چوپانانِ آباد

mostaghimi.25@gmail.com

خاطرات جلال فاطمی اناركی 6
طبق یاد داشت های ان روزگارم نزدیک به مضمون , لبان و صورتش , گل اتش شده و خون به صورتش دویده بود .گوشه ای از تخت اش نشست . نگاهش پر تمنی بود . ایا مرا به سوی خودش فرا می خواند ؟
اب و اتش به هم امیخته ای از لب و رخ
چشم بد دور که بس شعبده باز امده ای
 
ان روز خاص , وقتی به خود امدم , ساعت از 9 شب گذشته بود . فاطمه که روی تخت اش دراز کشیده و به خواب ارامی فرو رفته بود , ......................................................................................................................................................................, پاورچین , پاورچین از خانه اش خارج شدم . با سرعت و دلهره به سوی خانه مان روانه گشتم , پیش بینی میکردم که مادرم از دیر امدنم , چه قشقرقی به راه خواهد انداخت .
- کی یا وه تی مر گایه بی ایی ؟ ( کجا تمرگیده بودی ؟ ) . با برادرت هر گورسونی که میدونسیم رفته ای , رفتیم , فقط مونده بود که به پشت مزار ( قبرستان ) برویم .- سیرجان در ان موقع از جمله معدود شهرستانهائی بود که فاحشه خانه رسمی داشت و محل ان پشت قبرستان بود - 
- خاک ور سروت جلال گو دی یمه بی شعوری ( خاک بر سرت کنند جلال که این قدر بی شعوری ) . - و حاج مم تقی اواجی ای و پی یوت واجه ای یه و تی نیه معدن ( به حاج محمد تقی می گویم به پدرت بگوید تا بیاید و تو را به معدن ببرد).
به اتاقم چپیدم و در را روی خودم بستم . صدای مادرم میامد که : 
چی ایت زهری مار کرته ؟ ای تی مرگ تو مربخ و یک چی زهری مار کر ( چیزی زهر مار کرده ای ؟ بتمرگ تو اشپز خانه و شامت را زهر مار کن ) .
گرچه در ان سن و سال ( حوالی 16 سالگی ) تجربه همبازی بودن با دخترهای هم سن و سال همسایگانمان را در خانه خودمان که خیلی بزرگ بود داشتم اما ان قایم باشک بازی ها , دنبال هم کردن و چلوندنشون کجا و ارتباط با خانم معلم که ابهتش در سر کلاس بچه ها را میخکوب میکرد کجا !
ان شب که از منزل فاطمه خارج شدم تا مدت سه روز , خجالت می کشیدم که او را ببینم . خودم را از نگاهش مخفی میکردم . حتی اگر در این سه روز , کلاس درس انشا هم با او میداشتم , غیبت میکردم .
روز چهارم و در داخل مدرسه , خیلی خونسرد و راحت , در گوشه ای به نزدم امد و گفت : کجائی اقا جلال ؟ از دست ما فراری شدی ! مگه قرارمان نبود منوا به حسین اباد برسونی ؟ 
من من کردم به گونه ای که نه خودم فهمیدم چه می گویم و نه او فهمید . در ادامه لال مونی گرفتنم حالی اش کردم که به چشم , بعد از ظهر امروز کلاس ورزش داریم و سر ساعت 2 با موتور به دنبالتان در خانه میایم . 
لبخندی شیرین تر از قند و عسل زد و گفت : اماده ام .
سقراط حکیم به میدان شهر اتن ( اکادمی ) میرفت و مردم عادی را با حقوق شهروندی شان اشنا میکرد .مردم شهر , بیشتر و بیشتر به حقوق شهروندی خود اگاه شدند .حکومت شاهد شورش های خیابانی بر علیه خود بود . سقراط را دستگیر کرده , پس از محاکمه ای چند دقیقه ای او را به اعدام از طریق نوشیدن جام شوکران محکوم کردند .قبل از نوشیدن جام زهر , تقاضای چند دقیقه صحبت کرد و گفت : سخت ترین کار دنیا , قضاوت کردن است .اگر شما قضات , یک طرفه به قاضی نرفته و حرف های مر هم شنیده بودید چنین حکمی صادر نمی کردید.
تاثیرات فاطمه تا امروز و تا روزی که زنده باشم , خارج از محاسبه است.سعی کرد به من بفهماند که ازادگی ادمی , ریشه در شرف انسانی او دارد . ساده لوح بودم گمان میکردم , فاطمه همیشه در کنارم خواهد بود . 
باغبانا ز خزان بی خبرت می بینم / اه از ان روز که بادت , گل رعنا ببرد .
ساعت دو بعد از ظهر ان روز که به خانه اش رفتم , خانه اش بیشتر شبیه مسجد بود . دو اتاق تو در تو و راهرو انها که قفسه هایشان همیشه انباشته از کتابهای گرانبها بود , حتی یک کتاب را هم در خانه اش نیافتم . نه تنها کتاب که حتی کلیه وسایلش , پاک سازی شده بود و چیزهای مختصری مانند ظروف مستعمل , قاشق چنگال , کاسه بشقاب , یک چراغ والور نفتی . زیر اندازش ( فرش, زیلوئی نخ نما که سیرجانی ها به ان خرسک می گویند و گوشه اتاق تخت خواب او .
تنها کاری که از دستم ساخته بود , اشک ریختن بود .نگذاشت انتظار و جان به لب رسیدنم طولانی تر شود . -- اشتباه نیامده ای . خودم این کارها را کرده ام .در حسین اباد به تو حرفهائی خواهم زد . عاقل باش و حرفهایم را برای دیگران بازگو نکن . با خودم نجوا میکردم : خانه ام را سیل ببرد ( اصطلاحی سیرجانی) ازارت به موچه نمی رسد چه کسی مزاحمت شده تا با دستان خودم خفه اش کنم .مرا به خود اورد ک : با موتور اومده ای ؟ . بله خانم . موتور دم در , اماده است .
اگز این سه چار روزه کنارم بودی , کلی کمک میکردی .رزهای سختی بود . شرمنده اش بودم اما نمیدانستم چه باید در پاسخش بگویم .
- یک ساک را پر از خرت و پرت کرده که برای مادرم ببرم . میشه بردش ؟ 
بلند کردن ساک از روی زمین مشکل بود .گفتم : چیزهای داخل ساک را باید دو قسمت کنیم و هر قسمت را در دوطرف خورجین موتور قرار دهیم . -- افرین . کاش هوش تو هم مثل دل تو بود . دلت برایم تنگ نشده بود ؟ فکر نکردی بدترین کاره به انتظار گذاشتن است ؟ . عصبانی بود . جرات نزدیک شدن و بوسیدنش را نداشتم . موتور را از مغازه دوچرخه سازی و تعمیر موتور که برارد صاحب مغازه همکلاسم بود کرایه کرده بودم اما به فاطمه اطمینان دادم که موتور دوستم هست و بابتش پولی پرداخت نکرده ام .کل حقوقش را برای خانواده اش می فرستاد . قناعت میکرد و اصلا ولخرجی نداشت . با انکه لباس هایش همیشه تمیز بود , تنوعی در انها دیده نمی شد . روز به روز به تعداد خاطر خواهانش اضافه میشد . فاطمه به این چیزها فکر نمیکرد . او فاطمه بود و استثنای زمانه خودش .
در سیرجان , خواهرم زیور سادات , کلاس ششم ابتدائی مدرسه شاهدخت را که به پایان برد , مادرم دیگر اجازه ادامه تحصیل باو نداد . ---- دخترم را به مدرسه ای بفرستم که معلم هایش مرد هستند ؟ ما ابرو دارم . پدرتان هم مخالفت کند , من اجازه نمیدهم . از حق نباید گذشت زحماتی را که مادرم برای ما و حتی نوه هایش کشیده است .چار چشمی مواظبمان بود .نوع فکر مادر شهری ما ! با پدر بی سواد و دهاتی مان خیلی فرق داشت. پدر یک انسان ازاده بود . به دینداری از بعد انسانی نگاه میکرد . معتقد بود که اگر رسول خدا امروز زنده میشد , اعلام میکرد دینی را که من تبلیغ کردم با دین رایج زمین تا اسمان فرق دارد :
منسوب به خواجه عبدالله انصاری که مخاطب رسول اکرم است:
دین تو را در پی الایشند / در پی الایش و ارایشند 
بس که فزودند بر ان بار و بر / گر تو ببینی نشناسی دگر 
بچه کوچک و شیرخواره خانواده مان اگر فرش را با ادرار خودش الوده کرده بو , مادر معتقد بود , محل الوده را باید 7 بار شستشو کرد . پدر قاه قاه می خندید و می گفت : شاش بچه تا 40 سالگی اش , پاک است !
خلقیات فاطمه , شبیه پدرم بود . به چیزهای جزئی و کوچک اهمیتی نمیداد .جهان بینی خاصی داشت که او را متمایز از همه معلمین منجمله سعیدی سیرجانی , باستانی , سیروس ضیا و ستوده که همگی شان بعدا استادان ممتاز دانشگاه شدند , کرده بود .مصدقی بودنش به دلیل پیروی کردن از یک شخص یا یک جریان نبود بلکه به تکامل تاریخی اعتقاد داشت .خودش نیز میدانست برای جامعه فلک زده ان روز ما که فقط فئودالیسم را تجربه کرده و هنوز به جامعه صنعتی نرسیده ایم , دموکراسی مانند شیشه نازک بی حفاظ در معرض باد و طوفان است . از سیرجان به سوی حسین اباد و در بیرون شهر , کلاه ایمنی ام را بر روی سر او گذاشتم . --- چرا این کار را کردی ؟ ------- چون ارزش جان تو بسیار بیشتر از جان ناقابل من است . اوائلش می ترسید که سوار موتور شود .به خانه شان که رسیدیم , بی شتاهت تر از دفعات قبل , مادرش را به شدت در اغوش گرفت و سیل اشکش را روانه ساخت . بچه های قد و نیم قد خانواده اش , نگاه میکردند و بغض کرده بودند . ------ ابجی جونم چرا گریه می کنی ؟
- گریه ام از خوشحالی دیدن شماست . اشاره کرد تا خورجین را برایشان بیاورم . کلی مواد غذائی مانند بیسکویت , شکلات , مسقطی و قوتوا ( شیرینی مخصوص سیرجانی ها ) و دنگ و فنگ دیگر مثل روسری برای مادر و خواهر هایش و پیراهن و غیره بود .جشنی بر پا شده بود و خیلی خوشحالشان کرده بود.
رو کرد به مادرش و گفت : نه نه جان : این جوان مورد اعتماد من است . اگر به مسافرتی رفتم و نتونستم شما را ببینم , گاهی سرتان می زند . باو اطمینان کنید . مادرش , سر و رویم را برانداز کرد و با بی میلی گفت : مگر قراره جائی بری؟ - اگر قرار شد . حالا که پهلو شما هستم .
گیج شده بودم و نمی فهمیدم که چه می گوید. این همه تغییر در یک مدت خیلی کوتاه ؟ از اتاق بیرون امد و مرا نیز با خودش همراه کرد . جلال عجول ! اگر حوصله کرده بودی و در این امتحان قبول می شدی , لااقل 15 روز از این محیط وحشتناک به دور بودم . ---- جواب را کای میدن خانم ! مگر امیدی هم داری ؟ این شعر را از مادرم یاد گرفته بودم که در پاسخش گفتم :
دنیا به امید است ,/ ناکشته نا امید است .
سقراط حکیم به میدان شهر اتن ( اکادمی ) میرفت و مردم عادی را با حقوق شهروندی شان اشنا میکرد .مردم شهر , بیشتر و بیشتر به حقوق شهروندی خود اگاه شدند .حکومت شاهد شورش های خیابانی بر علیه خود بود . سقراط را دستگیر کرده , پس از محاکمه ای چند دقیقه ای او را به اعدام از طریق نوشیدن جام شوکران محکوم کردند .قبل از نوشیدن جام زهر , تقاضای چند دقیقه صحبت کرد و گفت : سخت ترین کار دنیا , قضاوت کردن است .اگر شما قضات , یک طرفه به قاضی نرفته و حرف های مر هم شنیده بودید چنین حکمی صادر نمی کردید.
تاثیرات فاطمه تا امروز و تا روزی که زنده باشم , خارج از محاسبه است.سعی کرد به من بفهماند که ازادگی ادمی , ریشه در شرف انسانی او دارد . ساده لوح بودم گمان میکردم , فاطمه همیشه در کنارم خواهد بود . 
باغبانا ز خزان بی خبرت می بینم / اه از ان روز که بادت , گل رعنا ببرد .
ساعت دو بعد از ظهر ان روز که به خانه اش رفتم , خانه اش بیشتر شبیه مسجد بود . دو اتاق تو در تو و راهرو انها که قفسه هایشان همیشه انباشته از کتابهای گرانبها بود , حتی یک کتاب را هم در خانه اش نیافتم . نه تنها کتاب که حتی کلیه وسایلش , پاک سازی شده بود و چیزهای مختصری مانند ظروف مستعمل , قاشق چنگال , کاسه بشقاب , یک چراغ والور نفتی . زیر اندازش ( فرش, زیلوئی نخ نما که سیرجانی ها به ان خرسک می گویند و گوشه اتاق تخت خواب او .
تنها کاری که از دستم ساخته بود , اشک ریختن بود .نگذاشت انتظار و جان به لب رسیدنم طولانی تر شود . -- اشتباه نیامده ای . خودم این کارها را کرده ام .در حسین اباد به تو حرفهائی خواهم زد . عاقل باش و حرفهایم را برای دیگران بازگو نکن . با خودم نجوا میکردم : خانه ام را سیل ببرد ( اصطلاحی سیرجانی) ازارت به موچه نمی رسد چه کسی مزاحمت شده تا با دستان خودم خفه اش کنم .مرا به خود اورد ک : با موتور اومده ای ؟ . بله خانم . موتور دم در , اماده است .
اگز این سه چار روزه کنارم بودی , کلی کمک میکردی .رزهای سختی بود . شرمنده اش بودم اما نمیدانستم چه باید در پاسخش بگویم .
- یک ساک را پر از خرت و پرت کرده که برای مادرم ببرم . میشه بردش ؟ 
بلند کردن ساک از روی زمین مشکل بود .گفتم : چیزهای داخل ساک را باید دو قسمت کنیم و هر قسمت را در دوطرف خورجین موتور قرار دهیم . -- افرین . کاش هوش تو هم مثل دل تو بود . دلت برایم تنگ نشده بود ؟ فکر نکردی بدترین کاره به انتظار گذاشتن است ؟ . عصبانی بود . جرات نزدیک شدن و بوسیدنش را نداشتم . موتور را از مغازه دوچرخه سازی و تعمیر موتور که برارد صاحب مغازه همکلاسم بود کرایه کرده بودم اما به فاطمه اطمینان دادم که موتور دوستم هست و بابتش پولی پرداخت نکرده ام .کل حقوقش را برای خانواده اش می فرستاد . قناعت میکرد و اصلا ولخرجی نداشت . با انکه لباس هایش همیشه تمیز بود , تنوعی در انها دیده نمی شد . روز به روز به تعداد خاطر خواهانش اضافه میشد . فاطمه به این چیزها فکر نمیکرد . او فاطمه بود و استثنای زمانه خودش .
در سیرجان , خواهرم زیور سادات , کلاس ششم ابتدائی مدرسه شاهدخت را که به پایان برد , مادرم دیگر اجازه ادامه تحصیل باو نداد . ---- دخترم را به مدرسه ای بفرستم که معلم هایش مرد هستند ؟ ما ابرو دارم . پدرتان هم مخالفت کند , من اجازه نمیدهم . از حق نباید گذشت زحماتی را که مادرم برای ما و حتی نوه هایش کشیده است .چار چشمی مواظبمان بود .نوع فکر مادر شهری ما ! با پدر بی سواد و دهاتی مان خیلی فرق داشت. پدر یک انسان ازاده بود . به دینداری از بعد انسانی نگاه میکرد . معتقد بود که اگر رسول خدا امروز زنده میشد , اعلام میکرد دینی را که من تبلیغ کردم با دین رایج زمین تا اسمان فرق دارد :
منسوب به خواجه عبدالله انصاری که مخاطب رسول اکرم است:
دین تو را در پی الایشند / در پی الایش و ارایشند 
بس که فزودند بر ان بار و بر / گر تو ببینی نشناسی دگر 
بچه کوچک و شیرخواره خانواده مان اگر فرش را با ادرار خودش الوده کرده بو , مادر معتقد بود , محل الوده را باید 7 بار شستشو کرد . پدر قاه قاه می خندید و می گفت : شاش بچه تا 40 سالگی اش , پاک است !
خلقیات فاطمه , شبیه پدرم بود . به چیزهای جزئی و کوچک اهمیتی نمیداد .جهان بینی خاصی داشت که او را متمایز از همه معلمین منجمله سعیدی سیرجانی , باستانی , سیروس ضیا و ستوده که همگی شان بعدا استادان ممتاز دانشگاه شدند , کرده بود .مصدقی بودنش به دلیل پیروی کردن از یک شخص یا یک جریان نبود بلکه به تکامل تاریخی اعتقاد داشت .خودش نیز میدانست برای جامعه فلک زده ان روز ما که فقط فئودالیسم را تجربه کرده و هنوز به جامعه صنعتی نرسیده ایم , دموکراسی مانند شیشه نازک بی حفاظ در معرض باد و طوفان است . از سیرجان به سوی حسین اباد و در بیرون شهر , کلاه ایمنی ام را بر روی سر او گذاشتم . --- چرا این کار را کردی ؟ ------- چون ارزش جان تو بسیار بیشتر از جان ناقابل من است . اوائلش می ترسید که سوار موتور شود .به خانه شان که رسیدیم , بی شتاهت تر از دفعات قبل , مادرش را به شدت در اغوش گرفت و سیل اشکش را روانه ساخت . بچه های قد و نیم قد خانواده اش , نگاه میکردند و بغض کرده بودند . ------ ابجی جونم چرا گریه می کنی ؟
- گریه ام از خوشحالی دیدن شماست . اشاره کرد تا خورجین را برایشان بیاورم . کلی مواد غذائی مانند بیسکویت , شکلات , مسقطی و قوتوا ( شیرینی مخصوص سیرجانی ها ) و دنگ و فنگ دیگر مثل روسری برای مادر و خواهر هایش و پیراهن و غیره بود .جشنی بر پا شده بود و خیلی خوشحالشان کرده بود.
رو کرد به مادرش و گفت : نه نه جان : این جوان مورد اعتماد من است . اگر به مسافرتی رفتم و نتونستم شما را ببینم , گاهی سرتان می زند . باو اطمینان کنید . مادرش , سر و رویم را برانداز کرد و با بی میلی گفت : مگر قراره جائی بری؟ - اگر قرار شد . حالا که پهلو شما هستم .
گیج شده بودم و نمی فهمیدم که چه می گوید. این همه تغییر در یک مدت خیلی کوتاه ؟ از اتاق بیرون امد و مرا نیز با خودش همراه کرد . جلال عجول ! اگر حوصله کرده بودی و در این امتحان قبول می شدی , لااقل 15 روز از این محیط وحشتناک به دور بودم . ---- جواب را کای میدن خانم ! مگر امیدی هم داری ؟ این شعر را از مادرم یاد گرفته بودم که در پاسخش گفتم :
دنیا به امید است ,/ ناکشته نا امید است .


خاطرات جلال فاطمی اناركی 5
هرچه میخواهم خلاصه نویسی کنم و منبر را جمع کنم , ورق پاره های بیش از نیم قرن پیش رهایم نمی کنند . همسر فتح الله قره خانی , فردوس برادران , و فرزانش که در سیرجان سکونت داشتند و تقریبا در همسایگی ما ساکن , دیگر مادر احساس تنهائی نمیکرد . فردوس خانم خیلی مهربان بود . چند سال پیش فوت شدند . روحشان شاد . مرحوم جعفر قره خانی برادر فتح الله نیز مدتی را در معدن به عنوان استاد کار خدمت کردند. پدر , حسین بخشوده انارکی را از انارک به عنوان راننده , فرا خواند . کامیون انترناش کمپرسی در اختیارشان بود که هم نقش ماشین سواری را داشت و هم برای کارهای دیگر منجمله اوردن اذوقه کارگران از سیرجان که از طریق نماینده معدن , حاج محمد تقی تحویشان میشد و ضمنا ماهی یک بار نیز پدر , اقای قره خانی و اقای باقری را به سیرجان می اوردند که با خانواده هایشان دیدار کنند. خواهر زاده ام حمید نوزاد , کم کم بزرگ شده و هنوز کمتر از یک سال داشت که از ما جدا شده و ساکن معدن باغ برج شدند.
سنگ معدن , کرومیت بود . بهترین عیار سنگ کرومیت بین 41 تا 42 است .عیار کرومیت باغ برج 37 بود . کاوشگران معدن در همان ناحیه , معدنی را با عیار 41 کشف کردند . ذخایر عظیمی داشت . پدر را مامور کردند تا با راه اندازی این معدن جدید به نام ابدشت , به عنوان استاد کار , مشغول کار شود. بتدریج ابادانی این معدن و تعداد کارگرانش تا 500 نفر نیز افزایش پیدا کرد .مدرسه ابتدائی این معدن توسط اقای تاجپور ( عضو فیس بوک ) افتتاح شد و خود اقای تاجپور مدیر و معلم همراه با دو معلم دیگر با نام اقایان دلاوری و حافظی . 
دولت مصدق سرنگون شده بود ( سال 32 ) , جو امنیتی و بگیر و ببند مخالفین شاه که توده ای ها و مصدقی ها بودند به شدت ادامه داشت .
بعد از ظهری که در خانه فاتیلو , معلمم بودم گفت : خودت را اماده کن , روز جمعه به همراه هفت دانش اموز دختر و پسر که انها نیز در درس های خود بهترین نمره را اورده اند , به کرمان میرویم تا در امتحان نهائی استان شرکت کنید و اشاره کرد که خودم نیز به عنوان سرپرستتان خواهم امد .گفتم : پدرم نیست و مادرم نیز اجازه نمیدهد . وقتی به مادر گفتم , اب به اسمان پاشید که مگر ممکن است اجازه دهم تا تنهائی به شهر دیگری بروی ؟ تصادفا , پدر در روز پنجشنبه به سیرجان امد , وقتی که او را سر حال دیدم , جریان را گفتم . مقداری هم اب , روغنش را اضافه کردم که پدر جان , شاگرد اول شده ام و این مسافرت دو روزه که همراه معلمان و هم کلاسی هایمان میروم , خیلی اهمیت دارد , نظرتان چیست؟ - افرین پسرم . به تو افتخار می کنم ! خیلی خوشحالم . حتما باید بروی . دست در جیب اش کرد و چند قطعه اسکناس برای مسافرتم به من داد . مادر , گرچه سکوت کرد و حرفی نزد اما چنین انتظاری نیز نداشت و ترجیح میداد که پدر مخالفت کند .
صبح روز جمعه در حالیکه پدر به بدرقه ام امده بود , کنار دست فاطی خانم در اتوبوس نشسته بودم و عازم کرمان شدیم .
گرچه کفر گفتن است اما گاهی با خودم فکر می کنم , منظور از خلقت ما ادم ها چه بوده است ؟ در طول زندگی , هر کداممان در مسیری قرار می گیریم , خواسته یا نا خواسته کارهائی می کنیم که یا گناه هست یا صواب . کاش در همین مرحله , قصه تمام می شد . گویا خداوند ول کنمان نیست و در ان دنیا یا با نیم سوز پذیرائی مان می کند و یا حوری و غلمان را در بر می گیریم ! سنائی شاعر در این مورد سروده بسیار زیبائی دارد که خداوند را به محاکمه می کشاند . در سیرجان , در دبستان و دبیرستان ( سیکل اول ) درس معلم خط ما اقای زرین خط بود. کتابفروشی کوچکی هم داشت که علاوه بر فروش وسایل درسی مدرسه کتاب و روزنامه هم می فروخت . در خریداری کتاب های قصه , رمان , تاریخی و روزنامه ها , مشتری دائم ایشان بودم .کتاب 700 صفحه ای بینوایان ویکتور هوگو را در 15 سالگی خوانده بودم . قصه های عاشقانه حجازی , حسینقلی مستعان و .., عاشق خواندنشان بودم . مسایل سیاسی را از طریق مجلات و روزنامه ها دنبال میکردم . با کسانی که بزرگتر از خودم بودند بحث و جدل میکردم .حرفهایشان را می فهمیدم و چندان چپ اندر قیچی , پاسخشان را نمیدادم .معلمین جدی و با سوادی مثل سعیدی سیرجانی , باستانی پاریزی و ... داشتم که انها نیز به من علاقمند بودند . هنوز با باستانی پاریزی در ارتباط هستم . علاقمندی میان من و فاطمه از گفتمان در موضوعات سیاسی شروع شد . سقوط دولت دکتر مصدق کلافه اش کرده بود .سر در گریبان فرو می برد و می گفت :
جلال ! چرا این اتفاق افتاد ؟ چرا مصدق مجلس را منحل کرد ؟ منتظر پاسخم نبود, پرسش هائی بود که ذهنش را ازار میداد.تقریبا فاطمه با هیچ کس رابطه نزدیکی نداشت . تعداد خواستگارانش چه در میان معلمین یا بقیه قشرها که تحصیل کرده و ثروتمند هم بودند , کم نبود . اصولا باین چیزها , فکر نمیکرد .وقتی باو می گفتم سعیدی سیرجانی سلام مخصوص به تو رسانده است , لبخند تلخی می زد و چیزی نمی گفت . سیرجانی مورد خطاب و عتابم قرار میداد و می پرسید : یعنی حتی یک کلمه هم حرفی نزد ؟ - نه اقا . به خدا هیچ چی نگفت .
ساعت 7 صبج جمعه با بدرقه پدر و دو برادرم میرهاشم و میرکمال , با اتوبوسی که 7 دانش اموز دیگر , 3 دختر و 4 پسر به همراه دو سرپرست زن و مرد در ان نشسته بودیم به سوی کرمان روانه شدیم . صندلی کنارم , فاطمه عزیزم نشسته بود . در طول راه , راهنمائی ام میکرد که مبادا موقع امتحان دادن دست پاچه شوم و خودم را گم کنم . حرفهای منصوری ( رئیس اداره فرهنگ سیرجان) را جدی نگیر که به تو گفت باید جملاتت را از جنبه دستور زبان , درست بنویسی . به همان صورتی که تا حالا انشاهایت را نوشته ای بنویس . نزدیک ظهر وارد کمپی در کرمان شدیم که قبلا حدود 100 نفر دیگر از جنس ما در ان جا , مستقر شده بودند . از بلندگو اعلام کردند که سر ساعت 8 صبح فردا در محلی تعین شده حاضر باشیم . دل توی دلم نبود . فاطمه دلداری ام میداد . دستم را لمس میکرد .
- قوی باش پسر . حتما موفق خواهی شد . هیچ ترسی به دلت راه نده . تو پسر شجاعی هستی !


خاطرات میر جلال فاطمی اناركی4
انارک و سیرجان , تفاوت های بسیاری با یکدیگر داشتند . زادگاه اجدادی ام را از دست داده بودم . فرهنگ , زبان و سنت هائی که با ان بزرگ شده بودم. هم کلاسی های عزیزم را که مطمئن شده بودم , هیچوقت انها را نخواهم دید مانند : مسعود عظیمی ( مرحوم ) که بعدها شوهر همین خواهری شد که موقع ترک انارک شیرخواره بود. عظیم اخباری ( مرحوم ) برادر دکتر مجید و حرمت که همراه شوهرش تا یزد , همراهمان بود. ابوالقاسم نوروزی , ابوالقاسم برادران, علی کافی و ... هم چنین معلمین مان را که به رغم کتک زدن دوستشان داشتیم و خیلی چیزهای دیگر .در سیرجان , غریب و تنها بودیم گرچه به تدریج جا افتادیم. شهریت سیرجان نمونه کوچک تقریبا کامل از یک شهر بزرگ بود. شهربانی , شهرداری , بازار , درمانگاه و بعدا بیمارستان با محصولات متنوع کشاورزی از هر قبیل . 
در دبیرستان و سیکل اول ( دوره اول دبیرستان) باستانی پاریزی معلم تاریخ , سعیدی سیرجانی , فارسی و ادبیات و فاطمه , دبیر انشای من بود . سیرجانی ها , با گویش خودشان که البته فارسی لهجه دار هم هست , فاطمه را فاتیلو می گویند . فاطمه نیز دوره خارج از مرکزش را می گذرانید , مجرد و 23 -24 ساله بود.چشمانش که در چشمان من جوانک 14 - 15 ساله تلاقی کرد , دیگر از دست رفته بودم .ارامشم را برهم زد و دیگر فکری جز اندیشیدن به فاتیلو را نداشتم . سر کلاس , همیشه موضوع انشائی را که داده بود و نوشته بودم , مرا به جلو فرا می خواند تا برای سایرین بخوانم .
- احسنت اقا جلال . انشای خیلی خوبی نوشته ای . میشه بگی از چه کسی کمک گرفته ای ؟ - خودم نوشته ام خانم . لبخند نا باورانه می زد . 
روزی در پایان ساعات بعد از ظهر کلاس ها , نزدم امد و گفت تا خانه مرا همراهی کن . در گوشه ای از اتاقش نشستم و نمی دانستم چه باید بکنم ؟ به کنارم امد, نشست و
. .............. گفت : هوا که سرد نیست , چرا می لرزی ؟ 
گفت : خودم اهل حسین اباد سیرجانم ( روستائی در 4 فرسخی سیرجان) پدرم فوت شده ولی مادر و خواهران و برادرانم در حسین اباد زندگی می کنند .جمعه ها به نزدشان میروم . میخواهی این جمعه را با هم به حسین اباد برویم ؟ 
در پاسخشان گفتم : بی اجازه مادرم نمی توانم بیایم . 
- اشکالی ندارد . چیزی باو نگو .
در ان زمان قانونی در اموزش و پرورش ( وزارت فرهنگ ) گذشته بود که شاگردان دبیرستانی , در هر درس , بهترین نمره را که در درس مربوطه گرفته باشند به استان ان شهر معرفی میشوند تا همراه سایر بچه هائی که بهترین نمره را در درس خودشان گرفته اند , در امتحان مربوطه شرکت کنند تا در صورت موفقیت همراه با شاگرد اول های سایر استان ها , در مدت دو هفته ای از زمستان که مدارس تعطیل است به اردو بروند . در ان زمان و در استانه سال مسیحی , کلیه اموزشگاها تعطیل می شدند . روزی دیگر مرا به خانه اش فرا خواند و گفت تبریک. بهترین نمره انشا را در میان کلیه دانش اموزان دبیرستانی اورده ای و باید برای امتحان نهائی به کرمان بروی . اصرار کرد که برایش ترانه فاتیلو را که همان مواقع توسط فدائی سیرجانی خواننده از رادیو نیز پخش شده بود بخوانم . خواندم :
فاتیلو بل بمیرم ز غم تو اسیرم / تو منوا دیوونه کردی , خونه خرابم کردی ....
با حالت ریتمیک خواندم . دیگر ان تشویش و دست پاچگی سابق را نداشتم .
دل خرابی می کند , دلدار را اگه کنید !
لعنت بر این دل . هرچه کشیدم از دل بی پروایم بود .
عکس معلمان مدرسه انارک از قارونی
عکس معلمان مدرسه انارک در سال ۱۳۲۹ نقل ازhttp://anaraki.mihanblog.com/post/130
از بچگی و از همان موقع در انارک , فسقلی و کم بنیه نبودم . در مدرسه فرخی انارک , تنها وسیله ورزشی مان یک پارالل واقع در حیاط مدرسه بود .درس ورزش داشتیم اما معلم ورزش نداشتیم . معنای ورزش را نمیدانستیم که چیست در میان معلمین مان , تیز و فرزتر از همه , پسر عمویم میرمهدی فاطمی بود. همان معلمی که بیش از همه از او می ترسیدم و بیشتر کتک می خوردم . چندر روز پیش حسین عموئی پسر خاله میرمهدی و شو هر اینده عفت فاطمی خواهر میرمهدی ( در ان موقع ) که مقیم کانادا هست برای چند روزی به تهران و خانه ابوالقاسم نوروزی ( هم کلاسی ام ) امده بود و علاقمند که مرا ببیند .به محض دیدنش اولین جمله ای که باو گفتم : یادته میرمهدی سر کلاس , پشت یقه کت ات را گرفت و مثل بچه گربه به داخل حیاط مدرسه پرتت کرد ؟ 
معلمین دیگر مثل عبدالرحیم عظیمی , فرهاد محمدی , مهدی قارونی و .... دست کمی از پسر عمویم نداشتند . اصولا اختلاف سنی ما بچه ها با معلمین مان خیلی زیاد نبود . حوالی سن 20 سالگی بودند و شش , هفت سالی بیشتر با ما فاصله سنی نداشتند .
در حرکات پارالل رقیب پسر عمویم میر مهدی بودم . گاهی پشتک وارو و برخی حرکات قیچی می زدم که متعجب می شد. یکی از حرکات ورزشی اش که کس دیگری قادر به انجام ان نبود , دورخیز کردن و پریدن از روی سر یکی از بچه ها بود .
باو گفتم من هم میتوانم . گفت هنوز بچه ای و غیر ممکن است . همان دانش اموز را با کلاهی که بر سرش بود در فاصله ده متری ام , تمام قد ایستاندم و مثل گنجشک از روی سرش پریدم . گفت : ابی سی گه غیلطی نکیری . دست و پات ای همر شه جیواو مایوت چی وتی ؟ - دیگه چنین غلطی نکن , دست و پایت بشکند , جواب مادرت را چه بدهم ؟ -هر گاه پسر عمو را می بینم , خاطرات گذشته را گریزی می زنیم . 
وضعیت مدرسه و دبیرستان سیرجان در مقایسه با انارک تفاوت فاحش داشت . زمین تربیت بدنی خارج از مدرسه ( استادیوم ) گرچه خاکی ولی مجهز به بسیاری از زمین ها و وسایل ورزشی بود . زمین فوتبال و والیبال و بسکتبال . پیست دو میدانی , پرش سه گام و ارتفاع و .... علاوه بر این ها یک باشگاه بدنسازی نیز در این شهر بود که عضو ان شدم .ورزش را دوست داشتم. در خانه میل و دنبل و تخته شنا تهیه کرده بودم . بدنم قوی و عضلانی شده بود . پرداختین به این سرگرمی ها مرا از درس مدرسه بخصوص ریاضیات بیگانه کرده بود . از دروس ریاضی متنفر بودم .
بر خلاف برادرم میرهاشم که فقط دوسالی از من کوچکتر بود , بسیار ارام و سر به راه . مادرم از شیطنت هایم و به موقع به خانه نرفتنم کلافه شده بود . به مدرسه نزد اقای ستاری مدیر مدرسه می رفت و چو غولی ام را میکرد . فردای ان روز سر صف نامم را به عنوان یک دانش اموز بی انضباط می بردند . دو تا فراش مدرسه می امدند دست و پایم را میگرفتند و مرا به اتاق تاریکی که شبیه طویله نزدیکی مستراح بود می بردند و به داخل طویله که پر از سوسک و موش بود پرت میکردند .گاهی یادشان میرفت که پس از یک ساعت باید بیرونم بیاورند و تا ظهر طول می کشید . مادر حق داشت . شب های جمعه پدر به ماهی یک بار تقلیل پیدا کرده بود . مسوولیت یک خانواده بزرگ چند نفری بر دوشش بود . انتظار کمک و همکاری از من داشت نه اینکه وبال گردنش باشم .
در کلاس نهم که فاطی ( فاتیلو ) معلم انشایم بود , وقتم و ذهنم را اسیر خود کرده بود . گاهی وسط هفته , یهو و ناگهانی می گفت : جلال جان میشه یه موتور کرایه کنی تا به حسین اباد برویم ؟ همه گرفتاری های بعدی را به جان می خریدم تا هرچه که فاطی می خواهد باو بدهم . بسیار علاقمند باو شده بودم . نمیدانستم چشمانی در کمین من نشسته اند . به مادرم گفته بودند که با خانم معلمش دوست شده که عواقب بسیار بدی برایش خواهد داشت . مادرم میتوانست همه چیز را قبول کند ولی این یکی مطلب در فکرش نمی گنجید .


خاطرات جلال فاطمی انارکی 3

آن چنان در هوای خاک درش / می رود اب دیده ام که مپرس

با اشاره به نوشته های ان زمان , مادرم در داخل ماشین , یک هو و ناگهانی ساکت شد .خودش ترسیده بود , نگران سرنوشت بچه ها بود یا ترسش از فریادهای پدر بر سرش بود , نمیدانم . همه ی اینها نیز میتواند باشد .در انارک دوتا از عموهایم , میرحسین و میر سیدعلی , به نزدش امده بودند و التماسش کرده که این مسافرت را برادرمان به تنهائی برود , جا و جم که برایتان درست کرد یا ما شما و بچه ها را می بریم یا خودش برای بردنتان میاید . جوابشان را داده بود که : دی کرته سرش ناتی ( این دفعه ولش نمی کنم ) . پدرم خوش رو , با پوست روشن , خوش هیکل و معاشرتی بود .جسته گریخته در باره اش حرفهائی به مادر می زدند . روزی در غیاب پدر نامه بدون امضائی برایمان در انارک رسید که در ان نوشته بود : اقا میرجلال ! چشم تان به دوتا برادر زنجانی روشن ! یعنی پدر در زنجان که بوده , صاحب دو پسر شده است و صدایش را در نمی اورد . نویسنده این نامه که انارکی هم بود و شغل دفتری داشت , از این قبیل نامه های تهمت امیز را برای سایرین نیز می نوشت و حتی به مرکز ( تهران ) نیز منعکس میکرد .روزی پدرم او را می خواهد . علاوه بر سرزنشش کردن , او را به داخل معدن تبعید می کند تا روزگار سخت معدنکاری را تجربه کند .روزی که پدر برای خداحافظی به مسکنی رفت , ایشان را مجددا ب سر کار اصلی اش باز گرداند . چنین شایعاتی در گوش مادرم بود و از فرو ریختن زندگی اش وحشت داشت .دیگر طاقت این حرف و حدیث ها را نداشت , تنها راه نجات خود و بچه هایش را تنها نگذاشتن پدر میدانست . اما در ان شب وحشتناک , چه بسا پشیمان شده بود و پشیمانی هم سودی نداشت. 
در ان نیمه های شب زمستان که سوز سرما بیداد میکرد , فقط پدر بود که کنار جاده ایستاده و از ماشین های عبوری که هر یکی دو ساعتی یک بار می گذشتند خواهش و التماس یاری میکرد . کامیونی کنار ماشین مان توقف کرد .پدر از راننده خواست که بار و مسافران را به یزد ببرد . به توافق رسیدند . همگی مان به پشت کامیون نقل مکان کردیم و دم دمای صبح به شهر یزد رسیدیم .محمود برادران و همسرش , قبل از خداحافظی ادرس منزل میر باقر طباطبائی را به پدر دادند .پدر از راننده کامیون خواهش کرد که انها را به این ادرس برساند که رسانید. میرباقر که روحش شاد , خودش در خانه را باز کرد . با خوش روئی ما را پذیرا شد . همگی خسته و کوفته بودیم , میرباقر و همسرش ملکه خانم , اجازه ندادند کمتر از دو روز در یزد بمانیم . قول داد , ماشین دربستی کرایه خواهد کرد تا شما را مستقیما به سیرجان برساند .در پائین حکم ماموریت پدر نوشته شده بود که به محض رسیدن به سیرجان , خودتانرا به حاج محمد تقی پاشائی معرفی کنید تا ترتیب سکنی دادن و اعزام شما را به معدن مهیا کند .

ی نور چشم من سخنی هست گوش کن
تا ساغرت پر است بنوشان و نوش کن 
قبلا در همین صفحه , با یاد اوری مردان و زنان بزرگ انارک , از بزرگ منشی میر باقر طباطبائی انارکی نام برده بودم . عمو زاده پدرم بود . توفیر انسان های بزرگ از انسان های کوچک در انست که انسان بزرگ از دادن , خوشش میاید .نه تنها خوشش میاید بلکه لذت هم می برد و در قبال دادن , چیزی مطالبه نمی کند . دادنش را به رخ نمی کشد . هر کاری که از دستش ساخته باشد , اشنا و غریب برایش فرقی نمی کند , انجام میدهد . انسان حقیر , همیشه طلبکار است .
- یادته فلان روز , فلان کار را برایت انجام دادم ؟ کاش دستم می شکست و نمی کردم . و از این قبیل .... . میر باقر سعه صدر و بزرگی داشت . در همان دو سه روزی که در یزد , مهمانش بودیم , از ارزوهایش برای گرفتن جواز معدن بافق یزد و بکار انداختن ان معدن با پدر مشورت میکرد . نیم روزی پدر را برای بازدید و وارسی های کانی ان معدن به بافق برد . پدر معتقد بود که ذخیره قابل توجهی در این معدن نهفته است . تصمیم گرفت معدن را بصورت شرکت سهامی راه اندازی کند. خودش به انارک امد , از ندار ترین ادم ها شروع کرد و با تعهد گرفتن کمترین مبلغ انها را شریک معدن کرد .تا روزی که میر باقر در حیات بود , هر ساله سود سهام معدن را به یکایک انارکی ها پرداخت کرد . هرکس بیش از چندین برابر سرمایه اولیه اش را دریافت نمود و راضی و خشنود بود . همان روزی که میرباقر فوت کرد و معدن , دست به دست شد , تعطیلی اش را نیز اعلام کردند . ماشین الات انرا فروختند و معلوم نشد که چه اتفاقاتی افتاده است .
نمیدانم شرکت سیمان انارک که سهامدارانش را سرمایه داران انارکی تشکیل میدهند , برای مردم بومی انارک چه فایده ای دارد ؟ چگونه میتوان انها را بخاطر سرمایه دار بودنشان , در زمره بزرگان انارک دانست ؟ انارکی که بانک ملی ان سابقه ای 70 ساله دارد , بیم ان میرود که به جهت نداشتن اندوخته و گردش حساب به تعطیلی کشیده شود . حساب و کتاب بانکی میرباقر , میر مهدی خان صدریه , میرهاشم صدریه و سایر بزرگان با بانک ملی انارک بود و بدین چهت شعبه این بانک در انارک , در زمره اولین شعب بانک ملی در سراسر کشور ایران است .گفتنی ها و درد دل ها زیاد است . امیدوارم در جای خود به انها بپردازم.
مدت بیش از دو روزی را که در یزد بودیم , بسیار مورد تفقد و مهربانی میرباقر , همسر و خانواده اش قرار گرفتیم . اتوموبیل جادار و مجهزی برایمان تهیه کرد تا مستقیما ما را به سیرجان برساند . یک راست با همان ماشین به خانه حاج محمد تقی رفتیم . مرد بسیار درست کار و از بازاریان به نام سیرجان بودند .با احترام تمام , دو اتاق بزرگ در خانه مجللش به ما اختصاص داد و گفت تا هر وقت که بخواهید , خانه خودتان است .پدر از ایشان خواهش کرد که ظرف امروز و فردا خانه ای در بست برای خانواده مان تهیه کند که چنین نیز کرد و در مرکز شهر خانه ای چند اتاق خوابه حیاط دار , سکونت کردیم . انچه را که خانواده مان از اثاثیه و غیره لازم داشت , برایمان تهیه کرد . نام هر سه نفرمان را با معرفی نامه ای که از انارک داشت , در دبستان پسرانه بدر و دخترانه شاهدخت ثبت کرد و خودش با همان ماشین به صوب معدن که در 50 فرسخی ما و ان سوی جیرفت بود , حرکت کرد . کم کمک به عید نوروز سال 32 وارد می شدیم . دکتر مصدق نخست وزیر ایران بود . به تابستان همان سال نزدیک نشده بودیم که خواهرم عصمت سادات درد زایمان به سراعش امد . شب بود و مادر مانده بود که چه کند .قبلا اسم یکی دو ماما را باو داده بودند , سر و پا برهنه به دینال ماماها روانه شد. در ان روزها تنها درمانگاه سیرجان در حالت نیمه تعطیل بود و تنها پزشک ان نیز به کرمان رفته بود . همسر خواهرم , اقای محمد عمادی را نیز پدرم به معدن برده بود تا به عنوان کارمند دفتری و حسابداری مشغول کارشود .
اهالی سیرجان که در فاصله 30 فرسخی کرمان و در مسیر بندر عباس است , مردمانی بسیار مهربان , خونگرم , متدین و غریب نواز هستند .مدت دو سه ماهی که از اقامت مان در این شهر جمع و جور می گذشت متوجه شده بودیم . ان شب که خواهرم درد زایمان داشت و مادر در اضطراب بود , همسایه هایمان متوجه شده بودند و هرکس هر خدمتی که از دستش ساخته بود , دریغ نداشت .یکی از همسایه ها دختر نسبتا جوانی به خانه مان اورد و به مادر گفت ایشان پرستار بخش زایشگاه بیمارستان کرمان است که برای چند روزی به شهر خودش سیرجان امده است .مادر و خواهرم زیور سادات و سایر خانم ها , همراه این پرستار به اتاق زائو در رفت و امد بودند , ما بچه ها نیز در گوشه ای کز کرده و گریه میکردیم .نمیدانستیم چه اتفاقاتی در شرف وقوع است .ساعت ها می گذشت و فریادهای خواهرم عصمت سادات , ادامه داشت .مادرم در حالیکه هنوز از پا نیافتاده بود و به اتاق رفت و امد میکرد , سیل اشک از دیدگانش جاری بود .ناگهان مسیر همه چی برگشت , زن ها , هلهله کنان از اتاق بیرون ریختند و سلامتی مادر و نوزاد پسر که نامش را طی مراسمی با اذان خواندن در گوشش , حمید گذاشتند بودند به همگان خبر دادند .

مدرسه من و برادرم , در انتهای بازار سیرجان قرار داشت و تا خانه مان فاصله اش کم بود . معلمین ما گرچه عمدتا سخت گیر و جدی بودند و گاها نیز ما بچه ها را کتک می زدند , کلاس های پنجم و ششم را به پایان رساندم و وارد دبیرستان ابن سینا شدم .
تابستان سال 32 و تمام تابستان ها را به معدن نزد پدر می رفتیم . در این فاصله چند انارکی دیگر نیز بر حسب پیشنهاد پدر و موافقت مرکز به ما اضافه شدند و دیگر چندان احساس غربت نمی کردیم . اولین خانواده , فتح الله قره خانی ( مرحوم ) با همسرش فردوس برادران و فرزندانشان بودند .پدر , استاد کار معدن ( مرکزی ) باغ برج بود و فتح الله استاد کار معدن سولو در فاصله 6 کیلو متری .خانواده مرحوم قره خانی نیز در سیرجان سکونت کردند و جابر , پسر بزرگ انها در مدرسه هم کلاس من بود. اکبر خزائی نیز به عنوان اهنگر در معدن مشغول کار شد . اتفاقا در مسافرت اخیرم به انارک ایشان را تصادفا دیدم و خیلی خوشحال شدم . اقای باقری جندقی که دو همسر داشت , همسر اولش را با بچه هایش در سیرجان سکونت داد که با پسرش عبدالحسین هم کلاس شدیم .یغمائی جندقی به عنوان قاضی همراه با خانواده اش در سیرجان بود که با پسرش هوشنگ در یک کلاس بودیم .برادران محمد علی بیگی که مسئولیت موتور خانه را بر عهده داشتند با همسرانشان به معدن امدند . البته این امدن ها در طول چند سال انجام شد . حسین نوروزی نیز که همسر دختر عمویم فاطمه اطهری بود در سال های 35 به عنوان جستجو گر به معدن اعزام شدند .
دبیرستان , حال و هوای دیگری داشت . حد اقل مدرک کلیه دبیران کمتر از لیسانس نبود .در ان زمان قانونی گذشته بود , معلمینی که فارغ التحصیل دانشسرا هستند می باید حد اقل مدت دو سال در خارج از مرکز باشند تا امکان حضورشان در تهران و ادامه تحصیل مهیا گردد. در میان این دبیران اعزامی ؛ سه نفرشان که از دبیران من بودند عبارتند از باستانی پاریزی , سعیدی سیرجانی و فاطمه .... که بعدها تاثیرات زیادی در زندگی ام داشتند .


خاطرات جلال فاطمی انارکی 2

تنها انگیزه ام از نوشتن خاطرات , بر انگیختن شما جوانان هستید که تا کیش مرغ تان کنند , بزتان کوه بالا نرود ! دختر و پسر , نازک نارنجی نباشید و بدانید پدر و مادر بزرگ های شما چه مرارت هائی کشیده اند . وقتی در فیس بوک , تصویر زن یا مرد سالخورده انارکی را می بینم که به دیار باقی شتافته است , بی اختیار اشک هایم جاری میشود .مخاطبشان قرار میدهم و می گویم : چه سختی ها که تحمل کرده اید و چه رنج هائی که برای به نیش کشیدن به سلامت بچه هایتان متحمل شده اید . نسل من چنین چیزهائی دیده و خودش نیز شریک این غم و شادی ها بوده است . از شما جوانانمان چیزی نمی خواهیم . با تلاش و کوشش هائی که کرده ایم , بخور نمیری برای امروزمان گذاشته ایم و به شما فرزندانمان نیاز مالی نداریم . تنها نیازمان به شما , درک کردنمان است . درکمان کنید . ولو که از دنیای شما , عقب افتاده تر باشیم , مدرنیته و مدارک دانشگاهی تان را به رخمان نکشید . غرور و عزتمان را خرد نکنید . ما را بس است . بگذارید این چند صباح اخر عمرمان را در ارامش بگذرانیم .
مدت هاست دلم هوا کرده , کسی به دیدارم بیاید یا حتی تلفنی و بگوید فقط خواستم احوالت را بپرسم . زمستان است !
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت 
هوا دلگیر , درها بسته , سرها در گریبان , دستها پنهان , نفس ها ابر , دل ها خسته و غمگین .
درختان اسکلت های بلور اجین , زمین دل مرده , سقف اسمان کوتاه , غبار الوده مهر و ماه - زمستان است . بخش اخر سروده زمستان اخوان ثالث .
امروز , لحظات پس از خواندن حکم ماموریت پدر را که به خاطر می اورم , تمام بدنم به لرزه در میاید . تصورش را بکنید .خانواده ای با یک بچه شیر خواره , خواهرم نصرت سادات , برادرم کمال ( مرحوم ) فقط 5 سالش بود . فاصله سنی برادرم میرهاشم و من و خواهرم زیور سادات از 8 تا 12 سالگی بود.خواهر دیگرم عصمت سادات با محمد عمادی چوپانانی پسر رحمتعلی , ازدواج کرده و باردار بود و با ما زندگی میکردند . و حالا حکم شده است از زادگاه خود به جائی برویم که نمیدانیم کجاست ؟ بی جهت نبود که مادر ضجه می زد که هنوز فریاد های دلخراشش در گوشم زنگ می زند و پدر ساکت و اشفته خاطر , پیشانی بر روی دست , در گوشه ای چمیده بود .هم اینکه در نوشته هایم نوشته ام و هم به خاطر می اورم که در همین اثنی , محمود برادران پسر حاج مهدی که پسر خاله پدرم نیز بود و بیش از یکی دو ماه نبود که با حرمت اخباری , خواهر دکتر مجید اخباری , ازدواج کرده بود از در خانه وارد شد , مستقیما نزد پدرم میرود و می گوید: پسر خاله جان ! ماشینتان جا دارد که من و حرمت را تا یزد برساند ؟

مدت هاست دلم هوا کرده , کسی به دیدارم بیاید یا حتی تلفنی و بگوید فقط خواستم احوالت را بپرسم . زمستان است !
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت 
هوا دلگیر , درها بسته , سرها در گریبان , دستها پنهان , نفس ها ابر , دل ها خسته و غمگین .
درختان اسکلت های بلور اجین , زمین دل مرده , سقف اسمان کوتاه , غبار الوده مهر و ماه - زمستان است . بخش اخر سروده زمستان اخوان ثالث .
امروز , لحظات پس از خواندن حکم ماموریت پدر را که به خاطر می اورم , تمام بدنم به لرزه در میاید . تصورش را بکنید .خانواده ای با یک بچه شیر خواره , خواهرم نصرت سادات , برادرم کمال ( مرحوم ) فقط 5 سالش بود . فاصله سنی برادرم میرهاشم و من و خواهرم زیور سادات از 8 تا 12 سالگی بود.خواهر دیگرم عصمت سادات با محمد عمادی چوپانانی پسر رحمتعلی , ازدواج کرده و باردار بود و با ما زندگی میکردند . و حالا حکم شده است از زادگاه خود به جائی برویم که نمیدانیم کجاست ؟ بی جهت نبود که مادر ضجه می زد که هنوز فریاد های دلخراشش در گوشم زنگ می زند و پدر ساکت و اشفته خاطر , پیشانی بر روی دست , در گوشه ای چمیده بود .هم اینکه در نوشته هایم نوشته ام و هم به خاطر می اورم که در همین اثنی , محمود برادران پسر حاج مهدی که پسر خاله پدرم نیز بود و بیش از یکی دو ماه نبود که با حرمت اخباری , خواهر دکتر مجید اخباری , ازدواج کرده بود از در خانه وارد شد , مستقیما نزد پدرم میرود و می گوید: پسر خاله جان ! ماشینتان جا دارد که من و حرمت را تا یزد برساند ؟

طبق یاد داشت های ان روزم , زمستان سال 1331 , پدر با کمک یکی دو کارگر , اثاثه های خانه را در یکی از اتاق ها جمع اوری کرد , روی در اتاق را دیوار کشیدند و سوراخی برای ورود و خروج گربه در پائین دیوار تعبیه کردند تا اثاثه ها از گزند موش ها در امان باشند .از فرصت چند ساعته ای در روز چهارشنبه استفاده کرد, به معدن مسکنی رفت تا ضمن تحویل دادن کارهایش از همکاران و کارگران خداحافظی کند .خیلی دلم می خواست با او میرفتم و شاهد اخرین وداعش بودم حتی التماسش کردم , اجازه نداد . بعد از ظهر برگشت . به مادرم گفت , اماده باشید که بعد از ظهر روز جمعه حرکت می کنیم .اکثرا و در بسیاری مواقع , مادرم , پدر را پور سی جیواد ( پسر سید جواد ) و پدرم نیز مادر را دت سیف ( دختر سیف السادات ) خطاب میکرد . پسر عمو و دختر عمو بودند . روزی از مادرم پرسیدم , تو که در شاهرود زندگی میکردی و مرحوم پدرتان از جمله تجار معروف بازار شاهرود بود , چه شد که به قول خودت با یک پسره یه لا قبای دهاتی ازدواج کردی ؟ مادر همیشه شهری بودن خودش را به پدر دهاتی , یاد اوری میکرد ! در پاسخم گفتند : 16 - 17 ساله بود که نمیدانم برای چه کاری به شاهرود امده بود و پدرم اجازه نداد به جای دیگری برود . نزدیک خانه مان رودخانه ای بود . 5 - 6 ساله بودم . بچه ها در ان رودخانه اب بازی میکردند که او را ( پدر ) در کنار رودخانه دیدم , خودش را به داخل اب انداخت , مرا زیر بغل , کشان کشان به خانه مان برد . با عصبانیت رو به مادرم ( فاطمه غفاری , خواهر میرزا رضا غفاری ) کرد و گفت : خانم اقا ! چگونه اجازه میدهید دخترتان با پسرها در رودخانه اب بازی کند ؟ همان روز انها را برای یکدیگر نام گذاری می کنند تا به محض رسیدن به تکلیف , ازدواج کنند .پدر که هنوز به 20 سالگی نرسیده به صبیه 13 ساله سیف السادات مرحوم در شاهرود ازدواج می کند و با مراسمی بر روی پالکی شتر وارد انارک میشود . تا مدتها نمیتواند , وضع جدید را تحمل کند . شاهرود کجا و انارک کجا . خودش را تافته جدا بافته میداند , حق هم داشته است . دختر بچه 13 ساله ای از مادر و خواهران و تمامی خانواده پدری اش جدا کنی . خاطرات مادر را که می شنیدم باو حق میدادم . سختی هائی را که در زندگی اش متحمل شده بود بخصوص این جا به جائی ها و از هر نقطه ای به جای دیگر کوچ کردن , خارج از تحمل و طاقت است.اتش ان نیست که بر شعله او خندد شمع 

اتش ان است که در خرمن پروانه زدند 
در خاطرات ان روزگارم نوشته ام : چه بلائی بر سرمان امده که باید فرار کنیم ؟ 
یازده ساله بودم . درک حوادث برایم نا ممکن بود .پدر با استفاده از کمترین فرصت گوشه دنجی پیدا میکرد , پک عمیقی به سیگار اشنوی خود می زد اما نمی توانست خیسی چشمانش را از من پنهان کند .مادر مثل مرغ سرکنده , دور خودش چرخ می زد . من و برادرم میرهاشم و خواهرم زیور سادات که بچه مدرسه ای بودیم , روز قبل از همکلاسی ها و معلم هایمان خدا حافظی کرده بودیم .ساعت حرکتمان را پدر , بعد از خوردن ناهار روز جمعه تعین کرده بود .خانه مان روبروی خانه عمو میر سید علی ( فاطمی ) جوار خانه محمد حسین دیمه کاری ( یزدانفر ) بود . خانه ای که اکنون , بار بندش به پست خانه انارک تبدیل شده است .از ساعت 11 صبح , در خانه مان , قیامتی به پا شده بود , کارگران و پرسنل مسکنی و سایر معادن , همکلاسی ها و والدین شان , همسایه های دور و نزدیک , داخل و خارج خانه را پر کرده بودند .چنین چیزهائی را ندیده بودم .از درک موقعیت عاجز بودم . عموهایم میرحسین و میر سیدعلی همراه با خانواده عموی مرحومم , اطهری , کنار ماشینی بودند که همگی ما باضافه محمود برادران و همسرش حرمت اخباری در ان چپیده بودیم . پدر از برادران خودش و سایرین خداحافظی کرد و سوار ماشین شد. راننده غر می زد که سنگینی مسافر و بار این ماشین بیش از دو برابر ظرفیتش است و ممکن نیست قدمی بردارد .مادر به راننده گفت : نگران نباش , با دعا هائی که می خوانم , هیچ اتفاقی نمی افتد .ماشینمان , زوزه کشان به راه افتاد .جاده خاکی پر دست انداز انارک - نائین را طی کرد . در نقطه ای که امروز , ایستگاه پمپ بنزین نائین است , با چند حلب بنزین با براند B P - ( بریتیش پترولیوم - بریتانیا - ایران( پرشین ) باکش را پر کرد و به راهش ادامه داد .ساعت حدود 11 شب بود و بیش از 30 کیلو متری از نائین نگذشته بودیم که صدای ترق و توروق ماشین بلند شد و متوقف شد . راننده , قبل از پیاده شدن از ماشین به پدرم گفت : موتور سوزوند .وسط کویر , نیمه شب , 10 - 11 مسافر از شیرخواره به بالا . شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حائل ...فقط پدر و راننده بودند که از ماشین پیاده شدند . بقیه جرات خارج شدن از ماشین را نداشتند اما مشکلات هر کدامشان , کافی بود تا پدر را بی تاب و قرار کند . هر یکی دو ساعتی کور سوئی که نشانه رفتن اتوموبیلی بود به چشم می خورد . وانگهی کدام اتوموبیل می توانست این تعداد مسافر را با خودش حمل کند؟ تمام حواسم بر روی پدرم بود که چگونه از این مهلکه نجاتمان خواهد داد ؟


خاطرات  جلال فاطمی انارکی 1

خاطره ای از دوران کودکی و اینکه چرا درس انشای من نسبت به بقیه شاگردان کمی بهتر بود :

انارک : دوره قبل از دبستان و تا سن 6 - 7 سالگی همراه خانواده ام , بیشتر ایام سال را در معدن مسکنی زندگی میکردیم . خانواده ای مشتمل بر پدر و مادر و هفت فرزند . فرزند چهارم خانواده و پسر اول بودم .کلا سه برادر و چهار خواهر.مرحوم پدرم میرکریم فاطمی , استاد کار و مباشر معدن بود و ما در خانه ای 6 - 7 اتاقه که گویا المانی ها ساخته بودند و بر فراز تپه ای قرار داشت زندگی میکردیم . همزمان با ورود به کلاس اول دبستان فرخی , خانواده به انارک نقل مکان کرد .پدر خانه مرحوم رهنما را خریداری کرده بود. همسایه سمت چپ ما خانواده مرحوم باقر عظیمی و طرف راست خانواده عمویم اطهری , محمد حسین یزدانفر , و عموی دیگرم میر سیدعلی فاطمی و عمه ام بیگم و مرحوم ذکریائی دامادش , قرار داشت . وای که چه روزگار شیرینی بود .
گرچه پدر امضا, داشت و زیر نامه ها را انگشت نمی زد و به زحمت میتوانست نوشته ای بخواند ولی باید بگویم سواد خواندن و نوشتن نداشت .به سیاست علاقمند بود. از کلاس دوم به بعد , گاهی روزنامه ای به خانه میاورد و از من میخواست از اتفاقات جنگ کره برایش بخوانم . به مناسبت شغلی که داشت و هنوز استاد کار معدن مسکنی بود از من می خواست نامه های اداری و خانوادگی را برایش بخوانم و بنویسم .
چگونه پدر به من یاد داد که هیچ وقت گزافه گوئی نکنم و دروغ نگویم ؟
مرا کنار دستش می نشاند و می گفت نامه رسیده را بخوان و انچه می گویم بنویس . پس از نوشتن نامه از من می خواست انچه را نوشته ام برایش بخوانم.با روزنامه خواندن و نوشتن نامه های مکرر برای اولین بار به خود جرات دادم که نمک نامه را بیشتر کرده و مطالبی از خودم بنویسم .برای بار اول نهیبم زد که چرا انچه را نگفته است , نوشته ام و برای بار دوم که این عمل تکرار شد بر سرم فریاد کشید : انچه را می گویم بنویس نه یک کلمه بیشتر و نه کمتر .از همان دوران کودکی در مغزم فرو رفت : انچه را دیده ام و اطمینان دارم بگویم و بنویسم . گزافه گوئی نکنم . با این مرارت هائی که کشیدم به درس انشا , بیش از دروس دیگر علاقمند بودم و نسبتا انشایم از سایر همکلاسی ها بهتر بود.
و اما به شما خوانندگانم اطمینان میدهم به انچه می گویم و می نویسم , باور دارم و اطمینان میدهم که در نوشته هایم غل و غشی نباشد . میرجلال

در کوچه پس کوچه های خاطرات : پدر بزرگ های شما جوانان و پدران نسل ما ...
به نظرم پدر بزرگ های شما جوانان امروز و پدران نسل ما در حدود سالهای 1330 را میتوان به دو گروه تقسیم کرد :
گروه اول , انانی که سواد خواندن و نوشتن و بعضا سواد ششم ابتدائی داشتند . به کارهای دفتری , حسابداری و بعضا به شغل معلمی در همان دبستان فرخی انارک و مشاغل دیگری که مستلزم سواد خواندن و نوشتن بود منصوب میشدند. این گروه , چهزمانی که در انارک بودند و بعدها که به اصفهان و تهران کوچ کردند , همواره در کنار خانواده بودند و از زندگانی ارام و بی درد سری برخوردار و به گروه دفتری شهرت داشتند .
گروه دوم که کارگران , سرکارگران و استاد کاران معادن بودند , جا و مکان اصلی شان در معدن محل کارشان بود . هفته ای یک بار , شب های جمعه , پیاده یا سواره و به هر وسیله ای خود را به انارک میرساندند تا نزد خانواده هایشان باشند . در میان این گروه , انانکه سمت استادکاری معادن را داشتند و مسئولیت معدن با انان بود , متفاوت از سایرین , زندگی خانه به دوشی داشتند .مرحوم پدرم یکی از این افراد بود . تصورش را بکنید , یکی از خواهرانم در سبزوار متولد شده , خودم در تهران به دنیا امده ام , همسر یکی از خواهرانم اهل بافت کرمان است و ..... گفتنش اسان است , خانواده ای را در نظر بگیرید که با 7 فرزند قد و نیم قد باید در جاهائی زندگی کنند که قبلا نام ان جا ها را نشنیده اند .
عادت داشته ام که از همان اوان کودکی و در سنین 8 - 9 سالگی خاطراتم را بنویسم . دفاتر قطور متعدد روی هم انباشته ای را تشکیل میدهند . هرگاه به این خاطرات مراجعه می کنم دود از سرم بلند میشود که چه زحمات و لطماتی را پدران و مادران ما برای امرار معاش و داشتن یک زندگی ابرومندانه کشیده اند . این مطلب را نیز گفته باشم که وقتی شب های جمعه , پدر از معدن مسکنی به انارک میامد , همواره چند روزنامه و نامه های رسیده نیز در زیر بغل داشت که موظف به خواندن انها بودم یکی از این نشریات , هفته نامه فکاهی توفیق بود. به تنهائی یا گاها همراه دوستان و همکارانش مرا می نشاند و می گفت جوک های توفیق را بخوان که چه خنده بازاری به راه میافتاد. لوگوی نشریه توفیق و سمت چپ صفحه اولش و در تمام شماره ها این عبارات بکار میرفت :
همشهری , شب جمعه دو چیز یادت نره . دوم روزنامه توفیق !
به پدر می گفتم : اقاجان ! اولی اش چیه ؟ لبخند می زد و جوابم را نمیداد . این پرسش را از سایرین میکردم , انها نیز لبخند می زدند و پاسخی نمیدادند . تا زمانی که در انارک بودم , هیچگاه پاسخ این پرسش را پیدا نکردم!

گذری به خاطره ها 
انارک : هنوز به اوائل سال 32 نرسیده ایم تا شیون مادر بلند شود , از ته دل فریاد بزند که : این چه زندگی سگی بود که من داشتم ؟ دیگه طاقت ندارم و از اینجا جنب نمی خوردم .
سه تا از بچه های خانواده , من و خواهر بزرگتر و برادر کوچکترم میرهاشم به مدرسه می رفتیم . خواهر بزرگم با اقای حسین عموئی انارکی فرزند مهدی ازدواج کرده بود و به تهران رفته بودند . خواهر دیگرم عصمت سادات , سال 31 با محمد عمادی چوپانانی فرزند رحمتعلی ازدواج کرده بود و نزد ما بود. برادرم میرکمال و خواهر اخری نیز که هنوز مدرسه ای نشده بودند .زندگی به خوبی و خوشی ادامه داشت و با پدر نیز که در معدن مسکنی بود , بعد از ظهرهای پنجشنبه و روز جمعه , همگی مان , عشق و حال میکردیم .
رضایت نامه : اول صبح روزهای شنبه تمامی شاگردهای مدرسه , قبل از کلاس رفتن , می باید رضایت نامه به دست به صف میایستادند . شاگردانی که خانواده هایشان از انها راضی نبودند و یا رضایت نامه نداشتند به شدت تنبیه می شدند.مادر را حتی با گریه و زاری هم که شده , مجبورش میکردم تا نزد همسایه مان محمد حسین یزدانفر - رئیس بانک ملی انارک - برود و بنویسد که ... رضایت حاصل است .شنگول و سر حال , رضایت نامه ام را به عبدالرحیم عظیمی که مامور بر رسی رضایت ها بود تحویل دادم . چنان کشیده ای پای گوشم زد که پس از یک دور کامل زدن بر روی زمین افتادم و بیهوش شدم .چشمانم را که باز کردم در دفتر مدرسه بودم و معلم ها منجمله پسر عموی خودم میر مهدی فاطمی بالای سرم بودند . نفس راحتی کشیدند : خوب گرتا نمه ( خوب شد که نمرد ) کاغذی را که به عنوان رضایت داده بودم نوشته بود : ..... عدم رضایت حاصل است و من غافل کلمه است را کافی میدانستم . معلم ها ما بچه ها را خیلی کتک میزدند . فلک میکردند . کلاه بوقی بر سرمان میگذاشتند تا مورد تمسخر سایرین قرار بگیریم . مثل بچه گربه ما را از روی نیمکت بلند میکردند و به صحن مدرسه پرتاب می شدیم . مدیر و معلمین ان زمان پسر عمویم میر مهدی فاطمی , فرهاد محمدی , مهدی قارونی , عبدالرحیم عظیمی , فقیه زاده نائینی و مدیر مدرسه ابوالقاسم بقائی بودند . یاد همگی شان به خیر .گاهی پسر عمویم میر مهدی را که می بینم و باو یاد اوری میکنم که چه کتک های جانانه ای از او خورده ام . کم نمیاورد و در پاسخم میگوید : اگر ویشتر می اپه کافت ادم تر اگر تائید ( اگر بیشتر می زدیم , ادم تر می شدید ) . این ایام با خوشی ها و ناخوشی هایش سپری می شد تا اینکه روزی در وسط هفته , پدرم اشفته و بر افروخته با نامه ای لاک و مهر شده و ماشین سواری استیشن با راننده اش وارد خانه شد . با قیچی سر پاکت را برید و به من گفت : بخوان

در دوران جوانی ام , مظلومیت پدرم را درک نکردم . سختی های فراوانی را متحمل شد . کار کردن در معادن زیر زمینی با حد اقل امکانات رفاهی توانش را برید و بیش از 59 سال عمر نکرد . پرونده استخدامی اش گویای ان بود که در سال 1312 , زمانی که کارشناسان المانی در ایران خدمت میکردند ( قبل از جنگ جهانی دوم ) از استاد کاران معادن ایران امتحانات تجربی میگیرند که از کل استاد کاران 4 نفر قبول میشوند و به انها دیپلم تجربی استاد کاری میدهند . پدر یکی از این چهار نفر بود. شاید به همین علت بود که او را به هر معدن تازه تاسیس و یا در حال گسترش , به مناطق مختلف ایران اعزام میکردند . خراسان , اذربایجان , اصفهان , کرمان و بندرعباس و ... . اوج جنگ جهانی دوم , شهریور 1320 , که 15 روز بعد , متفقین , رضاشاه را به تبعیدگاه میفرستند , بدین جهت در تهران متولد می شوم چون پدرم در معادن زنجان مشغول کار بوده است . مادرم می گفت در ان زمان همه چی چیره بندی بود و مدت شش ماه بود که از مرده یا زنده بودن پدرت بی خبر بودم . همراه سایر بچه های ریز و درشت به اداره کل معادن رفتم و عرض حال دادم که چه خاکی باید بر سر کنم ؟ قدری مساعده به من دادند . تمامی ارتباطات قطع بود و انها نیز بی خبر بودند . به گفته مادر , به هر طریقی که بود به عمو میرحسین در انارک ( فاطمی - عموی من ) وضع و حالم را اطلاع دادم . خودش را به تهران رسانید و از تهران از جاده کویری با شتر , خود را به انارک میرسانند .پدر نیز پس از مدتی خود را به انارک میرساند و با تصدی پست مباشری و استادکاری معدن مسکنی , زندگی روی خوشش را به ما نشان میدهد تا اینکه , بطور ناگهانی و در میان هفته با کاغذی سر به مهر به خانه میاید, مرا فرا می خواند که بخوان :
اقای میر کریم فاطمی انارکی
به موجب این حکم , به سمت استاد کاری معادن کرومیت در حال تاسیس منطقه اسفندقه کرمان منصوب میشوید . بلا فاصله به صوب ماموریت حرکت کرده و به محض رسیدن به محل خدمت موضوع را اطلاع دهید . ضمنا از این تاریخ حقوق ماهانه شما به مبلغ ده هزار ریال افزایش پیدا می کند .
گره ( شیون ) مادر بلند شده بود . قطره اشکی در گوشه چشمان پدرم دیدم . به گوشه ای خزیدم بی انکه بدانم چه اتفاقی افتاده است .
توضیح : با مراجعه به خاطرات روزانه ام که از سنین 8 -9 سالگی نوشته ام این مطالب را می نویسم . به شما خوانندگان اطمینان میدهم که کمترین مطالبی دال بر غیر واقعی بودن موضوعی نوشته نخواهد شد .


یاد و خاطره ای از مرحوم عابدین نژاد

استاد افضل در بزرگداشت مرحوم عابدین نژاد كامنتی نگاشته اند كه ارزش تفكر و مطالعه دارد از ایشان سپاسگزارم
مهدی افضل
پنجشنبه 18 مهر 92 21:53
باتشکر از شما به خاطر حسن انتخابتان که در باره یکی از شایسته ترین چهره های فرهنگی مطلب نوشتید. جناب عابدین نژاد که قلمم نمی چرخد مرحوم بنامم، هرگز نمرده است و نمیمیرد زیرا در قلب هزاران دانش آموز زنده است. در سال 1337 معلم کلاس اول دبستان ستوده بود ومن یکی از دانش آموزانش. او آن قدر مهربان بود که من یکی هرگز فراموشش نمی کنم و به جرات میتوانم بگویم محبوب ترین معلمی بود که من در دوران تحصیل و حتی در بین همکاران فرهنگی داشته ام روزی مشق سر کلاس از یک تا صد بود که من برای اینکه اظهار فضلکی کرده باشم تا دویست نوشتم . او به سعید عسکری که کنار من نشسته بود و تا صد نوشته بود نمره بیست داد و به من هم. دمغ آن زنگ را تحمل کردم ولی زنگ تفریح رفتم پهلویش و اعتراضم را گفتم. سعید تا صد نوشته بیست و منهم که تا دویست نوشتم بیست!!!که خندید و بیست مرا سی کرد و از آن به بعد نمره ها رفت رو هزار و دو هزار و نمره بیست از رونق و اعتبارافتاد. آخر سال به دانش آموزان ممتاز جایزه داد جایزه اش یک چهارم یک ورق کاربن استفاده شده بود و من سالها آن را نگهداری کردم . روحش شاد و بهشتی باد.



چوپانان در عزای ملّا عزا دار می شود
خاطره ای از امیرقلی ابنی
امیرقلی جزء اوّلین دانش آموزان دبستان ستوده چوپانان می یاشد و وقتی از ایشان خواستم كه خاطره ای از آن دوران برایم نقل كنند داستان وفات مرحوم ملا را بیان كردندایشان فرمودند
در روز وفات ملا وقتی به مدرسه رفتیم آقای منوچهری دومین معلم چوپانان كه نائینی بود بچه ها را به دو دسته تقسیم كرد و شعاری را خودش درست كرد و ما نجوا كنان این شعار را می خواندیم و از مدرسه به طرف غسالخانه رفتیم و هنگام تشییع نیز تا مزار با صدای بلند ما این اشعار را می خواندیم و با این طریق از معلممان تقدیر كردیم شعاری ما این بود:
ما جملگی اندر عزای مستقیمی اشكبارانیم 
 و گروه دوم می گفتند:
از حسرت و فرقان او ما جمله می نالیم
 تعدادی از هم مدرسه ای های امیرقلی افراد زیر بودند :
مرحومین حاج محمود مستقیمی-حاج محمود عسكریان - حاج محمد صبوحی - 
و آقایان حاج حسین جلالپور - حسن آقا عمادی - علی مستقیمی فرزندمیرزا مهدی- و جمشید و علی و محمود مستقیمی فرزندان ملا

اگر محققان درباره این بزرگان و تهیه عكس و سایر دانش آموز دبستان ستوده چوپانان و همچنین اولین دانش آموزان دبستان ایراندخت تحقیق نمایند و مطالب دقیقی تهیه نمایند صفحاتی از تاریخ چوپانان را تكمیل می فرمایند  
                                                                                                                                                               


میرگل دوبیتی سرایی بدون سواد
نوشته: نسل سومی

میرگل(107) - سایت شجره نامه‌ی ما

بیشتر میرگل را با داریه و آواز و پایكوبی می شناختم اما اخیرا كه با ایشان ملاقات نمودم با سوالاتی كه از ایشان كردم پی بردم كه میرگل را باید به عنوان شاعری ناشناخته معرفی كنم 
سوال اولم از ایشان این بود كه معلم شما در موسیقی چه كسی بوده و آیا این موسیقی در خانواده شما موروثی بوده است ؟
میرگل گفت : كه پدرش اهل موسیقی نبوده و در هنگامی كه او بچه و نوجوان بوده است استاد حاج رمضان ضیایی داریه زن مجالس شادی مردم در چوپانان بوده است و میرگل و برادرش علی اصغر به علت علاقه به موسیقی جذب این كار می شوند و فقط با نگاه كردن به طرز نواختن استا رمضان، آنها نوازنده داریه و خواننده دوبیتی می شوند 
ازمیرگل سوال كردم كه اشعار دوبیتی ها را از كجا می آموختند؟ 
در پاسخ می گویند كه : 
من در ایام جوانی خیلی آواز می خواندم و در هنگام كار دائماً زیر آواز می زدم یكروز برادرم عباس حسن به من گفت كه برادر می خواهم به تو نصیحتی كنم و من گفتم كه آن نصیحت چیست ؟ برادرم این دوبیتی را خواند
برادر دین پیغمبر به پا كن
نماز و روزه و ذكر خدا كن 
اگر خواهی كه جنت را ببینی 
تو بر ناموس مردم كم نگاه كن 
میرگل می گوید كه من بلافاصله در جواب برادرم خواندم :
پرادر دین پیغمبر به پا   هَ  
نماز و روزه و ذكر خدا    هَ
دلم می خواد كه جنت را ببینم
ولی ناموس مردم بی حیا  هَ
و این بود كه من به سرودن شعر روی آوردم 
میرگل چند بیت از اشعارش را از حفظ برایم خواند كه البته چند بیتش را به علت رك بودن بیش از اندازه  نمی توانم منتشر كنم ولبی بعضی ابیات آن قابل انتشار است كه در زیر می خوانید  چه خوب است هر وقت حافظه میر گل یاری می كند یك فرد دلسوزی دوبیتی های این شاعر گمنام را ثبت ضبط نماید 
شمال بادی برای پشٌه خوبه
زن معقول برای بنده خوبه
زن معقول برای بوسه بازی
زن گنده برای گْلٌه  خوبه

ستاره می شم آسمون می شینُم   
به هرجا یار می گرده ببنُم
همه می گن كه یارت بی وفا هَ
وفا از یار كِ دید كِ مو ببینُم

صد و سی چشمه داره كوه الوند
نمی ده مزه آب دماوند
اگه صد سال بگردی دور عالم
نبینی مثل میر گل یارو همدم

به قربون چایی زعفرونت
بیا بوسه زنُم روی لبونت
سلام بر جان شیرینُم رسونت
الهی كور گردن دشمنونت

خوشا چوپنون خوشا باغای انارش
خوشا سرچشمه و سایه چنارش 
هر آنكس از چوپانان زن بگیره 
بهشت جاودان باشه كنارش

خوشا چوپنون خوشا باغای انارش
خوشا سرچشمه و سایه چنارش 
هر آنكس از چوپانان زن نگیره
به ..........................
                                                   




همه پیوندها
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic