چوپانانِ آباد

mostaghimi.25@gmail.com

نویسنده: مهدی افضل - ۱۳٩٦/٦/٢٢
منبع:http://harfonaghl.persianblog.ir/post/42/

چوپانان    پاییز 1342 گپ و گفت دو نوجوان ده – یازده ساله

 

-         چراغ بادا کجا میبری؟

-         دود میکنه ، میبرم سید محمد جندقی درستش کنه.

-         همه ی چراغای امامزاده دود میکنه.

-         این یکی از همه نوتر بود.

-         خب که چی؟

-         میخوام بالای کوکولو امامزاده روشنش کنم.

-         اونجا که باد میزنه مندازتش پایین.

-         نه  به تیرک می بندمش.

-         تیرک از کجا میاری؟

-         تیرکش هست. با طنابش پشت امامزاده افتاده. فقط باید برم اون بالا با گچ محکمش کنم ، سوراخوش هست. پر ریگ شده بود خالیش کردم.

-         چطور میری بالاش؟

-         جا پا داره.

-         نمی ترس بیفتی؟

-         میخوابم و خودما می چسبونم بهش.

-         فایدش چیه . یک باد میاد و خاموشش میکنه.

-         من چند بار از پشت بوممون چراغای نخلکا دیدم. میخوام نخلکیا از نخلک چراغ امامزاده را ببینند.

-         نذر داری؟

-         بله

-         حالا برای چی نذر کردی؟

-         که شب جمعه بارون بیاد.

-         فهمیدم، که صبح جمعه توی ریگه گه های در خونتون چرخ سواری کنی.

-         نه از آقای هنری میترسم.

-         تا حالا شلاقشا خوردی؟

-         نه  نخوردم، نمی خوامم بخورم.

-         پس چی؟

-         می خوام صبح جمعه محمد عمادی با جیپش بره روی کوه.

-         محمد عمادی!؟

-         مگه ندیدی تا حالا؟

-         نه، ندیدم.

-         وقتی بارون بیاد ، ریگا دق میشه ، ماشینشم کمک داره، نگاه کن تا پهلوی اون سنگگه میره.

-         لاف!

-         لافم نیست. ایندفعه که بارون اومد بیا در خونه ما و ببین ..... تا دو سه روز ردش هست.

-         جیپ که جوادم داره.

-          عباس میگه:"ماشین جواد کمک نداره."

-         شایدم داره ، دلش نمی خواد بره روی کوه.

-         محمد عمادیم از راست مدرسه گازشا میگیره. اگه جلویش صاف بود تا بالای کوه می رفت.

-         ما توی خونمون گچ داریم ، بیارم امامزاده؟

-         نه ، خودم میارم . میخوای کمک کنی ،یک سطلو آب ور دار بیار.


آقا محمد قاسم
نویسنده: مهدی افضل - ۱۳٩٥/٢/٤

 

چه بسیارند آدمهایی که تا آینده های دور از صحنه روزگار محو نخواهند شد.

 

زن :" از خر شیطون بیا پایین، مرد."

مرد :" دست بردار زن. سر صبحی اوقات مرا تلخ نکن."

زن :" امروز را دندان روی جگر بگذار. بگذار نگویند آقا محمد قاسم قُرُق را شکست. با این کارِت از چشم اربابها می اُفتی."

آقا محمد:"زن دعا کن آدم از چشم خدا نیفتد. از چشم بنده خدا اگر افتاد برمیخیزد."

زن در حالیکه جلو خر را گرفته بود :" بگذار دیگری این کار را بکند."

برای مطالعه بقیه مطالب اینجا را کلیک کنید

 برای آگاهی از آخرین اخبار و پیوستن به کانال تلگرامی چوپانان آباد اینجا را  کلیک کنید.

ادرس ما    choopanan_abad@                                               


ادامه مطلب

نویسنده: مهدی افضل - ۱۳٩٥/۱/٢٢

به نقل از علی امامقلی

وچه بسیارند مردانی که نامشان خاطراتی را به یاد می آورد.

در نیم چاشت یکی از روزهای خدا در چوپانان سال 1344 خورشیدی، هوا پاک بود و آسمان صاف، فقط یک لکه ابر روی کوه چفت سایه انداخته بود. آب خستگی ناپذیر در جویها روان بود و درختان توت میرزا سر توی هم کرده بودند و به هیاهوی گنجشکها و نجوای آب چشمه ی زیر پایشان گوش میداند و حیرت زده، آسیابان پیر را که آن طرف خیابان روی دو پا نشسته بود و به دیوار آسیاب تکیه داه بود و چپق می کشید و پس از هر پُک عمیقی که به نی چپق میزد، سرفه ای زنگدار از سینه اش بر میخاست و گاه سرفه های پیوسته او را در هم می پیچاند، نگاه می کردند. نسیم ملایمی می وزید....  نخلکیها در نخلک، رعیت ها در دشت و چوپانها در بیابان، همگی در تلاش معاش بودند. آنانکه در ده حضور داشتند، 

برای مطالعه بقیه مطلب اینجا را کلیک کنید


ادامه مطلب

حاج علی آقا طاهری نژاد
نویسنده: مهدی افضل - ۱۳٩٤/۱۱/٢٧

نقل از حرف ونقل

آنانکه ز ما دور ولی در دل و جانند بسیار گرامی تر از آنند که دانند
گفتیم که شاید که ندانند.......بدانند...


بی شک مخاطبین این نوشتار مسبوقند که اگر من بنا را بر معرفی و توصیف بزرگان آبادی گذاشته ام از این روست که می خواهم از خاطره ها نروند، چرا که فراموش کردن خدمت و همت این بزرگواران نه تنها ناسپاسیست بلکه بسیار غم انگیز است.... و چه شکوهمند است که انسان بتواند به بُرشی از زندگی آشنایانش ببالد. و اکنون نوبت به حاج علی آقا رسیده است که از لذت قرار گرفتن در عنوان نوشتار برخوردار گردد.
علی آقا بعد از فارغ التحصیلی از مکتب ملا، چون خوش می نوشت، میرزا کدخدای چوپانان، برای تحریر نامه هایش از او کمک می گرفت.... سختی روزگار در آن زمان به هیچکس فرصت بچگی کردن نمی داد. او هم مثل همه ی هم سن وسالهای خودش، می بایست شغلی انتخاب کند. مشاغل در آن زمان موروثی بود. ارباب زاده ارباب میشد و رعیت زاده رعیت، بنّازاده بنّا میشد و نجار زاده نجار. و به غیر از اینها که ذکر شد، شغل دیگری در این ولایت نبود. بزودی دانست که نیست آن کس که بذری بکارد و ماهها چشم براه محصولش بماند. بنّایی و نجاری هم راضیش نمی کرد. بود و بود تا کار بند آشتیان پیش آمد. کامیون عباس سلّو از کوه سفیدو برای بند سنگ می آورد. علی آقای نوجوان احساس کرد به رانندگی علاقمند است و وقت آن رسیده که بدنبال سرنوشتی بهتر برود. لذا شاگرد عباس سلّو شد. میرهاشم خان بارها از معایب شوفری ومحاسن کشاورزی برایش این گونه گفته بود:" کاشتن یک درخت کاریست خدایی. آباد کردن زمین بایر شریک شدن در عمل خلقت است. و اینکه شوفری منهای خطراتش، چشم آدم را به مرور نابینا میکند." اما او گوشش به این حرفها بدهکار نبود.زیرا هدف بزرگتری را دنبال میکرد. علی آقا میدانست ، پی سوز جایی غیر از دور خودش را روشن نمی کند. پس با علاقه بکار خود ادامه داد و خیلی زود شوفر شد و تصدیق گرفت. مدتی شوفر کامیون مهرجانیها شد و طولی نکشید خود صاحب کامیون و دفتر نمایندگی بیمه آسیا شد. آهسته- آهسته با خوش قولی و خوش حسابی اعتبارفراوانی بدست آورد و مشوق بچه های چوپانانی گردید. ضامنشان می شد و پشت سفته هایشان را هر مبلغی که بود، امضا میکرد و آنان با کمترین پولی که داشتند، صاحب کامیون می شدند. آنزمان پول گران بود و جنس ارزان. و طولی نکشید شاید کمتر از بیست سال، در هر خانه چوپانان کامیونی پارک شد.
***
روزی فکر می کنم سه سال پیش آقای حداد را دیدم. او یکی از قدیمی ترین بنگاه داران کامیون در اصفهان است. وقتی شنید که من هم ولایتی حاج علی آقا هستم، مرا در آغوش کشید و گفت:" من در طول بیش از 65 سال بنگاه داری آدمی به خوبی طاهری نژاد ندیدم. هر وقت دیدیش از جانب من او را ببوس و دقایقی برایم اینگونه سخن گفت:" هر کس که از چوپانان و آن ولایت می آمد، با هر مبلغ پولی که داشت، حاج علی آقا ضامنش میشد و سفته هایش را امضا میکرد... روزی به او گفتم: نمیترسی از اینهمه ضمانت!؟ فردا اگر سفته هایشان واخواست بشود؟" گفت:" هرگز. چرا که من همولایتی هایم را خوب می شناسم. همه ی آنان سخت کوش، خوش قول، صادق، ساده، بی هیچ چشمداشتی به مال دیگران و به معنای حقیقی روستایی هستند." و پس از مکثی کوتاه ادامه داد:" آقای افضل من نصف شجاعت حاجی را نداشتم و تا کنون سه بار ورشکست شده ام و ضمانتها مرا به خاک سیاه نشاند." واین پسر حداد بود که گفت:" دو بار هم سکته کرده." گفتم:" فرق شهری و دهاتی همین است. شما به شهریها اعتماد کردید. حاج علی آقا به دهاتیها و آنهم از جنس چوپانانی. ما مردمی بی شیله پیله هستیم. کار ما روستاییها مثل روز روشن است. خودمان را نمی توانیم قایم کنیم. ما مثل همه چیز در بیابان پیداییم و مثل کوچه های دهمان راستیم، اما شهریها مثل کوچه پس کوچه های شهر، پیچ و واپیچ دارند." آقای حداد با سر حرف مرا تصدیق کرد و گفت:" آقای طاهری نژاد خیلی ها را ماشین دار کرد." گفتم:" و دعای خیر مردم فراوانی را با خود دارد. و در اعماق قلب انسانهای زیادی عزیز است.

سالها پیش روزی ازجمشید عوض(یاوری) شنیدم که به حاج علی آقا می گفت:" حاجی، هم کول و بالاهای تو صد تا کفن پوسانده اند. اگر تو هنوز زنده ای بخاطر اینست که کار در بری مردم را می کنی. یکی تو جاده ی تون و طبس لاستیک ترکانده، بهت زنگ میزنه براش لاستیک بفرستی. دیگری پای گردنه تنگ زاغ موتور سوزانده، ازت میخواد ماشین بفرستی بکسلش بکنه و....... هزار کار دیگر."

روزی حاج علی آقا به چوپانان آمده بود. ایام نوروز بود. وقتی در خیابان راه می رفت، صف اطرافیانش که همه کامیوندار بودند، تمام عرض خیابان را پر کرده بود. اما آنچنان فروتن و به قول خودمان سر کوچک، که با من که نوجوانی ده دوازده ساله بودم، دست داد و عید مبارکی کرد. و این از آن لحظه هایی است که در ذهنم حک شده است، مثل یک تصویر، به روشنی روز اول.... ظریفی می گفت:" این صحنه آدم را به یاد میر سید علی(یکی از اربابان چوپانان) می اندازد که صف عمله و اکره اش خیابان را می بست. 
حاج علی آقا در گفتار خوش زبان است و در کردار فروتن و در پندار نیکخواه. او از آندسته آدمهاییست که بیننده بیدریغ میتواند دوستش بدارد و آنگونه مردمان کمیابی که انسان می خواهدشان.لارج و مردمدار است و به معنای واقعی کلمه آدم نازنینیست. سایه اشان مستدام.

مهدی افضل 

بهمن 94

برای آگاهی از آخرین اخبار و پیوستن به کانال تلگرامی چوپانان آباد اینجا را  کلیک کنید.
ادرس ما    choopanan_abad@                                                         



آقا بیکی
نویسنده: مهدی افضل - ۱۳٩٤/۱۱/٦

خرداد 43 از دبستان ستوده فارغ التحصیل شدم. پدرم مرا برای ادامه تحصیل به یزد برد و به خاله ام سپرد. خانه خاله روبروی شاهزاده فاضل، پلاک دوم خیابان بود. وسطای کوچه دبیرستان امیر کبیر بود که من در آن ثبت نام کرده بودم. یکی دو ماهی گذشته یا نگذشته بود که پسین یک روز که از مدرسه آمدم، خاله را پریشان دیدم و پسر خاله ام حسن، رنگ به چهره نداشت و حالی داشت که دو سه ماه پیش به سرم آمده بود. گفتم:" خاله من قورمه شکار خورده بودم و اینطوری شدم. آقا بیکی آمد و با یک سوزن چاقم کرد. خانه ی آقا بیکی اینجا کجاست؟" خاله خندید و گفت:" نزدیکترین آقا بیکی به اینجا دکتر رادفر است و بغل شعبه نفت مطب دارد." بیدرنگ دست حسن را گرفتم و از خانه بیرون زدیم.... بالای در چوبی نسبتاَ کوچکی تابلویی آویزان بود با این مضمون: دکتر رادفر ( داخلی – اطفال ) در باز بود و ما بی معطلی وارد شدیم. خانه کوچکی بود با حیاطی که وسطش یک حوض پر از آب با چند تا ماهی قرمز... همه جا ساکت بود و هیچ کس جایی دیده نمی شد. اما با یک نگاه می شد فهمید آن اطاقی که با چند پله از حیاط بالاتر است و از پنجره اش یک لامپ روشن دیده میشود اطاق دکتر است و اطاقی که با چند پله پایین تر از حیاط است اطاق سوزن  زن. 
درباز بود و دکتر پشت یک میز، روی کتابی خم شده بود. وقتی سر از روی کتاب برداشت، چشمانش را هاله ای از خستگی پوشانده بود و فرقش با آقابیکی این بود که آقابیکی ما همیشه کت و شلوار سیاه می پوشید و روی پیراهن سفیدش کراوات سیاه میزد. اما دکتر رادفر پیراهن چارخونه آستین کوتاه پوشیده بود. دکتر پس از معاینه ای مختصر، نسخه ای بدستم داد و گفت:" یک آمپول نوشتم همین حالا تزریق کنید." حسن را نشاندم لب حوض و گفتم :"با ماهی ها خودت را سرگرم کن، تا من برگردم ، اگر هم بالا آوردی وِلِش کن توی باغچه.
پیرمرد سوزن زن، ته مانده موی سرش سفید بود و سبیل های آویخته اش، جوگندمی. با چشمان ریز، گرد و سیاهش مرا برانداز کرد و آمپول را از دستم گرفت و با اولین جمله ای که از دهانم خارج شد، از لهجه ام که چوپنونی غلیظ بود و خالص خالص، بی هیچ واژه غریبه ای، پی به زادگاهم برد و گفت:"آقا بیکی را می شناسی؟" گفتم:"چه جور، هنوز جای سوزنش درد می کند." اما نگفتم موقعی که آقابیکی گفت:" سُجُنِش اِوا "مثل همه ی بچه ها به خود لرزیدم. پیرمرد خنده نوازش آمیز و شیرینی کرد و گفت:"چندین سال پیش من در درمانگاه انارک کار میکردم. روزی جوان محجوب و آراسته ای نزد من آمد و با خواهش و تمنا خواست از من تزریقات یاد بگیرد. ابتدا زیر بار نرفتم، اما اصرار زیاد،علاقه فراوان و اعتماد به نفسش، مجابم کرد... او با پشتکاری مثال زدنی، در کمتر از شش ماه، از پانسمان گرفته تا بخیه و هر آنچه من می دانستم، ماهرتر از خودم شد... روزی با قلم و کاغذ رفت سراغ دکتر و خواست هرآنچه او می داند را یاد بگیرد. او در این مدت با دکتر هم صمیمی شده بود و دکتر از هوش سرشارش بارها تعریف کرده بود. این بود که با میل وعلاقه دانسته هایش را به او آموخت... بعدها که به یزد منتقل شدم، شنیدم که در چوپانان پزشکیار موفقیست." پیرمرد حرفش تمام شد و نگاهمان توی چشم های هم ماند.گفتم :" بسیار موفق، خیلی از مردم چوپانان جانشان را مدیون او هستند. بخصوص در سوختگیها، ید طولایی دارد. به یاد ندارم که آقا بیکی دندان کسی را کشیده باشد ، اما در زباله های خانه اش قالب های گچی دندان را دیده ام." و وقتی اوف حسن درآمد، از پیرمرد شنیدم :" پس دارد روی دندانسازی هم کار میکند؟!" و در حالیکه می اندیشیدم، چه فراوان مردمانی که در نبود آقابیکی به علت یک بیماری کوچک، یک مسمومیت و یا یک زخم و یا.... جان خود را از دست داده بودند، با حسن که حالا رنگ صورتش برگشته بود و جای سوزن را فشار میداد و شل شلی راه میرفت، به خانه برگشتیم. 
(در طول این سالها، آقابیکی در یکی از اطاق های منزلش بیماران را ویزیت می کرد. همان اطاقی که داروهایش نیز در کف آن پخش بود. او اگر چه مدرک دانشگاهی نداشت و همه ی دانسته هایش تجربی بود، ولی خیلی ها جانشان را به او مدیونند. قوت قلبی که او به بیماران میداد و به (دستش شفا میده) مشهور بود. امید به زندگی در این روستا، لااقل در منطقه رکورد می زد. حتی بعد از این که پزشکان تحصیل کرده هم مامور خدمت به این روستا شدند، آقابیکی باز هم دستش شفامی داد. آقابیکی، نصف شب و دم صبح و سر ظهر و وقت شام نداشت. با اولین تلنگر به در خانه اش، بربالین مریض حاضر می شد. خداوند قرین رحمتش فرماید که ، عمر و علم و حلمش را وقف این مردم کرد. بر گرفته از کتاب چوپانان نگین کویر تالیف نگارنده ص 112)

نقل از :حرف و نقل
برای آگاهی از آخرین اخبار و پیوستن به کانال تلگرامی چوپانان آباد اینجا را  کلیک کنید.
ادرس ما    choopanan_abad@                                                           


نویسنده: مهدی افضل - ۱۳٩٤/٩/۱٥

بسیاری از مردان بزرگ میمیرند و از دنیا محو می شوند، بی آنکه سایه تاسفی به دنبال خویش بگذارند و چه بسیار مردانی را می شناسیم که نامشان خاطراتی را بیاد می آورد و این خاطرات در اعماق قلبمان عزیز میماند و این بار حسن یاور است که در عنوان داستان جای میگیرد و هم اوست که با خاطره ای تلخ و ناگوار که سالهای سال است در مغز مردم چوپانان ته نشین شده است به همراه فرزند جوانش از دنیا می رود. روحش شاد.
"کلاس چندم بودم؟ نمیدانم. اما همینقدر میدانم که یکی دو سال بود مدرسه ستوده راه افتاده بود و مکتب ملا را به تعطیلی کشانده بود. معلم ها از نایین آمده بودند و من چون درس و مشقم خوب بود مبصر کلاس بودم. بچه ننگوها و درس نخونوها را معلم با ترکه ای که من از دفتر مدیر می آوردم تنبیه میکرد. برای مطالعه بقیه داستان اینجا را کلیک کنید


ادامه مطلب

نویسنده: مهدی افضل - ۱۳٩٤/٩/۸

... که دفعتا چشمم به کنار جاده افتاد. چارستون بدنم لرزید و مو بر اندامم راست شد....

یک بچه کنار جاده خوابیده بود!!! کوبیدم روی ترمز و به حسین که سرش به داشبورد خورده بود و هاج و واج بمن نگاه می کرد، با غیظ گفتم: این دیگه بچه آدم بود نه جُل شتر."         برای مطالعه بقیه ماجرا اینجا را کلیک کنید


ادامه مطلب

نویسنده: مهدی افضل - ۱۳٩٤/۸/٢۱

چوپانان بود و غروب بود و پاییز. یکی از آن غروب های غم انگیز، از آن غروب هایی که در پیرامون انسان همه چیز رنگارنگ است، اما پژمرده. و چیزی که به این غم دامن میزد، فوت سید محمود موسوی بود واستاد غضنفر کلانتری.

مهندس گفت:" به کشورهای زیادی سفر کردم. سالها در آلمان زندگی کردم. تقریباً در تمام استانهای کشور پهناورمان ایران، کار کردم، اما زادگاهم گویا طعم و مزه ای سوای آنان دارد. اگر چه با خاطره ای بسیار ناخوش از این ولایت رفتم، اما وقتی در کوچه و خیابانش راه می روم، احساس امنیت می کنم و با رضایت خاطری مطبوع، ذهنم به مسائلی تازه رو می کند. شناخته ها را می بینم و ذهنم از ناشناخته ها راز می گشاید و آن وقت است که از نشاط لبریز می شوم."

و گفت:"با چهار کلاس سواد از مکتب ملا فارغ التحصیل شدم. پدرم برای ادامه تحصیل مرا به انارک برد و به یکی از بستگان سپرد. غربت و دلتنگی از یک طرف، سخت گیریهای معلممان از طرف دیگر عرصه به من تنگ کرده بود که هر جوری بود تحمل می کردم، اما آنچه پیرامونم می گذشت تحملم را طاق کرده بود. داستان از این قرار بود، تکلیف های شبم را پاکیزه و با دقت می نوشتم، اما صبح موقعی که معلم میخواست ببیند، خط خورده بود. قسم و آیه هم بی فایده بود. معلم بی رحم و انصاف، مرا غریب گیر آورده بود. یک روز فلک بود و دیگر روز شلاق و پس آنروز کلاه برای مطالعه بقیه داستان اینجا را کلیک کنید


ادامه مطلب

کاظم و خاطراتش

مهدی افضل به یا د کاظم نوشت:

کاظم

نویسنده: مهدی افضل - ۱۳٩٤/٧/۱۱

می خندید و می خنداند. نمی رنجید و نمی رنجاند..اگر چه دست تقدیر سالها پیش قفلی بی کلید بر زبانش بست، زبانی که همیشه سیلاب کلمات خنده آور از آن جاری بود و قفلی که هرگز باز نشد... اما او هیچگاه دست از خنداندن و خاطره آفرینی بر نداشت. جوکهایی که بی زبان نقل می کرد و خنده هایش، بی امان می خنداند... برای مطالعه بقیه مطلب اینجا را کلیک کنید


محمد مستقیمی به یاد کا ظم نوشت:

من و کاظم

(به بهانه‌ی کوچ ابدی او)

من و کاظم تقریباً با هم تو چوپونون تو خشت افتادیم و توی خاک‌های کوچه‌های چوپونون با هم خاک‌بازی کردیم و دو تایی‌مون با هم به دبستان ستوده رفتیم. روی یک نیمکت بغل هم نشستیم و هر روز عصر به خونه‌ی ما اومدیم و رفتیم روی بام و در گرمای آفتاب زردی دم غروب تکلیفامونو با هم نوشتیم و دو تایی‌مون از شیره‌های شره کرده از مشک‌های خرمایی که مادرم روی بام گذاشته بود لیسیدیمبرای مطالعه بقیه مطالب اینجا را کلیک کنید


نویسنده: مهدی افضل - ۱۳٩٤/٢/٢۳

اولی: "با دست نشونش نده."

دومی: "چطور میشه؟"

اولی: "ممکنه با تیر آدما بزنند."

دومی:" خیلی خب." و دستش را سایبان چشمانش کرد.

ولی: "خیلی خب نداره. خلبانش از اون بالا خیال میکنه تفنگ دستته."

دومی: "نگاه کن دوباره رفت رو کوه دشت. چرا دور چوپنون می گرده!؟" و با نگاهش مسیر هواپیما را دنبال می کرد.

اولی: "نمدونم. گاباشه بخواد بنشینه. داره دنبال یه جای صاف مگرده." و چشم از هواپیما بر نمی داشت و همراه با دور زدن هواپیما دور خود می چرخید.

دومی: "اگه نشست میای بریم پهلوش؟"

برای مطالعه بقیه داستان اینجا را کلیک کنید


ادامه مطلب



همه پیوندها