن سقفها پیش امد.مرحوم شیخ حسن که مسن تر از همه و فردی بسیار آگاه بود پیشنهاد و راهکاری ارائه نمود که مورد قبول همه قرار گرفت.آن مرحوم دقیقا شکستن طاقها و تخریب اتاقها را به علت ورود آب بی حد و حساب به خانه ها میدانست زیرا در آن زمان لوله و وسیله انتقال مطمئنی نبود،حداکثر ناوهای سفالی بود که از بند و بست آنها آب به پی ساختمانها نفوذ میکرد .این پیشنهاد از طرف او مطرح شد که بهتر است آب خانه ها را قطع کنیم تا بیش از این خسارت به خانه ها وارد نشود ،عده ای از مالکین هم که به علل فیزیکی امکان انتقال آب را نداشتند گفتند سهم آب ما هم در خانه بقیه هدر میرود و این دو مطلب مورد تایید همه مالکین حاضر قرار گرفت و تصمیم گرفته شد که خیر این چند درخت باغچه ها را بزنیم تا خانه خراب نشویم.

مرحوم آمحمد استاد علی (کد خدا) هم حاضر بود و به او ماموریت داده شد که از زارعین بخواهد در فلان روز در خیابان با بیل و کلنگ حاضر شوند و راه آبها را مسدود کنند.خود من صبح موقع رفتن مدرسه شاهد بود که مالکین و زارعین همه در یک روز صبح زمستان سرد در خیابان حضور یافتند و اقدام به تخریب راه آبها کردند (نه شورشی بود و نه انقلابی) نمیدانم جناب استاد منبع اطلاعشان کیست ،سن خودشان که قد نمیدهد و چرا مطالب بی ماخذ و نادرست درج مینمایند.رابطه زارع و مالک در چوپانان به تفاهم و همفکری استوار بود و طوری نبود که کاری بر خلاف مصالح طرف دیگر صورت گیرد و طرف مقابل مجبور به سکوت باشد،از طرفی آب و زمین متعلق به مالک بود و زارع ادعایی بر ان نداشت و زارع همواره با مالک رفیق و همفکر بود(همکاری 40-50 ساله یک زارع و مالک مویید این مطلب است) .به هر حال با پوزش از جناب استاد انتظار دارم قبل از تحریر مطلب تحقیق و بررسی کامل نموده ،بعد قلم را بر صفحه روان سازند. والسلام

                                                            عباس زاهدی

                                                             93/01/20 یزد 

منبع: خبرگزاری چوپانان


سربازی از کویر

نویسنده : 
منبع:http://www.bayazeh.ir/

حدود ۲۰ سال از زمانی من با صاحب این عکس همکلام شدم می گذرد ، آن موقع این شخص چیزی نزدیک به ۹۰ سال سن داشت پیرمردی فرتوت و پای جویبار آب در روستای چوپانان ، قصه ی داشت پر غصه از گذر عمر و کوتاهی دنیا و بی وفایی روزگار ، دیگر رخصت دیدار نبود تا دار فانی را ودا گفت …… ، در نمایشگاه عکسی که سال ۹۰ در آنجا بر گزار کردم ، خانواده ی وی عکسی از وی برایم آوردند که در وصف آن حکایت چنین بود که این عکس از زمان جدال و اضطراب مربوط به جنگ جهانی دوم و سربازی که از کویر در این جنگ دوران سربازی را سپری می کرده ، این تصویر تنها سندی از سربازی از جنگ جهانی دوم  از اهالی کویر در دست رس ماست  که مربوط به  مرحوم : «ید الله مستقیمی» ، ساکن این ولایت بوده است .



 

علی هنری مدیری مقتدر

نوشته : نسل سومی

كلاس اول دبستانم را در دبستان ستوده، به ریاست آقای هنری شروع كردم و معلم كلاس اولم ،آقای كریم حسنی بودند .سال اول ، رو به پایان بود و من در اردیبهشت ماه اواخر كتاب كلاس اول را درس می گرفتم  كتاب اول ما درسهایی مثل دارا  توپ دارد و آذر عروسك دارد بود و مثل كتابهای امروزی با اصول روانشناسی تدوین نشده بود ، درسهای آخر كتاب هم چند سطر نوشته داشت و ما باید هر شب به عنوان تكلیف شب، یك یا چند بار از روی متن كتاب، رونویسی می كردیم

آنشب من تنبلی كرده بودم و نوشتن تكلیف را به بعد از شام شب محول كرده بودم و در حضور مرحوم پدرم، در كنار چراغ گرد سوز مشغول نوشتن تكلیفم بودم اما به علت خستگی و بازی زیاد بعد از تعطیلی مدرسه كه معمولا ساعت چهار بعد از ظهر بود ، در حال نوشتن تكلیف ،چرت می زدم و پدرم مرا از خواب بیدار می كرد و می گفت كه هنوز تكلیفم تمام نشده با زحمت زیادی آن شب مشقم را تمام كردم و غافل از اینكه از سطر آخر تكلیفم پریده بودم و آنرا ننوشته بودم و این موضوع مد نظر پدرم بود اما او به من تذكر نداد و من با خیال راحت به رختخواب رفتم

صبح، مطابق معمول كیف و كتاب و مقداری نان خالی را برداشتم و بعد از نوشیدن سه استكان چای آبسردی روانه مدرسه شدم

زنگ را زدند و مراسم صبحگاه و خواندن دعای صبحگاهی به پایان رسید و همه به سوی كلاسها رفتیم و منتظر آمدن معلم شدیم اما چشمتان روز بد نبیند قبل از ورود آقای حسنی، در كلاس باز شد و آقای هنری وارد كلاس شد بعد از برپا و اجازه نشستن آقای هنری به بالای سر من آمد و گفت تكلیفت را ببینم ، من با ترس و لرز در حالیكه رنگم پریده بود و تمام همكلاسی ها از ترس اینكه نفر بعدی نوبت ایشان خواهد بود شدیدا مضطرب بودند، دفتر تكلیفم را روی میز گذاشتم و آقای هنری به بررسی تكلیف من پرداخت و در پایان گفت چرا یك سطر از تكلیفم را جا انداخته ام ، سپس مرحوم علی ملا خدمتگزار مدرسه كه در جلو كلاس به حالت آماده باش ایستاده بود را صدا كرد آقا علی تركه انار را بیاور!

مرحوم علی ملا كه می خواست از فامیلش حمایت كند و وساطت نماید كه او را از خوردن كتك نجات دهد با لكنت زبان و من و من خواست سخنی بگوید كه آقای هنری به او توپید كه مگر نشنیدی چه گفتم ،

همه كلاس مات و متحیر شده بودند علی ملا با یك تركه انار یك متری به كلفتی یك انگشت دست آقای هنری وارد كلاس شد و چشمتان روز بد نبیند 3تا تركه بر كف دست یك كودك 7 ساله نواخته شد كه هنوز درد و سوزش آنرا كف دستم احساس می كنم

تا ظهر كه زنگ را زدند مدرسه چون جهنمی مرا می سوزاند اما بالاخره زنگ را زدند و من با صف راهی منزل شدم و ارزو داشتم كه وقتی به خانه رسیدم در آغوش مادرم زار زار گریه كنم و به او اعلام نمایم كه دیگر مدرسه را واقعا دوست ندارم هرچند كه قبلا نیز از مدرسه اصلا خوشم نمی آمد . اما قبل از دیدن مادرم پدرم را دیدم كه با چهره ای خندان به استقبالم آمد كه گرد ریش پسرم كف دستت را ببینم چند تا چوب نوش جانت شده كه آنوقت مادرم از ماجرا با خبر شد و گریه های من نیز، داغ دل مادر را شعله ور تر كرد و همه فهمیدند كه تمام ماجرا زیر سر پدر مهربان بوده و الا آقای هنری كه علم غیب نداشته كه من یك سطر از تكلیفم را ننوشته ام.

اما مادر با عصبانیت زیاد دق دل مرا خالی كرد چند بار با مشت به سینه كوبید  اول چند كلام لیچار نثار پدر كرد كه الهی ظلمت بسوزد و آنگاه كلی فحش و بد و بیراه و نفرین نثار آقای هنری كرد كه چرا كودكش را زده است .

به هر حال فردا شد و من با خواهش و تمنای مادر و حمایت برادرم راهی مدرسه شدیم اما دیگر یاد گرفتم مشق هایم را بعد از مدرسه با دقت بنویسم

خداوند پدر و مادر و آقای هنری را بیامرزد . امروز می فهمم كه من هم اگر جای آنها بودم همین كار را می كردم كه آنها كردند.

بارهاست كه تصمیم گرفته ام در باره آقای هنری قلم بزنم اما نمی دانم چرا كلمات بر قلمم جاری نمی شوند و قادر به انجام چنین وظیفه ای نیستم

از شاگردان آن مرحوم كه اطلاعاتی از زندگی و فعالیت او دارند خواهانم كه مرا در این امر یاری نمایند


معدن طرز - شركت فلزان یزد

عكس از :محمدرضا نجفیان
نمادی ازمحل چاه معدن طرز:از راست به چپ علی اصغرفاتح.مرحوم حاج علی آقانجفیان.مرحوم آقامحمد جلالپور




حسینعلی ، مردی که هیچگاه اخم نکرد !
نویسنده: سینا صمیمی
نقل از:http://choopananvatan.blogfa.com/
نقلمراد3 - سایت شجره نامه‌ی ما



دریک روز برفی وسرد زمستان  در گوشه ای از شهر شلوغ به سراغ مردی رفتم که هیچگاه اخم نکرده وهمیشه خوشرو وخندان است ووقتی در مقابل کسی قرار بگیرد اول خنده میکند وسختی روزگار برپیشانیش موج میزند  اما ایجا چهره اش را در خود میبینم زیرا از جایی  آمده که توفیق اجباری بوده  ودوست دارد که به دوران قبل بازگردد اما تنهایی اورا به شهر کشانده  تا یادگاران همسرش که همانا فرزندان خلفش هستند را بیاد گذشته با همسرش به نظاره بنشیند وبیاد او زندگی کند.

مراد2 - سایت شجره نامه‌ی ما

وقتی اورا پس از سالها زیارت کردم سالهای دهه 40 برایم تداعی شد وگویی کتاب تاریخ 50 ساله گذشته را باز نمودم وخاطرات انزمان که هم در حجت اباد وهم درچوپانان در همسایگی هم زندگی کردیم را تازه کرد.

بیوگرافی:

اوکسی نیست جز حسینعلی که اصالتا اهل خور اما بزرگ شده این دیار خوش تراش کویری است که هنوز به آن افتخار میکند. وی  قبل از اینکه به چوپانان بیاید بهمراه خانواده اش به آبگرم میروند وسپس راهی چوپانان میشوند.حسینعلی  فرزند علی  نام خانوادگی اش مراد است وی متولد سال 1306 شمسی است که در خور بدنیا آمده وپدرش برای اینکه وی باسواد شود او را بهمراه خود به چوپانان میاورد زیرا در آن دوران چوپانان بود که مکتب داشت وبه گفته خودش خور مکتبی نداشت. از 6سالگی بهمراه خانواده به چوپانان کوچ کردند.که هم پدر در چوپانان بکار کشاورزی مشغول شود وهم پسر به تحصیل ادامه دهد.

چوپانان در زمانیکه تاسیس شد یعنی آب قنات در چشمه هایش که واقع در خیابان است ظاهر شد مردم از اقصاء نقاط بیابانک برای کار کشاورزی ودامداری به چوپانان مهاجرت نمودند وخانواده حسینعلی مراد نیز از این دسته بودند..

 مکتب :

مراد5 - سایت شجره نامه‌ی ما

به نقل از خودش مکتب در گوشه ای از خیابان چوپانان آنروز بود که در نزدیکی خانه علی ملا بود که صندلی میگذاشتند ودر آنجا بچه ها درس میخواندند.حسینعلی مکتب را نزد محمد رضا کربلایی پدر مرحوم علی ملا وجمشید ومحمود ملا آموخت.

تنها کتابی که درمکتب از آن استفاده میکردند قرآن بوده وحدود 15 شاگرد دراین مکتب بودند که تعدادی از انان که در ذهن ایشان بودند را یادآوری نمودند از جمله عباس میرزا حسن اقا رحمتعلی علی اقا طاهری غلامرضا صبوحی محمد صبوحی قاسم حسن بور محمود وجمشید ملا عباس ابوالحسنی برادر موسی شاید دیگرانی بودند که بیادش نیامد.

حدود 4-5سال حسینعلی در مکتب ملا درس خواند که بقول خودش مطابق با لیسانس کنونی است.

حسینعلی بسیار بااستعداد بود که در شبهای جمعه ایشان قران میخواندند وبقیه جواب میدادند .روزی از روزها دانش آموزان مکتب بر بالای پشت بامی میروند وسر وصدا راه میاندازند وشیطنت های کودکانه را بر بلندای خانه راه میاندازند که وقنی به مکتب میروند ملا تمام آنها را با ترکه انار که همیشه در مکتب بوده فلک میکند اما حسینعلی بخاطر اینکه مظلومتر بوده ودرسش نیز بهتر بوده  به ملا میگوید که من هیچ تقصیری ندارم بچه ها سر وصدا کردند بهمین خاطر حسینعلی را فلک نمی کند.

استعدادها: 

حسینعلی پس از فراگیری علم وقران  نوحه خوانی هم میکردند به گفته خودش از هشت سالگی نوحه میخواندند نوحه های ایشان از سروده های محتشم ،یغما و...بوده. وبرای اولین بار در مراسم محرم در حجت اباد نوحه خواندند آنزمان مسجدی در حجت آباد وجود نداشت یکی از انبار های بزرگ کاه که در گوشه ای از ان پر از شالی کاه بود در همانجا روضه خوانی هم میکردند. مرحوم کربلا سید حسین ودرویش عباس سالی یکمرته به آنجا می آمدند وروضه می خواندند ومن هم نوحه میخواندم  ذوالقرنین رحمانی هم از ساکنین حجت اباد یکی دیگر از نوحه خوانها بود واز نوحه خوانهای آن دوره قاسم حسن بور ومندلی ملا رضا هم بودند که آنها در چوپانان نوحه میخواندند. روزی توسط ملا به من پیشنهاد شد که حسینعلی تو که درس ومشقت خوب است  2سال دیگر درست را ادامه بده تا بروی انارک هم فروشنده شوی وهم اینکه به بیسوادان درس بدهی وانجا تدریس کنی اما به سفارش پدرومادرم این کار رانکردم.حسینعلی علاوه بر گویش چوپانانی به گویش انارکی وخوری میتوانند صحبت کنند.خط سیاقی یکی از خطهایی است که در حسابها بکار برده میشود ایشان این خط را بخوبی مینویسند.(از لحاظ املایی سیاق شاید اینگونه نباشد وهنوز درمورد این خط تحقیق نکرده ام)

اشتقال بکار:

از همان ابتدای جوانی حسینعلی در حجت اباد بکار کشاورزی مشغول شدند مالک زمینهای ایشان محمدرضا مندلی بودند .ایشان سالهای متوالی را در حجت اباد مشغول کار کشاورزی ودامداری بودند تا اینکه سیل زمستان در آن سالهای پیش  در قنات افتاد وقنات انجا را کور کرد وبالاجبار تمام مردم حجت اباد به چوپانان کوچ کردند واینجا بود که حجت اباد خالی از سکنه شد. حسینعلی کار کشاورزی را در چوپانان ادامه داد اما اینبار در زمینهای  میرزا مهدی.

مراد1 - سایت شجره نامه‌ی ما

ازدواج: 

در سن بیست سالگی مادرش بی بی رباب به ایشان پینهاد یکی از دختران عباس خوری را به حسیتعلی برای ازدواج میدهدد ومیگوید اگر این دختر راگرفتی که ازتو راضی هستم اگر نگرفتی کاری به کارت ندارم وخود ایشان هم راضی بودند وبرای عقد حاج ریاض وحاج محمد بزرگ(پدر عبدالرحیم زاهدی) ومیرزا مهدی و شیخ حاج مندلی رمضون را خبر میکنند وخطبه عقد را می خوانند وسپس فردای انروز راهی فرخی  میشوند وعقد را به ثبت میرسانند وعروسی مفصلی را در چوپانان بپا میکنند واینجا ست که خانواده تشکیل میدهند ثمره این ازدواج 5پسر و4دختر 30نوه و20نتیجه است. و در ادامه سکونتشان در چوپانان سالهای سال بکار کشاورزی در همین زمیتها ادامه دادند تا اینکه بخاطر کار بیمه مجبور میشوند در این 12 سال آخر با به نخلک بروند  وخانواده اش را بیمه تامین اجتماعی کنند وهم اکنون ایشان مستمری بگیر معدن سرب نخلک هستند.

قلعه ویران شده:

حسینعلی قلعه چوپانان را بخوبی بیاد دارند ومیگویند زمانیکه قلعه خراب شد ما در قلعه زندگی میکردیم ووقتی سیل آمد ما فورا اثاثیه امان را جمع کردیم وبه بالای چوپانان رفتیم وآن لردکی در کنار کوه تا مدتها سکنی گزیدیم. هنوز که هنوز است حسینعلی آن دوران حجت اباد را بهترین دوران زندگی اش میداند واز شهر وزندگی شهر نشینی متنفر است.

............................................................................................................................................

 همسرش در 2-3 سال پیش وی را تنها گذاشت وبه رحمت خدا رفت از ان زمان ایشان در نزد فرزندان زندگی میکنند وبهمین خاطر مجبور است در شهر زندگی کند وزندگی در شهر باعث شده دیگر پاهایش رمق راه رفتن نداشته باشند واو را خانه نشین کرده.

یک خاطره:

مراد4 - سایت شجره نامه‌ی ما

یکی از شبهای محرم در مسجد نشسته بودیم ومحمد پروری بلند شد نوحه بخواند وهمینطور که نوحه را میخواند نوحه از یادش رفت وبا همان وزن وملودی که نوحه را میخواند به حسینعلی میفهماند که:"حسینعلی یادم بشی" بزبان خوری میگوید که حسینعلی یادم رفت وحسینعلی هم بلافاصله در کنار دستش قرار میگیرد ودنباله نوحه را کمکش می خواند. آخه آنزمان بیشتر نوحه ها را از حفظ میخواندند وحسینعلی بسیلر در این زمینه تبحر داشت.

دراینجا لازم است اسامی کلیه کسانی که در این بخش آورده شد واکثر انان در قید حیات نیستند یادی بکنیم وبه روح پر فتوح تمامی گذشتگانمان صلوات وفاتحه ای نثار بکنیم .خدایشان رحمت کند.

انشااله آقای مراد سالهای سال سایه اش بر سر فرزندانش باشد وخدا عمر طولانی وبا برکت به ایشان عطا فرماید.

از خانواده اقای عبدالرضا مراد ومصطفی مراد که مرا در تهیه این گزارش  یاری نمودند واین نشست را تدارک دیدند کمال تشکر وامتنان را دارم.



مراد6 - سایت شجره نامه‌ی ما



خاطرات جلال فاطمی انارکی14
خاطره ها : 2
ناظم دبیرستان , متعجب از نام نویسی ام نگاه عاقل اندر سفیه به قیافه ام انداخت و گفت چی گفتی که دستور اسم نویسی ات را دادند ؟
- نگاهی به پرونده ام انداختند و موافقت کردند .
- روز اول مهر در کلاس ب چهارم ریاضی حاضر باش . - چشم اقا .
تقریبا تمام دبیران دبیرستان از مولفین کتابهای درسی بودند . برخی ار دروس برای فهم بیشتر دانش اموزان در کارگاه و ازمایشگاه صورت میگرفت . 
به محیط تهران , بیشتر و بیشتر اشنا می دشدم و مشکل خاصی نداشتم .
تعداد انارکی ها که به تهران مهاجرت کرده و میکردند , روز به روز در حال افزایش بود . در سال اخر دبیرستان , دکتر علی امینی به سمت نخست وزیری انتخاب شد و تظاهرات خیابانی در حال گسترش بود . شاگردان دارالفنون , سرشان برای شرکت در تظاهرات درد میکرد . از معلمین مان می ترسیدیم اما از پلیس , درگیری و دستگیری ترسی نداشتیم .موقع امتحان نهائی فرا رسید . دیپلم ریاضی دارالفنون را گرفتم .
در یکی از روزها بطور تصادفی یکی از همشاگردی های انارک , مسعود عظیمی - برادر شهردار سابق انارک - را دیدم , تشویقم کرد که در کنکور دانشکده پلی تکنیک تهران شرکت کنم . هر دو نفرمان شرکت کردیم و قبول شدیم . مسعود , ثبت نام کرد اما من انصراف دادم . برای دانشگاه رفتن امادگی نداشتم . تحمل ریاضی خواندن دانشگاهی را نداشتم . برادرم میرهاشم که در دبیرستان ادیب تهران , کلاس چهارم دبیرستان را به پایان رسانده بود , با انواع تشویق ها و تهدیدها , مجبورش کردم به هنرستان صنعتی برود و کلاس چهارم را دو باره بخواند . فقط بخاطر پدرم . حالا که من مهندس نشده ام , تلاش کنم تا او مهندس شود . گرچه از دیدگاه پدرم هرکس مهندس معدن بود , عنوان مهندسی داشت .
میرها شم , دیپلم صنعتی را گرفت . در کنکور دانشکده علم و صنعت نام نویسی کرد و به عنوان مهندس مکانیک , فارغ التحصیل شد .
دیپلمم را که در سال 39 -40 گرفته و وارد دانشگاه نشده بودم , می باید به سربازی میرفتم . در یکی از روزها که برای خرید از خانه خارج شده بودم , غفلتا چند سرباز از روی زمین بلندم کردند و داخل یک کامیون ارتشی که جوانان دیگری نیز در ان بودند انداختند و به پادگان عشرت اباد بردند . از ساعت 8 صبح تا ساعت 4 بعد از ظهر , حدود 3500 نفر در پادگان بودیم که گردونه قرعه کشی بلیط بخت ازمائی را اوردند . هفت صف 500 نفری تشکیل شد . یک صف سرباز می شد و بقیه معاف . در زمره معافی ها بودم . اعلام کردند که زیر مدرک دیپلم 200 تومان , دارندگان دیپلم 500 و مدارک لبسانش و بالاتر 700 تومان بیاورند و برگه ی معافی شان را بگیرند . فردایش این برگه را گرفتم و ازاد شدم .
خاطره ها : 3
در دوره دوم دبیرستان ( سیکل دوم ) افتخار همشاگردی بودن با دو انارکی دیگر را نیز داشتم : ابوالقاسم نوروزی فرزند رحمن نوروزی و فاطمه صدیقی و محمد علی صدیقی فرزند محمد حسن .هر سه نفرمان روی یک نیمکت می نشستیم هنوز هم با این دو انسان بزرگوار رابطه دوستی دارم ضمن اینکه ابوالقاسم در دبستان فرخی انارک نیز از کلاس اول تا پنجم ابتدائی همکلاسی ام بوده است .
در این سالهائی که منجر به گرفتن دیپلمم شد با جوانمرد دیگری از انارک با نام مهدی اشرف نیز اشنا شدم . در مورد این انسان شریف , بطور جداگانه مطالبی نوشته ام .اشرف , تیاتر تفکری در در خیابان لاله زار تهران مدیریت و اداره میکرد .
 شب های جمعه برای خانواده های انارکی بلیط لژ می فرستاد تا بیایند و خوش باشند . اشنائی ام با او به دوستی انجامید . کمک دستش بودم . چه در باجه بلیط فروشی و چه در پشت صحنه . از خصلت های انسانی و شرف و مردانگی اش لذت می بردم . هنوز هم مبهوت کارهای انسانی او هستم .شبیه فاطمه نترس , شجاع , نیکوکار و در یک کلمه انسان بود .در سال ششم دبیرستان , همکلاسی سیرجانی ام را خیلی تصادفی ملاقات کردم . هوشنگ یغمائی 
- کجا هستی هوشنگ ؟
- در تهران زندگی می کنم و بعد از ظهرها هم در دفتر ماهنامه نشریه یغما متعلق به استاد حبیب یغمائی کار می کنم . مجله مان پاتوق شعرا , نویسندگان و محققین است . برخی معلمین مان در سیرجان مانند سعیدی سیرجانی و باستانی پاریزی نیز به دفتر مجله میایند . سری بزن . ادرس دفتر ....
همواره حس مرموزی , قانع ام میکرد که سیرجانی از چگونگی ماجرای مرگ فاطمه خبر دارد . وقتش رسیده بود تا از خودش بپرسم .
اواخر سال 41 , اگهی شرکت در ازمون بانک کشاورزی به دستم رسید . در این ازمون شرکت کردم و در امتحانات کتبی و مصاحبه قبول شدم .انارکی دیگری نیز در این ازمون قبول شده بود با نام عسکری که از ابتدای خدمت تا زمان باز نشستگی در اصفهان سکونت داشت و کارمند بانک کشاورزی بود . دوستان اصفهانی که با ایشان در تماس هستند , سلامم را خدمتشان ابلاغ کنند .
تعداد ما قبول شده ها , 100 نفر بودیم . صبح ها را در بانک کار اموزی میکردیم و بعد از ظهر ها به مدت 6 ماه می باید در کلاس های اموزشی بانکداری شرکت کنیم . پس از پایان دوره اموزشی , از ما شاگردان امتحان کتبی به عمل امد. 15 نفر دانشجویانی که نمرات برتر گرفته بودند , تصمیم گرفتند به کشور اسرائیل برای طی یک دوره اموزشی اعزام کنند که من نیز جزو این 15 نفر بودم .85 نفر دیگر را به شهرستانها برای انجام خدمت اعزام کردند .زمستان سال 42 به مدت چهار ماه به اسرائیل رفتیم تا از سیستم کشاورزی و دامداری این سرزمین کوچک با شرکت در کلاس ها و بازدید از موسسات کشاورزی مطلع شویم . پس از پایان دوره امتحانی از ما گرفتند و ب 5 نفر اولمان یک گواهینامه قبولی در طی دوره تعاونی و کشاورزی دادند , من نیز یکی از این 5 نفر بودم . به تهران که برگشتیم . فقط ما 5 نفر قبول شده را در بانک کشاورزی تهران نگه داشتند و 10 نفر دیگر را برای انجام خدمت به شهرستانها فرستادند .سال 42 کارمند رسمی بانک کشاورزی بودم و موقعیت اداری ام نیز بد نبود . ضمن اینکه دستم در جیب خودم بود و با حقوق ماهانه ام می توانستم خودی نشان دهم .


خاطرات جلال فاطمی انارکی13
اخرین خدا حافظی ام در سیرجان 
فاطمه , شمع نبود و به سان پروانه بود . شمع ,تا اخرین رمق شعله , زنده است پروانه بی باک است . هراسش از جان دادن نیست . جان را در یک لحظه فدای عشق می کند :
اتش ان نیست که بر شعله او خندد شمع 
اتش ان است که در خرمن پروانه زدند !
در پایان سال تحصیلی مردودی ام در کلاس چهارم ریاضی دبیرستان ابن سینای سیرجان , به دبیرستان رفتم تا ضمن گرفتن کارنامه , پرونده و معرفی نامه با معلمین و دوستان دانش اموزم , خدا حافظی کنم .
رئیس دبیرستان و اکثر دبیران منجمله سعیدی سیرجانی و باستانی پاریزیپروفسور باستانی پاریزی در 4 مرحله عمر , حضور داشتند .همگی شان را می شناختم و انها نیز . دست یکایکشان را بوسیدم . باستانی و سیرجانی , دعوت به نشستن ام کردند .باستانی اصرار داشت تا در رشته ادبیات فارسی اسم نویسی کنم :
سال دیگر من نیز در تهران هستم , - روی تکه کاغذی ادرس و شماره تلفن خانه و محل کارش را برایم نوشت . هر کاری از دستم ساخته باشد برایت انجام میدهم سیرجانی کنار دست باستانی ,با مخاطب قرار دادنش , اخری طنز و کنایه اش را نصیب ام کرد : با انتخاب این رشته ؛ یکی دو کتابی خواهی نوشت تا هر وقت خسته شدیم , کلی بخندیدم ! سپس رو به من کرد و گفت : با شنیدن خبر رفوزه شدنت , مطمئن شدم که خانم معلم را خیلی دوست میداشتی .بی اختیار , سیل اشک هایم سرازیر شد . باستانی به شدت ناراحت شد , خواست برخیزد که سیرجانی دستش را گرفت : با جلال ( جیم را با کسره بخوانید) شوخی دارم. مجددا دست هر دو نفرشان را بوسیدم و بدون ادای کلمه ای حرف , دفتر را ترک کردم . بعدها , خبر مرگ فجیع سیرجانی را که شنیدم , بی اندازه ناراحت شدم . جایگاه بس رفیعی در تاریخ و ادبیات ایران دارد . کتاب - بیچاره اسفندیار که تماما برگرفته از شاهنامه فردوسی است , شارح ان سیرجانی , چنان قدرتمندانه نظام توتالیتاریسم ( ایدئولژی) را تشریح کرده است که اگر این کتاب به زبان های فرانسوی یا انگلیسی توسط یک مترجم متبحر ترجمه شود , بسیار ارزشمندتر و پر فروش تر از کتاب توتالیتاریسم هانا ارنت خواهد بود .
با رفوزه شدنم , شدیدا شرمنده پدر بودم . خجالتش را می کشیدم . در دور افتاده ترین نقطه زادگاهش , معادنی را با عمق 200-300 متری با کمترین امکانات می باید می کاوید تا بر سر سفره نان خانواده اش , با ابرومندی نان بیاورد . چه داشتم که باو بگویم ؟ چه خواسته بودم که برایم انجام نداده بود ؟ روانش شاد .
برای زیارت پدر به معدن ابدشت رفتم .عدم موفقیت ام را از طریق دیگران مطلع شده بود . یاد اوری ام نکرد . بازخواستم نکرد . پسرم : هر درسی را که دوست میداری بخوان . ارزوی خوشبختی شما را دارم .راه بازگشت به سیرجان , برای خداحافظی از خانه فاطمه ؛ کوبه در را بوسیدم . چارچوب در ورودی را لمس کرده و دستانم را به سر و صورتم مالیدم . کسان دیگری در خانه زندگی میکردند . خانه ای نبود که فاطمه مرا با اغوش باز پذیرا باشد .
برای رفتن به تهران اماده شدم . همان راهی را که با فاطمه تا تهران رفته بودم باید تک و تنها و با یاد و نام فاطمه بر می گشتم . تنها اتوبوسی که به تهران میرفت از شرکت گیتی نورد بود . بلیط انرا تهیه کردم تا ساعت 6 صبح روز جمعه از طریق کرمان , یزد , اصفهان , به مقصد تهران برسم . سال 1337 بود .

فصل دوم خاطره ها : تهران - 1
به تیغ ام گر کشد دستش نگیرم /وگر تیرم زند منت پذیرم 
4 -5 سال پیش که انارک را به سوی یک سرزمین ناشناخته ترک میکردم با امروزم که تک و تنها و غمگین خودم را در شهری مثل تهران می دیدم , متفاوت بودم .
شهریور سال 37 است و در خیابان ری - در گاراژی اکنده از کامیون و اتوبوس از ماشین پیاده شدم . قبل از حرکت از سیرجان به تهران , شاهد تند خوئی پدر و مادرم در مورد رفتن یا نرفتنم بودم :
مادر : پور سی جیواد ؛ از خیدا ای ترس , چی تور از دلت ور ایه سرش تی تا ایشو ( پسر سید جواد ؛ از خدا بترس , چطور از دلت میاید رهایش کنی که برود)
پدر : تا میره نگرته , ادم ناگرته ( تا مرد نشه , ادم نمیشه ! )
در انارک که بودم , اولین فرزند خانواده مان , خواهرم زینت سادات با اقای حسین عموئی انارکی فرزند مهدی ازدواج کرده و مقیم تهران شده بودند . قاعدتا , می باید چنان برنامه ریزی شده باشد که ایشان را در گاراژ برای استقبالم ببینم که چنین نیز شد. دستم را گرفت . خوش امد گفت . خرت و پرت هایم را از شاگرد اتوبوس تحویل گرفت . کنار خیابان ماشینی با نام تاکسی گرفت و نیم ساعت بعد نزد خواهرم در خیابان نواب بودم .شهریور سال 37.
چند روزی گذشت نا به وضع جدید خو گرفتم .می باید در مدرسه ای ثبت نام کنم حسین اقا می گفت : برای نام نویسی خیلی وقت تنگ است .به ایشان گفتم می خواهم در دبیرستان دارالفنون ثبت نام کنم . گفتند تلاشم را کرده ام , خیلی مشکل است .مستقیما اقدام کردم . مدارکم را برداشتم و نزد ناظم دبیرستان اقای شهبازی رفتم . گفت : کدام رشته ؟ ریاضی , طبیعی یا ادبی ؟ و اضافه کرد , مردود هم که شده ای . مطلقا جا نداریم .مستقیم نزد اقای زهادی ؛ رئیس دبیرستان رفتم , قانعش کردم که با ثبت نام کردنم موافقت کند .در کلاس چهارم دبیرستان دارالفنون , رشته ریاضی ثبت نام کردم . حسین اقا , تعجب کرده بود .
مشوقم , ادبیاتم , جان و دلم فاطمه بود .درس خواندنم نیز چه بهتر که با زجر کشیدن باشد . رشته ای انتخاب کردم که دوست نداشتم .


خاطرات جلال فاطمی انارکی12
نیست جز نامی از او در دست من !
دیروز ! امروز ؟ فاصله داشتن تا نداشتن , این همه تنگ است ؟
تا دیروز : مرا در منزل جانان چه جای امن و عیش هر دم 
و امروز : جرس فریاد میدارد که بر بندید محمل ها !
گوئی اب از اب تکان نخورده است . اموزگاران , بی خیال از اینکه همکاری را از دست داده اند . ما دانش اموزان , اصلا و ابدا که اتفاقی افتاده است . 
سیرجانی , بجای فاطمه معلم انشای ما شد . اخم هایش باز شده و شوخی هایش گل کرده بود ! تا پایان سال تحصیلی , 5 موضوع انشا, به ما دانش اموزان داد که همه را ورقه سفید دادم و کلمه ای ننوشتم .
- چرا تکلیف ات را انجام نداده ای ؟ - چیزی به ذهنم نرسید که بنویسم .
- نه در انشا, که در همه ی درس ها رفوزه ای . درستت می کنم !
واقعا هم نمی توانستم بنویسم . نثر نیز شباهت هائی با شعر دارد . از انشا, , ادبیات , کتاب و روزنامه خواندن متنفر شده بودم . کسی را نداشتم تا شرح پریشانی هایم را با او در میان گذارم . در داخل خانه , به اتاقم میرفتم و ساعت ها در گوشه ای کز میکردم . همکلاسی ام , جابر , پسر فتح الله قره خانی و فردوس برادران انارکی ( روح همگی شان شاد ) کرارا از من می پرسید :
چیرا سی گهی گرتایه ای جلال ؟ - چرا این جوری شدی ؟ . دو هم کلاسی دیگرم نیز که از خطه کویر و از اهالی جندق بودند : عبدالحسین باقری - پدرش صندوقدار معدن بود و هوشنگ یغمائی , وضعیتم موجب تعجبشان شده بود و موضوع را به خانواده هایشان گفته بودند که یک اتفاقی برای جلال افتاده است .
تا ان سن و سال , به درک مفهوم بودن و نبودن , داشتن یا نداشتن , هستی و نیستی و چیزهای متضادی از این قبیل نرسیده و حتی در مخیله ام نیز نمی گنجید که چه تنگاتنگ است , مرز خوشحالی و بدحالی . روال زندگی را به همان صورتی میدانستم که پیش میرفت . دنیایم یک دنیای به دور از واقعیت بود .
ترس , نفرت , بی مسئولیتی نسبت به سرنوشت دیگران و در یک کلمه دو دستی کلاه خودت را بگیر تا باد انرا نبرد , به دنبال ان روزهای سیاه حس کردم. 
کجائی فاطمه ؟ چطور دلشان امد که از راه نرسیده , خسته و کوفته , با تو چنین رفتاری بکنند ؟ تصوراتی از این قبیل , ازارم میداد و چون پاسخی برای انها نداشتم زمین گیرم کرده بود . در این میانه افرادی هم بودند که مرا تسکین میدادند منجمله اقای یغمائی که قاضی دادگستری در سیرجان بود :
وضعیت مثل سال های 32 و 33 بعد از کودتا نیست که تر و خشک با هم بسوزند , مطمئن باش که بزودی با سرفرازی برمیگردد . پدرم نیز خیلی کمکم کرد : اقا رضا زاهد انارکی را هم دستگیر کردند و پس از مدت کوتاهی ازاد شد . نگران نباش.
سال تحصیلی با انتظار عبث امدن فاطمه به پایان رسید . حاجی ( محمد تقی) از خانواده فاطمه بی خبر نبود . پدرم و شخص خودشان , در رفع نیازهای مالی شان , توجه داشتند . مادر فاطمه مریض و بستری شد. امکان دیدار از دخترش وجود نداشت . در سال تصیلی جدید یا سیکل دوم دبیرستان که باید انتخاب رشته میکردم , در رشته ریاضی ثبت نام کردم و در سیرجان به امید دیدن فاطمه ماندم . درست یک سال پس از دستگیری اش , اطلاع دادند که به بیماری مننژیت مبتلا شده و در گورستان مسگر اباد تهران دفن شده است . دو ماه بعد مادرش نیز درگذشت . کلاس چهارم دبیرستان را یک ضرب رفوزه شدم . تصمیم گرفتم سیرجان را با تمام خاطراتش ترک کنم و به تهران بیایم . سال 37 در تهران بودم.


خاطرات جلال فاطمی انارکی11

فاطمه نازنین , تو دار , کم حرف و موقر بود . حد اقل رفت و امد با همکارانش را داشت . ساده زی و ساده پوش , تمام ذرات وجود فاطمه , مالامال از عشق به وطن و در ارزوی سعادت انسان بود . عقایدش را با شجاعت بیان میکرد . از ریاکاری و دو دوزه بازی متنفر بود . کل فرهنگیان سیرجان , ذیل نامه ای را با عنوان : خدا , شاه , میهن , امضاء کرده و مراتب جان نثاری خود را به شاه و انزجار از شخص دکتر مصدق و حکومت سرنگون شده اش ابراز داشته بودند . فاطمه چون معتقد بود نمی تواند بر خلاف اعتقاداتش عمل کند , پای چنین نامه ای را امضاء نکرده بود . نمیتونم بگم که مصدق خائن و وطن فروش بود . حتی رابطه برخی از دوستان صمیمی اش با او سرد شده بود. واهمه داشتند که دوستی فاطمه , برایشان گران تمام شود . در واکنش به نگرانی هایم نسبت به خودش می گفت: جلال جان ! ناراحت نباش . عیبی نداره . عیبی نداره , تکیه کلامش شده بود . نگرانی هایم که در مورد خودش ادامه پیدا میکرد , برای ارام کردنم می گفت : هنوز 24 سالگی را تمام نکرده ام , بلافاصله پس از گرفتن مدرک لیسانس ادبیات به این شهر امده ام تا طرح خارج از مرکزم را بگذرانم , مگر چه کرده ام که بتوانند متهم به خیانتم کنند ؟ اگر بخواهند بخاطر کارهای نا کرده ام یا به جرم وطن پرستی محاکمه و محکومم کنند , چه بهتر که از شر این زندگی سگی خلاص شوم .
تو را امروز نخواسته ام تا این حرفها را بزنم .به گفته ی اقای یزدانی ( حاج محمد تقی ) شخص نیکوکاری که اهل جنوب ( استان کرمان ) نیست , بدهی خانه پدری ام را به عمویم پرداخته است .می گوید نماینده ان شخص نیکوکار است و حاضر نیست نام و نشانی اش را در اختیارم قرار دهد . در پاسخ فاطمه گفتم : تعداد چنین افرادی , کم نیست . برخی نمی خواهند شناخته شوند .
در ادامه حرفهایش : سه روز دیگر , ساعت 8 صبح روز جمعه با ماشین اداره , همراه رئیس اداره و اقای باستانی به کرمان میرویم . فقط یک کوله پشتی یا یک ساک که لوازم ضروری و لباس گرم در ان باشد با خودت بردار. امیدوارم مسافرت خوبی برایت باشد بخصوص که هنوز شمال کشورمان را ندیده ای . بر خلاف کویر , زمین های انجا سرسبز و پر از جنگل است .در همین اثنی خانم سعیدی یکی از همکارانش به فاطمه وارد شد . در دبستان بدر , اموزگارم بود . مرا شناخت و یهو گفت : چه بزرگ شدی اقای سید جلال فاطمی ! خدا حافظی کردم و به خانه رفتم 
خواهرم زیور سادات , تا روز جمعه , کوله بارم را از هر چه که دلش می خواست پر کرد . شیرینی مخصوص سیرجانی ها , نوعی مسقطی است که یک جعبه از انرا نیز داخل کوله بار گذاشت . تنها کتاب دستی که برداشتم , کتاب شکست سکوت از کارو ( برادر ویگن خواننده ) بود . از شعرهایش خوشم میامد :
طبال بزن بزن که نابود شدم / بر تار غروب زندگی پود شدم 
سر ساعت 8 با همراهان به سوی کرمان حرکت کردیم . سایر قبول شدگان نیز بتدریج امدند , جمعا با سرپرستانمان 15 نفر بودیم که ساعت 6 صبح با اتوبوس به سوی مقصد راه افتادیم . در ان زمان , حتی یک وجب از جاده ها اسفالته نبود . پر از دست انداز و چاله چوله . مسافرتمان از سیرجان تا رامسر , 5 روز طول کشید .فرصت یک هفته ای اقامت در رامسر داشتیم . نزدیک هتل رامسر , بر روی ارتفاع , کمپ مخصوص ما دانش اموزان و سر پرستانمان را قبلا اماده کرده بودند . نزدیک 200 نفر از سرتاسر ایران بودیم . از همه قومیت ها . کرد , لر , لک , بلوچ , ترکمن , ترک , عرب ایرانی , قشقائی . در انجا متوجه شدم که چه کشور متنوع از فرهنگ ها , اداب و رسوم مختلف داریم . روزهای بسیار خوشی را گذراندم . علیرغم سردی هوا , دو روز بعد از ظهر هفته , در ساحل دریا با فاطمه دوچرخ سوای کردیم .در رامسر بود که فاطمه به من گفت : دوستت دارم جلال . گوئی دنیائی را به من داده اند , از صمیم قلب دوستش داشتم . شیدا و مفتون فاطمه شده بودم .
ان اهوی سیه چشم از دام ما برون شد / یاران چه چاره سازم با این دل رمیده 
اردوی رامسر , سکوی پرش علاقمندی ام به ایران شناسی شد . دانش اموزانی از سرتاسر ایران , برخی مانند ترکمن ها , بختیاری ها , کردها و قشقائی ها با لباس های محلی در همایش هائی که طی این هفت روز در سالن عمومی داشتیم , شرکت کرده بودند . موضوعات جالب و سرگرم کننده ای از سوی انها , سرپرستان , مقامات استانی و کسانی مانند وزیر فرهنگ ( اموزش و پرورش) که از تهران امده بودند , بیان میشد. 
فاطمه , با سرپرستان , صرف وقت میکرد و تقریبا هر روز , فرصت مناسبی که دست میداد , نزدم میامد تا در داخل شهر , ساحل دریا و یا در جنگل , قدم بزنیم .
برگشت 5 روزه طولانی مان تا سیرجان که رویدادهای خاص خودش را داشت به پایان رسید و عصر گاهی وارد این شهر شدیم . 
شست انگشت پای چپ ام , شروع کرد به تیر کشیدن . احساسی شبیه نیش زدن زنبور یا فرو رفتن سوزن در ان . معنای خوبی برایم نداشت . نوعی الهام , پیش بینی , که منتظر خبر بدی باید باشم . هیچ خبری برایم بدتر از این نبود که فاطمه ام دچار درد سر شود یا اتفاق بدی برایش بیافتد . 
چنین حالتی را از مادرم به ارث برده ام . یهو در وسط میهمانی خانوادگی , در هر حالتی که بود , وقت معینی نداشت , اظهار میکرد : مژده , خبر خوشی از راه میرسد . ما که فرزندانش بودیم میدانستیم , شست راست پای مادر , دچار خارش شده است . اگر مربوط به انگشت پای چپ اش می شد , حرفی نمی زد صدقه میداد تا رفع بلا شود . 
فاطمه که خسته و کوفته از میدان مرکزی شهر ( فلکه بازار ) عازم خانه اش بود , تا زمانی که از دیدرس چشمانم محو شد , نگاهم را از او بر نگرفتم و از صمیم قلب ارزو میکردم که مبادا برایش اتفاقی بیافتد .
فاصله 200 -300 متری تا خانه را با چنین افکار مشوشی طی کردم . در جمع خانواده , دلم نزد فاطمه بود . 
فردایش بجای مدرس رفتن , در حال کوبیدن مداوم کوپه در خانه فاطمه بودم که خانم همسایه اش ظاهر شد و گفت : اخر شب , چند نفر امدند و او را با ماشین امینیه ها ( ژاندارمری ) بردند . جمله خانم همسایه تمام نشده بود که چشمانم سیاهی رفت , پاهایم شل شد و نقش بر زمین شدم . همان خانم , مشغول ریختن اب بر سر و صورتم بود که به خود امدم و همان جا به زحمت توانستم بنشینم . - حرفی هم زد ؟ مقاومتی , اعتراضی ؟ . - نه پسرم . بنده خدا هیچ حرفی نزد .
خودم را به زرین خط ( اموزگارم ) رساندم . کعب الااخبار بود . کل خبرهای شهر را زرین خط میدانست . هنوز هم نمیدانم , این مرد بیش از 50 ساله ان روز , دارای زن و فرزند و دکه مصبوعاتی و با شغل فرهنگی که به نظرم مرد بسیار شریف و محترمی می نمود , ایا ممکن است مامور نفوذی دستگاه امنیتی بوده باشد ؟


خاطرات جلال فاطمی انارکی 10
شیخی به زنی فاحشه گفتا : مستی / هر لحظه به دام دگری پا بستی 
گفتا : شیخا هر انچه گوئی هستم / ایا تو چنان که می نمائی هستی ؟
شده بود گوله ای اتیش . گفته های تندش در محکومیت ام , پایانی نداشت . شاه بیت تکراری گفته هایش : جلال ! فقط راستش را بگو , سعی نکن حاشا کنی . منبع خبرم موثق است . 
حلیم جعبه های فلزی پشمک و باقلوای یزدی را با نوک چاقو شکستم , سه استکان فشرده پشمک را در بشقابی واژگون کرده , چند عدد لوز باقلوا را در کنارش گذاشته و شیشه قوتوا را با یک قرص نان گرم خانگی که در تنور خانه مان پخته شده بود , کنار دستش قرار دادم . بقیه ی نانهائی را که اورده بودم در سفره خودش پیچیدم . همه را از دسترسش دور کرد و با عصبانیت گفت : فقط راستش را بگو جلال . در هیجان قبل از دیدارش , چه فکر میکردم و چه شد ! تصور بدون فاطمه , در مخیله ام نمی گنجید و اکنون می گفت : پایت را که از این خونه بیرون گذاشتی , دیگه بر نمی گردی و فراموشم می کنی .
چه قدرت عظیمی در وجود این زنان , نهادینه شده است . همین چند وقت پیش در مقاله ای علمی خواندم که پرتو افکنی اشعه امگای انها بیش از مردان است و از اینرو غالب امدن انها بر مردان , امری طبیعی است . 
چگونگی رفتار فاطمه , به شدت لحظه به لحظه عصبانیت ام می افزود . اگر ضرب المثل انارکی ها را در مورد سید ها ملاک بگیریم , برخی معتقدند که سیده در تمام روزهای هفته دیوانه اند , برخی دیگر احتیاط می کنند و می گویند , دیوانگی شان فقط در شب های چهار شنبه است ! شاید هم شب چهارشنبه بود که این اتفاقات رویداد . پیشاپیش , محکومم کرده و حکم مرگم را صادر کرده بود . خودش در کلاس درس انشاء به ما دانش اموزان یاد داده بود که در اثبات موضوع مورد نظر پس از نوشتن مقدمه ای کوتاه , اصل موضوع را حلاجی کرده و در نهایت نتیجه گیری کنید . در خانه خودش و در همین جائی که نشسته بودیم , با تشریح زندگی سقراط حکیم و محکوم شدنش به مرگ با نوشیدن جام شوکران توسط قضات محکمه و بدون انکه دفاعیات سقراط را هم گوش کرده باشند , خود فاطمه به من توصیه و نصیحت کرده بود که هیچگاه یک طرفه تا از چند و چون ماجرائی مطلع نشوم , به قاضی نروم . تمامی این گفته ها و انچه را که در کتابها خوانده بودم , از جلوی چشمانم رژه می رفتند و هر لحظه به اگاهی و هوشیاری ام افزوده میشد . با فاصله ای که از او گرفتم , خودم را در مقام مدعی قرار دادم . نباید وا می دادم و خودم را در نقش بدهکار ظاهر میکردم .سخنانم را اینگونه شروع کردم : میدانم که منبع خبر شما چه کسی هست ( واقعا نیز میدانستم) این شخص که متاسفانه همکار عاشق دلخسته شما نیز هست , با خودم نیز دیدار خصمانه ای داشت . به جهت هم صحبتی با زنان هرجائی به اخراج از دبیرستان تهدیدم کرد و گفت : موضوع را با اقای منصوری رئیس اداره فرهنگ نیز در میان خواهد گذاشت . در ادامه صحبت هایم که توام با عصبانیت بود گفتم :
فاطمه خانم ! معلم عزیزم که هست و نیستم را در بودن یا نبودن شما میدانم , بسیار متاسفم که شما نیز تحت تاثیر این تهمت های ناروا قرار گرفته و با انها هماهنگ شده اید . این اقای همکار شما , طاقت دوستی و مراوده بینمان را ندارد و در پاسخ دادن منفی شما به پیشنهاد ازدواجش مرا عامل موثر میداند .
خودش را به من نزدیکتر کرد . شدت عصبانیت اش کاستی گرفته بود . 
ظرف شیرینی را با ظرف شیشه قوتوا که قاشق مربا خوری در داخلش گذاشته بودم , دم دستش قرار دادم . باقلوا را در دهانش گذاشت و گفت : به به , چقدر خوشمزه است . در ادامه حرفهایم گفتم :
فاطمه خانم ! این شخص , به شما حرف دروغ نگفته بلکه تمام ماجرا را تعریف نکرده است . راستش این است که , همراه دوستم با دو چرخه , در حال گذر از کنار تیر چوبی چراغ برق خیابان بودیم , که دو زن ایستاده در زیر تیر , بفرما به ما زدند . دوستم , شاگرد خودتان هوشنگ یغمائی است ( جندقی , پدر هوشنگ قاضی دادگاه در سیرجان بود ) هر دو نفرمان در کنارشان متوقف شدیم . در سنین 24-25 سالگی بودند . تعصب مذهبی هوشنگ گل کرد و شدیدا انها را مورد ملامت قرار داد و به انها گفت این شهر را به لجن کشیده اید . با معذرت خواهی از این زنان , هوشنگ را ارام کردم . به خانم ها گفتم , میتوانم با هر دو نفرتان باشم ؟جوابم را دادند که شما میتوانید ولی این اقا خیر .
در حالی که چشمان فاطمه گرد شده بود گفت :
و تو هم با انها رفتی و حالا امده ای تا جایزه ات را از من بگیری . درسته ؟
به راه میکده حافظ خوش از جهان رفتی / دعای اهل دلت باد مونس دل پاک 
خاطره نوشتن از دوران بچه مدرسه ای تا امروز که خاطره نویس عمری را پشت سر گذاشته است و در سنین سالخوردگی به سر می برد کار چندان اسانی نیست . در برخورد با رویدادها , نوع نگارشی که در ان سالهای خیلی دور اتفاق افتاده است برای خواننده امروزی نمیتواند جالب باشد که لاجرم نگارش زبان امروز را ناگزیر می سازد .انچه اهمیت دارد , خدشه وارد نکردن به احساسات روز واقعه است .برایم اهمیتی ندارد که گفته هایم مورد تائید یا تکذیب قرار گیرد , مهم انست که در این سال های اخر عمر , خودم به خودم , وفادار مانده باشم . 
تا سن 16 سالگی ام , کتابهای بسیاری از نویسندگان , شعرا , مورخین و فلاسفه خوانده بودم . در همان سنین از فلسفه خلقت ادمیان به نوعی برداشت انسانی رسیده بودم . محمد علی جمالزاده را خوانده بودم که می گوید : هیچ انسانی را دست کم نگیرید . با لکاته صادق هدایت , احساس همدردی داشتم. فاحشه ها را محرومترین و اسیب پذیر ترین قشر جامعه میدانستم که برای ادامه زندگی ذلت بارشان , چیزی جز فروختن تن خود نداشتند . 
و امروز معلم نازنینم که او را اسوه انسانیت و اخلاق میدانستم و عشق به او در تمام وجودم ریشه دوانده بود , مرا محکوم میکرد که چرا با یک زن هرجائی حرف زده ام . همین خانم معلمم تا قبل از امتحان کرمان , باورش نمی شد که انشاهایم را خودم می نویسم ؛ معتقد بود که نویسنده اش کس دیگری ست . 
ان دیگر معلمم , که گفتارش را با نام انسان , اشرف مخلوقات شروع میکرد,زاغ ام را چوب میزد تا به قول خودش اعتبار کذائی ام را نقش بر اب کرده و بی حیثیت ام کند . دیگران نیز که ان زمان هادیان و بزرگانم بودند تافته جدا بافته ای نبوده و از همین سنخ به شمار میرفتند . حالا فاطمه خانم عزیز با این فرض مسلم که با زنان هرجائی به سر برده ام , با طنز و طعن می گوید : امده ای تا جایزه ات را بگیری ؟ - ولی فاطمه خانم نگفتید که همکارتان در بقیه ماجرای ان زنان چه گفت؟ به ایشان گفتم بقیه ماجرا را خودم می گویم :
وقتی هوشنگ در انطرف خیابان با فاصله ای نسبتا کم , دو نفر از معلمان را دید , فلنگ را بست و با دوچرخه اش در رفت . 
به فاطمه گفتم یادتان میاید چند وقت پیش کوله بار خاطراتم را نزدتان اوردم و به شما گفتم موضوعات دیگری نیز مثل زنان خیابانی و داخل قلعه سیرجان جلب توجهم را کرده که این دو زن اخری , سی و پنجمین نفر انها بوده اند . می خواستم بدانم این زنان که هیچکدام اهل سیرجان نیستند , چگونه به این سرنوشت و زندگی شوم مبتلا شده اند ضمن اینکه پدرم در سال پیش به من توصیه کرد مبادا با چنین زنانی نزدیکی جنسی داشته باشم که موجب بیماری های خطرناکی مثل سوزاک و سفلیس میگردد و عواقب بدی دارد .
اکثر این زنان توسط راننده کامیونهائی که حمل بار و سنگ را از بندر و معدن انجام میدادند , از شهرهای دیگر به عنوان رفیقه راننده بوده که پس مدتی کامجوئی در سیرجان رها می شدند . این دو خانم اخری که سن شان بالای 25 سال نبود , مادر و دختر بودند . فاطمه گفت : مادر و دختر ؟ مگر میشود ؟
- بله می شود . مادر واقعی دختر یک سال پیش در شهر رشت فوت می کند , پدرش که یک نظامی ارتش بوده , از شهر تهران دختری را به زنی میگیرد و با خود به رشت می برد . پس از مدت کوتاهی , نا مادری که از سخت گیری های شوهرش خسته میشود , دختر را تحریک به فرار می کند که با رفیقه شدن با راننده های کامیون , سر از اینجا در میاورند . خاطرات مفصلشان را نوشته ام که همراه با خاطرات قبلی ام راجع به این زنان برایتان خواهم اورد .
بدنم سرد شده و عرق بر روی پیشانی ام دویده بود . فاطمه گفت : ازت معذرت می خواهم . خودش را به من نزدیکتر کرد . باقلوا را خودش می خورد و قاشق های قوتوا را در دهانم می ریخت . باید جون داشته باشی تا جایزه ات را بگیری !................................................................................................................................................................. ساعت از 9 شب گذشته بود که به خانه رسیدم .


خاطرات جلال فاطمی اناركی 9

چو جام لعل تو نوشم کجا بماند هوش / چو یار قلب شناس است زاهدی مفروش
دلشورگی و دلواپسی , ذاتی است و اکتسابی نیست . زیگموند فروید و شاگردش یونگ که به مقام استادی در رشته روانشناسی رسید و برخی از نظرات فروید را نیز به چالش کشید , فراتر از یک صد سال پیش معتقد بودند که شخصیت افراد , حد اکثر تا سن دو سالگی و نه بیشتر , شکل میگیرد و مشخص می شود .از رفتار و خلقیات یک کودک دو ساله میتوان تشخیص داد که نوع برخوردهایش در بزرگسالی چگونه خواهد بود . دانشمندی ایتالیائی با نام لومبرزو نظریه جانی مادر زاد ( بالفطره ) را مطرح میکند که امروز از طریق علم مهندسی ژنتیک به اثبات رسیده است . بسیاری از این صفات , ارثی نیست و کاملا تصادفی در هنگام انعقاد نطفه بوجود میاید . گاها خلقیات و رفتارهای اعضای یک خانواده , کاملا متفاوت با ان دیگری میباشد .
با برادرم میرهاشم , فقط با دو سال اختلاف سنی بزرگتر از او هستم . دلشورگی و دلواپسی را از کودکی داشته ام اما او دل سنگین است , دنیا را اب ببرد , میرهاشم را خواب می برد . 
پس از خارج شدن از حجره حاجی که گفت : نگران نباش , مشکل را حل می کنم نگرانی ام شروع شد : اگر نتواند . اگر فاطمه دلخور شود که چرا در مورد گرفتاریهایش با دیگران صحبت کرده ام و هزار اگر دیگر فکرم را مشغول خود کرده بود . محل دبیرستانم در سیکل اول ( دوره اول دبیرستان ) پائین تر از فلکه بندرعباس و در نزدیکی های حجره حاج محمد تقی واقع شده بود .بعد از ظهر فردای روز ملاقاتم با حاجی که با دوچرخه از کنار حجره اش می گذشتم , مرا دید و صدایم زد که به نزدش بروم .به محض نشستن روی صندلی , گفت : تبریک اقا جلال , گویا شاگرد اول شهرمان شده ای . پدرتان هم خیلی خوشحال شد .
- پدرم ؟ او که در معدن است . چگونه با خبر شد ؟ 
- حوصله کن و عجله نداشته باش . همه چی را برایت تعریف می کنم . خبرهای خوش خیلی دارم . ادامه داد که : صبح امروز با رفتن به حسین اباد , مستقیما نزد عموی بچه ها رفتم .گوشهایش را گرفتم و نشاندمش . باو گفتم خجالت بکش که با خانواده برادر مرحومت , چنین رفتار زننده ای داری و جد کردی تا خانه و زندگی شان را به اتش بکشی . این سه هزار تومان را بگیر و بنویس که کلیه حق و حقوق خود را بابت خانه دریافت کرده ای . دو نفر به عنوان شاهد زیر نوشته اش را امضا کردند و همراه با اظهار نامه دادگاه به دادگستری رفتم و موضوع را خاتمه دادم به مادر خانم معلم نیز گفتم شخصی خیر و نیکوکار که نمی خواهد شناخته شود این مبلغ را پرداخته است . برگشتم به حجره . نشسته بودم که پدرتان با ماشین سواری , همراه دو نفر میهمان به حجره امدند . مرا ( حاجی ) به انها معرفی کرد و گفت هر کاری که در سیرجان و شهرهای کرمان داشته باشید , کمکشان می کنم. 
- متوجه نشدید که ان دو نفر چه کسانی بودند ؟ 
- همدیگه را عمو زاده صدا میزدند. فامیل هایتان بودند .
از حاجی تشکر کردم و سریع به خانه امدم . خودم را به اتاق مهمان خانه رساندم پدرم را با میر مهدی خان صدریه و میر باقر طباطبائی دیدم که سخت مشغول صحبت هستند . هر دو نفر این بزرگان را قبلا دیده بودم و میدانستم که از شخصیت های خوش نام و بزرگ انارک هستند . پدر به محض دیدنم , با خوشحالی مرا به حضورشان فرا خواند . صورتم را بوسیدند . برای پذیرائی از انها خودم را اماده کردم . دیدار فاطمه بی تابم کرده بود . اما در چنین موقعیتی امکان رسیدن باو در حد صفر بود .


اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد / گناه بخش پریشان و دست کوته ماست 
به تنهائی انتخاب شدنم در شهرستان سیرجان , زندگی خصوصی و حتی خانواده ام را تحت تاثیر قرار داده بود . مردم عادی شهر , حتی برخی از دانش اموزان , بی خبر از انکه فقط در درس انشاء نمره بهتری گرفته ام , استثنائی ام میدانستند . انقدر عاقل بودم که خودم را گول نزنم . ترس و دلهره امانم را بریده بود . درس های دیگرم بخصوص ریاضیاتم خیلی ضعیف بود . چند ماه دیگر سال تحصیلی تمام می شد و می باید رشته درسی دوره دوم دبیرستان را انتخاب کنم دلم نمی امد ارزوی پدرم را که پسر مهندس می خواست نادیده بگیرم . به درد چه کنم دچار شده بودم . به یکایک افرادی که با انها در تماس بودم منجمله علی شهابی قصاب , صاحب خانه مان , همسایه کناری مان اقای کریمی و هر کس دیگر می گفتم که فقط در یک درس نه چندان با اهمیت قبول شده ام . حمل بر تواضع میکردند . عاشق خواندن و مطالعه کردن روزنامه و انواع رمان و کتابهای تاریخی بودم . تمام روزنامه ها و کتاب های کتابفروشی اقای زرین خط را خریداری کرده و خوانده بودم . سایر اموزگارانم نیز کتابهایشان را برای خواندن به من عاریت میدادند . اموزگارم زرین خط به عنوان جایزه قبولی دیگر پولی بابت کتابها و روزنامه هایش از من نمی گرفت . پس از خواندن بر می گرداندم . اقای سیرجانی مسئولیت روزنامه دیواری مدرسه را مستقیما به من سپرد و بابت هزینه هایش نیز اداره فرهنگ متعهد شد که برای هر دوره 15 روزه روزنامه , مبلغ پانزده تومان بپردازد .اولین مبلغ دریافتی را به اکبر اقا نجار دادم تا قابی به مساحت یک متر مربع با شیشه داخل قاب برای روزنامه درست کند . روزنامه دیواری را در ستون های متعدد که هر ستون به مطلب خاصی اختصاص داشت در معرض دید دانش اموزان قرار دادم . از برخی بچه های دیگر نیز کمک می گرفتم و مبالغی را نیز به عنوان حق الزحمه به انها می پرداختم . این روزنامه به مرور خواننده ها و علاقمندان زیادی پیدا کرد و خارج از مدرسه نیز برای خواندن مطالبش که کلیه خبرهای شهر را در بر می گرفت مراجعه میکردند . برای خودم اسم و رسمی در کرده بودم . خودم میدانستم که همه اش باد هواست . عشق من فاطمه بود . کافی بود بگوید دیگر نمی خواهم ببینمت تا همه چیز برایم پایان یافته باشد . 
فردای روزی که میرمهدی خان صدریه و میرباقر طباطبائی همراه پدر به خانه امدند برای انجام ماموریتی یک روزه صبح زود از خانه رفتند . سه روز بود که فاطمه را ندیده بودم . تمام وجودم پرواز به سویش را داشت . تصمیم داشتم کلاسهای صبح مدرسه را بروم و لی بعد از ظهرم را نزد فاطمه باشم . 
ناهارم را که خوردم , هولکی نزد خواهرم زیورسادات رفتم . مادر بسیاری از مسئولیت های خانه را باو سپرده بود . بر عکس مادر جدی و سخت گیر , خواهرم با ما با جون و قربون , فدایت شوم و دورت بگردم , با ما صحبت میکرد . 
- خواهر عزیزم که الهی فدایت شوم 
- بله برادر عزیزم . جون دلم . چی می خواهی عزیزم ؟ 
- میشه چندتا از جعبه های شیرینی که میرباقر از یزد اورده با یک شیشه کوچیک قوتوا به من بدهی ؟ 
- قربونت برم , مگر تمامش چندتا جعبه هست ؟ یک باقلوا با یک پشمک . چونه نزدن , شیشه قوتوا هم اماده است . انها را لای یک پارچه زیبای گل بوته ای پیچید و تحویلم داد . قوتوا که از مغزهای پسته , بادام و برخی ادویه جات درست میشود , خیلی پر قوت است و مخصوص سیرجانی هاست .
......................................... فاطمه , گفت : مگر قوتوا خورده ای که از نفس نمی افتی ؟ 
دو بعد از ظهر بود . دام , دارام دام .کوپه در را به صدا در اورده بودم . کلون در را کشید . بی انکه نگاهم کند , با صدای تند : بیا تو 
قد و بالایش را که از پشت سرش با سلسله گیسوی تا کمر افشانده اش نگاه کردم , تندی و عصبانیتش را از یاد بردم . مهم این بود که در کنار فاطمه جانم هستم .در خانه خالی از اثاثیه اش , مستقیم به سوی چراغ والور رفت که دوتا تخم مرغ را نیمرو میکرد . از خودم خجالت کشیدم که چرا باید غذای چرب و چیلی خورده باشم و فاطمه ام نیمرو بخورد . قبل از فرو دادن اولین لقمه : بسم الله . بفرمائید . - نوش جان فاطمه جان 
- به من جان نگو . دیگه تموم شد . با زن های خیابانی ایستاده در زیر چراغ برق , خیلی بهت خوش میگذره ؟ حتما مرا هم یکی از اونها دونستی که به سراغم امده ای ! دیگه اسم ات را نمی برم . فردا به اداره میروم و انصرافم را از رفتن به اردو اعلام می کنم . خیلی بی غیرتی جلال ! چطور تونستی منوا مضحکه دست خودت قرار بدی ؟ چقدر باید بدبخت باشم که دلت اومده باشه چنین خیانتی را به من بکنی . لااقل یک ذره انسانیت داشته باش و بگو چرا ؟ فقط بگو چرا ؟


خاطرات جلال فاطمی اناركی 8
ا یار شکر لب خوش اندام / بی بوس و کنار خوش نباشد 
از فرط خوشحالی روی پاهای خودم بند نبودم که فردا چنین خبر خوشی را باید به فاطمه خانم بدهم . دیگر ان جلال سابق نخواهم بود که بخواهد مثل بچه ها با من رفتار کند . رفتارش به نوعی خواهد بود که بر رویم حساب باز خواهد کرد. لا اقل اجازه خواهم داشت تا هر وقت که دلم بخواهد به خانه اش بروم .
شب را با چنین افکاری و با در اغوش گرفتن خیال فاطمه به صبح رساندم .ساعت یازده و نیم که مدرسه ام تعطیل شد , دو دقیقه ای خودم را با دو چرخه به خانه رساندم , خورده و نخورده , خودم را تر و تمیز کرده , کت و شلوار نو ام را پوشیدم و به مادرم گفتم , تمرین دارم میروم به ورزشگاه .مادر با تعجب پرسید :
کی گه تا اوسمه خوی کت و تنبونی پولاو خوری تگ و بالا اویزن ؟( از کی تا حالا با کت و شلوار پلو خوری بالا و پایئن می پرند ؟ ) . به برادرم میر هاشم نهیب زد که : ایشو ردش ای وین کیا اشو ( برو دنبالش ببین کجا می رود ) . برادرم که چند بار ضرب شستم را چشیده بود , فقط به بیرون امدن از خانه اکتفا کرد . 
تمام افکار شب گذشته در باره چگونگی روبرو شدن با فاطمه , در مغزم زیر و رو شده بود , دنبال اولین جمله ای بودم که باو چه بگویم ؟
همیشه ضربه زدن در خانه اش را ریتمیک و اهنگین انجام میدادم و این بار نیز کوبه در را بار اول محکم زدم و دو بار دیگر را اهسته . دام , دارام دام ! او نیز که میدانست من هستم , همیشه می گفت : بیا تو . اما این بار گفت : بفرمائید اقا جلال عزیزم که تعجب کردم . روی چار پایه ای , کنار تخت خوابش , با پیراهن بلند سفید اطلسی , سر و صورت ارایش کرده و لب روژ زده , گوئی زیباترین عروس را می بینی , نشسته و مرا به نشستن روی تخت دعوت کرد . قبل از اینکه ...................گفت : این لباسها چیه که پوشیدی , درشون ار . کت ام را به گوشه ای انداختم و .............................................. . تعجب کرده بودم و از خودم می پرسیدم مگر چه اتفاقی افتاده است.
خودش به دادم رسید و گفت : سه روز گذشته را با اقای باستانی پاریزی در کرمان بودیم . نتایج امتحانات قبلا به غیر از نمره انشا اعلام شده بود . باستانی که یکی از هیات های ژوری بود به فاطمه گفته بود , با سبک نوشتن جلال اشنائی داشتم . ورقه امتحانی اش را که می خواندم متوجه شدم که انشای اوست . حقا که از تمام انشاها بهتر بود و من نیز نمره 19 به او دادم ( ان زمان نمره 20 دادن به انشا, مرسوم نبود ). در سیرجان باستانی به فاطمه پیشنهاد کرده بود که همراه یکدیگر به کرمان بروند تا صورت جلسه هیات ژوری را مشاهده کنند . از 5 نفر اعضای ژوری , سه نفرشان بیشترین نمره را به من داده بودند . نفر بعدی که دو نفر از هیات باو رای داده بودند , پسر فرماندار کرمان بود . اداره اموزش و پرورش کرمان در تلاش بوده که نظر یکی از اعضا را برگرداند که با رسیدن باستانی و فاطمه , نقشه شان , نقش بر اب میشود , نامه رسمی قبول شدنم را به اداره فرهنگ سیرجان می نویسند و نسخه مربوط به خودم را نیز همراه با تبریک گفتن به فاطمه میدهند . فاطمه که از خوشحالی نمیدانست چه کند گفت : یک هفته دیگر که تعطیلی زمستانی مدارس شروع میشود باید در کرمان باشیم تا به اردوی رامسر برویم . میدونی رامسر کجاست ؟ 
بی اجازه یا با اجازه نمیدانم ,................................................................................................! تنگ غروب بود . به ارامی یک طفل معصوم خوابیده بود . پاورچین , پاورچین , بدون انکه دلم بخواهد انجا را ترک کنم , به سوی خانه مان روانه شدم چون گل و می , دمی از پرده برون ای و در ای 
که دگر باره ملاقات نه پیدا باشد 
انارکی و غیر انارکی , شهری و روستائی یا به بی سوادی و با سوادی مربوط نیست . ذات ادمی باید شریف و بی غل و غش باشد . 
قبل از نوشتن این خاطرات , در پیام های قبلی ام و به کرات اشاره کرده بودم که با چرتکه انداختن و بدهکار و بستانکار کردن دیگران , ذات نداشته را نمی توانیم به دست اوریم :ذات نا یافته از هستی بخش / کای تواند که شود هستی بخش ؟ 
فاطمه , ذاتا شریف و اصیل بود . به منافع شخصی اش نمی اندیشید . جزئی نگر نبود و بلند نظری در وجودش بود. بر این تصورم که اگر قبل از رفتن فاطمه و اقای باستانی به کرمان , موضوع رفع نگرانی اش را از خانه پدری مطرح کرده بودم و بعد از ان به کرمان میرفت و پی گیر نمره درس انشای دانش اموزش می شد , ایا در نزدم از همان ابهت و منش قبلی برخوردار بود ؟ خودم , پدرم و دیگرانی که از این موضوع مطلع می شدند , به احتمال قوی چنین دیدگاهی داشتند : خواسته است محبت ات را جبران کند . نخواسته است که زیر دین شما باشد و ....
چه قبل و چه بعد , فرقی برای فاطمه نداشت , این حرفها برایش بدون اهمیت بود او کار خودش را , کاری که به ان اعتقاد داشت , انجام میداد و به این حرف و حدیث ها کاری نداشت . رفتار ان روز فاطمه , نقطه عطفی در تمام زندگی ام شد که بگذار و بگذر . بخاطر کارهای کرده یا نا کرده ات , طلبکار دیگران نباش که فلان روز , فلان کار را برایت کردم و حالا انتظار دارم که این کار را برایم انجام دهی .
در سنین نوجوانی ام , از فاطمه درس بسیار ارزشمندی که خمیر مایه اش انسان و انسانیت است , یاد گرفتم .
در مسیر مسافرت کرمان , باستانی از فاطمه پرسیده بود که چرا به خواسته ازدواج , جواب مثبت نمی دهد ؟ که فاطمه به اقای باستانی می گوید , پاسخم را به خودشان داده ام که هیچگاه ازدواج نخواهم کرد که اگر چنین تصمیمی داشتم اقای سیرجانی بهترین گزینه ام بودند . سیرجانی زمزمه می کند که خدا این جلالوا را لعنت کند ! ( جیم جلالوا را با کسره بخوانید) .
پس از اخرین دیداری که با فاطمه داشتم , نمیدانستم که موضوع خانه پدری اش را چگونه و با چه ادبیاتی باید مطرح کنم که برایش سوء تفاهم پیش نیاید .عقلم به جائی نمی رسید تا اینکه به فکرم رسید نزد حاج محمد تقی بروم و از او یاری بطلبم . حاجی , مرد شریف و بزرگواری بود . کارگزار معدن و مقیم سیرجان بودند . پدر , در مورد پرداخت پول با ایشان صحبت کرده بود و بی اطلاع نبود. حرفهایم را که شنید , فکری کرد و گفت : نگران نباش . خودم حل و فصل می کنم .
- شما که حاج اقا او را نمی شناسید . یک کلمه حرف میتونه داغونش کنه .
- خندید و گفت : خانم معلم و خانواده اش را می شناسم . نسبت فامیلی هم با ایشان داریم . خدا به پدرتان خیر دهد که در انجام چنین کار خیری پیش قدم شده است . عموی بچه ها می خواهد این خانه را از چنگشان خارج کند . زندگی شان را به نابودی کشانده است . برو , خیالت راحت باشد . دو روز دیگر بیا تا پاسخت را بدهم . به خواب خوش تا به سر امدن این دو روز فرو رفتم .
مکن از خواب بیدارم خدا را / که دارم خلوتی خوش با خیالش 
کل پذیرفته شدگان استان هشتم ( کرمان و بندرعباس) 5 نفر بودند . 3 نفر از کرمان و دو نفر دیگر از سیرجان و بندرعباس . قبول شده بندری , دختر خانمی بود که در دو 400 متر , نفر اول استان شده بود .
خوشحالی فاطمه از قبول شدنم وصف ناپذیر بود. اینکه مدت دو هفته ای از این فضا دور خواهد بود و ضمنا شاگردش نیز قبول شده و این قبولی امتیازات خاصی برایش داشت , خوشحال بود.اداره فرهنگ سیرجان رسما و کتبا فاطمه را تشویق کرده بود . مادرم تا حدودی پذیرفته بود که وقتی خارج از خانه هستم , دنبال درس و مشق ام میروم و بچه نا خلفی نیستم .تا رفتن به اردوی رامسر مدت زیادی نمانده بود . فاطمه را به عنوان سرپرست من و دختر کرمانی انتخاب کرده بودند که به اردو بیاید ..


خاطرات جلال فاطمی اناركی 7

با همه عطر دامنت ایدم از صبا عجب - کز گذر تو خاک را مشک ختن نمی کند
یا سرعت رشد روز به روزم بیش از اندازه بود یا بسیار خود خواه بودم که اموزگارم فاطمه را شش دانگ متعلق به خودم میدانستم .با همکارش اگر شوخی و گفتگوئی داشت , حسودی ام میشد .اجازه سئوال کردن از خودش و زندگی خصوصی اش را به من نداده بود فقط برای فرو نشاندن کنجکاوی ام می گفت : به موقع تو را در جریان همه چی قرار خواهم داد . بازهم نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و پرسیدم : پاسخ امتحانات دیر شده است . گفت : پی گیری نکرده ام , شاید هم از سیرجان کسی قبول نشده باشد . 
به خانه شان که رسیدیم مادرش بود و 5 تا بچه قد و نیم قد و حد اکثر تا سن 12 سالگی.. دو اتاق روستائی با حیاطی که زمین اش خیلی بزرگ بود در گوشه حیاط مستراح و یک چاه اب قرار داشت .مشخص بود که از وضع مالی مناسبی بهره مند نیستند .گوشه یکی از اتاق ها تلمباری از لحاف و تشک قرار داشت. 
فاطمه به مادرش گفت به خانه خاله انیسه سر می زنم و با هم از خانه شان بیرون امدیم . تا انتهای کوچه و در داخل خانه , از زندگی خانوادگی اش تعریف کرد و گفت : دو تا از خواهر های کوچکتر از خودم ازدواج کرده و رفته اند . پدرم که تا چند سال پیش راننده کامیون بود , تصادف کرد و خانواده اش را بی سرپرست گذاشت . تقریبا تمام حقوقم را برای صرف مخارج به مادرم میدهم ولی ماهی 300 تومان ( 3000 ریال به کجایشان می رسد بدتر از همه اینکه عمویم حکم از دادگستری گرفته که چون خانه پدری و ارثی شان بوده یا مبلغ سه هزار تومان سهمش را بگیرد و یا خانه را حراج کنند . جلال جان , از یک طرف نگرانی اینها را دارم از طرفی دیگر بسیاری از دوستانم را دستگیر کرده اند و هر لحظه فکر می کنم به دنبال من نیز خواهند امد ان وقت فکرش را بکن که به روزگار این ها چه خواهد امد .اقا جلال ! میتونم ازت خواهشی بکنم ؟ با کمال میل فاطی جان , جانم را طلب کن . گفت : نه , جونت را نمی خوام اما اگر اتفاقی برایم افتاد گاهگاهی سری به مادرم بزن و از حالشان بی خبر نباش . 
به روی چشم خانم . امیدوارم اتفاق بدی نیافتد . این صحبت ها که تموم شد به خانه خاله اش رسیده بودیم و حال و احوالش را با او به پایان رسانده .
لهجه سیرجانی خیلی شیرین است . مردمان کرمان و شهرستانهایش , گویش خاصی ندارند و با زبان فارسی لهجه دار صحبت می کنند . نامم را با کسره جیم ادا میکرد .یهو در میان صحبت هایش گفت : راستش را بگو , جیران خانم دیگه کیه ؟ و ادامه داد که اگر حقیقت را نگویم هیچگاه مورد اعتمادش نخواهم بود .
- جیران , خانم ! بله جیران خانم .نکنه منظورتون شاگرد خودتونه که برادرش ماشو ( ماشاالله ) هم کلاسی ام هست . درسته . با دختره رابطه داری ؟
چه رابطه ای ؟ گفت : مادر جیران در بررسی وسایل شخصی دخترش نامه ای به تو پیدا کرده که قربان و صدقه ات رفته و به تو گفته بیا تا از این شهر فرار کنیم و جای دیگر برویم .والله نمیدونم . یکی دو بار با دختر همسایه مان فاطی خانم به خانه مان امدند و با خواهرانم صحبت و بازی میکردند . گاهی مرا هم در بازی هایشان شرکت میدادند . ببین جلال , همین طور که تو منوا دوست داری , من هم دوستت دارم . هر وقت که نخواستی با من باشی , مرد و مردونه راستش را بگو و برو دنبال کار خودت . فاطمه خانم , دورتان بگردم . درد و بلایتان به جانم بخورد . مگه میشه شما را فراموش کنم . یک روز که نبینمتان , دیوونه میشم . بی میل نبود که شب را در خانه مادرش بماند اما از طرفی نگرانم بود که به تنهائی بیابان تا سیرجان را طی کنم . با هم بطرف سیرجان حرکت کردیم .
دستانش را محکم , دور کمرم حلقه زده بود .سرم را که به پشت تکیه دادم تا باو بگویم : فراری ات میدهم . به تنگه ی اشوب می برمت که دست فلک بهت نرسه! حس کردم ,................................................................................. . به یاد شعرهای طنز و ..................................................................................................
از بازگو کردن حرفهایم منصرف شدم . گوئی به بهشتی خوش اب و هوا , پرت شده ام که ارزوی ماندن همیشگی در انرا دارم . از سرعت موتورم کاستم تا بلکه دیرتر به مقصد برسیم .راه پرسنگلاخ و دست انداز بیش از یک ساعته را به نظرم امد که در یک دقیقه طی کرده ایم .
خسته نباشی اقا جلال . خیلی زحمت کشیدی . قبل از اینکه به خانه تان بروی یک چیز را یادت نره . - بفرمائید خانم . 
- حرفهائی که به تو , مخصوصا در مورد احتمال دستگیری ام گفتم , مبادا به کسی بگوئی .- چشم خانم .
دیگه اینکه دو سه روز اینده را در مدرسه شما درس ندارم و دخترانه هستم . حتی ممکن است شب ها را هم با یکی از همکاران خانم , به حسین اباد برویم . مبادا دنبالم راه بیافتی یا به خانه ام بیائی . چشم خانم . یک ضرب به خانه تان برو که مادرت دلواپس ات نشود . دمق و دست از پا درازتر , خداحافظی کردم و رفتم . با خودم فکر میکردم که راستش را نمی گوید . نکنه به فکر فرار باشه ؟ چرا موضوع فراری دادنش را بهش نگفتم ؟ از این قبیل توهمات ازارم میداد که به خانه رسیدم . دل مادر , دیگر شور سابقم را نمی زد . از دست شی یه ای و جمعوت نابوکه ( مادر : دیگه از دست رفته ای جلال و نمیشه درستت کرد ) 
شب جمعه را خوشبختانه در خانه بودم که پدرم خاک و خلی و با لباس معدن رسید . مادر که به جای خود ولی من نیز خیلی خوشحال شدم .پس از حال و احوال و بوسیدن همه مان به مادر رو کرد و گفت : اقا رضا زاهد را هم گرفته اند . خودم از رادیو شنیدم . یک معلمی جوون . میگر چی کارش کرته بی یه . هینوم سن و سالی ندراه ( معلمی جوان , مگر چه کرده بود . او هنوز سن و سالی ندارد) گفته ی پدر و نوع احساساتش , جرقه ای بود که از مغزم گذشت تا در باره گرفتاریهای مالی فاطمه با او صحبت کنم .جلوی مادر که نمیشد .
صبح روز بعد که پدر سرخوش و مستانه وظیفه واجب الحمامی بودنش را انجام داده و صبحانه مقوی و مفصلی خورده بود او را تشویق کردم که با یکدیگر به مطبوعاتی اموزگارم اقای زرین خط سری بزنیم تا بیشتر از جریانات روز اگاه شویم.شاکرد اول شدنم را به رخ کشیدم و انرا حاصل تلاش های معلمم دانستم.
همون معلمی که تا کرمان کنارت بود . بله پدر جان . حالا هم تلاش میکنه تا منو شاگرد اول کرمان معرفی کنه که اگر این طور شد باید به یک اردوی ده پانزده روزه خارج از سیرجان برویم .شما که موافقید . ولی این خانم معلم ( وسط حرفم پرید و گفت , چقدر هم خوشگل و با نمکه ) پدرش فوت شده و مادر و 5-6 خواهر برادران ریزه میزه شان را می خواهند فقط بخاطر سه هزار تومان ناقابل از خانه شان اخراج کنند .سه هزار تومان هم پولیه که عده ای را بدبخت کنند ؟
پدرم متوجه بود که چه می گویم و چه خواسته ای از او دارم ولی وضع مالی پدر خوب بود. حقوق و مزایای ماهانه اش بالای 1500 تومان بود ضمنا معدنکاران محلی نیز گاهی اوقات پدر را برای اظهار نظر فنی معادنشان دعوت میکردند که حد اقل مبلبغ 5000 تومان برای این اظهار نظرا می پرداختند .
مادرم پول جمع کن و به فکر ذخیره نبود . معتقد بود که پول , چرک کف دست است و باید به دورش انداخت . خاطرم هست که روزی در انارک میان مادر و هم عروسش نرگس خانم , صبیه مرحوم شیخ حسن دیمه کاری( یزدانفر ) گفتگوئی در همین زمینه درگرفت . خانم عمو , اعتقاد داشت مرد باید سیل باشد و زن , بند ( سد ) مرد بیاورد و زن پس انداز کند . که گفته بسیار عاقلانه ای هست . روح همگی شان شاد.خلاصه پدر را به پرداخت این سه هزار تومان راضی کردم . به من گفت : تشریف ببرند و انرا از حاج ممد تقی بدون دادن هیچ تعهدی دریافت کنند . بال در اورده بودم تا هرچه زودتر خودم را به فاطمه برسانم و این خبر خوش را باو بدهم .کمی که فکر کردم با خودم گفتم : مرد باید غرور داشته باشد و سنگین و رنگین باشد . وقتی می گوید شنبه ساعت 2 , یعنی همان موقع باید بروم . روز شنبه خودم را تر و تمیز کرده , بهترین لباسم را پوشیدم و با یک دسته گل سرخ محمدی راهی خانه خانم معلم شدم .در این فاصله دو روزه به دکه مطبوعاتی زرین خط رفتم تا کتاب هنر عشق ورزی را خریداری کنم .



همه پیوندها
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو