چوپانانِ آباد

mostaghimi.25@gmail.com

عابدین نزاد معلمی دلسوز و مومن
عابدین نژاد یكی از معلمان زحمتكش نائینی كه چند سالی در چوپانان خدمت نمودند و من خودم در نائین در كلاس نهم شاگرد او بودم و درس شیمی را به نحو شایسته ای به من آموخت خداوند او را بیامرزد مصاحبه زیر كاملا او را معرفی می نماید:
ضمن عرض سلام و تبریك به مناسبت عید سعید غدیر، با نام و یاد خداوند متعال از اولین سایت آموزشی فرهنگی نایین خدمت جناب آقای حاج ابوالفضل عابدین نژاد رسیدیم تا هم جویای احوال ایشان شویم و هم مصاحبه‎أی صمیمانه با این عزیز پیشكسوت فرهنگی داشته باشیم،

1- با عرض سلام و تبریك عید سعید قربان و عرض ادب خدمت حنابعالی ، لطفا خودتان را معرفی كرده و بفرمائید چند سال دارید و در چه سمتهایی و چند سال در خدمت آموزش و پرورش بوده‎اید؟

با نام و یاد خداوند متعال و عرض سلام به پیشگاه حضرت مهدی امام زمان(عج) و آرزوی سلامتی و طول عمر برای رهبر عزیزمان، اینجانب ابوالفضل عابدین نژاد فرزند حسنعلی متولد سال 1312 در نایین می‎باشم. در آبانماه 1334 به استخدام آموزش و پرورش در آمدم و مدت 39 سال در سمتهای معلمی، مدیری، بایگانی و مسئول حسابداری مشغول انجام وظیفه بوده‎ام.

2- چند سال است كه به افتخار بازنشستگی نایل شده‎اید و تا چه حد بعد از آن با دیگر فرهنگیان و همكارانتان تعامل دارید؟

در مهرماه 1373 (مدت 14 سال) بازنشسته شدم و به دوستان و همكاران قدیمی بسیار زیاد علاقه داشته و دارم و ارتباط نزدیك، صمیمی و خوبی با آن‏ها دارم بطوریكه اگر مشكلی (حتی مشكلات خانوادگی) برایشان پیش می‏آید به سراغ من می‏آیند و من نیز تاكنون در حل و فصل این مشكلات كوتاهی نكرده‎ام.

قبل از بیماری بیش‏تر اوقات با دوستان و دیگر بازنشستگان به پیاده روی می‎رفتم و با آنان در ارتباط بودم و در این ایام نیز دوستان مرا مورد لطف و محبت خود قرار داده‎اند و مرتب به عیادت من آمده اند كه جا دارد در اینجا از همه آنها كمال تشكر را داشته باشم.

3- چگونه در اداره آموزش و پرورش نایین به سمت مسول حسابداری انتخاب شدید؟

یادم است كه حدود 2سال بود كه در قسمت بایگانی اداره مشغول بكار بودم كه رئیس فرهنگ آن زمان آقای فخاری، از من خواست كه چند لیست حسابداری را ظرف مدت كوتاهی آماده كنم، من نیز در مدت تعیین شده لیست را بـدون خطا و خوانا آماده و تحویل دادم. كار من مورد توجه ایشان قرار گرفت و با وجودی آن كه افراد دیگری نیز بودند كه مسئولیت حسابداری را بپذیرند؛ ایشان مصرانه از بنده خواستند تا مسئولیت حسابداری را قبول كنم و اشكالاتی را كه در آن دایره ایجاد شده بود، برطرف سازم.

4- از این كه روزی معلم بودید چه احساسی دارید و اگر به گذشته برمی‏گشتید آیا باز هم شغل معلمی را انتخاب می‎كردید؟

به شغل معلمی بسیار بسیار زیاد علاقه داشتم درحال حاضر حتی اگر جوان نیز می‎شدم دوباره، فقط و فقط شغل شریف معلمی را انتخاب میكردم. همیشه به دوستان و رفقای خود سفارش می‎كنم كه قدر خود و شغلتان را بدانید كه خداوند سرنوشت شما را در شغل معلمی قرار داده است. بحمدالله تمام 39 سال خدمتم به خوبی، خوشی و موفقیت سپری شد و حال كه پیر، فرسوده و مریض شده ام؛ دستم به كاری نمی رسد و “دست من كوتاه و خرما بر نخیل“

5- شیرین ترین یا تلخترین خاطره از زمان خدمتتان را بازگو كنید؟

یادم است یك روز مطلع شدم كه شخصی جلوی مسجد حضرت سجاد(ع) با ماشین مدل بالا، سراغ مرا گرفته است و نمازگزاران مسجد، آدرس منزلم را به وی داده بودند. آن روز وقتی درب منزل را زدند و من درب را گشودم؛ جوانی خوش سیما با وضعیتی مناسب را دیدم كه تا مرا دید مرا در آغوش گرفت و دست مرا بوسید. از او سوال كردم كه كیست؟ گفت: عظیمی. تازه یادم آمد كه او دانش‎آموز كلاس ششم بنده در انارك بوده؛ پدرش شهردار انارك بود و پس از تحصیل در دانشگاه بورسیه خارج شده بود و بعد از آن نیز در یكی از مؤسسات خارج از كشور مشغول بكار شده است. او گفت من چند سال یكبار به ایران می‎آیم و حال كه به ایران آمده‏ام مخصوصاَ به نایین آمدم تا از معلم كلاس ششم خود قدردانی كنم. من آنجا احساس غرور كردم و از خداوند بزرگ به خاطر شغل معلمی‎ام سپاسگزار شدم.

6- آیا دانش‎آموزی از دانش‎آموزان شما هست كه بیشتر از بقیه در ذهنتان نقش بسته و او را یاد می‎كنید؟

در نظر من هیچ دانش‎آموزی بر دیگری برتری نداشت. همه را یكسان می‎دیدم و بطور مساوی و با احترام با آنان رفتار میكردم؛ چون علاقة زیادی به شغل معلمی داشتم و در مواظبت و تحصیل آنها كوشا بودم ولی یادم است در یكی از سال‏های خدمتم در روستای دولت‎آباد، مسابقه حفظ قرآن گذاشتم. دانش‎آموزی به نام یوسف علی رضایی داشتم كه استعداد فوق‎العاده‎ای داشت. او ظرف مدت 3روز سورة بقره را حفظ كرد و همه را شگفت زده نمود.

ولی متأسفانه بعدها به خاطر فقر و تنگدستی ترك تحصیل كرد و چندی بعد مطلع شدم كه در تهران به كارهای سخت مشغول شده و در حین كار فوت كرده است.

7- نحوه تشویق و تنبیه دانش‎آموزان در گذشته چگونه بود؟

من به تنبیه اعتقاد نداشتم و معتقد بودم كه باید با دانش‎آموز با ملایمت رفتار كرد؛ تا اثرات مثبت تربیتی آن را شاهد باشیم. مسلماً همه اعتقاد بنده را ندارند و تنبیه هم وجود داشت؛ ولی در مدارسی كه من مدیر آن بودم معلمان دیگر حق تنبیه دانش‎آموزان را نداشتند و به آنان مرتب گوشزد می‎نمودم كه تشویق اثرگذارتر از تنبیه است. معمولاً با دادن جایزه (یك مداد یا خودكار یا یك دفترچه) به دانش‎آموزان در سر صف، بچه‎ها را خوشحال میكردیم.

8- با نوجه به اینكه فرزندانتان همه فرهنگی هستند و هنوز نیز در ارتباط با فرهنگ و تعلیم و تربیت هستید؛ به نظر شما نسل قدیم با نسل جدید و نظام آموزشی در گذشته و حال چه تفاوتهایی كرده‎اند ؟

یادگیری و تعلیم در كار تمامی معلمان قدیم و جدید بوده و هست؛ لكن معلم باوجدان و دلسوز است كه همیشه خوب كار می‎كند و در خاطره ها زنده است. در حال حاضر نیز امكانات و روش‏ها بسیار بهتر از سابق شده است و در عصر و زمانی قرار داریم كه باید قدر آن را بدانیم و خدا را شكر كنیم. در گذشته وضع چنان خوب نبود. یك هدیة بسیار كوچك برای بچه‎ها بسیار جذاب و خوشحال كننده بود. كار در گذشته برای معلمین نیز سخت بود بطوری كه اول مهرماه به محل خدمت خود در چوپانان می‎رفتیم و چون وسایل عبور و مرور نبود نمیتوانستیم تا عید نوروز به نایین بر‎گردیم.

یا زمانی كه در دولت آباد مشغول بكار بودم با دوچرخه به محل كار خود میرفتم و در روزهای برف و سرما، صبح زود به محل كار خود میرفتم تا به استقبال دانش آموزانی كه از روستاهای اطراف به دولت آباد می‏آمدند بروم تا در برف و بوران گرفتار نشوند.

9-نحوة بازدید مسئولان اداره آموزش و پرورش استان یا منطقه از مدارس چگونه بود و آیا بازخورد این بازدیدها به اطلاع آنان میرسید؟

در سركشی از مدارس، بازدیدهای ما جنبه آموزشی و راهنمایی داشت و با مربیان مدارس برخورد بسیار مناسبی داشتیم. بنده نیز بالطبع در بازدیدها دفترسرانه را بررسی می‎كردم و اگر اشكال و ایرادی در آن وجود داشت به مدیر دبستان گوشزد می‏كردم و نكات مورد نیاز را به آنان آموزش می‎دادم. بعضی اوقات هم كار حسابداری مدارس را خودم انجام می‎دادم.

10- اكنون می‎بینیم در بین بعضی از مدارس یا فرهنگیان رقابتهای ناسالمی وجود دارد كه در برخی مواقع باعث كینه و كدورت بین فرهنگیان می‎شود؛ در سیستم آموزشی قدیم رقابتها به چه صورت بود؟

من معتقدم اگر رقابتی هم بین همكاران وجود داشته باشد بایستی در جهت سازندگی، تعلیم و تربیت فرزندان معصوم و بی‏گناه باشد. آن روزها سعی می‎كردیم با هم صمیمی باشیم و نحوه تدریس و كلاس‏داری را از هم یاد بگیریم ولی اكنون رقابت‏ها اینگونه نیست.

توصیه من به فرهنگیان این است كه رقابتها باید سازنده باشد و با رقابت‏های ناسالم به خود و دانش‎آموزان خود لطمه نزنند. در رقابت‏ها باید اول به توانایی‏های خود و دانش‏آموزان خود توجه كنند بعد به مقایسه و رقابت بپردازند.

11- از اینكه تمام نه فرزند شما فرهنگی هستند (بطوریكه اولین فرزندتان نیز آقای سعید عابدین نژاد اكنون از بازنشستگان فرهنگی هستند) ؛ چه احساسی دارید و دلیل انتخاب شغل ایشان را در چه می‎دانید؟

من علاقه زیادی به شغل معلمی داشتم و سعی كردم فرزندانم نیز فرهنگی باشند؛ چون معتقدم در نظام آموزش و پرورش اكثراً افراد ساده، سالم و پاك مشغول بكارند و در این نهاد نسبت به نهادهای دیگر، خدمت خالصانه و روزی حلال بیش‏تر وجود دارد. به همین دلیل تلاش كردم كه فرزندانم نیز فرهنگی شوند (در حال حاضر 7 فرزندم در آموزش و پرورش مشغول بكارند كه فرزند بزرگ‏ترم بازنشسته شده است) و سفارشم به دیگران نیز در زمینه انتخاب شغل همین است.

12-به عنوان یك بازنشسته چه توقعی از مسئولین آموزش و پرورش نسل جدید دارید؟

بحمدالله تمام مدت 39 سال خدمتم به خوبی، خوشی و موفقیت سپری شده است. حكومت جمهوری اسلامی هم به وضع بازنشسته‏ها رسیدگی كرده است و اكنون راضی هستیم. الان هم هیچ توقعی از كسی ندارم. امیدواریم مملكت حمهوری اسلامی در سایه منور امام زمان(ع) حفظ شود. فقط از نسل جدید می‎خواهم كه قدر بزرگترها را بدانند و در تصمیم گیری‏ها با پیشكسوتان و بزرگ‏ترهایی كه اهل فن هستند مشورت نمایند.

13-توصیه شما به نوجوانان و جوانان نایین چیست و آینده تعلیم و تربیت را در ایران چگونه می‎بینید؟

ابتدا توصیه من به پدر و مادران این است كه در تربیت فرزندان دقت و نظارت داشته باشند و وظیفة اصلی خود را حفظ بنیان خانواده بدانند كه اگر خانواده اصلاح شود جامعه اصلاح خواهد شد؛ و پس از آن توصیة من به جوانان و نوجوانان این است كه اگر طالب خوشبختی هستند باید به والدین خود بخصوص مادران احترام كنند؛ و توصیه ام نیز به فرهنگیان این است كه قدر خود را بدانند. مسئولیت معلم سنگین است و معلمی موفق است كه امانت خانواده‎ها را به خوبی نگهداری كند و در تربیت سرمایه‎هایی كه در اختیارش است كوشا باشد.

14- رمز موفقیت خود را در امر كار و تربیت فرزندان در چه می‎دانید؟

رمز موفقیت و خوشبختی در كار و زندگی: در حلال كاری، درستكاری و مردمداری است. بنده در طول خدمتم همیشه سعی كردم شعار مذهبی بدهم و به آن هم عمل كنم. مثلاً زمانی كه معلم بودم موقع ظهر بچه‎ها را صف می‎كردیم و از میان آبادی عبور می‎دادیم تا در استخر روستا وضو بگیرند و سپس آنان را به مسحد هدایت می‎كردیم تا نماز بخوانند. مردم آبادی وقتی دانش‎آموزان را به همراه مربی خود این گونه می‎دیدند تخت تأثیر قرار می‎گرفتند. زمانی هم كه در اداره مسئول حسابداری بودم تا ریال بیت المال را حساب می‎كردم و در حسابداری دقیق بودم. لذا رمز موفقیت را در حلال كاری، درستكاری و مردمداری می‎دانم.

اگر توضیح دیگری به ذهنتان می‎رسد كه بنده فراموش كردم آن را از حضورتان سوال كنم، بفرمایید؟

خداوند را سپاسگزارم و از او می‎خواهم به همه توفیق عبادت و بندگی و خدمت به مردم عنایت كند. از شما نیز به خاطر این مصاحبه كمال تقدیر و تشكر را دارم و جا دارد كه در اینجا از ابوی بزرگوارتان حاج رضا الیاس زاده نیز یادی كرده باشیم. ایشان از چهره‎های فرهنگی زمان خود و یكی از شاگردان برجسته مرحوم حاج میرزا محمد توسلی (از استادان قرآن) بودند. جالب اینجا بود كه مرحوم پدرتان حاج رضا ضرب‎المثلهای زیادی می‎دانستند و اكثر اوقات در گفتگوها، از این ضرب‎المثلها استفاده می‎كردند. به همین دلیل همیشه كلام ایشان، همه را تحت تأثیر قرار می‎داد. خداوند تمام رفتگان را بیامرزد و ما را هم عاقبت بخیر كند.

با آرزوی طول عمر و شفای عاجل برای شما از درگاه حق تعالی، و ضمن تشكر ویژه ازجنابعالی كه وقت خود را در اختیار بنده قرار دادید و با كمال حوصله و در حال بیماری به سوالات بنده پاسخ دادید و با این مصاحبه واقعا یاد و خاطر آنروزها را كه با مرحوم پدرم(حاج رضا الیاس زاده) دوستی صمیمی بودید؛ در ذهنم زنده شد.

نقل از:http://www.naeinpeyk.ir/category/16


7/1/89 حاج ابوالفضل عابدین نژاد درگذشت

مرحوم مغفور حاج ابوالفضل عابدین نژاد نایینی فرزند مرحوم حسنعلی درگذشت.

خداوند او را بیامرزد



چوپانان در عزای ملّا عزا دار می شود
خاطره ای از امیرقلی ابنی
امیرقلی جزء اوّلین دانش آموزان دبستان ستوده چوپانان می یاشد و وقتی از ایشان خواستم كه خاطره ای از آن دوران برایم نقل كنند داستان وفات مرحوم ملا را بیان كردندایشان فرمودند
در روز وفات ملا وقتی به مدرسه رفتیم آقای منوچهری دومین معلم چوپانان كه نائینی بود بچه ها را به دو دسته تقسیم كرد و شعاری را خودش درست كرد و ما نجوا كنان این شعار را می خواندیم و از مدرسه به طرف غسالخانه رفتیم و هنگام تشییع نیز تا مزار با صدای بلند ما این اشعار را می خواندیم و با این طریق از معلممان تقدیر كردیم شعاری ما این بود:
ما جملگی اندر عزای مستقیمی اشكبارانیم 
 و گروه دوم می گفتند:
از حسرت و فرقان او ما جمله می نالیم
 تعدادی از هم مدرسه ای های امیرقلی افراد زیر بودند :
مرحومین حاج محمود مستقیمی-حاج محمود عسكریان - حاج محمد صبوحی - 
و آقایان حاج حسین جلالپور - حسن آقا عمادی - علی مستقیمی فرزندمیرزا مهدی- و جمشید و علی و محمود مستقیمی فرزندان ملا

اگر محققان درباره این بزرگان و تهیه عكس و سایر دانش آموز دبستان ستوده چوپانان و همچنین اولین دانش آموزان دبستان ایراندخت تحقیق نمایند و مطالب دقیقی تهیه نمایند صفحاتی از تاریخ چوپانان را تكمیل می فرمایند  
                                                                                                                                                               


چوپانان در تصویر
برای تماشای عكس های بسیار زیبا از چوپانان و اطرافش  اینجا را كلیك كنید 



حسن یزدانی زاهدی خاموش و عارفی بی ادعادر چوپانان
نوشته: نسل سومی

Imageیزدانی - سایت شجره نامه‌ی ما

در شهریور سال 92 در سفری كه به چوپانان داشتم با خبری كه از بلندگوی مسجد جامع پخش شد تصمیم گرفتم در چوپانان به تشییع جنازه یك همشهری خوب بروم همسر مرحوم حسن آسیابان "هاجر" دارفانی را وداع گفته بود و مردم مطابق سنت همیشگی جنازه او را از جلو منزلش تا قبرستان تششیع می كردند جنازه در غسالخانه جدید غسل داده شد و مردم به امامت یزدانی بر جنازه نمازه میّت خواندند یزدانی عبایی را بر دوش انداخت و با متانت وابهت خاصی نماز را به پا داشت و در موقع تلقین نیز او با همان متانت این كار را انجام داد و من به رفتار و شخصیت یزدانی فكر می كردم و تصمیم گرفتم با او مصاحبه ای كنم و شرح حالی از او بنویسم
حسن در سال 1337 در چوپانان متولد می شود و تحصیلات ابتدایش را در دبستان ستوده و راهنمایی را در چوپانان می گذراند و برای گرفتن دیپلم به دبیرستان عطار در نائین می رود و در رشته ادبیات دیپلم می گیرد لیسانس ادبیات را از دانشگاه تربیت معلم یزد می گیرد و به عنوان دبیر ادبیات به استخدام آموزش و پرورش در می آِید حسن به علت علائق شدید مذهبی چند ماهی در حوزه علمیه نائین دروس جامع المقدمات را می خواند و از این به بعد مطالعات مذهبی خود را روی قرآن متمركز می كند . و آثار استا د مطهری و استاد علامه طباطبایی و خصوصا تفسیر المیزان را بار ها مطالعه می كند او اغلب سخنرانی های حجت الاسلام قرائتی را گوش می دهد و تفسیر نور ایشان را نیز با دقت مطالعه می كند
حسن در هرمراسمی كه در چوپانان روحانی نیست وظایف یك روحانی را انجام می دهد بیشتر اوقات امام جماعت مسجد جامع است در خیلی از مراسم مذهبی سخنرانی می كند و در مراسم تدفین مردگان فعالانه شركت می كند
حسن فرزند نظرعلی فرزند سلطان  یزدانی و برادر شهید یزدانی است . در هنگام شهادت برادرش داستان عجیبی در مورد عكس العمل حسن نقل می شود كه چون فراموش كردم نسبت به صحت آن ماجرا از استاد یزدانی سوال كنم نقل این داستان را به زمانی دیگر  محول می كنم.
نظرعلی پدر استاد یزدانینظرعلی(091) - سایت شجره نامه‌ی ما
استاد یزدانی علاقه شدیدی به مطالعه قرآن دارد و در بیشتر ایام از مطالعه قرآن غافل نمی شود .در باره او كراماتی را نقل می كنند كه نسبت به صحت و سقم آن از استاد یزدانی سوال كردم و از ایشان پرسیدم كه داستانی را در باره اینكه شما طی الطریق می كنید شنیده ام، واقعیات چیست و ایشان در پاسخ گفتند كه: آنچه خدا بخواهد همان می شود و پاسخ آشكاری ندادند. چندین داستان عجیب و غریب در مورد استاد یزدانی از افراد مختلف شنیده ام كه به علّت پاسخهای كلی استاد یزدانی هنوز نفهمیدم كه پاسخهای او مثبت بود یا منفی ؟ 
از او در خیابان چوپانان در مكانی كه صحبت می كردیم عكسی برای انتشار با موبایلم گرفتم اما بعد متوجه شد كه تصویر سیاه شده است و به همین علت مترصد بودم كه تصویری دیگر از او بگیرم و در مراسم ترحیم ،استاد یزدانی را در مسجد ملاقات كردم و ناگهان چشمم به محراب مسجد افتاد و اینكه بهترین مكان برای گرفتن عكس از یزدانی است دومرتبه از او خواستم كه عكسی از او بگیرم و او با خوشرویی به من پاسخ مثبت داد من بعد از گرفتن عكس به یاد پاسخ های تكراری او در مقابل سوالات چالش برانگیزم شدم كه قبلا از او پرسیده بودم و او برای اكثر آن سوالات پاسخ داده بود كه هرچه خداوند مصلحت بداند همان می شودو من در مورد عكس او در محراب نیز مصلحت خدا را حاكم دیدم 
متأسفانه در سالهای اخیر فرزند برومند استاددر زمان انجام خدمت مقدس سربازی  در سربازخانه به علت نا مشخصی با تیر كشته می شود و علت اصلی این فاجعه مخفی می ماند به طوریكه جواب قانع كننده ای برای این حادثه ارائه نمیشود و به همین علت خاطر استاد مكدر است هرچند كه این حادثه را هم تقدیر الهی می داند 
از استاد سوال می كنم كه بعد از 120 سال اگر جهان را بدرود كنند بهتر است مردم چوپانان ایشان را در چه نقطه ای به خاك بسپارند استاد یزدانی بدون هیچ تأمّلی پاسخ می دهد كه فرشتگان ما را به همان مكانی كه شایسته است می برند و به خاك می سپارند.
او انسانی وارسته زاهدی خدا ترس و عابدی ساكت است كه هر گروهی در باره او با دیدگاه خودش قضاوت می كنند اما یزدانی را كه از بچگی می شناسم فردی با هوش و بی آزار و پر حوصله و خداترس و خدا جو یافته ام كه مورد احترام زن و مرد و كوچك وجوان در چوپانان هستند او مورد احترام كلیه كسانی كه او را به گونه دیگری می پندارند نیز هست و از همه مهمتر اینكه استاد یزدانی به تمام مردم با دیده احترام می نگرد و به همه احترام می گذارد .
امیدوارم زبان الكن من توانسته باشد به نحو مطلوب او را آنچنان كه شایسته اوست معرفی كند .  


اطلاعیه گردهم‌آیی مالکین قنات‌های چوپانان، حجت‌آباد و آشتیان

         سوم و جهارم فروردین‌ماه 1393

چوپانان

هم‌تباران، خویشاوندان و شرکای عزیز و محترم

با درود و سپاس بی‌کران بر شما در هر کجای این کره‌ی خاکی هستید؛

 شاد و سربلند باشید

و اما غرض از تصدیع شما عزیزان این بود که چندی است دغدغه‌ای در ما

 چند تن که شاید بیشتر از شما به چوپانان سفر می‌کنیم به وجود آمده است

 و انگار شایسته است با همه‌ی شما بزرگواران در میان بگذاریم:

نیاکان ما حدود یک قرن و اندی پیش با موقع و موقعیت‌شناسی چشم‌گیری

 دست از چوپانی و ساربانی که احساس کرده بودند دوره‌ی آن به پایان

 رسیده است؛ برداشته طرح قلعه‌نشینی و کشاورزی را درانداختند و در این

 راستا در دل کویر سوزان بهترین موقعیت جغرافیایی را برگزیدند و قناتی

 احداث کردند(چوپانان) و فرزندانشان هم به تبع آنان در همان موقعیت

 دو قنات دیگر از درآمد همان قنات اولیه پایه احداث کردند(حجت‌آباد

 و آشتیان) که امروز ثابت شده است که این سه رشته قنات به گونه‌ایست

 که خشکسالی نیم قرن گذشته تأثیر چندانی بر آن‌ها نداشته است و در

 حال حاضر با آن که با سوء مدیریت همراه است و از کشاورزی مکانیزه

 هم در آن خبری نیست و دچار خرده‌مالکی آزاردهنده‌ایست با این حال

 قطب کشاورزی و انبار غله شهرستان نایین است و شهرستان بدان‌ها می‌بالد

 و اگر آفات اشاره شده در آن‌ها نبود چه بسا عناوین شایسته‌تری در استان

 و کشور احراز می‌کردند.

این گنجینه ارزشمند و افتخار‌آمیز امروز در دست ما نسل سوم و چهارم است

 که متأسفانه از آن دور افتاده‌ایم و از آن جا که منافع مادی آن به دلیل 

خرده‌مالکی چندان برایمان اهمیت ندارد؛ از ارزش‌های معنوی آن هم غافل

 مانده‌ایم در حالی که تقریباً تمام قنات‌های منطقه‌ی کویری و حتی مناطق

 دیگر سرزمین خشکمان نابود شده‌اند این سه رشته قنات همچنان می‌جوشد

 و می‌خروشد و ازآن جا که این همه آب ارزشمند با روش‌های سنتی به هدر

 می‌رود این غفلت را در ما میراث‌داران آن بزرگ‌مردان اندیشمند و آگاه به

 وجود آورده است.ما امضاکنندگان این اطلاعیه افتخار داریم که در چوپانان 

روزهای سوم و چهارم فرودین‌ماه 1393 میزبان شما عزیزان بزرگوار باشیم و

 پذیرای شما بزرگواران که شاید غربت مانع شده است نتوانید سری به زادگاه

 خویش یا پدرانتان بزنید. ما بر آنیم این غم غربت را از چهره‌ی شاد و خندان 

شما عزیزان بزداییم و یکی دو روز همراه با دیدار شما در فضایی نوستالژیک،

 از درایت و تدبیر همه‌ی شما اندیشمندان بهره گیریم و با هم‌اندیشی چاره‌ای

 بر درد سالیان این میراث ارزشمند بجوییم تا شرمنده نیاکان تلاشگر خویش

 نباشیم.سیاهه‌ی اسامی مالکین فعلی این سه رشته قنات در ذیل همین اطلاعیه

 آمده است و ما میزبانان شما انتظار داریم همه‌ی کسانی که در چوپانان نیستند

 در این گردهم‌آیی احیاکننده حضور به هم رسانند و از آن جا که گستردگی

 پراکندکی شما عزیزان را در روی این کره‌ی خاکی اطلاع داریم حدّ اقل

 انتظارمان این است که از نوادگان هر مالک نسل دوم یک نماینده در این 

جمع باشد بنا بر این چنانچه مقدور است همه با هم و چنانچه نیست

 نماینده‌ای از هر فامیل تشریف‌فرما شوند چرا که هرچه عدد ما بیشتر، 

تدابیر ما ارزشمندتر و قوی‌تر برای اجرای بهتر! از امروز تا اول اسفندماه سال

 جاری حضور یا عدم حضور یا معرفی نماینده‌ی خویش را به یکی از تلفن‌ها

 یا ایمیل‌های زیر اطلاع دهید.شرکای جدید ما اغلب یا در چوپانان حضور دارند

 یا سالی چند بار به آن جا می‌آیند اما بعضی از شرکای قدیمی که نوادگان

 دوستان پدرانمان هستند شایدچوپانان را ندیده باشند و این سفر می‌تواند سفری

 پرخاطره برای آنان و پربار برای چوپانان و حجت‌اباد و آشتیان باشد با ما

 هماهنگی و همراهی کنید تا نوروزی زیبا و خوش همراه با دست‌آوردی

 بزرگ داشته باشیم!

میزبانان شما:

عباس زاهدی(فرزند مرحوم عبدالرحیم زاهدی)

تلفن   989133515538+

ایمیل   r.zahedi63@gmail.com

بهروز زاهدی( فرزند مرحوم عبدالرحیم زاهدی)

تلفن   989131518616+

ایمیل nastaranzahedi2010@yahoo.com

محمد مستقیمی(فرزند مرحوم شیخ مستقیمی)

تلفن   989133081671+

ایمیل   rahi0098@yahoo.com

ابوالقاسم مستقیمی(فرزند مرحوم شیخ مستقیمی)

تلفن   989155323410+

ایمیل mostaghimi.25@gmail.com

 مالکین چوپانان:



مالکین حجت‌اباد:

مالکین آشتیان:


میرگل دوبیتی سرایی بدون سواد
نوشته: نسل سومی

میرگل(107) - سایت شجره نامه‌ی ما

بیشتر میرگل را با داریه و آواز و پایكوبی می شناختم اما اخیرا كه با ایشان ملاقات نمودم با سوالاتی كه از ایشان كردم پی بردم كه میرگل را باید به عنوان شاعری ناشناخته معرفی كنم 
سوال اولم از ایشان این بود كه معلم شما در موسیقی چه كسی بوده و آیا این موسیقی در خانواده شما موروثی بوده است ؟
میرگل گفت : كه پدرش اهل موسیقی نبوده و در هنگامی كه او بچه و نوجوان بوده است استاد حاج رمضان ضیایی داریه زن مجالس شادی مردم در چوپانان بوده است و میرگل و برادرش علی اصغر به علت علاقه به موسیقی جذب این كار می شوند و فقط با نگاه كردن به طرز نواختن استا رمضان، آنها نوازنده داریه و خواننده دوبیتی می شوند 
ازمیرگل سوال كردم كه اشعار دوبیتی ها را از كجا می آموختند؟ 
در پاسخ می گویند كه : 
من در ایام جوانی خیلی آواز می خواندم و در هنگام كار دائماً زیر آواز می زدم یكروز برادرم عباس حسن به من گفت كه برادر می خواهم به تو نصیحتی كنم و من گفتم كه آن نصیحت چیست ؟ برادرم این دوبیتی را خواند
برادر دین پیغمبر به پا كن
نماز و روزه و ذكر خدا كن 
اگر خواهی كه جنت را ببینی 
تو بر ناموس مردم كم نگاه كن 
میرگل می گوید كه من بلافاصله در جواب برادرم خواندم :
پرادر دین پیغمبر به پا   هَ  
نماز و روزه و ذكر خدا    هَ
دلم می خواد كه جنت را ببینم
ولی ناموس مردم بی حیا  هَ
و این بود كه من به سرودن شعر روی آوردم 
میرگل چند بیت از اشعارش را از حفظ برایم خواند كه البته چند بیتش را به علت رك بودن بیش از اندازه  نمی توانم منتشر كنم ولبی بعضی ابیات آن قابل انتشار است كه در زیر می خوانید  چه خوب است هر وقت حافظه میر گل یاری می كند یك فرد دلسوزی دوبیتی های این شاعر گمنام را ثبت ضبط نماید 
شمال بادی برای پشٌه خوبه
زن معقول برای بنده خوبه
زن معقول برای بوسه بازی
زن گنده برای گْلٌه  خوبه

ستاره می شم آسمون می شینُم   
به هرجا یار می گرده ببنُم
همه می گن كه یارت بی وفا هَ
وفا از یار كِ دید كِ مو ببینُم

صد و سی چشمه داره كوه الوند
نمی ده مزه آب دماوند
اگه صد سال بگردی دور عالم
نبینی مثل میر گل یارو همدم

به قربون چایی زعفرونت
بیا بوسه زنُم روی لبونت
سلام بر جان شیرینُم رسونت
الهی كور گردن دشمنونت

خوشا چوپنون خوشا باغای انارش
خوشا سرچشمه و سایه چنارش 
هر آنكس از چوپانان زن بگیره 
بهشت جاودان باشه كنارش

خوشا چوپنون خوشا باغای انارش
خوشا سرچشمه و سایه چنارش 
هر آنكس از چوپانان زن نگیره
به ..........................
                                                   





گزارش بازدید از پل ابریشم

بنام زیبای هستی بخش

مدّتی پیش طی صحبتی خودمانی با استاد حسین تقی زاده (شاغل در کارگاه میراث فرهنگی اردکان) از وجود پلی قدیمی معروف به پل ابریشم در اطراف اردکان  با خبر شدیم. بعد از اتمام صحبتمان از ایشان قول گرفتیم که ما را در راه رسیدن به آنجا راهنما باشند که ایشان هم طبق معمول همیشه با رویی گشاده قبول زحمت فرمودند.

چند روز قبل از ماه مبارک رمضان فرصتی دست داد که راهی شویم. به همراه تعدادی از دوستان چارسوقی از طرف جادّه چوپانان به طرفی که به گفته بلدمان مسیر اصلی رسیدن به این پل قدیمی بود امتداد جاده را در پیش گرفتیم.پس از طی مسیری در حدود یک و نیم ساعت به منطقه حفاظت شده کویر سیاه کوه وارد شدیم.البته چند دقیقه ای بود که از تابلوی  ابتدای راههای حوزه استحفاظی استان اصفهان  گذشته بودیم اما وقتی از جاده اصلی خارج شدیم با تابلوهای متعددی که از طرف سازمان حفاظت محیط زیست استان یزد ممنوع بودن هر گونه شکار و دخل و تصرّف در این منطقه را به ما گوشزد می کرد روبرو شدیم که احتمال اینکه این منطقه در محدوده اردکان باشد را بیشتر به ذهن متبادر می ساخت.

از جاده اصلی پس از طی جاده ای خاکی (حدود نیم ساعت)  در دل بیابان آن زمان که ساعت حدود نه و نیم صبح را به ما نشان می داد به آب انباری (دستی) که در کنار کوهی ساخته شده بود رسیدیم . به محض حضور ما یک دسته کبک به سرعت و ظرف یک چشم بهم زدن از منطقه متواری شدند. از پله آب انبار که پایین رفتیم با تعجّب متوجّه شدیم آب انبار هم آب دارد هم تعداد زیادی ماهی قرمز! بعد از برداشتن وسایلی مختصر برای درست کردن چای، ماشین را ترک کردیم و پیاده پشت سر استاد تقی زاده به راه افتادیم. در راه ایشان وجه تسمیه این پل را چنین بیا نمودند که چون سابقا در مسیر جاده ابریشم قرار داشته به این نام مشهور گشته و حتی اسم آن آب انبار هم - حوض ابریشم - بیان کردند. البته اینکه این مطالب تا چه اندازه سندیّت دارد و تا چه میزان قابل استناد است باید مورد تحقیق و پژوهش قرار گیرد. به هر حال این جزء باور و اعتقاد عده ای است و در جای خود قابل احترام. البته ایشان به این نکته هم اشاره کردند که مدتهاست این پل را از نزدیک مشاهده نکرده و از میزان سلامت بنا اطلاع درستی ندارد.

لختی گذشت که به رودخانه فصلی نسبتا بزرگی رسیدیم که اثر فرسایش در طول سالیان متمادی در آن کاملا مشهود بود و نهایتا پل ابریشم....!

فقط دو دهنه از احتمالا چهار دهنه آن باقی مانده بود که ذهنیّت تخریب آن بر اثر یک سیل سهمگین درو از ذهن نبود. پل با مصالح سنگ و احتمالا ملات ساروج یا ترکیبی از گل و آهک (نظر نهایی به عهده اهل فن!) ساخته شده بود. بده دلیل سنگی بودن زیر پایه پل هیچ گونه زیر سازی به چشم نمی خورد و سنگ پایه ستون ها مستقیما روی سنگ بستر رود خانه گذاشته شده بود! شیب یک طرف رودخانه حدود 60 درجه و در طرف دیگر دیواره ای به طول تقریبی 10 متر قرارداشت. عرض تقریبی پل حدود 2 متر و طول قسمت باقیمانده حدود 5/4 متر بود.

در مدتی که مشغول گرفتن عکس و برانداز کردن ابعاد پل ابریشم بودیم استاد تقی زاده زحمت دم کردن چای را کشیده بودند.چایی کاملا بیابونی که از دارچین و پر گل گرفته تا کاکوتی و چه و چه در آن موجود بود. جای همه دوستان خالی!

پس از استراحتی کوتاه به طرف اردکان عزیز به راه افتادیم.


محمّد پورروستایی اردکانی



نوشته عباس صادق محمدی

(نصب اولین بلند گو در چوپانان)

 

خوب به یاد دارم چون برایم تازگی داشت سال ۱۳۲۹-۱۳۳۰ بود هنوز معدن نخلک دولتی نشده بود و بمدیریت مرحوم میر مهدی خان صدیه معروف به  "مدیر" اداره می شد .

آقای مدیر برای پرداخت حقوق و مساعده  کارگران نخلک سکه های حلبی ۱ و ۲ و ۵ و ۱۰ریالی ضرب کرده بودند ( به نام ژتون ) که در منطقه انارک ونخلک و چوپانان حتی بعضی از مناطق خور وبیابانک و جندق هم معتبر بود و ردبدل می شد. چون پدرم مرحوم آقا محمد استاد علی (کدخدا) مغازه دار بود ژتون ها را میگرفت و جنس به کارگران می داد از این جهت همیشه مقدار زیادی ژتون داشت  بعدا مرحوم مدیر ژتون ها را می گرفت و پول رایج می داد .

بعد از نوروز آخر شبی بود که  مرحوم پدرم با جعبه بزرگی زیر بغلبه خانه آمد همه مشتاق بودیم که ببینیم چیست . توی دالان نشستیم جعبه را به زمین گذاشت پرسیدم : چیست؟ گفت رادیو است. اسم رادیو را شنیده یا نشنیده نمی دانستم کارش چیست پرسیدم: به چه درد میخوره؟ گفت فردا براش آنتن نصب میکنم بعد برایمان حرف میزند و می خواند و خبر ها را می گوید و ....

گفتم : روشنش کن . روشنش کرد قدری خش خش کرد و صدا های نا مفهومی داشت . گفت باید آنتنش را نصب کنم فردا صبح به شوق نصب آنتن زود از خواب پا شدم مرحوم پدرم رفته بود نجاری مرحوم حاج رمضان ضیائی برا ساختن آنتن آخه اون روز ها آنتن فلزی نبود یک دسته بیل بلند برای پایه آنتن و دو تکه تخته بصورت صلیب یکی بالای دسته بیل یکی هم حدود ۴۰ سانت پایین تر میزدند چندین میخ به دو تکه تخته ها میزدند و چند تا رشته سیم به هم پیوسته بصورت موازی یا ضربدر به میخ ها می پیچند و یک سرش را به یک سیم بلند وصل کرده به پشت رادیو وصل می کردند به هر حال یکی دو ساعت بعد پدرم با آنتن بلندی که در دست داشت آمد صبر کردیم که حاج استاد محمود نظریان پسر عمه (همسر همشیره ام) که بنا بود از سرکار که آمد آنتن را با تعدادی سنگ و گچ روی پشت بام نصب کند وقتی مرحوم پدرم رادیو آندریانی تازه از مدیر خریداری شده را روشن کرد صدایش در آمد آنروز ها فقط تهران فرستنده داشت نمی خوام بگم در چوپانان رادیو نبود ولی کم بود و محدود ماه مبارک رمضان نزدیک بود پدرم گفت  از اصفهان برایشان بلند گو پیکان های قدیمی بدون جلد و جعبه و کمی بزرگ تقریبا ۲۰×۲۰ آوردند آن را داد به حاج استاد رمضان ضیائی برایش جعبه محافظی ساخت و رویش هم تکه طوری کهنه ای زد برای ماه مبارک رمضان که تابستان بود  توی خیابان اصلی بالایی سر در خانمان نصب کرد  هر چند صدای بلندی نداشت ولی بد هم نبود خیلی ها میگفتند سحر ها ظهرها و غروب ها صدایش را می شنوند  چون اونروز ها محیط ساکت وبی سر صدایی بودبه هر حال این بلند گو واین رادیو چندین سال بودند معذرت میخوام یادم رفت بگم رادیو را پدرم به مبلغ ۷۰ - ۸۰ تومان که ژتون داده بود خرید۱ عدد باطری مکعبی یزرگ و ۲ عدد باطری مکعبی متوسط خوراکش بود تقریبا ۴-۵ ماه کار می کرد ولی گران بود باطری ۳ عددش تقریبا ۲۰ تومان بود .

این بود ماجرای اولین بلند گو در چوپانان در سردر منزل کدخدا

نقل ازhttp://abbaskadkhoda.blogfa.com/post/4


 

حمّامی شغلی فراموش شده در چوپانانIMG_5987 - سایت شجره نامه‌ی ما

تاریخچه مختصری از حمام چوپانان

نوشته : نسل سومی

در زمان رونق قلعه چوپانان در مكان حمّام كنونی چوپانان ،اتاقك كوچكی در كنار جوی آب ساخته بودند و مردم از این اتاقك برای استحمام استفاده می كردند امام با توسعه چوپانان و بیرون آمدن اهالی از قلعه و خراب شدن قلعه به واسطه سیل ، مالكین چوپانان به فكر احداث حمّامی برای چوپانان می افتند كه وقتی نقشه آن آماده می شود گروهی از مالكین با احداث چنین حمام بزرگی مخالفت می كنند ، رختشویخانه امروزی رختكن حمام بود و حمام امروزی جایگاه شستشو خزینه ها و دوش حمام بوداما حمّام به این بزرگی در دهه 50 بعضی روزها مملو از جمعیّت برای شستشو می شد .

اما نگهداری حمّام به این بزرگی به نیروی كار زیادی نیاز داشت زیرا اولاً سوخت حمام چوب بود كه باید از بیابانهای اطراف به وسیله شتر حمل می شد و این كار روزانه حمّامی بود كه باید روزی 5 تا 6 شتر هیزم از بیابان بار می شد و به پشت حمّام انتقال می یافت.

IMG_5993 - سایت شجره نامه‌ی ماIMG_5985 - سایت شجره نامه‌ی ماimages (32) - سایت شجره نامه‌ی ما                                                                             ثانیاً برای تامین آب خزینه های حمّام، چون برق و پمپ آب وجود نداشت از نیروی انسانی استفاده می شد و به همین علّت دونفر نیرو باید روزانه آب را از حوض كوچكی كه در كنار تون حمّام بود با دلّه به خزینه پائینی می ریختند و با چرخ چاه آب را به خزینه دوشها می ریختند  كه این كار هم بسیار طاقت فرسا بود.

ثالثاً هنگام استحمام مردان، یك نفر باید در داخل رختكن بود و خدمانی را به مشتریان می داد و اجرت حمّامی را می ستاند و در زمان زنانه نیز باید یك نیروی كار زن این خدمات را انجام می داد. معمولاً مالكین اجرت حمّام خود را به صورت سالانه و سر خرمن پرداخت می كردند.

رابعاً روزی یكبار می بایست كف و دیوار حمام شستشو می شد كه معمولا این كار بعد از ظهرها توسط حمّامی انجام می گرفت.

اما بعد از احداث حمام اولین كسی كه این امر مهم را به عهده گرفت مرحوم لطفعلی كلانتری به اتفاق اعضا خانواده اش  بود كه چند سالی به اینكار پرداخت.

بعد از او مرحوم محمد یوسف جلالپور به اتفاق اعضا خانواده اش چندین سال حمّامی چوپانان بودو بعد از ایشان مرحومین سلمان و عباس همایونی به اتفاق اعضاء خانواده اشان چندین سال این مهم را انجام دادند .

اما به علّت مخارج و زحمات زیاد حمام، مهندسین عمران روستاها تشخیص دادند كه این حمام باید تعطیل و حمام جدیدی با زیر بنای كمتر احداث شود كه با بودجه ای كه دولت داد و كمك اهالی چوپانان و واگذاری زمین توسط حاج میر كریم طباطبایی حمام جدید روبروی حمام قدیمی ساخته شد و مسئولیت این حمام هم با برادران همایونی بود اما این حمام چند سالی بیشتر استقامت نكرد و مهندس جدید عمرا ن روستایی ، احیای حمامی قدیمی را مقرون به صرفه تر دانستند ونیمی از  حمّام قدیم بازسازی شد ,و نیم دیگر به رختشویخانه تبدیل گردیدو مسئولیت آن به عهده سلمان همایونی گذاشته شد چون این حمام سوختش نفت كوره بود و پمپ آب خزینه آنرا پر آب می كرد كارهای حمّام برای حمامی آسانتر بود و سلمان به تنهایی حمام را اداره می كرد .در این اواخر دولت حمّام را به حمّامی آفتابی مبدّل كار و با اینكه مخارج زیادی در این زمینه صرف گردید این تاسیسات هم بیهوده رها شد

IMG_5991 - سایت شجره نامه‌ی ماIMG_5990 - سایت شجره نامه‌ی ما

كم كم در دهه 70 جمعیت چوپانان كاهش یافت و مردم گرایش به ساختن حمّام در منازل داشتندو حمام از رونق افتاد تا اینكه به تعطیلی كشید و شغل حمامی در چوپانان دیگر به تاریخ پیوست . در حال حاضر ساختمان حمام و تاسیسات پشت حمام رها شده و در حال خرابی است كاش می شد برای حفظ آثار و زحمات گذشتگان كاری كرد  
تصاویرفوق از :  http://www.myheritage.ir  
با تشكر ازدهستان چوپانان به خاطر عكس زیر
حمام افتابی - سایت خانوادگی صمیمی
یكی از همشهریان خوب من تذكر داده اند كه حمامی بودن غلامرضا فاتح را فراموش كرده ام وتوضیح دیگری نداده اند از آنجا كه خاطره من چنین موردی را به یاد نمی آورد و با یكی از فرزندان محمد یوسف هم كه متاسفانه اسم كوچكشان را نمی دانم صحبت می كردم از غلامرضا فاتح صحبتی نكردند به هر حال اگر دوست عزیزمان توضیحات بیشتری در اختیار مان قرار دهند سپاسگزار می شوم 


کدخدایان چوپانان

کدخدایان چوپانان

اولین کدخدای چوپانان میرزا سبیل (میرزا علیمحمد نجفیان) بوده است و پس از او پسرش عباس میرزا چند صباحی کدخدایی می‌کند و بعد جعفر زاهدی (جعفر مندلی) کدخدا می‌شود پس از او آمحمد استاعلی(صادق محمدی) و پس از او پسرش عباس صادق محمدی و آخرین کدخدای چوپانان حسین جلالپور (حسین کبلاعلی) بوده‌اند. به جز عباس میرزا و عباس صادق محمدی و حسین کبلاعلی بقیه این عزیزان در میان ما نیستند.
روح رفتگان شاد و عمر زندگان پاینده باد!
این هم عکس جعفر مندلی و خانمش طاهره غلامرضا علیمردان 

مرحوم جعفر زاهدی (جعفر مندلی)
روانشاد طاهره غلامرضا علیمردان همسر جعفر مندلی
نقل از http://doolende.mihanblog.com/


شنبه 25 خرداد 1392

چهارمین دوره انتخابات شورای چوپانان روز جمعه ۲۴ خردادماه همزمان با انتخابات ریاست جمهوری انجام شد. در این انتخابات فقط افرادی که سکونت دائم در چوپانان دارند برای شورا مجاز به انداختن رای در صندوق بودند و سایرین فقط مجاز به شرکت در انتخابات ریاست جمهوری بودند.
پس از اتمام زمان رای گیری، شمارش آرا انجام شد و نتایج آن به ترتیب بیشترین رای به شرح زیر است:

۱- قدمعلی حلوانی
۲- سید جواد هاشمی
۳- محمد جلالپور (فرزند خسرو)
۴- رمضانعلی قدرت (مشهور به غلام قدرت)
۵- مجتبی ثابتی

اعضای علی‌البدل شورا نیز به شرح زیر است:
۱- حسین کلانتری
۲- حسین خاکسار

[خبر از: غلامعلی صمیمی]
نقل ازhttp://choopanan.mihanblog.com/


 
در گیری شیخ و سركار استوار


                                        

نوشته : نسل سومی

دهه پنجاه خصوصاً از سالهای 50 تا 56 تحّولی در ژاندارمری چوپانان اتّفاق می افتد . تقریباً از زمان تاسیس ژاندارمری چوپانان منرل دوم كبلا شیر محمد در اجاره ژاندارمری بود و چون زمین افتاده بزرگی در مقابل ژاندارمری بود و تنها همسایه پاسگاه نیز محمد اصغر پاسیار بود كه خود زمانی فرمانده پاسگاه بود و بعد هم بازنشسته ژاندارمری بود ماموران ژاندارمری به راحتی با آقای پاسیار كنار می آمدند و مشكلی وجود نداشت اما چون محمد جعفر بلوچی قصد هجرت از چوپانان كرد و منزلش خالی شد رئیس پاسگاه مكان ژاندارمری را تغییر داد و به وسط آبادی آمد و این منزل را اجاره كرد حسن منزل محمدجعفر این بود كه نزدیك چشمه آب بود و و زمین افتاده ای نیز در كنار آن بود یعنی مكان فعلی شركت تعاونی و همسایگانش .
اما این تغییر مكان مورد پسند مردم نبود، زیرا همیشه 5 تا 6 سرباز در كنار جوی آب زیر سایه درخت می نشستند و زن ودختر مردم را در كنار چشمه و جوی آب برانداز می كردند و از این جهت بسیاری ناراحت بودند .
یكی از ناراضیان این تغییر مكان مرحوم شیخ مستقیمی بود جون منزل شیخ در كنار زمین افتاده جلو ژاندارمری بود و سرباز ها، این زمین را تبدیل به زمین والیبال كرده بودند و صبح تا شب عدّه ای در این زمین با داد و فریاد زیاد والیبال بازی می كردند . از آنجایی كه بین شیخ مستقیمی و فرمانده خوری ژاندرمری خرده دلخوری ایجاد شده بود این دو دائماً به هم، گیر می دادند . یك روز شیخ مستقیمی در میان جمع كسانیكه در كنار سایه نشسته بودند به فرمانده ژاندارمری كه استواری از اهالی خور بود گفت: سركار استوار سربازان شما مخل آسایش من هستند و دائماً وقت و بیوقت با سرو صدای زیاد اینجا بازی می كنند و از همه بدتر اینكه هر وقت توپشان در منزل ما می افتد ملاحظه نكرده كه شاید ما خواب باشیم بلافاصله در می زنند و توپشان را طلب می كنند من اگر توپشان در منزلمان بیفتد، توپ را فقط روزی یكبار به آنها پس می دهم . فرمانده ژاندارمری در پاسخ می گوید: كه شما وظیفه داری هر وقت توپ سربازها در منزلت افتاد فوری توپ را به آنها بدهید .یكی دونفر هم به او اعتراض می كنند و او روی حرف خودش اصرار می كند .شیخ هم در جواب می گوید حالا كه اینجور است توپی را تحویل نمی دهم .
همانروز توپ سرباز ها در منزل شیخ می افتد و او توپ را توقیف می كند و سربازی كه به در خانه شیخ می آید با این پاسخ روبرو می شود كه توپ در منزل ما نیست .
بعداً رئیس پاسگاه مراجعه می كند و او نیز با همین پاسخ شیخ روبرو می شود. و رئیس پاسگاه می گوید كه این مسأله برایت گران تمام می شود .گویا گزارش این واقعه به فرمانده گروهان نائین داده می شود و چند روز بعد فرمانده گروهان نائین به چوپانان برای سركشی و بررسی این موضوع می آِید،ساعت 2 بعد از ظهر است كه فرمانده از خور به چوپانان می آید و استوار فرمانده پاسگاه ،چنان گزارشی از توقیف توپ سربازها می دهد كه فرمانده جوان ترك تبار ژاندارمری فكر می كند با یك یاغی گردن كلفت طرف است دستور می دهد كه فوری این مرتیكه را به ژاندارمری بیاورید . سربازی به در منرل شیخ می آید و در می زند همسر شیخ به پشت در می آید و سرباز می گوید كه شیخ را فرمانده ژاندارمری احضار كرده فوری به پاسگاه بیاید .همسر شیخ می گوید او به مستراح رفته بیرون كه آمد اورا به ژاندارمری می فرستم . 
شیخ از جوانی از یك پا شل می شود و 10 سانتی پای چپش كوتاهتر از پای راستش می باشد و زانوی پای چپش خم نمی شود به همین علّت كارهایش را قدری كندتر انجام می دهد و برای راه رفتن هم عصا می زند ،او تا آماده رفتن به ژاندارمری می شود قدری طول می كشد ، و فرمانده این عمل اورا به پای نافرمانی می گذارد و خودش به اتّفاق دو سرباز و فرمانده پاسگاه به در خانه شیخ می آید و با عصبانیت در می زند كه مرتیكه مگه با تو نیستم ؟ شیخ لنگان لنگان با عصا جلو او ظاهر می شود و خیلی مؤدبانه اظهار می كند كه جناب سروان ببخشید تا من از مستراح بیرون آمدم و لباسم را پوشیدم قدری طولانی شد ، فرمانده ژاندارمری كه انتظار دارد كه با گردن كلفتی روبرو شود كه حالت تهاجمی دارد ناگهان در مقابل خود پیر مرد 80 ساله شلی را می بیند كه خیلی مؤدبانه دارد علت تأخیرش را توضیح می دهد، مثل اینكه یك سطل آب سردی به رویش ریخته اند رنگش می پرد، به فرمانده پاسگاه می گوید: آن مرد سركش این است؟ فرمانده پاسگاه می گوید بله قربان! جناب سروان در جلو شیخ و دو سرباز رو به فرمانده پاسگاه می كند و می گوید: مرتیكه احمق زورت به این پیرمرد رسیده؟ خجالت بكش. سرباز های تو دیگر حق ندارند كه مزاحم این پدر شوند و رو به شیخ می كند و می گوید جناب شیخ من معذرت می خواهم اگر این پاسگاه مزاحم شما شد به من بنویسید تا به حسابشان برسم و صورت شیخ را می بوسد و به او كمك می كند كه به خانه برگردد .
شیخ در حیاط منزل توپ را به فرمانده می دهد و او را به چای دعوت می كند و به فرمانده می گوید كه سربازها می توانند صبح ها و غروب ها كه ما استراحت نمی كنیم بازی كنند و فرمانده مجدداً روی او را می بوسد و به پاسگاه می رود و فرمانده پاسگاه را توبیخ می كند وبازی والیبال سرباز ها را منوط به رضایت شیخ مستقیمی می كند.

راوی : ابوالقاسم مستقیمی


 

گفتگویی با حاج ابوالقاسم زاهدی

Image(339) - حاج ابوالقاسم زاهدى - سایت شجره نامه‌ی ما

حاج ابوالقاسم فرزند حاج محمد زاهدی است ، حاج محمد یكی از بنیانگذاران چوپانان است و حاج ابوالقاسم یكی از مالكین نسل دوم چوپانان است او می گوید كه تنها سه نفر از مالكین نسل دوّم چوپانان زنده هستند كه هر سه در دوران كهولت به سر می برند این سه نفر عبارتند از حاج محمدعلی بقایی فرزند محمد حاج عبدالله كه در اصفهان زندگی می كنند و یكی از دختران حاج محمد باقر امینی كه در تهران زندگی می كنند وو خود ایشان كه در چوپانان زندگی می نمایند

حاج ابوالقاسم متولد 1291 ه .ش است، او ایّام كودكی را در چوپانان گذرانده و در مكتب ملا سواد آموخته است ایشان در مورد كتابهای درسی آن زمان می گوید كه هر كس در خانه هر كتابی داشت به مكتب می آورد و ملّا همان كتاب را به او درس می داد و معمولاً قرآن ، دیوان حافظ و گلستان سعدی آموزش داده می شد و تا حدودی نیز آموزش حساب سیاق تعلیم داده می شد .اما ملا در آموزش درس ریاضی مهارتی نداشت تا اینكه مدتی آمحمد زاهدی كه در جوانی فوت كرد از شاهرود به چوپانان می آید و او عدد نویسی و چهار عمل اصلی را در شاهرود آموخته بود و در زمانی كه در چوپانان بود این علم را به نوجوانان آن دوره آموزش داد .

از همكلاسی های حاج ابوالقاسم سوال می كنم ایشان می فرمایند كه عبدالله بقایی ، عباس عمادی ، محمدعلی بقایی، قدرت پسر ملا ، حسینقلی جلالپور ، محمد صبوحی از همكلاسی های او بوده اند .

حاج ابوالقاسم تا سال 1336 در چوپانان به فعّالیّت های كشاورزی ، شتر داری و گوشفند داری مشغول بوده است تعداد 30 تا 40 شتر داشته و گله ای گوسفند با رحمتعلی عمادی شریك بوده است  اما در سال 36 به علّت اینكه عدّه ای از اناركی ها به گنبد كاووس رفته و در آنجا فعالیت كشاورزی و بازرگانی می نمایند حاج ابوالقاسم هم تصمیم به مهاجرت می گیرد و در گنبد ساكن می شود و حدود 40 سال در گنبد به فعالیت كشاورزی و تجارت پنبه ، گندم و جو مشغول می شود .اما به علّت فوت همسر و كهولت و تحوّلاتی كه در گنبد اتفاق می افتد حاج ابوالقاسم به چوپانان مهاجرت كرده و فعالیت خود را روی املاك كشاورزیش در چوپانان متمركز می نماید و سالی یكی دو بار هم برای مدیریت اموالش در گنبد سركشی می نماید.

مدیریت قنات چوپانان تا حدود زیادی در خانواده آقای زاهدی به صورت افتخاری انجام گرفته خود مرحوم حاج محمد تا زنده بود این مدیریت را انجام می داد و بقیه مالكان نیز از او حرف شنوی داشتند بعداً نیز مرحوم عبدالرحیم زاهدی به اتفاق مرحوم شیخ مستقیمی این مدیریت را سامان داده اند و چون شیخ مستقیمی زودتر فوت می كند چند سالی تا پایان عمر عبدالرحیم به تنهایی و با همكاری مرحوم ملا حسن مستقیمی این وظیفه را انجام دادند بعد از مرحوم زاهدی چند سالی مرحوم مصطفی مستقیمی عهده دار این وظیفه بودند تا اینكه حاج ابوالقاسم به چوپانان برگشتند و این وظیفه نا نوشته به ایشان منتقل شده است و معمولاً آقای رفیع با همكاری حاج ابوالقاسم تصمیم گیری می كنند و به رتق و فتق امور می پردازند .

حاج ابوالقاسم اكنون كه یك قرن زندگی را پشت سر می گذارد هرچند كه از نظر جسمی سالم است اما خیلی فرتوت و سالخورده شده است ولی هنوز از حافظه بسیار خوبی برخوردار است و به راحتی می تواند امور را تجزیه و تحلیل كند و دریایی از اطلاعات تاریخی در باره چوپانان است كه انسانی محقق را می طلبد تا از وجود ایشان بهره ببرد و اطلاعات ایشان را به رشته تحریر در آورد

ان شاالله خداوند حافظ ایشان باشد.


 

·         حجت الاسلام حاج سیدجعفرموسوی مشهوربه سیدریاض

سیدجعفر موسوى, ریاض - سایت شجره نامه‌ی ما

نویسنده : نسل سومی

اهالی چوپانان چون تقریبا همگی شیعه اثنی عشری بودند و برای انجام امورات مذهبی  وبیان مسائل دینی و ذكر مصیبت امام  حسین (ع ) و یارانش و ذكر مصیبت فاطمه زهرا سلام الله علیها و شناخت بیشتر دین مبین اسلام و تاریخ آن به مبلغی روحانی نیاز داشتند در صدد بر آمدند كه فردی روحانی را ساكن روستا كنندبرای این امر با مشورت هایی كه با روحانیان و معتمدین خور و فرخی انجام دادند تصمیم گرفتند سید جعفر را به چوپانان دعوت كنند این بود كه مالكان سالیانه ای جهت ایشان در نظر گرفتند و قطعه زمینی را هم برای ساخت منزل به ایشان منتقل كردند و با این توافق سید جعفر به چوپانان هجرت نمودند

سیدجعفر تنها فرزند ذكور سید اسدالله موسوی خوری بود كه در خور در محضر درس ملا ها و روحانیون خوری درس خوانده بود و در خور ملبس به لباس روحانیت گشته بود و سالها با چند شتری كه خود و خانواده اش داشتند امورات زندگی را با شتر داری می گذراند تا اینكه به عنوان روحانی چوپانان بر گزیده شد و دیگر تا پایان عمر در امور مذهبی چوپانان ایستاده بود و در امور كفن و دفن مردگان بسیار جدی بود و به خاطر دارم كه برای كلیه مردگان چوب هایی از برگه خرمای تازه می برید و آیات و یا شعار های اسلامی و شهادتین را با چاقو بر آن می نگاشت و مطابق سنت پیامبر آنها را با دفن مردگان در خاكشان قرار می داد

سید جعفر بر تمامی مردگان در چندین دهه نماز خواند و تلقین در بالای قبر آنها قرائت كرد

او در تمام مدت حضورش در ایام محرم و صفر بر منبر رفت و ذكر مصیبت امام حسین (ع) را خواند

سید جعفر در ایام فاطمیه سه شب به منبر می رفت او از اجرای نماز جماعت خودداری می كرد و من ندیدم كه ایشان غیر از موقع خواندن نماز میت در جای دیگری نماز جماعت بخواند

با همكاری مالكان چوپانان موفق به گرفتن دفتر ازدواج شد سید جعفر از پذیرفتن دفتر ثبت طلاق اكراه داشت و حاضر به پذیرفتن چنین امری نبود . سید جعفر سالها پسران و دختران چوپانانی را به عقد هم در آورد و ازدواجشان را ثبت دفتر كرد نمی دانم چرا ولی سید جعفر هیچگاه صیغه عقد را تك نفره اجرا نمی كرد مدتها این صیغه را با همكاری شیخ مستقیمی كه یك فرد مكّلا بود می خواند و از زمان ورود سید حسین (سید دلتنگ) شیخ مستقیمی این كار را به ایشان محوّل كرد

شهرت سید جعفر" ریاض" بود و مردم اورا سید ریاض می گفتند از سید احمد فرزند ایشان چرایی این امر را سوال كردم ایشان فرمودند كه مرحوم سید جعفر طبع شاعرانه داشته و شعر های زیادی سروده است و در اشعار خودرا " ریاض " تخلص كرده است . اما متأسفانه نه خود اشعارش را جمع آوری كرده و نه فرزندانشان به این امر اهتمام نموده اند لذا هیچ اثری از او در زمینه شعر باقی نمانده است.

از خصوصیات بارز سید ریاض باید به شوخ طبعی ، او حتماً اشاره شود در بالای منبر وقتی از رفتاری انتقاد میكرد بلافاصله می گفت كه من این حرفها را برای مردم پشت كوه گفتم و الا شما مردم بسیار خوبی هستید كه همه مردم با این تأكید آخر او كه بارها در روی منبر تكرار شده بود بلند می خندیدند. سید ریاض انسانی بسیار قانع و چشم و دل سیر بود و برای مال دنیا اصلا حرص نمی خورد . اهل كار هم بود و من بارها در دشت چوپانان او را دیده بودم كه بدون عبا و عمامه بالای درخت خرمایی است و درخت را هرس می كند و در دوران بچگی این سوال برایم مطرح شده بود كه مگر می شود سید ریاض عمامه نداشته باشد و بالای درخت هم برود؟

سید ریاض در ازدواج اوّل با مرگ همسر و یك فرزند كوچك تنها می ماند تا اینكه بعد از مدتی با ساره خاتون از اهالی اردیب مجددا ازدواج می كند و هنگام مهاجرت به چوپانان همسر دوم ایشان، او را همراهی می كند كه نتیجه ازدواج دوم هم 4 فرزند برومند است كه اهالی انها را كاملا می شناسند

بالاخره در روز 55/10/14 در سن 63 سالگی سید جعفر دعوت حق را لبیك می گوید چند روز قبل در كنار جوی آب هنگامی كه عدّه ای با هم صحبت می كنند به علت نا مشخصی ناگهان سید جعفر به داخل  جوی آب می افتد و خیس می شود چون روز سردی بوده است تا او به منزل مراجعت می كند سرمای شدیدی می خورد و بیماری او به ذات الریه تبدیل می شود و از این ماجرا به دیار باقی می شتابد ،مردم با حزن و اندوه فراوان جنازه او را به قبرستان چوپانان می برند و در میان پدران و مادران خود او را به خاك می سپارند فكر می كنم كه او تنها روحانی دفن شده در مزار چوپانان است،  خداوند او را بیامرزد.

 


مندلی وبیست تومانی

نوشته :نسل سومی

                                                       

روستای كوچك عباس آباد در دهه 20 و 30 دوران شكوفایی خود را می گذراند و زندگی در این روستای كوچك تنها با فعالیت ساكنانش لذتبخش است چند خانوار پر جمعیتی در این روستای كوچك ساكنند و به كارهای مختلفی از قبیل كشاورزی ، دامداری ، تهیه ذغال چوب ، جمع آوری گیاهان بیابانی ، و شكار مشغولند صبح زود روستا هیجان خاصی دارد زنها سفره هایی پراز نان جو و گاهاً گندم را برای مردانشان می بندند مشكاب  ها پر می شود خرها از طویله بیرون می آیند و هركس به دنبال مأموریتی رهسپار بیابانهای اطراف می شوند دو نفر برای آماده كردن كوره ذغالی، رهسپار درّه كوه می شوند و دو سه روزی را در كوه اتراق می كنند یك نفر چوپان می شود و گله را به بیابان برای چرا می برد و دو نفر برای سركشی از تله های كاشته شده در كنار چشمه های كوه، رهسپار می شوند تا اگر شكاری، روزیشان شده آنرا به چنگ آورند و خود و افراد روستا چند وعده ای ،كباب و غذای لذیذ با دوغ تلمی گله‌اشان رانوش جان كنند آنروز مندلی مأمور می شود كه با دو الاغ به بیابان رفته و مقداری هیزم برای سوخت تنور و آشپز خانه بیاورد و در بعد از ظهر هم كه سلخ آب پر شده مزارع را آبیاری كند،ساعت 7 صبح در روستا چند زن و چند نوجوان در تكاپو هستند و بچه های كوچكتر همه در رختخواب در خواب ناز فرو رفته اند زنها تلم می زنند و كره می گیرند  دیگ كشك پزی را بار گذاشته اند و یكی از انها دانه های جو را با آسیاب دستی آرد می كند تا برای نهار و شام نان تازه تهیه كنند . در زیر درخت توت كنار جوی آب جلو خانه حاج حسین نیز فرشی گسترده اند و سماور ذغالی جوش و خروش دارد تا هر كس كه از خواب بر می خیزد با خوردن استكانی چای و تكه نانی، صبحانه صرف كند

كم كم بچه ها از خواب بر می خیزند و هیاهوی بازی بچه در كنار جوی آب روح تازه‌ایی به روستا می بخشد طفل شیر خواری، از گرسنگی گریه را سر می دهد ،مادرش كه پای دیگ كشك است نوجوانی را صدا می كند و ماموریت دیگ كشك را به او می سپارد تا طفل شیرخوارش را آرام كند بعد از نظافت طفل و شیر دادن به او طفل به خواب می رود و مادر اورا در زیر درخت توت در كنار جوی آب در سبدی می خواباند و پارچه ای برای حفاظت از مگسها روی او می اندازد.

اكنون كم كم به ساعت ده صبح نزدیك می شویم  از دور از طرف چوپانان دو مسافردیده می شوند كهبا الاغی به طرف عباس اّباد در حركتند.  زنها و بچّه ها در انتظارند كه مسافران هرچه زودتر از راه برسند تا ببینند كه در چوپانان چه خبر است و اقوام آنها چطورند هر كسی حدس می زند كه این مسافران احتمالاً چه كسانی هستند . زمان آهسته و با سرعت حركت الاغ به پیش می رود هرچه فاصله مسافران با روستا كمتر می شود ترس و دلهره بیشتری بر زنان حاكم می شود و بچه‌ها، كاملاً این ترس را از چهره مادرانشان می خوانند و بازیهای بچگانه اشان تعطیل می شود چون مسافر امنیه دولتی است و لباس نظامی دارد و زنی نیز او را همراهی می كند .بالاخره انتظار ها به سر می رسد مسافر از راه می رسد و با تحكّم خاصی یكی از نوجوانان بزرگتر را صدا می زند وافسار الاغش را به او می دهد و دستور می دهد كه الاغش را به طویله ببرد و كاه و یونجه برای الاغ بریزد جوان در حالیكه رنگ از رویش رفته الاغ را به سمت طویله می كشد و مادر بزرگ پیش می آید و به مرد ژاندارم خوش آمد می گوید  ژاندارم و زن همراهش در كنار جوی آب دست و صور ت را می شویند و مرد ژاندارم به سوی سایه درخت توت می رود و وقتی به طفل شیر خوار می رسد با پایش به زیر سبد می زند و بچه را به گوشه‌ای پرت می كند صدای ناله بچه بلند می شود مادرش با ترس  و دلهره به سمت كودكش می دود بچه های دیگر كه این صحنه را می بینند به گریه می زنند مادر بزرگ به یكی از زنها می گوید كه بچه ها را با خودش به داخل خانه ببرد ، مرد ژاندارم دستور می دهد كه فوری جای اورا در زیر درخت توت درست كنند و برایش چای‌و صبحانه بیاورند بعد مادر بزرگ را صدا می زند و با تحكّم به او دستور می دهد كه یكی از اتاقهای خوب ده را برای او و زن همراهش آماده كنند تا او در آنجا استرحت كند و برای ظهر آنها هم آبگوشت بپزند  مادر بزرگ می گوید كه گوشت ندارند و مردانشان به كوه رفته اند تا اگر شكاری گرفتند بتوانند آبگوشتی تهیه كنند و فقط تخم مرغ و ماست با نان جو دارند مرد ژاندارم چشمش به خروسی می افتد كه دركنار جوی آب از مرغهای عباس آباد سر پرستی می كند فوری به دنبال خروس بیچاره می افتد  و خروس را به چنگ می آورد جنجالی در بین مرغها برپا می شود صدای اعتراض مرغها تا دهانه گراز می پیچد خروس بینوا در مقابل چشمان مرغها و زنهای روستا سربریده می شود و دستور ژاندارم كه همین خروس را برای ظهرمان آبگوشت كنید.

كلیه زنها در ارائه خدمت به مرد ژاندارم بسیج می شوند بعد از تناول چند استكان چای و نان تازه جو و چند عدد نیمرو و ماست تازه ،مرد ژاندارم به همراه زن همراهش رهسپار اتاق مهمانخانه مادر بزرگ می شود و درب مهمانخانه بسته می گردد  دلهره بر روستا حاكم است مادر بزرگ در بین زنها دعا می كند كه خدا كند بخیر بگذرد مادر بزرگ به زنها می گوید كه زن همراهش را می شناسد او زن فاسدِی است كه هر روز در صیغه مردی می باشد.

 خروس سربریده بداخل دیگ می رود و آتش هیزم دود می كند و قلیف مرغ قل وقل می جوشد دهان همه زنها و بچه‌ها با بوی آبگوشت مرغ وسوسه می شود و به آب می افتد از اذان ظهر گذشته است مندلی با بار هیزم از راه می رسد اما وضعیت روستا را عادی نمی بیند از مادرش سؤال می كند كه چه خبر است؟ مندلی در حال پیاده كردن هیزمهاست و مادر آهسته آهسته ماجرا را نقل می كند و زنها و بچه ها نیز در دور آنها ایستاده اند و منتظر عكس العمل مندلی هستند مندلی در تائید سخنان مادرش چند بار می گوید ای قرمساق!!! و مادر بقیه ماجرا رانقل می كند ،مندلی می پرسد كه حالا این قرمساق كجاست و مادر می گوید كه او در مهمانخانه ساعتی است كه كپه مرگش را گذشته است. مندلی می گوید: خروس ما را بخورد، كوفت بخورد.

 چوبدستی خودش را كه از چوب بادام كوهی به كلفتی مچ دست یك انسان است  بر می دارد و به سمت مهمانخانه می رود پشت در مهمانخانه باچوب محكم به در می زند كه آی قرمساق !مگر اینجا فاحشه خانه است ؟زود بیا بیرون، و مرد ژاندارم بعد از مدتی با رنگ پریده در را می گشاید اولین ضربه با چماق به صورت ماهرانه ای به در كون ژاندارم نواخته می شود ضربه دوم با مشت به پست گردن او زده می شود و مردك سكندری خورده و با صورت بروی زمین می افتد مندلی چند چوب جانانه نثار او می كند مادر مندلی در جلو او قرار می گیرد و مانع زدن بیشتر او می شود مرد ژاندارم به غلط كردم می افتد زن هرزه در جلو در، مثل زردچوبه رنگش پریده است، مندلی دست های ژاندارم را با طناب می بندد و او را به سمت طویله خرها می راند و مرد ژاندارم و خرش را در طویله بازداشت می كند سپس مندلی به كنار جوی آب می آیدسرو صورت را می شوید و در زیر سایه درخت می نشیند استكانی چای برای مندلی مهیّّا می شود مادر رو به مندلی می كند و می گوید عاقبت چه می شود ؟اكنون مندلی از جوش پائین آمده رو به مادر می كند و می گوید: كه آنچه خدا بخواهد همان می شود . مندلی می گوید كه همه بچه و زنها جمع شوند با آنها صحبت دارد مرد ژاندارم از داخل طویله التماس می كند "مندلی غلط كردم،نفهمیدم ،مرا ببخش، همین الان می روم، مرا آزاد كن "

زن هرزه به نزد مندلی می آِید و گریه و زاری می كند و می گوید او را ببخشد مندلی رو به زنها و بچه ها می كند و می گوید كه این ژاندارم و این زن به عباس آباد آمده اند و صبحانه و نهار خورده اند و ما از آنها پذیرایی كرده ایم و سپس از عباس آباد رفته اند اگر كسی برای بازرسی آمد همه باید همین سخن را بگوئید و زنها و بچه حرفهای مندلی را تائید می كنند، مندلی در طویله را باز می كند خر ژاندارم و خودش را بیرون می آورد و با زن همراهش آنها را راهی چوپانان می نمایند .

سیاهی آنها كم كم محو می شود قلیف خروس خوب جوشیده سفره گسترده می شود و همه اهالی ده كاسه ای آّب خروس و گوشت خروس نصیبشان می شود  خروس كوچكتری در میان گله مرغان تاجگذاری می كند در جلو مندلی در كنار جوی آّب قوقولی قو قو می خواند  مندلی به خروس رئیس شده، می نگرد لب خندی برلب او می نشیند.

یكماه بعد مندلی در چوپانان برای خرید ارزاق و فروش محصولات روستایش آمده اما ژاندارمری او را دستگیر می كند، چند ساعتی مندلی در ژاندارمری است بزرگان فامیل و بزرگان ده، ریش سفیدی می كنند مندلی بیست تومان جریمه به رئیس پاسگاه رشوه می دهد و رئیس پاسگاه به آن ژاندارم كتك خورده می گوید كه مدركی وجود ندارد كه مندلی شمارا كتك زده است غائله ختم به خیر می شود،  مندلی بعد از ظهر در حالیكه بیست تومان كمتر خرید كرده به عباس آباد مراجعت می كند.

راوی : حاج عباس جلالپور

 



همه پیوندها
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو